UA-28790306-1

صفحه را انتخاب کنید

داستان کوتاه از دل تاریکی

داستان کوتاه از دل تاریکی

زاویه‌ی دید عدسی میکروسکوپ

اسب و گاری ‎و گاریچی سه‌شمشیر در یک‌نیام. با صورت دراز و چشمان درشت و کپل لرزان در سایه‎‌ی شلّاق مردک گاریچی ‎و گاری درقفا، از پشت سکوی آزمایشگاه‌، درخیابان زیر زاویه‌ی‌ دید عدسی میکروسکوب می‌‎بیند؟
آره عزیزم، اسم او جالینوس است، اسب سیه‌‎فامِ جالینوس عرب.
آن زن لبخند او را از لبانش دزدیده. آنگاه نیم‎‌خیز شد و تنگ بلور با گیلاس بلور آشنا شد و صدای گریه شراب بلند شد. آنگاه مُژه برهم زد و آن‌ خال رنگین را دید که زن‌‎های هندی بر پیشانی خود می‎‌گذارند تا آن‌‎سوی خاکِ معلّق را ببینند. آنگاه پیش از آن‌که برود به‌چکاد گیسوان او دست کشید و گفت، موسیقی را با چشم بسته گوش کن.
پس شراب وگیسوان موجاموج به همین سادگی آغوش می‎‌گشایند.
نتیجه آزمایش. در آزمایش منظم از مدفوع بیمار، تخم انگل، کیست آسکاریس مشاهده گردید.
کنار دریا با ماسه‎‌های خیس خانه پی‎‌وپاچین کرده‌‎اند اتاق‎‌ها تودرتو، راهرو و ایوان و حیاط، باغ‌‎وباغچه با صدف‎‌های رنگارنگ و خُرده‌پاش‎‌های لب‌‎دریا، آنگاه موج کاکل سفید آمد خانه و باغ‌‎وبولاغ را با خود بُرد.
کسب‌‎وکار او آزمایش شاش‎ و فضله و سنده و تعقیب ‎وگریز با آسکاریس و ژیاردیا و فلان‌‎وبهمان، از روده مهاجرت ریوی می‎‌کند این‌ آسکاریس نابکارِکاروان‎شکن، از حلق بیرون می‎‌آید. بچه‌‎های بی‎‌بغل را در خواب خفه می‎‌کند، آنان‌ که با خار زمانه بزرگ می‎‌شوند.
آزمایشگاه اتاق کوچکی است رجس‎‌ونجس، پنجره‎‌ی آزمایشگاه به‌خیابان یک‌طرفه باز می‎‌شود. دوروبر لام‎‌ولامل است و پی‎پت و لوله‎‌های آزمایش و دست‌کش لاتکس و وسایل رنگ‌‎آمیزی و نمونه‌‎برداری خون وکمیز و غائط روی کابینت صفحه‌سنگ. پشت پنجره برگ‎‌های دارودرخت آهسته تکان می‎‌خورد و زیر میکروسکوپ به‌میدان دید او سایه می‎‌اندازد.
زیرشاخ ‎‌وبرگ درختان حاشیه‌‎ی پیاده‌‎رو، نبش باریکه‎‌ راه روستایی، با دهنه ‎و مال‌بند و گاری لکنته، با مردک گاریچی لب‎‌شتری شلاق به‌دست، اسم او جالینوس است.
می‎خوای پِهن‎ و پیشاب تو را آزمایش کنم؟ نکنه مشمشه گرفته‌‎ای؟ می‎‌خوای انگشت زیر بغل‌‎ات کنم تو را بجنبانم؟
آزمایشگاه. همکار محترم. لطفا آزمایش اعتیاد.
اعتیاد، اعتیاد، اعتیاد. سایش سنگ روی سنگ. خاکستر رنگین‎‌کمان سوخته. آره عزیزم. گره از اشک چشم واکن. گوش و دماغ و چک و چانه و انگشت‎‌های دست و پا در تطهیر با آب سدر و کافور و آب ‌خالص، از تن‎ زار و نزار جدا می‌‎شود.
آزمایشگاه. همکار محترم. لطفا آزمایش U/A.
تعداد گلبول‎‌ها در ادرار، در میدان دید، ایله‎ وبیله.
مرگ بازیگوش در شکل ‎وشمایل دخترک آلبینو دستش را سایه‌‎بان چشمانش کرده و به‌گلبول‎‌های خون در ادرار ‎خیره نگاه می‎‌کند.
آن زن لبخند او را از لبانش دزدیده.
غروب، شهربازی، باران باریده طبیعت را شسته ولی هوا هنوز بیمار است. بچه‎‌ها با سر و صدا از سروکول هم بالا می‎‌روند. روی باد‌پیچ سرپا می‌‎مانند، در هوا عقب ‎وجلو می‎‌روند. از سرسره سُر می‎‌خورند می‎‌دوند الاکلنگ و دارحلقه، سورتمه‎‌ی گردان، نمایش عروسکی. پره‎‌های چرخ‌فلک نصف کتاب آسمان را پوشانده. می‎چرخد، بچه‌‎ها جیغ می‎‌کشند. می‌‎ایستد، بچه‎‌ها دست می‌‎زنند.
آنگاه از باریکه‌راه شن‎‌ریزی شده، زن میانه‌‎سال و دختربچه‌‎یی در زاویه‎‌ی دید عدسی خُرده ریزبین.
زن دامن بلند چین‎‌دار به‌تن دارد. دخترک گوی بلورین قرمز در دستش.
زن:”وای، تویی؟”
گردش چرخ‌فلک. همهمه و شادی بچه‌‎ها.
با موهایی به رنگ آلبالوی نارس، عطری به‌خودش زده بوی کرشمه‎‌ی استخوان سر‌شانه می‌‎دهد.
زن:”اون موهای بناگوش را کجا سفید کردی؟ اون زلف‎‌های آغشته به‌ژلِ کتیرا.”
مرد:”یه روزی دوباره سیاه میشه. زمان فرار می‎کنه، اما همه چیز حالت دَورانی داره. می‎چرخه و می‎چرخه.”
زن:”این همه‌سال کجا بودی؟”
مرد:”رفتم سروصورتمو آب بزنم.”
زن:”صدات هیچ عوض نشده.”
دختر بچه چمباتمه زده، گوی بلورین را روی زمین می‌‎غلتاند.
مرد:”در سرای فریب موج آمد باغ‎وبولاغ را با خود بُرد.”
زن:”ازچی حرف می‎زنی؟”
یارو مردکِ گاریچی توی گهواره شیر بوزینه خورده، با بار ارابه‎‌اش کود حیوانی سیاه لخته‎‌لخته کود باغ وباغچه، با لب‎ ولوچه‎‌ی نجیب‎‌اش رو به‌زمین خاموش، بی‎‌اعتنا به دوروبرش جلوی دروازه‌‎ی شهربازی، جالینوس. انگار آن زن و مرد و کودک کنار نیمکت، پشت نرده‎‌ها، سایه‎‌های نظر‌بازی روشنایی دَم غروب‌‎اند که با پلک زدنی می‌‎لرزند، موج بر‌می‌‎دارند و محو می‎‌شوند. جالینوس از زاویه‎‌ی دید میکروسکوپ بیرون می‎‌رود.
زن با گوشه‎‌ی روسری‎‌اش حفره‌‎های بینی‎‌اش را پوشانده است: “اون‌روز خیلی منو خندوندی. به‌‎‎ام گفتی بعد از من هرکس تو را با دست بسوی خود طلب کند، آن‌کس من باشم.”
چرخ‌فلک از چرخش باز می‎‌ماند. بچه‎‌ها دست می‌‎زنند.
زن:”یه‌روز با زنت بیا خونه‌‎ی ما، با شوهرم آشنا بشو.”
مرد:”با کدوم یکی؟”
زن:”مگه چندتا زن داری؟”
دختر بچه‌‎یی با پوشک و کفش صدادار از پشت تنه‎‌ی درختان بیرون می‎‌آید و بسوی تونل وحشت می‎‌دود. زن جوانی روسری اش شُل‌ وول، می‎‌خندد و دوان‎ دوان سر در پی دختر‌بچه می‌‎گذارد.
زن:”گذشته‎‌ها را فراموش کن.”
گردش چرخ‌فلک. جیغ ‎وداد بچه‎‌ها.
زن بر‌می‌‎گردد و از راهی که آمده دور می‌‎شود. دخترک سرش را بر‌می‎‌گرداند و دست تکان می‌‎دهد. با گوی سرخ بلورین و دامن بلند، چون ستاره‎‌ی دنباله‎‌دار دور می‎‌شوند.
همکار گرامی. لطفا نظریه‌‎ی بهداشتی صدور پروانه‌‎ی کسب نانوایی‌ لواشی.
هوای بیمار رنگ بر آب می‌‎زند. باد در شاخ‌‎وبرگ درختان افتاده. چرخ‌‎فلک در چرخه‎‌ی باد یک‌‎ دَم مکث می‎‌کند و از راست به چپ می‎‌چرخد. یک مشت برگ خزان‌‎زده جلوی پای او به زمین می‎‌ریزد. زن‌‎ها شال و پولیورشان چَپَرپیچ، روی شانه‎‌هایشان.
یک‌ ترانه‌تراش با سه‌‎تار آهنگی بافته و گسترش می‎دهد. آهنگی که آهنگی را تمنّا می‎‌کند. آهنگی به آهنگ جواب نمی‎‌دهد.
ستاره‌‎ها، ستاره‌‎های کتاب آسمان با سر‌فصل‎‌های اسب، روباه، قو، زرافه.
در توده ابرهای گنبد مقرنس گاونری دور خودش می‎‌چرخد و دُم خمیده‌‎اش را به تاج ماه می‌‎زند. با زخم شمشیر در کوهان خرناسه می‎‌کشد و از کوکب شب عبور می‎‌کند. کوکب شب تاریک می‌‎شود. از تاریکی بیرون می‌‎آید و دُم خود را به مدار زمین می‌‎زند و به آسمان شهربازی می‎‌آید.
از دل تاریکی گنبد هوروماه، نور سفید چون گُل گاردانیا بی‎‌صدا شکفته شد و به اطراف پخش‎ وپلا شد و چرخ‎ فلک و درختان و جانداران چوب‌کبریتی را روشن کرد. در بطن جهان بزرگ، گنج‌روان، اَبَرنواختر گداخته‌‎یی منفجر شده بود. رگباری از تیر ِآتشینِ شهاب‎‌سنگ جوّ زمین را چپ‎ وراست پاراف کرد. رگبار دیوانداز از صورت فلکی اسب‌ بزرگ جهش می‎‌کرد، آسمان را نشان‌دار کرد و شهر و شهربازی و دارودرخت زیر باران خاک‎ وخاکستر.
ژیاردیا در محلول قرص مترونیدازول، در ترشحات روده به رقص‎‌سماع درآمده بی‎‌آن‌که نفس تازه کند، شب ‎و روز تخم‎‌افشانی می‎‌کند.
اسرار جهان و جهان‌‎های موازی در حافظه‌‎ی اسب و یونجه و عدد پی کُدگذاری شده است.
حالا دیگر آنجا نیست. درخیابان، نبش باریکه‌ راه روستایی. دَم‌‎دمای صبح پاییزی، درقره‌ یونجه‌‎ی سوت‎ وکور به امان احدواحد رها شده. در مِه صبحگاهی چند سگ بیابانی پاچه ورمالیده دوروبرش دندان قروچه می‎‌روند. روی مژه‌ها و دک و پوزه‎‌اش غبار و خاک و خاکستر، تکه پارچه‌‎ی دستباف پاره ‎پوره ازگردنش آویزان، یال سفید بلندش زیر پوششی از نوارهای سبز دراز جلبک، بی‌‎صدا عطسه می‎‌کند. نه شوق چریدن میوه‌‎ی صدفی یونجه، نه خاطره‌‎یی از مادینه و زادورود، انگار سرتاسر شب چشم به‌راه دمیدن خورشید، تا استخوان‎‌های سرد میان تهی او گرم شود.
عدسی پرتو نور را می‌‎شکند. رنگ‌‎های روشن، رنگ‎‌های مبهم، نقطه‎‌ها و میله‎‌های ریز، باکتری‎‌ها کُرک‎‌های رنگی دوروبرشان. تصویر مردی با روپوش سفید، خمیده روی عدسی چشمیِ خرده ریزبین‎، در زاویه‌‎ی دید.
صندلی‎‌اش را عقب می‌‎راند، ازکابینت و بند‌و‌بساطِ ببین‌‌و‌بترک فاصله می‎‌گیرد و با مفصل استخوان اشاره گوشه‎‌ی چشمش را مالش می‎‌دهد.
کیست ژیاردیا، کیست آسکاریس، تری‎شین، فاسیولا، در این چهاردیواری، در این گارگاه داس‎ودلوس‎، دوروبر تیپاتیپ تخم انگل و بول و غائط و پلیدی انس وجنّ.

 

آرشیو نوشته‌ها و شناسایی نویسنده:

>> واپسین نوشته‌ها

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

ویدیویی

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها: