UA-28790306-1
تبلیغات

صفحه را انتخاب کنید

بی تو نمی‌صرفد زنده‌گی

بی تو نمی‌صرفد زنده‌گی

 

 هفت شعر متاوط از حسین فرخی


متفاوط/ترم-۱

با  غارت که می آوری در شعر و جماعت
وزیر باران نم نم    مخصوصا” می آوری
حاضریم قطعی ست هر طوری
در اول شب های روشن که بگو
عاشقانه  است    احوالم
بوسه ها هم که یک دنیاست  بزنی
با خلاف بعدی چه کنم؟
خیلی هم آرامم به شکل عجیبی آرامم
با سیا مستی و زیبا تر هم  شده ای   
پر از این لاله های جوان که به میدان می آوری
دراطراف آزادی و یک دریا تماشا
با تو    کنار تو    در آزادی و بالاتر
و صورتی که بگو   قابل تکثیر باشد
با هر اسم خاص که مرمت می کنی
ودل بسته گی  هم البته می آوری
ومختاری      که  جلوتر بیایی
قلب مرا      در این اطراف     بزنی
که اصالت داریم و راسخیم   فلانی
در اول شب افاقه می کنی
در شعر امروز     و این جمع
تا با هرچه صدای تازه و گوش نواز
پر شوم با هرنگاه گرم    زیرباران نم نم
با گناه بعدی چه کنم؟


متفاوط / ترم- ۲

آفتاب ویک دنیا می آوری با هر شکل
وحشی و آزاد می آوری که صریح
برهنه باشم و عاصی در اول تماس ها
که خراب و مست باشم در ذکر نامت
که نزدیک تر باشی زیر باران نم نم
وکم نیاوری   در هرارتباط
و صدایت با من تازه تر باشد
و یک آفتاب می آوری   پوشیده نیست
در آزادی و نقش های جان دار اتفاقا”
در این هوا و صحنه های آتشین
و در دسترسم وحشی و آزادم
مراقب دهان به دهان ها باش وسط جنجال
که حاضریم  در شعر امروز هم زمنده باشیم
که گزینه ی مناسبی      درهروعده
برای عشق ورزی باشیم
ودیدنی  باشد این صدا و زن و سینه
و شنیدنی  باشد این نگاه و زانو و تکنوازان
زیر آفتاب زیباترین نجابت ها و شرم ها
که یک دنیا غزل می آوری
و سهم مراسم می دهی
با هر شکل با هر اندازه  راضی ام
در روزهایی که برکت و طغیان
دوباره   متورم می شد.


متفاوط / ترم-۳

از صدای تو را چه قدر می خواهم
از نگاه تو راتمنا چه قدر می کنم
هر چه بخوانی  یک دنیا غزل می آورم
زبانم در یک آفتاب به نام تو  تازه است
وتنم  آرام نمی گیرد
پر از آتش می شود بغلم
تا کجا    تا کی؟
ای  هوای روشن و تازه ام
جلوتر بیا  نفسم را در اطراف آزادی بشمار
مرا برده اند   
مرا خوانده اند
زلزله ها را ببین در چند خیابان مشغول اند
لاله ها و رقصیدن را حاضر می کنم
زخم خورده ها را
در شعر می پیچم
به هر نام و هر نشانی     دل ببندیم
باز به کلماتم طعم می دهم    خداوندااااا
صبر کن می خواهم دخیل ببندم
و نقش هایم را عوض کنم
زیر باران نم نم
آتش  ات را انتشار می دهم
طبیعی ست
از تو غزل هایم گر می گیرند.


متفاوط/ ترم-۴

در خیابان های باران خورده ام
بریده تا کجا نفسم با اضطراب
تا انقلاب
و ناگهان روبه چه شب ها
که شعری روشن و شریف را کشته ام
و زنده گی همین است
سری به قناری خوانی عده ای بزنیم
همه اش کاری ست
تحمل می کنم
صدای عاشقان هنوز بلند است
صدا صراحت دارد تعلل نمی کنم
و در خیابان ها خلاصه
بوی سوختن می آید
مشکلی ندارم
با استعاره ها ی ستمگر
بغلم را بچسب از اول شب
بچسب به کلمات روشنم زیر باران
دارم خودم را برایت
توضیح می دهم
می نویسم چه طور زنده ام با تو
چند بار باید تکرار کنم
زیبا شده ای
چندبار دلم بخواهد محرمم باشی؟


متفاوط/ترم-۵

تعبیر دیگری نکن  زبانم را به نام تو
و هر شب عاشقانه را جدی بگیر
بوسه هایت را روشن کن
و باز سوژه ای مثال زدنی باش
زبانم دربست و محکم است وپرهوس
باید طغیان بیاورید
در کلمات به روز  بیاورید
باید توی تن ام
بشارت بدهی به سوختن
باید؟ صدا بریزی در اطراف آزادی
بریزی  از اول شب  و می خواهمت
زخم هایت از حرف گذشته
جدی بگیر
بغل آتش گر وگر به تو می آید
داغ دور گردن یا سینه پیچیده نیست
از جوانی فلانی و جنایت را بالا می آورند
از اول  جوانی
و مکافات نزدیک می شود
اجازه دارم نقش بهتری بازی کنم؟
زبانم آره بی طرف نیست
تعبیر دیگری نکن که سرکشم
که به نام تو که رابطه اثر مثبتی دارد
حالا بیا و صداترین و ببخش حالا بیا.

     
متفاوط/ ترم-۶

به شکل عجیبی قناری خوانی می کنی
وصدایت  تکانم می دهد پنهان نیست
آزادم داوطلب هر معاشقه ای بوده ام
می خوانی و در دسترس می مانی 
و در ضربه های عریان تر هم  افراط می کنی
قبول دارم  بمیرم در اخبار است
از این مناسبات عاشقانه ی   در هرصورت
که آزادم جمع  کشته ها را باهر نشان
به  شعرامروزم  اضافه کنم    که می کنم
و نام های تازه ات را به اشتراک بگذارم
قبلا” گفته ام و بسیار
با حرارت مناسب و  در چندخیابان  مشترک 
قناری به شکل خطرناکی نمایش خود را دارد
می خوانی داوطلب هر تهاجمی باشم
اجازه بده      مرغوبم
با این آب و گل دیدنی
در زبان فارسی بگو  کجای کاری؟ بگو
مرغوبم اقرار می کنم  
و برای تحریک یک اجتماع حاضرم
برای تفاهم یا برای مناقشه هنوز  هیجان دارم
در شعر

که  زیبایی را جا می اندازیم
و پوست و گوشت داغ  واقعیت دارد .

      
متفاوط ترم/۷

به ترانه ها و چندین عاشقانه رسیده ام
به تو دل می بندم در شعر امروز
نام تو را در هر وعده می خوانم
بازی نمی خوریم
در آفتابی که طلوع می کنی
در زبانی که دیگر نمی لرزد   نمی خوریم
هیچ  تصور دیگری از تهران ندارم
با این الفبای فارسی خونگرم رسیده ام
خاطره و خنجر کاری توی تنم می افتند
شب خوبی ست برای شورش نیاز داریم
برای سوختن و نوازش می آوری
تازه گی داریم در این یک روایت بی خوابی
ازادی را باز هم جدی بگیر
زخم ها را بازهم جدی بگیر
به ترانه های عاشقانه وتو رسیده ام
به آفتابی که می نویسم تمام وقت است
تاریخ بگذار  و چه قدر در دسترسم
ضربه های خودش را می زند
و هنوز مناسب روزگار و شعر امروز ماست
که باز خون و جنونم را می جوشاند
وبازی نمی خوریم در عشق ورزی ها
وقتی که به تو می رسم

و ترانه هایم می شوی.


   ۱۲-اسفند ماه-۱۴۰۲

آرشیو نوشته‌ها و شناسایی نویسنده:

>> واپسین نوشته‌ها
تبلیغات

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها: