تازه‌ترین‌ها
آشیان / ادبیات / داستان و رمان (صفحه 2)

داستان و رمان

داغ

امیررضا بیگدلی (تهران 16 تیر1349)؛ داستان‌نویس ایرانی. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه پیشاهنگ شماره 3 در تهران شروع کرد و پس از انقلاب به همراه خانواده به کرج مهاجرت و در دانشگاه آزاد واحد کرج در رشته زبان و ادبیات فارسی تا سطح کارشناسی تحصیل نمود (فارغ التحصیل 1377). او فعالیتهای …

بیشتر بخوانید

کلاغا چی دوست دارن؟

 “اگه بچه نداشتی بازم یه چیزی!” دیروز صبح زود مادر مراد آمده بود اینجا و گفته‌بود:” اگه بچه نداشتی بازم یه چیزی.” و من همان شب­ سارا را انداخته‌بودم روی دستم و تا خودِ قبرستان دویده‌بودم؛ کفش پاشنه­بلند به پا. لباس عروسی به تن. زمین سفیدِ سفید. برف تا زانو. …

بیشتر بخوانید

“اینا اونا نیستن”

رضا عابد    

رضا دلش می‌خواهد همچنان دمر روی تخت چوبی باقی بماند، اگر دست داد برای تمام روز. دوست دارد او را به حال خود بگذارند و هرکه برود سی خودش. به زبان خودمانی‌تر همه گور خود را گم کنند و بروند پی خیالات خودشان. دوست دارد دیگر هیچ جنبنده‌ای نجنبد در …

بیشتر بخوانید

آسمان کویر زیباست!

شیخ ایمان داد و ترسایی خرید عافیت بفروخت رسوایی خرید  منطق الطیر   گوشی به دست می‌ایستم مقابل شعله‌ها و شماره را وارد می‌کنم. می‌خواهم مربع سبز را لمس کنم که ناگهان آتش، گوشه‌ی عبایم را می‌گیرد. خودم را عقب می‌کشم، خاموش نمی‌شود. خودم را می‌اندازم روی ماسه، بوی کز …

بیشتر بخوانید

داستانی از آرام روانشاد

داستانی از آرام روانشاد

  درباره نویسنده: شروع داستان نویسی با حلقه قصه شیراز زیر نظر بزرگانی چون ابوتراب خسروی و محمد کشاورز از سال ۱۳۸۰ قبل از داستان نویسی به تاتر مشغول بوده (در مقام نویسنده و دستیار کارگردان) مدیر روابط عمومی خانه مطبوعات فارس از سال هشتاد و دو تا هشتاد و …

بیشتر بخوانید

بی‌وزن

«بی وزن»

حالا از آن حامد و کریستین و صلیب و فروهر، یک سطل خاکستر باقی مانده که من باید فکری به حالش می‌کردم. منی که هیچ چیز از قوانین کفن و دفن اینجا نمی‌دانستم. مردی که اینجا کار می‌کند و مسئول خاکسترهاست، در این چندروز خیلی به من کمک کرد. یک …

بیشتر بخوانید

معرفی کتاب | معرفی نویسنده؛ همراه با صدای نویسنده

در قسمت “معرفی کتاب| معرفی نویسنده” در مجلهء شهرگان،  می کوشیم  آثاری از نویسندگان ایرانی و غیر ایرانی را معرفی کنیم. از آن جهت که قصد این بخش، نقد این آثار نیست، در کنار بخشهایی از این آثار، نقد و نظرات دیگر خوانندگان این آثار را در اختیار شما قرار …

بیشتر بخوانید

چند داستانک از بهاره اکبری

چند داستانک از بهاره اکبری

۱ پدر پدرم مرد خودخواهی بود، با دستانی بزرگ و سری کوچک. بلندی پیشانی‌اش آدم را می‌ترساند. او هرگز نمی‌توانست جلوی آن آینه شفاف آویزان از درخت با تیغ صورت‌اش را بتراشد. چشمان‌اش می‌ترسید و آب دهان‌اش زیاد می‌شد. یک صبح بی نفت وقتی چراغ علاءالدین خوب دود می‌کرد و …

بیشتر بخوانید

روزهای آسایشگاه شماره چهار

نائله یوسفی

خون از بین خط سیمانی موزاییک ها شیار شیار روان می‌شد و سفیدی مربعی شکل کف نمایان بود. عبیر رعشه داشت و می لرزید. انگشت به خون می مالید و روی دیوار سفید اتاقش در آسایشگاه نقش می‌کشید. شکل و شمایلاتی نامفهوم. میان نقش‌ها نقاب زن‌ها را پررنگ تر می‌کشید. …

بیشتر بخوانید

سیب ترش، باران شور

نگاهی به مجموعه داستان سیب ترش، باران شور نوشته بی‌تا ملکوتی

سه روز و سه شب است که باران می‏بارد. سه روز است که باران از باریدن ایستاده. سه روز است که ابری است. سه شب است که خورشید می‌‏تابد. سه روز است که جاده در تاریکی فرو رفته است. رود قرمز است. یادم نمی‏‌آید آخرین بار کی چیزی خورده‌‏ام. راه …

بیشتر بخوانید

پیراهنی صورتی روی صندلی

پیراهنی صورتی روی صندلی

تنها سرفه یادگار آن دوران نیست. بیرون که آمد همه‌چیز زیر و رو شد. اول از همه، اعتماد و باورش. فکرش را هم نمی‌کرد که یک موجود میکروسکوپی ناچیز، یک ویروسِ ناقابل، بی‌هیچ فلسفه و سخنی، همه‌ی عشق و تعهد همسرش را در هم شکند. همه‌ی روزها و شب‌هایی که …

بیشتر بخوانید

روز شکرگزاری

وقتی رسیدم همه آمده بودند.  برای روز شکرگزاری، برادرم  تمام فامیل و یکی از دوستانش را هم با همسرش دعوت کرده بود. برادرم تلفنی به من گفته بود ، آنها چند هفته ای است به ونکور آمده اند تا پسرشان را ببینند و گویا خانم دوستش، با من هم دانشکده …

بیشتر بخوانید

عکاس دوره گرد

عکاس دوره گرد نائله یوسفی

نائله یوسفی؛ روزنامه نگار، شاعر و نویسنده است که طی چهارسال گذشته با نشریه‌های صدف، ابتکار و کرگدن همکاری داشته و آثارش در آن‌ها چاپ شده‌است. پیرمرد قبل از اینکه وارد دستشویی بشود زیپ شلوارش را باز کرد. همسرش با دست جلو دهانش را گرفت و گفت: ئه ئه نکن، …

بیشتر بخوانید

کاملیا

کاملیا

وسواس عجیبی داشت، بعداز سکس به هیچ چیزدست نمی‌زد، بلافاصله می‌رفت و دوش می‌گرفت. می‌گفتم بگیر بخواب، مگرصبح دوش نمی‌گیریم؟‌ اخم‌هایش را درهم می‌کشید و می‌گفت اییییییی… بعداز دوش که خودش را خشک می کرد، می‌آمد و لحاف را تا روی گونه‌اش بالا می‌کشید، پشتش را به من می‌کرد، خودش …

بیشتر بخوانید

زیر باران

داستان «زیر باران»- از مجموعه داستان «کافه پری دریایی»/ نشر چشمه.

مادمازل کتی و چند داستان دیگر، اولین مجموعه داستان میترا الیاتی در سال ۱۳۸۰ توسط انتشارات چشمه منتشر شد. این کتاب از سوی منتقدین ادبی مورد توجه بسیاری قرار گرفت و جوایزی مختلفی همچون: جایزه اولین مجموعه داستان سال ۸۱ «بنیادگلشیری»، و جایزه‌ی کتاب سال «خانه‌ی داستان»، را از آن …

بیشتر بخوانید

ماهی سرخِ تنگ

پیراهنی صورتی روی صندلی

آخه پدرسگِ جنده! تو که می‌خواستی بچه‌ات پدر داشته باشه، باید اول شوهر می‌کردی بعد تصمیم می‌گرفتی بزای! چرا سقط‌اش نکردی؟ خواستگارت نشد؟ می‌نشستی خونه‌ی پدرت، بالاخره یه پدرسگی پیدا می‌شد بگیردت! خوب حالا کاریه که شده. دستِ خودم که نبود. تو من رو این‌طوری نوشتی. حالا همون‌جوری که من …

بیشتر بخوانید

سیب

نوشته رعنا جوادی

«رعنا جوادی» اولین کتاب خود «هنوز دارم می‌دوم» را سال گذشته روانه کتاب‌فروشی‌ها کرد. هنوز دارم می‌دوم، اولین مجموعه داستان خانم رعنا جوادی است با تعداد بیست‌وپنج داستان کوتاه و گاه مینی‌مان. همه چيز از يه سقوط شروع شد. مي‌دونم الان ذهنتون رفت به سقوط آدم از بهشت يا سقوط …

بیشتر بخوانید

دیدار در ترانزیت

رضیه انصاری متولد 1353 تهران، دانش آموخته ادبیات زبان آلمانی و کارشناس ارشد زبانشناسی

رضیه انصاری متولد 1353 تهران، دانش آموخته ادبیات زبان آلمانی و کارشناس ارشد زبانشناسی است. او از اواخر دهه هفتاد به فعالیت‌های مطبوعاتی و سپس به داستان نویسی روی آورد. نخستین رمانش «شبیه عطری در نسیم» کاندید جایزه بنیاد گلشیری و برنده جایزه ادبی مهرگان سال های 88-89 شد. دیگر …

بیشتر بخوانید

توفان مغناطیسی

دو شعر از سعیده پاک‌نژاد

حتی ساعت دوازده شب هم گرمای روز بیستم مرداد را كم نكرده. هوا طوری ایستاده و منقبض شده كه سر درخت‌ها هم كوچك‌ترین تكانی نمی‌خورند. پرده را نمی‌كشم تا شاید نسیمی از پنجره‌ی كوچك رو به كوچه‌ی اتاق تو بیاید، اما نمی‌آید. فقط صدای كوچه است. روزها هم صدای رفت‌وآمد …

بیشتر بخوانید

خنده‌ات را پنهان کن

«بی وزن»

قرار بود خنده‌ها و لذت‌هایش را پنهان کند. قرار بود اگر دلش غش رفت، به رویش نیاورد. اگر دلش هم‌آغوشی خواست، دم نزند. قرار بود وانمود کند که بودن و نبودن آدم‌ها عین خیالش هم نیست. از بچگی توی گوشش خوانده‌بودند که این‌طوری، خواستنی‌تر است. به او گفته بودند این …

بیشتر بخوانید

کاغذ چندم راوی

مختار زيرپوش چرک مرده اش را بالا زد و خرت خرت شکمش را خاراند. بعد دستش را به زور رساند به تیغه‌ی استخوانی پشتش.  سرم درد می‌کرد. به سرفه‌های تک تک و خلطی‌اش که گوش می‌دادم، همه‌ی مغزم با سرفه‌ها می‌ریخت بیرون. رعنا نشسته بود یک گوشه و با اشک‌هایش …

بیشتر بخوانید

انگشت زخمی من و قبر گمشدۀ باب

[clear] انگشت اشاره دست چپم زیر دستگاه مانده بود و بند اولش له شده بود. در بخش اورژانس کارهای اولیه را انجام داده بودند. انگشتم باند پیچی شده بود و منتظر بودم تا یک هفته دیگر متخصص دست و جراح را ببینم. احتمال داشت که بند اول را کلاً قطع …

بیشتر بخوانید

دزدِ بعدی ماگادان

دزدِ بعدی ماگادان نوشته ولادیسلاوا کلوسوا ترجمه داود مرزآرا برگرفته از کتاب «زندگی من یک جوک است» ترجمه داود مرزآرا داود مرزآرا مترجم و داستان‌نویس ساکن ونکوور برای خوانندگان شهروند بی‌سی نام و چهره‌ی آشناست. آثار داستانی و ترجمه‌ی این مترجم را تاکنون در شهروند بی‌سی خوانده‌اید و کارهای داستانی …

بیشتر بخوانید

پرش اسب‌ها

هشت ساله بودم که با بابا و مامان وخواهرم به کناراقیانوس رفتیم. عده ای روی حصیرها وحوله ها دمر خوابیده بودند و تعدادی روی صندلی های تا شو.  اما خورشید بیداربود، داشت گرمایش را می ریخت روی تن آدم ها، ماسه ها، درخت ها، و نسیم هم با رد  شدنش …

بیشتر بخوانید

لیندا بی‌دندان

از نبش کوچه که پیدایش می‌شود تیغ نگاهش را حس می‌کنم. به من زل زده است و مستقیم به طرفم می‌آید. دختر جوانی است بین بیست تا بیست و پنج سال. رفتارش، اما او را بزرگتر نشان می‌دهد. چرا این طور به من زل زده؟ بی تفاوت  به کارم ادامه …

بیشتر بخوانید

لباس قرمز

شهرگان: با شیطنت لباسش را درآورد و به سرعت از پنجره ی اتاقش پرت کرد بیرون. دو تایی تا کمر از پنجره خم شده بودیم و به پیراهن قرمزش نگاه می کردیم که طبقه ی ۱۸ را رد کرده بود و باد توی دامن و کمرش می چرخید و میرفت …

بیشتر بخوانید

زن که باشی…

*** باد خنک اول صبح توی آشپزخانه پیچید. لرزم گرفت. پرده‌ چهارخانه‌ کلفتی که افشین به پنجره‌ آشپزخانه زده بود، کنار رفت. افشین می‌گفت: «پرده کلفت نگاه‌های مزاحم رو دور نگه می‌داره!»یک لحظه نگاهم دوید به تراس آپارتمان رو‌به‌رویی که از پنجره آشپزخانه پیدا بود. خالی بود.حتماً دیروز اثاث کشیده …

بیشتر بخوانید

با تراشۀ صابون

۱ با تراشه‌ی صابون یک خط کوتاه روی آستین کت مشتری کشید، درست بالای شست، و آنرا تا کرد. آنوقت سنجاق ته گرد را روی تا فرو برد . سپس زانو زد و قد شلوار را هم تا کرد و از آقای جانسون پرسید آیا بلندی شلوار را دوست دارد؟ …

بیشتر بخوانید

پژواک سبز

[clear] هر وقت این پوتین‌های لعنتی را می‌پوشم، صدای پای صد سرباز را از پشت سرم می‌شنوم. می‌دوم، آن‌ها هم می‌دوند. می‌ایستم، پشت سرم را نگاه می‌کنم، باز هم هیچ کس نیست. بر خلاف بقیه آدم‌ها که فکر می‌کنند عامل بدبختی‌شان چیزها و کسانی‌ست که دور و برشان است، فلاکت …

بیشتر بخوانید

گلوله‌ها و استخوان

اگر داوود نگفته بود ما هم نمی رفتیم. می ماندیم. هوایی مان کرد که برویم از بس که بی نفس گفت، بریده گفت دست ها دست ها و دست ها و ما مانده بودیم که دست ها چه داوود آخر؟ که نمی گفت باز. باقی اش مدام بند بود به …

بیشتر بخوانید

در آوردن جوش و شکستن ناخن

درست همان روز که گفتم نه! من آدم این رابطه‌ها نیستم، یک جوش بزرگ در آوردم. جوش دردناکی بود. آن قدر که دردش چند باری ازخواب بیدارم کرد. نمی‌دانم یک مرتبه از کجا پیدایش شد. مثل یک وصله ناجور نشست سمت راست چانه‌ام. البته نمی‌دانم به آن قسمتی که جوش …

بیشتر بخوانید

جمعه‌ها

داداش دیر کرده بود. شهرزاد نگاه کرد به ساعت بزرگ،‌ بالای سر خانم سرهنگ. با هر تیک تاک، یک چشم با مژه‌‌ی مصنوعی، کنار صفحه، گوشه‌ی بالای ساعت، چشمک می‌زد. یک دهان سرخ، با لب های بزرگ، پایین صفحه می‌خندید. سر هر ساعت، چشم باز می‌ماند،‌ لب جمع می‌شد و …

بیشتر بخوانید

آرایشگر من

آرایشگر من یک زن زیبا و جوانست. از وقتی که برای اصلاح سرم پیش او می روم ، فهمیده ام که او پروندۀ طلاق و جدائی بسیاری از زن ها و مردهای ایرانی را درذهن و قلب خود ضبط کرده است. خودش هم از شوهرش جدا شده ، ولی آنچنان …

بیشتر بخوانید

عفریته

اشاره: محمد حشمتی‌فر در 22 اسفند 1366 با معلولیت دیستروفی، در یکی از روستاهای مشهد متولد شد. کودک بود که همراه خانواده به مشهد آمد. ابتدایی را در مدرسه معلولین به پایان رساند و دبیرستان را در مدارس عادی گذراند و به آرزوی یکی شدن با جامعه رسیده بود که …

بیشتر بخوانید

فصلی از رمان “قطار مردم” نوشته‌ی حجت بداغی

فصلی از رمان “قطار مردم” نوشته‌ی حجت بداغی تهران، نشر کتاب کسرا چاپ اول: ۱۳۹۴ طرح جلد: مهسا رهنما   آیا استاد می‏دانست قرار است شب چهارشنبه‌سوری بمیرد که چیزی بیشتر از آتش، یک‌جور احساس مبهم، از زندگی نمی‏خواست؟ مَش‌برات چه، می‏دانست کجا قرار است بمیرد که بزرگ‏ترین و آخرین آرزوش …

بیشتر بخوانید