In touch with Diverse Iranian Community
دسته‌بندی برچسب

داستان کوتاه، پیر چشمی، محمدرضا حجامی

پیر چشمی

خرداد – هشت و پنج دقیقه – صبح آقا یدالله طبق معمول هر روز، صبح زود بیدار شده بود. او باید ریشش را اصلاح می کرد، که کرده بود. او باید حتما دوشی هم می گرفت که اینکار را هم با حوصله انجام داده بود. او باید صبحانه مفصلی هم می خورد که…
ادامه مطلب ...