تازه‌ترین‌ها
آشیان / برچسب آرشیوها:  داود مرزآرا

برچسب آرشیوها:  داود مرزآرا

باور نمی کرد…

تنها صدائی که آن روزصبح زود درراهروی بیمارستان «رویال کلمبیا» پیچید صدای چرخ‌های شتابناک و لرزان برانکاردی بود که شهلا رویش دراز کشیده بود. پرستارجوان با قدم‌هائی بلند آن را به سمت اتاق جراحی می‏برد. ازعجله‌ی پرستار دربردن او به اطاق عمل سردر نمی آورد. مژگان همراه آنها تقریبا می‌دوید …

بیشتر بخوانید

چند مینیمال

عبور از چهارراه سگ با خاطری آسوده می‌دوید. نه غم نان داشت، نه غم جا. هرجائی را که دوست داشت بو می‌کشید و هر کجا که دلش می‌خواست می‌شاشید. رفتن و ایستادن را او تعیین می‌کرد. گاهی با گوش‌های آویزان سرش را بالا می‌گرفت وبه زن خیره می‌ماند. زن که …

بیشتر بخوانید

معرفی کتاب؛ «از شما چه پنهان» نوشته داود مرزآرا

“من عادت داشتم دور حوض خانه راه بروم و با صدای بلند تاریخ بخوانم. اما زمزمه‌های او نمی‌گذاشت بفهمم برسر آن پیرزن چه آمد که دامن سلطان سنجر را چسبیده بود و از او خسارت می‌خواست. تا می‌خواندم: پیرزنی را ستمی در گرفت دست زد و دامن سنجر گرفت کای …

بیشتر بخوانید

بلیت لاتاری خانم سوزان

وقتی در منطقهٔ ” kerrisdale ” در غرب ونکوور، دیوید مغازهٔ کوچک مجله فروشی خودش را باز کرد، ساکنین آنجا خیلی خوشحال شدند. صبح‌ها می‌آمدند و روزنامه‌های صبح و مجله‌های تازه درآمده را می‌خریدند. هم دیوید خوشحال بود وهم همسایه‌های دوروبر. صبح‌های خیلی زود دیوید صبحانه نخورده مغازه‌اش را بازمی …

بیشتر بخوانید

ای‌کاش او چریک نبود

 مطابق معمول، بعد از شام صدایش کردم تا برای بازی شطرنج به اتاقم بیاید. پیژامهٔ نوی را که مادرش فرستاده بود تنش کرده بود. قد بلندی دارد با موهایی مجعد و حواسی جمع. شکلات و بیسکویتش را هم فراموش نکرد. با خود آورد. هنگام شام که آشپز، غذا را روی …

بیشتر بخوانید

گل‌های زرد کنار نیمکت

تقدیم به علی نگهبان مرد شصت سالی دارد، موهای سرش نخ‌نما شده و آن‌هایی که مانده‌اند به خاکستری میزند. زیاد کار می‌کند، در محل کار، در خانه،موقع غذا خوردن، زیر دوش، هنگام رانندگی، تمام مشغولیت ذهنی‌اش شده فکر کردن درباره‌ی روابطش با آن زن. زن با چشمانی میشی و شیطان، …

بیشتر بخوانید

عزرائیل

حاج غلام را همه می شناسند از برو بچه های درکه و اوین گرفته تا سرآسیاب و فرودگاه مهرآباد. چون خودش را غلام امام رضا میداند حداقل سالی یکبار به پابوس می رود. چند وقت است که از نظر جسمانی وروانی حالش خوب نیست. اینطور که دکترها می گویند همین …

بیشتر بخوانید

چطورخودم را پیدا کنم

تقدیم به دکتر پیمان وهاب زاده سیاوش توبه کرده بود که دیگرعا شق نشود. اماچند شب پیش توبه اش را شکست. وقتی رفتیم بار ( همان میخانۀ خودمان را می گویم ) دید آن زن، تنها نشسته است، رفت با اودست داد وازاو تقاضای رقص کرد. بعد سبک بال با …

بیشتر بخوانید

چند طرح و داستان کوتاه

تقدیم به استاد ارجمندم جناب محمد محمد علی   خرس گریزلی پدر بزرگ با دو نوه‌اش رفتند به پارک جنگلی، نزدیک خانه‌شان، برای پیاده روی. از پیچ راه که گذ شتند ناگهان خرسی بزرگ وقهوه ای ازلای شاخ و برگ درخت‌های درهم تنیده، بیرون آمد وروی دوپایش ایستاد. نعره کشید …

بیشتر بخوانید

رابطۀ راوی با شخصیت های داستان

تقدیم به فرامرز  پور نوروز  از قدیم گفته اند که عشق همیشه راه خودش را بازمی کند. این خصوصیت درمورد خانمی صدق میکرد که همسایۀ ما بود. من نو جوان بودم و می دیدم که اگرراه عشق برایش باز نمی شد میرفت وآن را باز میکرد. مثلا، چون شوهراولش حوصلۀ …

بیشتر بخوانید

فصل آخر کتاب

تقدیم به هادی ابراهیمی  چند روز پیش به سراغ سعید رفتم و قرار گذاشتیم تا داستان زندگی‏‌ام را بنویسد. دو سالی می‏شود که او و همسرش ناهید، همسایۀ ما هستند. ناهید را گاهی در آسانسور و یا جلوی در ورودی ساختمان می بینم و هفته‌‏ای یکی دو بارهم آخرشب‌ها در …

بیشتر بخوانید

برزخ

تقدیم به عبدالقادر بلوچ داشت آن بالا روی بالکن حرف میزد. انگار برای هوا حرف میزد. خدا خدا می کردم زودتر حرف هایش تمام شود و بگوید ” حالا بروید و فلان روزبرگردید “. بعضی ها هم مثل من این پا و آن پا می کردند. از مدرسۀ نظام که …

بیشتر بخوانید

…مال همان موقع‌ها‌ست

 در خانه را که می‌بندم، در خانه‌ی همسایه باز می‌شود. رو به درایستاده، پشتش به من است. چادرش را بازو بسته می‌کند. می‌گوید: «سلام.» هنوز نفهمیده ام چه کسی است. اما صدایش آشناست. می‌پرسد: «شناختی؟» طنین صدایش مرا به پنج سال پیش می‌برد. باید خودش باشد. میگویم:  «ثریا! توئی؟ خدای …

بیشتر بخوانید

کاریکلماتورها و مینیمال‌ها

  کاریکلماتورها  پشت پنجره سرما کولاک می‌کرد و دخترک روی دار قالی گلهای بهاری می‌کاشت. حسنی که جمعه‌ها به مکتب می‌رفت بالاخره فارغ‌التحصیل شد. اگر من و همسرم با هم زندگی نمی‌کردیم هرگز از هم جدا نمی‌شدیم. رختخوابش را مرتب کرد تا آن هم استراحت کند. آدم پریشان حواس بیشتر وقتش …

بیشتر بخوانید

سیلاب

به‌تازگی کتاب مجموعه داستان «انگار همین دیروز بود» نوشته داود مرزآرا در ونکوور منتشر شد. این مجموعه شامل ۱۸ داستان کوتاه است. به‌انگیزه انتشار کتاب «انگار همین دیروز بود»، داستان «سیلاب» از این مجموعه را برای صفحه داستان این هفته برگزیده‌ایم. «شهروند بی‌سی» کنار میدان خاکی «فرحزاد» روی نیمکت چوبی قهوه‏خانۀ …

بیشتر بخوانید