In touch with Diverse Iranian Community

روز شکرگزاری

وقتی رسیدم همه آمده بودند.  برای روز شکرگزاری، برادرم  تمام فامیل و یکی از دوستانش را هم با همسرش دعوت کرده بود. برادرم تلفنی به من گفته بود ، آنها چند هفته…

پرش اسب‌ها

هشت ساله بودم که با بابا و مامان وخواهرم به کناراقیانوس رفتیم. عده ای روی حصیرها وحوله ها دمر خوابیده بودند و تعدادی روی صندلی های تا شو.  اما خورشید بیداربود،…

با تراشۀ صابون

۱ با تراشه‌ی صابون یک خط کوتاه روی آستین کت مشتری کشید، درست بالای شست، و آنرا تا کرد. آنوقت سنجاق ته گرد را روی تا فرو برد . سپس زانو زد و قد شلوار را…

آرایشگر من

آرایشگر من یک زن زیبا و جوانست. از وقتی که برای اصلاح سرم پیش او می روم ، فهمیده ام که او پروندۀ طلاق و جدائی بسیاری از زن ها و مردهای ایرانی را درذهن و قلب…

 پیچ و تابِ طناب

نوشته‌ی دبلیو ایتس  |   ترجمه داود مرزآرا یک روزنزدیک غروب، هان راهان داشت درلنگرگاه نزدیک کین وارا (1) قدم می‌زد که صدای ویولونی را ازداخل خانه‌ای کنار…

مدرسه

نوشتۀ: *Donald Barthelme ترجمۀ : داود مرزآرا خُب، ما همۀ بچه ها را برده بودیم بیرون برای دیدن درخت‌کاری. چون فکر می‌کردیم این هم بخشی ازکار تحصیلی‌شان…

آسانسور

وقتی وارد آسانسور شدم، کف آسانسور گُله به گُله خیس بود.  مثل همیشه سعی کردم پاهایم را درجاهای خشک بگذارم. میدانستم کار  چه کسی است. " چارلی "، سگ آقای جانسون.…

آدم کش‌ها

در رستوران هنری باز شد و دوتا مرد آمدند تو. آن‌ها پشت پیشخوان نشستند. جورج از آن‌ها پرسید " چی میل دارین؟ " یکی از مردها گفت: " نمیدونم، چی می‌خوای بخوری،…

شبحی در باد

مختصری دربارهٔ: Dinah Jefferies دینا در مالزی به دنیا آمده است و در نه سالگی با خانواده به انگلستان کوچ می‌کند. در جوانی برای گرمای دلچسب مالزی دلش تنگ…

استفاده از زور

ویلیام کارلوس ویلیامز (۱۷ سپتامبر ۱۸۸۳ – ۴ مارس ۱۹۶۳) متولد روتر فورد نیوجرسی، مؤلف ۲۱ مجموعه شعرو ۲۹ رمان و مقاله و مجموعه داستان است. او درنوشته هایش با…

آپارتمان

جنسن بیچ (Jensen Beach) نویسنده و ادیتور، دو مجموعه داستان به نام‌های «ورای قلمرو قلب» و «طعمه سرما» دارد. او درحال حاضر مشغول نوشتن رمانی است که شامل یک…

شایسته

حاج خانم مُرد. دخترها دارند کنار تخت مادرشان زار می‌زنند. شهلا نشسته است توی راهرو، پای تلفن و هق‌هق کنان مرگ مادر را به دیگران خبر می‌دهد. شایسته اصلاً گریه…

باور نمی کرد…

تنها صدائی که آن روزصبح زود درراهروی بیمارستان «رویال کلمبیا» پیچید صدای چرخ‌های شتابناک و لرزان برانکاردی بود که شهلا رویش دراز کشیده بود. پرستارجوان با…

چند مینیمال

عبور از چهارراه سگ با خاطری آسوده می‌دوید. نه غم نان داشت، نه غم جا. هرجائی را که دوست داشت بو می‌کشید و هر کجا که دلش می‌خواست می‌شاشید. رفتن و ایستادن را او…

عزرائیل

حاج غلام را همه می شناسند از برو بچه های درکه و اوین گرفته تا سرآسیاب و فرودگاه مهرآباد. چون خودش را غلام امام رضا میداند حداقل سالی یکبار به پابوس می رود. چند…

فصل آخر کتاب

تقدیم به هادی ابراهیمی  چند روز پیش به سراغ سعید رفتم و قرار گذاشتیم تا داستان زندگی‏‌ام را بنویسد. دو سالی می‏شود که او و همسرش ناهید، همسایۀ ما هستند. ناهید…

برزخ

تقدیم به عبدالقادر بلوچ داشت آن بالا روی بالکن حرف میزد. انگار برای هوا حرف میزد. خدا خدا می کردم زودتر حرف هایش تمام شود و بگوید " حالا بروید و فلان…

سیلاب

به‌تازگی کتاب مجموعه داستان «انگار همین دیروز بود» نوشته داود مرزآرا در ونکوور منتشر شد. این مجموعه شامل ۱۸ داستان کوتاه است. به‌انگیزه انتشار کتاب «انگار…