داغ

0

این مطلب تاکنون 376 بار مورد مطالعه قرار گرفت

امیررضا بیگدلی (تهران 16 تیر1349)؛ داستان‌نویس ایرانی. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه پیشاهنگ شماره 3 در تهران شروع کرد و پس از انقلاب به همراه خانواده به کرج مهاجرت و در دانشگاه آزاد واحد کرج در رشته زبان و ادبیات فارسی تا سطح کارشناسی تحصیل نمود (فارغ التحصیل 1377). او فعالیتهای ادبی و داستان نویسی خود را از دوران دانشگاه شروع کرد. اولین داستان بیگدلی به نام باتلاق در سال 1375 در شماره دو و سه نشریه علمی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه آزاد واحد کرج به چاپ رسید. و پس از آن نیز داستانها و مقالاتش در نشریاتی چون عصر پنجشنبه، پیام شمال، نافه، ایران جوان، شوکران، زنده رود، تجربه، کرگدن و… به چاپ رسیده. او همچنین دورة استاندارد مدیریت پروژه(پی ام بی او کی) را در سازمان مدیریت ضنعتی گذراند و دورهء یک سالهء ام بی ای با گرایش استراتژی را -که تقریبا معادل با کارشناسی ارشد است- بین سالهای 1389 تا 1391 در موسسه آموزش عالی ماهان پشت سر گذاشت. با این حال همواره دغدغه اصلی او نوشتن بوده است. او که داستان نویسی را خود آموخته بود در سال 1381 موفق شد در اولین دوره جایزه ادبی صادق هدایت، تندیس صادق هدایت را برای داستان «حالا مگر چه می شود؟» دریافت کند. همچنین در سال 1383 لوح تقدیر دومین دوره جایزه ادبی اصفهان را برای یکی از مجموعه داستانهای خود به نام «آن مرد در باران آمد» دریافت کرد. او در سال 1394 نیز، در بخش ادبی جشنواره تیرگان تورنتو 2015، موفق شد برای داستان کوتاه «سفته باز» لوح تقدیر رتبه دوم را دریافت کند. تاکنون چهار مجموعه داستان کوتاه از او به چاپ رسیده است: چندعكس، كنار اسكله (نشر ماریه، 1378)، آن مرد در باران آمد (نشر قصه، 1382)، آدمها و دودكشها (نشر ثالث، 1388) و اگر جنگی هم نباشد (نشر الكترونیكی نوگام، 1394). همچنین کتاب “باز هم پیش من بیایید” گزیده ای از سه كتاب اول اوست که در سال 1393 توسط نشر افكار منتشر شده است.

داستانی از او را در زیر بخوانید:

این زن آنقدر خسته‌بود که تا پلک‌هایش را روی هم ‌گذاشت خوابش‌‌برد.
خسته‌بود و كلافه از گرما كه به خانه رسید. آنقدر كلافه‌بود كه تا پا به خانه گذاشت، روسری‌اش را انداخت روی شانه صندلی و یك‌راست رفت و انگشت گذاشت روی دكمه آب كولر و همان‌طور که دكمه‌های مانتو‌اش را بازمی‌كرد گوش ایستاد تا صدای ریزش آب را بر روی پوشال بشنود.
تا لباس سبك‌نكرد و موهایش را از گره پشت سر رها نكرد، نه دل و دماغ روشن‌کردن چراغ‌ را داشت و نه حوصله كنارزدن پرده را. موهایش را پریشان‌كرد. آبی به سر و صورتش زد. ایستاد میان خانه. کش‌و‌قوسی به خود داد. خواست دكمه دورِ كُند را بزند كه چشمش به در افتاد. ناگهان نگران شد و خود را رساند پشت در. از چشمی در که به بیرون نگاه انداخت كسی را ندید. لیوانی آب سرکشید و دكمه دور كُند را زد. باد که به صورتش خورد كمی آرام گرفت. دكمه دور تند را هم زد و نشست روی مبلی که روبه‌روی دریچه بود. باد كه به‌جانش افتاد خنک شد. سرش را روی شانه مبل تكیه داد و تا پلک‌هایش را روی هم گذاشت خوابش برد.
هنوز چشمهایش گرم نشده‌بود كه تلفن زنگ‌خورد. آنقدر زنگ‌خورد تا پیام‌گیر به‌كارافتاد.
سلام مامانی. سانازم. کجایی؟ با بابابزرگ و عمه فریده می‌یاییم دنبالت. كجایی مامانی؟ کجایی؟ بوس بوس بوس.
با صدای ساناز چشم‌هایش بازشد. تلفن نزدیكش بود. روی میزِ کنارِ مبل. به تلفن خیره‌شد. چراغ پیامگیر چشمک‌ می‌زد. دکمه‌اش را زد تا پیام بعدی پخش ‌شود:
سلام انسی.كجایی؟ نیستی؟ اینقدر سخت نگیر. حالا دیگه احسان رو داری. تونستی زنگ بزن. خداحافظ.
بارها از دوستانش خواسته‌بود که اسم كسی را در پیام‌هایشان به زبان نیاورند.
پیامگیر همچنان چشمك‌زد تا پیام بعدی شروع شد:
سلام شكلات. می‌دونم خونه نیستی. خواستم بهت بگم كه من عاشق شكلاتم و تو هر روز شیرین‌تر و شیرین‌تر می‌شی. اما نترس. نمی‌خوام بخورمت. همین که با خیالت بازی کنم برام کافی‌یه. نمی‌خواد زیاد فكر كنی تا بفهمی من کی‌ام. چشمات رو که باز کنی من رو می بینی. نزدیکتم. خوب نگام کن. تا بعد.
خواب از سرش پرید. دوباره به تلفن نگاه‌کرد. دیگر پیامی نمانده‌بود. بلند شد و به آشپزخانه رفت. شیشه‌های آشپزخانه کدر بود و از بیرون دید نداشت. پنجره را كمی بازکرد و از گوشة آن نگاهی به بیرون ‌انداخت. پنجره به روشنایی ساختمان بازمی‌شد و روبه‌رو آشپزخانه دیگری بود با شیشه‌های کدر كه هم پنجره‌اش بسته‌بود و هم پرده‌اش کشیده‌شده‌بود. همسایه‌ها را نمی‌شناخت. پنجره را بست و برگشت کنار میز تلفن. پیام‌ها را یک‌بار دیگر گوش‌داد. به پیام آخر رسید. نه صاحب صدا را می‌شناخت و نه شماره‌ای که روی شماره‌خوان افتاده‌بود برایش آشنا بود. شماره اعتباری ایرانسل بود. همین چند شب پیش هم این شماره را روی شماره‌خوان تلفن دیده‌بود. خواسته‌بود به آن شماره زنگ‌بزند اما ترسیده‌بود که همین یک تماس، گرفتارش کند. آن ‌شب هم دیر‌وقت به خانه برگشت؛ تازه لباس‌هایش را درآورده‌بود که تلفن زنگ‌خورد. گوشی را برنداشت تا پیامگیر به‌ كار ‌افتاد:
سلام شكلات. چرا گوشی رو برنمی‌داری؟ دیدمت كه اومدی. همین الان هم دارم می‌بینمت. چقدر تو شیرینی. من آدم بدی نیستم. فقط دلم یه چیز شیرین می‌خواد. همین. شب خوش.
پیام كه تمام‌شد نگاه به این‌سو و آن‌سو ‌گرداند. پرده‌ها کنار بود و چراغ روشن. او نیز نیمه‌برهنه ‌بود. تندی پرید و پرده‌ها را کیپ‌تا‌کیپ کشید. برگشت و نشست سر جایش. پیام را دوباره گوش‌داد. صدا برایش آشنا نبود. دوباره نگاهش را دورتادور خانه گرداند. چراغ را خاموش‌كرد و ‌آرام قدم‌برداشت سمت پنجره. از این اتاق به آن اتاق، پنجره به پنجره از کنار پرده به بیرون نگاه‌انداخت؛ همان پنجره‌های تاریك و روشن بود با همان آدم‌های همیشگی كه گاه سایه‌های لرزانشان را از پشت پرده دیده‌بود و گاه خود خودشان را. برگشت و خودش را رساند به در خانه. از چشمی در بیرون را نگاه‌کرد. چراغ راه‌پله روشن‌بود. اما کسی پیدا نبود،. چراغ خانه را روشن‌کرد و نشست روی مبل کنار تلفن. از کیفش بسته سیگار را درآورد. نخی بیرون‌كشید و روشن‌کرد. چند كام نگرفته‌بود كه تلفن دوباره زنگ‌خورد. چشمش افتاد به ساعت. دیر وقت بود. باز نگاه‌گرداند. پرده‌ها کیپ‌تا‌کیپ کشیده‌شده‌بود. خیره به تلفن ماند تا پیامگیر به‌كارافتاد.
كجایی مامانی؟
ساناز بود. گوشی را برداشت: «سلام عزیزم. تو بیداری هنوز؟»
«تو کجا بودی؟»
«خونه بودم.»
«خونه نبودی. جایی بودی. جایی بودی.»
«چرا نخوابیدی؟»
«می‌خوام بیام پیشت.»
«الان نصف شبه. همه خوابیدن.»
«بابابزرگ بیداره. می‌خوام بیام پیشت.»
سیگار لای انگشتش حیف‌سوز می‌شد. گفت: «فردا می‌یام دنبالت»
«آخه نمی‌یای. دلم تنگ‌شده.»
«منم دلم تنگ‌شده. برو بخواب.»
«آخه…»
«برو بخواب عزیزم. برو بخواب.» و همین كه برای لحظه‌ای صدایی نشنید خداحافظی‌کرد و گوشی را گذاشت. خاکستر سیگار را کف دستش تکاند. سرش را به پشت مبل تكیه داد. چشمش افتاد به ساعت. نیمه‌شب را گذشته‌بود. دلش برای دخترش تنگ‌شد.
حالا پس از یک هفته دخترش دوباره زنگ‌زده و برایش پیام گذاشته‌‌بود.
پیام‌ها را که شنید بلند‌شد و به آشپزخانه رفت. ظرف غذا را گذاشت روی گاز. شعله‌ را كم كرد. نگاهی به ساعت انداخت. رفت زیر دوش و کمی بعد حوله پیچ بیرون‌آمد. گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت. آمد پای گاز. آن طرف خط تلفن زنگ خورد. در ظرف را بازكرد. ساناز گفت: «سلام مامانی.»
«سلام عزیزم.»
داخل ظرف را با قاشق هم‌زد و شعله را كمی بالاكشید.
«امشب می‌یام پیشت.»
«بیا عزیزم.»
«نمی‌ری سرکار؟»
«نه خونه‌ام.»
«با عمه فریده و بابابزرگ می‌یاییم دنبالت.»
از آبچکان بشقابی برداشت و گذاشت روی پیشخوان آشپزخانه.
«باشه عزیزم.»
گاز را خاموش‌كرد. گوشی را گذاشت روی شانه و گردنش را روی آن خم‌كرد. غذا را خالی کرد توی بشقاب.
«بابابزرگ می‌گه که شاید بابایی امروز برسه.»
چیزی نگفت. لیوانی آب پرکرد و نشست پشت پیشخوان. دوباره گوشی را دست گرفت.
«بیا با عمه فریده حرف بزن. بوس بوس بوس.»
لبش را غنچه‌کرد و چسباند به گوشی.
تازه اولین قاشق را به دهان برده‌بود که یکی از پشت خط شروع‌کرد.
«سلام انسی. کجایی؟» و همو دوباره ادامه داد: «خب معلومه. پیش از ما بهترون!»
غذا را قورت داد؛ «سلام فریده. خدا تو رو نكشه. کِی می‌یایید؟»
«هر وقت تو بخوای. همین حالا، یا یه ساعت دیگه، شاید هم هفته دیگه. تو دوست داری كی بیاییم؟»
چیزی نگفت.
«الو الو.»
«هوم»؛ داشت می‌جوید.
«كسی پیشت هست انسی؟»
سرفه‌كرد.
«حالت خوبه انسی؟»
«آره آره.» سرفه کرد. «خوبم.»
«مهمون داری انسی؟»
«نه نه.»
نفس عمیقی كشید و گلویش را صاف‌کرد. گفت که تنهاست. گفت: «خیابونا شلوغ بود، دیر رسیدم خونه.» و گفت که دارد غذا می‌خورد و باز گفت: «ببخشید.»
خواهر‌شوهرش گفت: «تقصیر خودته كه همش تو شلوغ‌پلوغی هستی.» خندید و دوباره گفت: «می‌یایی بریم سرخاك؟»
«چرا نیام؟»
«آخه هفته پیش نیومدی.»
«كار داشتم.»
«این هفته کار نداری؟»
«نه.»
«پس تا یه ساعت دیگه اونجاییم.»
با خیال راحت غذایش را خورد. به اتاق خواب رفت و نشست روی لبۀ تخت. با کلاهِ حوله، سرش را خشک-کرد و رو به آینه برگرداند. در آینه به خودش خیره‌شد. از روی تخت بلند ‌شد و روبه آینه ایستاد. حوله را از تن سراند پایین و از روبه‌رو خودش را براندازکرد. چرخید و این‌بار از پهلو خودش را نگاه‌کرد. لبخند زد. دوباره رو به آینه شد و چند قدم پیش رفت. كنار میز آرایش كه رسید چشمش افتاد به داغ. کمرنگ بود، اما هنوز به چشم می‌آمد. مثل ماه-گرفتگی بود. دستی رویش کشید. زبر نبود. کرم پودر را برداشت و مالید رویش. همرنگ پوستش شد. از اتاق بیرون آمد و تلفن همراهش را برداشت و شماره گرفت. هنوز زنگ نخورده یکی از آن طرف خط خندید.
انسی گفت: «نَمیری احسان. چیه؟»
احسان گفت: «وقتی شماره‌ت رو گوشی‌ام می‌افته نمی‌تونم نمیرم.»
«صدبار به خواهرت گفتم اسم كسی رو تو پیامگیر نبره.»
«من هم بهش گفتم.»
انسی سر کشید و نگاهی به ساعت دیواری انداخت.
احسان گفت: «الو.»
انسی با کمی مکث گفت: «ها» و حواسش که جمع شد دوباره گفت: «گیرش بیارم خفه‌ش می‌كنم.» خندید. این بار آرام پرسید: «تو خوبی؟»
«وقتی با تو حرف می زنم خوبم.»
انسی باز خندید.
احسان گفت: «امشب چكار كنیم؟»
«امشب ساناز اینجاست.»
«مادر زن اول.»
انسی خندید.
احسان گفت: «نه. مادر زن تمام.»
انسی دوباره خندید.
احسان گفت: «امشب سه تایی بریم بیرون؟»
«فكر نكنم به این زودی‌ها بتونی ببینیش. اون هنوز چشم به راه باباشه.»
«تا كی می‌خوای بهش نگی؟ دو سال شد.»
«بهتره كمی بزرگتر بشه. شاید هم یه روزی خودش بفهمه. شاید هم فراموش كنه.»
«وقتی هر هفته می‌بریش سر خاك چطور می‌خوای فراموش كنه؟»
انسی شانه بالا انداخت: «نمی‌دونم. اما بابابزرگش هم بدش نمی‌یاد كه اون چشم به راه باباش بمونه.»
احسان گفت: «تا نتونه مرد دیگه‌ای رو كنار تو ببینه.»
انسی گفت: «تو غصه‌نخور.»
احسان چیزی نگفت.
انسی کمی مکث کرد؛ نفس عمیقی کشید. دوباره شروع‌كرد: «الآن دارن می‌یان دنبالم تا با هم بریم سرخاك.»
«نمی‌تونی نری؟»
«هفتۀ پیش هم نرفتم. مثل اینكه خیلی بهت خوش گذشته.»
دوباره به ساعت نگاه‌انداخت. گفت: «یه دقیقه صبر كن.» گوشی را گذاشت روی پیشخوان و به اتاق خواب رفت. هنوز برهنه بود. از گوشة پرده بیرون را نگاه‌كرد. آفتاب تندی می‌تابید. پیشانی‌اش را چسباند به شیشه و به کف خیابان خیره‌شد. نرسیده‌بودند. برگشت به آشپزخانه و گوشی را برداشت. گفت: «ساناز شب می‌یاد پیش من. فردا هم می‌مونه. ایرانسلم رو خاموش می‌کنم. اگه کاری داشتی به نهصدونوزده پیام بفرست. تونستم جوابت رو می‌دم.» و گفت: «حالا باید برم.»
«حالا چرا این‌قدر زود؟»
انسی خندید. گفت: «باید آماده بشم. خداحافظ.»
احسان خداحافظی كرد.
انسی گوشی‌اش را خاموش‌کرد و گذاشت توی كابینت. به اتاق رفت. دوباره خودش را در آینه برانداز‌كرد. داغ پیدا نبود. پیراهن سیاه رنگ آستین حلقه‌ای یقه مردانه‌ای تن‌كرد. جای داغ ماند پشت یقۀ مردانۀ پیراهن. حسابی به خودش عطرزد. آمد نشست روی مبل و خیره به ساعت دیواری خانه، گوش‌به‌زنگ ماند تا كه زنگ خانه به صدا درآمد.
وقتی انسی پا به خیابان گذاشت ساناز دوید و خودش را در آغوش‌ او انداخت. فریده كنار ماشین ایستاده‌بود. انسی را که دید پیش آمد و او را بوسید. گفت: «چه بویی انسی.» و خندید. سوار شدند. پدرشوهرش توی ماشین نشسته‌بود. رو به انسی برگشت و گفت: «خوبی دخترم؟»
انسی گفت که خوب است.
پدر شوهرش گفت: «پسرم که آن‌طور. عروسم که این‌طور. این بچه هم كه حسابی مامانی و بابایی.» سرش را برگرداند به پشت و چشم در چشم انسی گفت: «دختر چرا نمی‌یای با هم زندگی کنیم؟ بدی دیدی از ما؟» و همان-طور خیره ماند تا مثل همیشه انسی سرش را پایین انداخت.
ماشین راه افتاد سمت بهشت‌ زهرا. عصر پنجشنبه‌ بود و بهشت‌زهرا شلوغ. ساناز، چند متر مانده، سنگ پدرش را شناخت. داد زد: «اوناهاش» و دستش را از دست پدربزرگش آزاد‌ کرد و دوید. به عکسی که بالای سنگ قبر تراشیده شده بود نگاه‌کرد و گفت: «بابایی.»
وقتی رسیدند سر قبر ساناز به پدربزرگش گفت: «کجا رو بکنم؟»
پدربزرگش سرتکان‌داد. زانو زد كنار سنگ پسرش و شروع‌کرد به ‌خواندن فاتحه. انسی و فریده هم همین کار را کردند. ساناز به آنها نگاه می‌کرد. در این مدت آنها را‌ دیده‌بود که از روی زمین سنگ کوچکی برمی‌دارند و همین‌طور که آن را روی سنگ قبر می‌زنند زیر لب چیزی می‌خوانند. خودش هم این كار را كرد. وقتی پدر بزرگش از سر سنگ بلند شد ساناز دوباره پرسید: «کجا رو بِکَنَم؟» پدربزرگش به او نگاهی‌کرد. گفت: «الان بهت می‌گم.» و نگاهش را دورتادور سنگ گرداند. همه جا یا سنگ بود یا سیمان. سر برگرداند و کمی دورتر را نگاه‌کرد. گفت: «خب.» دست ساناز را گرفت و گفت: «بیا بریم اونجا.»
ساناز گفت: «کجا؟»
با دست به درخت‌ها اشاره كرد: «اونجا.»
ساناز به سنگ قبر پدرش نگاه‌کرد و بعد به عکس بالای سنگ: «بابایی از اینجا می‌یاد.»
پیرمرد گفت: «اینجا سِفته نمی‌شه. بیا بریم اونجا رو بِکَن.»
ساناز کنار پدربزرگش راه افتاد و چند قدمی كه پیش رفتند به درخت‌های كنار قطعه رسیدند كه زیرشان هم سایه بود و هم خاك. پیرمرد با پا جایی را نشان كرد و گفت: «اینجا رو بِکَن.»
ساناز به جایی که او نشان کرده‌بود نگاه‌کرد. بعد به جایی که مادرش نشسته‌بود خیره شد. به پدر‌بزرگش گفت: «بابایی از اینجا می‌یاد؟»
پیرمرد دست گذاشت روی چشم‌هایش و زد زیر گریه. تا به حال سنگ قبر را نشان داده و به ساناز گفته‌بودند پدرش از آنجا بیرون خواهدآمد. ساناز به این‌طرف و آن‌طرف نگاه‌کرد. بعد سرش را پایین‌انداخت و شروع کرد به کندن جای پا. پدربزگش هم نزدیک او روی تخته سنگی نشست و گاه به او و گاه به مادر او خیره ‌شد تا وقتی كه انسی و فریده از كنار سنگ قبر بلند شدند و آمدند پیش آنها. پدربزرگ به ساناز گفت: «خب دیگه باید بریم.»
ساناز سربلند کرد تا پدر بزرگش را ببیند. چشمش به عمه فریده و مادرش افتاد. گفت: «نریم.»
مادرش گفت: «دیر می‌شه؛ شلوغه.»
ساناز به عمه فریده نگاه کرد. گفت: «نریم.» فریده چیزی نگفت.
نگاهش به هر سۀ آنها بود. پدربزرگش گفت: «بریم؛ دوباره می‌یایم.»
ساناز گفت: «گفتی بابایی امروز می‌رسه.»
پدر بزرگش گفت: «خب نرسیده. می‌دونی چقدر راهه از اونجا تا اینجا.»
ساناز گفت: «می‌خوام بِكَنَم.»
پدر بزرگش گفت: «شاید رفته باشه خونه.» و بلند شد. دست او را گرفت و گفت: «بریم تا بعد.» با دست دیگرش سطل را برداشت.
ساناز به گودالی که کنده بود نگاه‌کرد. باید با آنها می‌رفت.
وقتی جلو در خانه رسیدند انسی از پدرشوهر و خواهرشوهرش خواست كه به خانة او بیایند. گفت: «البته خونة خودتون.»
پدرشوهرش اول سرتکان‌داد. بعد سرش را برگرداند و به انسی كه هنوز در ماشین نشسته‌بود نگاه‌كرد و گفت: «دختر چرا نمی‌یای با هم زندگی کنیم؟ از ما چی دیدی مگه؟» و همان‌طور خیره‌شد تا انسی سرش را پایین-انداخت.
فریده به انسی گفت: «فردا می‌یام.»
از ماشین پیاده شدند. مثل همیشه وقتی به داخل خانه رفتند و در حیاط را پشت سرشان بستند صدای راه افتادن ماشین را شنیدند.
پا به خانه كه گذاشتند ساناز دوید پای تلفن. از شنیدن پیام‌ها خوشش می‌آمد. یك‌بار انسی او را به این بهانه كه «شاید بابایی برامون پیام گذاشته باشه»، از خانة پدربزرگش به خانه خودشان آورده‌بود و به او یادداده‌بود كه چطور می‌تواند پیام‌ها را بشنود. هر چند هیچ وقت صدای پدرش را نشنیده‌بود، اما وقتی به خانة مادرش می‌آمد اولین كاری كه می‌كرد شنیدن پیام‌ها بود. انسی بعدها از این كارش پشیمان شد؛ چون ممکن بود كسی پیام بی‌ربطی گذاشته‌باشد. برای همین همیشه حواسش به پیام‌ها بود. آنها را پاك می‌كرد و در روزهای آخر هفته پیامگیر را از كار می‌انداخت. اما این بار فراموش كرده‌بود. چراغ پیامگیر روشن‌بود و چشمك‌می‌زد. ساناز دكمۀ آن را زد.
كجایی انسی؟ گوشی‌ت هم كه خاموشه. چطوری؟ یه موقع نَمُرده باشی. خبری از خودت به من بده ببینم هستی یا نه.
پیام که تمام‌شد ساناز به مادرش نگاه‌كرد و خندید. به تلفن نگاه کرد. چراغ هنوز چشمک می زد.
سلام شكلات. می‌دونم كه نیستی، اما به هر حال می‌یای. خواستم ببینم می‌شه امشب یه خواب شیرین داشته باشم؟
ساناز بعد از پیام دوم هم به مادرش نگاه‌كرد و خندید. گفت: «شكلات می‌خوام.» و دوباره به تلفن نگاه‌كرد. دیگر پیامی نمانده‌بود. به مادرش گفت: «شكلات می‌خوام.» انسی آمد پای تلفن. پیام‌ها را پاك كرد و پیامگیر را خاموش‌كرد. صدای زنگ تلفن را هم روی حالت بی‌صدا گذاشت. از یخچال به ساناز شكلات داد. او را به اتاق برد تا لباس خانه تنش كند. خودش هم لباس خانه پوشید. در آینه نگاهی به گردنش انداخت. داغ پیدا نبود.
ساناز چند اسباب‌بازی و چند عروسك برداشت و آورد روبه‌روی تلویزیون. انسی ماهواره و تلویزیون را روشن‌كرد و روی برنامۀ كودكان گذاشت و از كیف گوشی‌اش را برداشت. به آشپزخانه رفت. احسان پیامك فرستاده بود كه «چه خبر؟ چی شد امشب؟»
نوشت: «ساناز اینجاست. اگه تونستم شب زنگ می‌زنم.» و پیامك را فرستاد. هنوز گوشی دستش بود كه باز پیامك جدیدی از احسان آمد: «ای خدا. این شب كِی از راه می‌رسه؟» لبخند ‌زد و نگاهی به ساناز انداخت كه با چند عروسك دراز كشیده ‌بود و داشت برنامۀ كودكان نگاه‌می‌كرد. پیامك دوم را دوستش فرستاده‌بود. انسی بشقابی میوه آماده‌كرد و رفت كنار ساناز. بشقاب میوه را گذاشت كنارش و دستی روی موهایش كشید. ساناز برگشت به بشقاب میوه نگاه‌كرد و بعد به مادرش. خندید. انسی هم خندید.
آن شب ساناز همان‌طور كه جلو تلویزیون دراز كشیده‌بود خوابش‌ برد. انسی دلش به حال دخترش سوخت. یك آخر هفتة سوت‌وكور.
هنوز دو سال نگذشته‌بود از آن روزی که هر سه با هم رفته‌بودند کنار دریا. نرمه‌باد اردیبهشت ماه هنوز خنك ‌بود و دلچسب. كنار ساحل دور هم نشسته بودند كه فرید بلند شد و لباس‌هایش را كَند. آنها نگاهش کردند. فرید گفت: «می‌خوام زیرآبی برم.»
ساناز به پدرش نگاه كرد و خندید.
انسی گفت: «این کار رو نکن.»
فرید با صدای بلند خندید و کم‌کم به سمت دریا قدم برداشت. همین‌طور پیش رفت و پیش رفت تا آّب به کمر و بعد به سینه‌اش رسید. برگشت و برای آنها دست تکان داد. سپس روی آب شناور شد و شروع کرد به شناکردن و همین‌طور رفت و رفت تا دیگر شد یك لكۀ سیاه. انسی کنار آب آمد. روسری را از سرش باز كرده بود. باد موهایش را پریشان‌ كرده‌بود و لباسش را به تنش ‌چسبانده‌بود. نیم‌نگاهی به دخترش داشت و نیم‌نگاهی به شوهرش؛ به همان لكۀ سیاه. دستی به كمر زد و دستی را سایه‌بان كرد. به آن لكۀ ‌سیاه كه كم‌كم داشت هیچ می‌شد نگاه‌می‌كرد. انگار فریادی شنید. دست‌پاچه شد. دوروبر را نگاه‌انداخت. کسی نبود بجز ساناز که داشت روی ساحل ماسه‌ای گودالی درمی‌آورد. دوباره به دریا خیره شد. نه لكه‌ای دید و نه صدایی شنید. یک‌آن ته دلش خالی شد. فریادزنان به سروکله‌اش كوبید.
وقتی جنازه را از آب بیرون‌کشیدند هوا تاریک شده‌بود. آن را به بیمارستان شهر بردند. انسی به سر و کله‌اش می‌زد و زمین و زمان را نفرین می‌کرد. ساناز را سپرده‌بود به یك خانوادة محلی تا با بچه‌های آنها سرگرم شود. خودش در بیمارستان منتظر بود تا کس‌وکار فرید از تهران برسند.
حالا چند ماهی مانده‌بود تا دو سال از آن روز بگذرد. در تمام این دو سال بیشتر پنجشنبه‌ها با ساناز و پدرشوهرش رفته بودند سرخاک؛ و انسی امشب دوباره دلتنگ شده‌بود. ساناز را از روی زمین بغل‌کرد و برد روی تخت گذاشت. ملافه‌ای رویش كشید و كمی نگاهش‌كرد. دخترش كمی بیش از پنج سال داشت. داشت بزرگ می‌شد و سال بعد باید به پیش‌دبستانی می‌رفت. یک دفعه غمگین شد. دلش برای شوهرش تنگ‌شد. به عكس عروسی كه در سینۀ دیوار اتاق زده‌بودند نگاه‌كرد. در آن عكس هر دو سربرگردانده بودند و به پشت سر نگاه می‌كردند. گرمایی در رگ‌هایش راه‌افتاد و خودش را مثل دانه‌دانه‌های ریزی زیر پوست نشان‌داد. از روی تخت بلند‌شد. دوباره چشمش به عكس افتاد. كمی خیره ماند. بعد از آن چشم‌برداشت. چراغ اتاق را خاموش‌كرد و بیرون آمد. خرت‌وپرت‌هایی را كه روی زمین پخش‌ شده‌بود برداشت. ظرف‌ها را به آشپزخانه‌ برد. از كابینت گوشی‌اش را برداشت. برگشت نشست روی مبل، روبه‌روی تلویزیون. صدای تلویزیون را كم‌ كرد. شمارة احسان را گرفت. تلفن زنگ‌نخورده كسی شروع كرد به بچگانه حرف‌زدن.
انسی خندید.
او همان‌طور حرف‌زد.
انسی باز خندید. به‌آرامی گفت: «نخندون ساناز بیدار می‌شه‌ها.»
بعد او با لهجه صحبت‌كرد.
انسی باز خندید. از جایش بلندشد و به آشپزخانه رفت. به‌آرامی گفت: «اگه درست حرف نزنی گوشی رو خاموش می‌کنم‌.»
احسان گفت: «به روی چشم.»
«حالا شدی پسر خوب.» مكث كرد: «چی كار می‌كنی؟»
«دست به سینه نشستم.»
انسی خندید.
احسان گفت: «هیس. ساناز بیدار می‌شه.»
انسی آرام‌تر خندید.
احسان گفت: «شیطونه می‌گه پاشم بیام اونجا.»
«هفتۀ پیش خیلی خوش به حالت شده. نه؟»
احسان خندید.
«هنوز جاش رو گردنمه.»
«ما زن و شوهریم.»
«این رو فقط من و تو می‌دونیم.»
«بهت گفتم كه باید ‌تو شهر جار بزنیم و ساز و آواز راه بندازیم.»
«ساناز هنوز نمی‌دونه كه باباش مرده. یه بابابزرگ هم داره كه خیلی حواسش جَمعه.»
«دیگه باید به ساناز بگی. بابابزرگش هم فكر می‌كنی چی كار می‌تونه بكنه؟ هیچی. بهش بگو.»
«حرف زدن درباره‌ش راحته، ولی هر چی فكر می‌كنم می‌بینم نمی‌تونم بگم. سخته.»
«آخرش چی؟»
«به آخرش فكر نمی‌كنم.»
«همه چیز رو ول كن. دست ساناز رو بگیر و بیا اینجا.»
انسی گفت: «می‌ترسم.»
احسان گفت: «نترس.»
«از ساناز می‌ترسم.»
«نترس؛ اون بچۀ توئه.»
انسی چیزی نگفت. از احسان خواست یك دقیقه صبر‌كند. گوشی را گذاشت روی میز كنار مبل. رفت بالای سر ساناز. ساناز خواب‌خواب بود. برگشت و به‌آرامی در اتاق را بست. ساعت یك نیمه‌شب بود. بجز یكی دو چراغ دیواری، همۀ چراغ‌ها را خاموش‌كرد. از كابینت بستۀ سیگارش را برداشت. لیوانی را تا نیمه از آب‌ پركرد. پنجرة آشپزخانه را باز‌كرد و لیوان را گذاشت روی لبة پنجره. چراغ آشپزخانه خاموش‌بود. نخی سیگار بیرون كشید و با لب نگه‌داشت. از همانجا خیره‌شد به پنجره‌های روبه‌رو. همان چشم‌انداز همیشگی‌ بود. سیگارش را روشن‌كرد. اولین كام را كه بیرون فرستاد سیگار را گذاشت روی لبة پنجره و آمد گوشی‌اش را از كنار مبل بردارد كه چشمش افتاد به تلفن ثابت كه بی‌صدا زنگ می‌خورد. به شماره‌خوان نگاه‌كرد. همان شمارۀ ایرانسل همیشگی بود. خواست گوشی را بردارد که برنداشت. احسان پشت‌ آن یكی خط بود. گوشی همراهش را دست‌گرفت و رفت كنار پنجرة آشپزخانه. بیرون را نگاه‌كرد. چراغ خانة روبه‌رویی خاموش بود. خودش را كمی كشاند عقب تا سایه‌اش روی شیشه نیفتد. دومین كام را كه گرفت و دودش را بیرون‌داد، گفت: «الو.»
احسان گفت: «فكر كردم رفتی كه بخوابی.»
انسی از دور به تلفن نگاه می‌‌كرد. گفت: «بی‌مزه.»
«یادت رفته بود من پشت خطم؟»
«نه.»
«چی كار می‌كردی؟»
«به ساناز سر زدم.»
«داشتی بهش الفبا یاد می‌دادی‌؟» و خندید.
انسی گفت: «بی‌مزه.» و خودش هم كمی خندید. گفت: «چی می‌گفتی؟»
احسان گفت: «می‌گفتم باید كارت‌ دعوت پخش كنیم و ساز و آواز راه بندازیم؟»
انسی پك دیگری به سیگارش زد و دود را بیرون فرستاد. گفت: «اینقدر هم ساده نیست.» مكث كرد. خودش هم كمی خندید. گفت: «چی می‌گفتی؟» و دوباره كام گرفت. تا احسان بخواهد چیزی بگوید تپق زد.
احسان گفت: «خوبی؟»
انسی گفت: «آره.» این بار كه خواست به سیگارش پك بزند دود به گلویش پرید و چند بار سرفه كرد.
«انسی چیزی شده؟»
«نه.»
«داری سیگار می‌كشی؟»
انسی گفت: «نه» گفت: «صبر كن» یكی دو پك به سیگارش زد و آن را در لیوان خاموش‌كرد. از لای پنجره بیرون را نگاه‌كرد. كسی نبود. گوشی را گذاشت روی پیشخوان و لیوانی آب سرد سركشید. تا سر میزِ كنار مبل رفت. تلفن هنوز بی‌صدا زنگ‌می‌خورد. رفت پشت در خانه و از چشمی‌ در بیرون را نگاه‌كرد. چراغ راه‌پله روشن‌بود. برگشت به پیشخوان آشپزخانه تكیه‌داد و گوشی را برد دم گوشش. گفت: «احسان.»
احسان گفت: «انسی.»
انسی گفت: «یكی اینجاست.»
«یكی اونجاست؟»
«یكی تلفن می‌زنه و پیام می‌ذاره.»
«چی می‌گه؟ كیه؟»
«نمی‌دونم. هر چی بخواد می‌گه.»
نگاهش دورتادور خانه می‌چرخید.
احسان گفت: «انسی خوبی؟»
«خیلی!»
«ساناز خوبه؟»
«خوبه.»
«می‌خوای بیام پیشت؟»
انسی برگشت و به در اتاق خواب نگاه‌كرد. بسته بود. گفت: «نه»
احسان گفت: «چرا؟»
«چرا نداره. مگه نمی‌دونی اینجا كجاست؟»
«این طوری‌ها هم كه تو فكر می‌كنی نیست؟»
«یه دقیقه گوشی رو نگه‌دار.»
کمی مکث‌کرد. خواست سیگار دیگری روشن‌كند كه نكرد. بی‌صدا تا پشت در اتاق خواب رفت. در را به‌آرامی بازكرد و نگاهی به ساناز انداخت. خوابیده بود. در را بست و به آن یكی اتاق رفت. اتاق تاریك‌ ‌بود. در اتاق را بست. كورمال‌كورمال تا كنار پنجره رفت. پرده‌ها را كنار زد و به خانه‌های روبه‌رو خیره‌شد. پنجره‌های روشن و تاریك با پرده‌هایی كشیده یا كنارزده كه در پشت آن آدم‌هایی با لباس‌هایی رنگارنگ یا بی‌لباس و نیمه‌برهنه این‌سو و آن‌سو می‌رفتند. از اتاق بیرون آمد. رفت بالای سر تلفن ثابت خانه. تلفن زنگ نمی‌خورد، اما همان شماره مانده‌بود روی شماره‌خوان. خودش را رساند سر پیشخوان و گوشی همراهش را برداشت.
«احسان.»
«انسی.»
«یه مزاحم دارم.»
احسان گفت: «یعنی چی؟»
انسی گفت: «یعنی اینكه تو خونه نشستم، یكی بهم زنگ می‌زنه و می‌گه خانوم خوشگله دوست دارم بخورمت. یا می‌خواد برم یه لباس خواب جیغ بپوشم بیام بشینم روی مبل این پا رو اون پا و اون پا رو این پا بندازم تا آقا بتونه خوب دید بزنه.»
احسان گفت: «كیه؟»
«نمی‌دونم آقا از كدوم گوری چشم انداخته تو خونه!»
«می‌خوای بیام پیشت؟»
«نمی‌شه.»
«چرا؟»
«چون یه پدرشوهر هم دارم كه چهارچشمی می‌پادم.»
احسان چیزی نگفت. انسی گفت: «هر چی كه اون بخواد باید بشه.»
كمی مكث كرد. گفت: «درست مثل تو.»
احسان گفت: «چی می‌گی؟»
انسی گفت: «صدبار ازم پرسیدی داری سیگار می‌كشی، داری سیگار می‌كشی.»
احسان گفت: «همین‌طور پرسیدم.»
انسی آرام و شمرده گفت: «وقتی پیش هم هستیم دوتا دوتا سیگار روشن می‌‌كنی چون دوست داری لای‌به‌لای دود از سر و كول هم بالا بریم. اما وقتی خودت نیستی هی می‌گی:’باز داری سیگار می‌كشی؟ باز داری سیگار می-كشی‘»
احسان گفت: «این‌طور نیست.»
انسی گفت: «چرا؛ همین‌طوره.»
«این‌قدر عصبانی نباش.»
انسی چیزی نگفت. بغض راه گلویش را بست. گفت: «گیر كردم احسان.» مكث كرد. گفت: «همه چیز خوبه. اما انگار یه‌جایی گیر كردم.»
احسان گفت: «باید زودتر زندگی‌مون رو شروع کنیم.»
انسی با بغض گفت: « برای تو راحته. اما برای من نه. من زنم. من ساناز رو دارم. ساناز هم چشم‌به‌راه باباشه؛ بابایی كه قرار نیست بیاد؛ اما به جاش یه بابابزرگ داره كه حواسش به همه چیز هست؛ همه چیز احسان.»
احسان گفت: «خیلی‌ها این جوری‌ان؛ چه مرد چه زن. وقتی زندگی زخمی بشه زخمش به این زودی‌ها خوب نمی‌شه. بچه هم كه باشه بدتر. شاید هیچ وقت خوب نشه. اما باید باهاش كنار اومد. باید درستش كرد. یا دست‌كم بدتر نكرد. كاش می‌تونستم بیام پیشت تا تنها نباشی.»
«من هم دوست داشتم پیشم بودی؛ اما خودت می‌دونی كه نمی‌شه.»
«می‌دونم. حالا برو یه آبی به سروصورتت بزن، بگیر كنار ساناز بخواب.»
انسی گفت: «دست خودم نیست. كم آوردم.»
احسان گفت: «گاهی پیش می‌یاد.»
انسی سر تكان‌داد. كمی آرام شده‌بود. با او خداحافظی‌كرد و گوشی را گذاشت روی پیشخوان. دوباره به ساناز سر‌زد. بعد به آشپزخانه رفت. ساعت نزدیك دوی نیمه‌شب بود. لیوانی چای برای خودش آماده‌كرد. گوشة پنجره را بازكرد و کمی سرش را بیرون ‌برد تا بهتر بتواند پنجره‌های بالایی و پایینی را ببیند. کسی نبود. پنجره را بیشتر باز-كرد. از یخچال بستۀ سیگار نایلون‌پیچ‌شده‌ای برداشت. یک نخ سیگار بیرون‌کشید و گذاشت کنار لبش. بستۀ سیگار را در همان نایلون پیچید و گذاشتش پشت خرت‌وپرت‌های ردیف بالای یکی از کابینت‌ها. یك صندلی گذاشت كنار پنجره و نشست روی آن. سیگار را روشن كرد و با خیال راحت كشید. وقتی چایش تمام شد، یكی دو كام دیگر از سیگارش مانده‌بود. دود را از گوشة پنجره بیرون فرستاد و ته‌سیگار را در همان لیوان چای فروكرد. بلند شد. پنجرة آشپزخانه را بست و صندلی را گذاشت سرجایش. لیوان به دست به دستشویی رفت. لیوان را در چاه توالت خالی‌کرد. سیفون را کشید. دندان‌هایش را شست و آبی به سروصورتش زد. رفت روی تخت و كنار ساناز دراز کشید. خودش را به او چسباند و به صدای نفس‌هایش گوش‌داد. كم پیش‌می‌آمد دخترش كنار او بخوابد.
هفته‌های اولی كه به این خانه آمدند همیشه كنار هم بودند. وقتی انسی می‌خواست سرکار برود، ساناز را بیدار می‌کرد و به خانۀ پدرشوهرش می‌برد. گاهی هم پدرشوهرش به خانۀ آنها می‌آمد تا وقتی ساناز از خواب بیدار می‌شود، او را به خانه‌شان ببرد. بعدازظهر كه انسی به خانه برمی‌گشت سر راه به خانة پدرشوهرش می‌رفت تا ساناز را همراه خود به خانه بیاورد. هفته‌های اول خوب بود. اما کم‌کم سخت شد. ساناز بدخواب می‌شد و پدربزرگش زابه-راه. گاهی ساناز در خانة پدربزرگش می‌ماند تا آخر شب او را برسانند. پدرشوهرش همیشه با دستِ پُر می‌آمد بالا. کمی روی مبل می‌نشست تا نفسی تازه کند. به انسی می‌گفت که هیچ وقت نباید ساناز به‌تنهایی سوار آسانسور بشود. این خیلی نگرانش می‌کرد. لیوانی آب می‌خواست. به در و دیوار خانه نگاه می‌انداخت. جای خالی پسرش را احساس-می‌كرد. از انسی می‌پرسید که چیزی كم و كسر دارند یا نه. انسی می‌گفت: «نه» پدرشوهرش ‌سرتکان می‌داد و خیره به چشم‌های انسی می‌گفت: «دختر، چرا نمی‌یای با هم زندگی کنیم؟» و همان‌طور خیره می‌ماند تا انسی سرش را پایین می‌انداخت. پدرشوهرش باز می‌گفت: «این‌طور سخت نیست؟» انسی می‌گفت: «نه.» اما سخت بود. پدرشوهرش می‌گفت: «به ما که سخت می‌گذره. همش نگران سانازیم. اگه کنارمون باشه بهتره. نگران تو هم هستیم.» و کم‌کم ساناز بیشتر روزها و شب‌ها را درخانة پدربزرگش گذراند. انسی هر روز و هر ساعت که دوست داشت به خانۀ آنها می‌رفت و هر آخر هفته، بعدازظهرهای پنجشنبه با هم می‌رفتند سرخاك و وقتی برمی‌گشتند ساناز به خانة مادرش می‌آمد و تا عصر جمعه یا صبح روز شنبه آنجا می‌ماند. این‌طور هم خیال پدربزرگ ساناز راحت‌ بود و هم انسی آزاد بود.
صبح جمعه انسی زودتر از ساناز بیدار شد. گوشی‌اش را برداشت و برای احسان پیامك فرستاد كه حالش خوب است. اما دلش گرفته و دوست دارد عصر بعد از اینكه ساناز و عمه‌اش رفتند، با هم گشتی بزنند. احسان جوابش را فرستاد كه منتظر خبر او است. بعد به كارهایش رسید. وقتی ساناز از خواب بیدار شد، صبحانه‌اش را آماده‌كرد. ساناز رفت بالای سر پیامگیر تلفن. پیامگیر خاموش بود. چشمش به گوشی جدید مادرش افتاد. آن را برداشت. به آشپزخانه آمد. انسی گوشی را كه دست او دید جاخورد. گفت: «این نه.» گوشی را از او گرفت، خاموشش کرد و گذاشت توی كابینت. بعد ساناز را نشاند روی پیشخوان آشپزخانه و لقمه دستش داد. ساناز به کابینتی که انسی گوشی را در آن گذاشته بود خیره مانده‌بود. انسی لقمۀ دیگری گرفت. بعد از صبحانه لباس پوشیدند و بیرون رفتند. مثل همیشه اول به پارك نزدیك خانه رفتند؛ بعد راه افتاند سمت شهروند. انسی خریدهایش را کرد و به خانه برگشتند.
عصر همان روز ساناز خوابیده‌بود كه انسی رفت بالای سرش. نشست روی تخت و آن‌قدر «دُخمَلَكَم دُخمَلَكَم» گفت و موهای او را نوازش‌داد تا بیدار شد. گفت: «الآن عمه فریده می‌یاد و ما هنوز هیچ كاری نكردیم.» و از او خواست بلند شود و برای پختن كیك به مادرش كمك‌كند. ساناز لبخندزنان چشم‌هایش را بازكرد و به عشق پختن كیك خیلی زود از روی تخت پایین‌ آمد. انسی زردی و سفیدی تخم‌مرغ‌ها را جداجدا توی كاسه ریخته‌بود. حالا باید آنها را هم‌می‌زد تا كف كند و بالا بیاید. این كاری بود كه ساناز دوست داشت انجام بدهد. اما انسی همیشه نگران بود كه او نتواند همزن را خوب در دست نگه‌دارد. برای همین كنار دستش می‌ماند و همزن را از بالا نگه‌می‌داشت. اول زردی تخم‌مرغ را هم‌زد، بعد سفیدی آن را. بعد انسی آنها را توی ظرف بزرگتری ریخت و چیزهای دیگری هم به آن اضافه‌كرد. دست‌آخر به ساناز كمك‌كرد تا ظرف را توی اجاق‌گاز بگذارد. ساناز این كار را بیشتر از هم زدن تخم‌مرغ دوست‌داشت. بعد تلویزیون را روشن‌كرد تا ساناز سرگرم شود. خودش به اتاق رفت. دوباره چشمش به عكس روی دیوار افتاد. پرده را كشید و لباس‌هایش را درآورد. تی‌شرت قرمز یقه‌دار تن كرد با شلوار لی مشكی. پایین شلوارش كوتاه و تنگ بود. پرده را كنار زد. روبه‌روی آینه ایستاد. داغ پیدا نبود. می‌ماند پشت یقۀ مردانۀ تی‌شرت. با این حال كمی كرم‌پودر روی آن مالید. موهایش را شانه‌زد و از سمتی كه داغ‌دیده ‌بود رهایشان كرد روی گردن؛ و دست‌آخر خیره شد به جایی كه داغ بود.
وقتی فریده رسید، كیك آماده‌ شده‌بود. ساناز در را بازكرد و همان‌طور چشم‌دوخت به شماره‌های قرمزرنگی كه بالای آسانسور یكی‌یكی زیاد می‌شد. آسانسور ایستاد. عمه فریده را كه دید با صدای بلند گفت: «من خودم كیك درست‌كردم» و دست او را گرفت و تا پای گاز كشاند. از او خواست خم‌شود و از شیشة اجاق‌گاز كیك را ببیند. فریده این كار را كرد. وقتی بلندشد به انسی چشمك‌زد و با او روبوسی‌كرد. همیشه وقتی انسی را می‌بوسید شوخی‌جدی چیزی به او می‌گفت.
انسی گفت: «هر جا دوست‌داری بنشین.»
فریده از آشپزخانه بیرون آمد. لباس سبک کرد و آبی به سروصورتش زد. وقتی به درودیوار نگاه‌می‌اندخت چشمش افتاد به عكس عروسی انسی و برادرش. خیره به آنها گفت: «چه زود گذشت.»
انسی از آشپزخانه نگاهش‌كرد. گفت: «این دوسال سخت گذشت.»
فریده از عكس روبرگرداند به سمت میز غذاخوری رفت كه كنار پیشخوان آشپزخانه بود. ساناز هم نشسته‌بود دور میز. وقتی روی یكی از صندلی‌ها نشست گفت: «وقتی می‌گذره می‌بینی چه زود گذشت؛ چه تلخ چه شیرین.»
انسی بشقاب‌ها را از روی پیشخوان برداشت و گذاشت روی میز. به فریده گفت: «اونجا بنشین.» و به صندلی دیگری اشاره‌كرد كه سمت بالای میز‌ بود. گفت: «من می‌رم و می‌یام اذیتت می‌كنم. اونجا راحتتری.» بشقاب-ها را دور چید و برای هر كدامشان یك كارد و چنگال گذاشت.
فریده گفت: «اینجا راحتم. همه جا رو می‌بینم. خوبه.» خیره شده به ساناز.
ساناز خندید. گوشی مادرش دستش بود و با آن بازی‌می‌كرد. گفت: «مامانی گوشی تازه خریده.»
فریده خندید و سرش را كمی جلو برد. گفت: «مباركه. ببینم.»
ساناز گفت: «این نیست. گذاشتش اون بالا.» و به كابینت آشپزخانه اشاره كرد. گفت: «اسباب‌بازی نیست.»
فریده خندید. گفت: «می‌خوای عمه گوشی‌ش رو بده.»
ساناز چیزی نگفت. حواسش به همان گوشی‌ای بود كه در دست داشت.
فریده دوباره به ساناز گفت: «آنتن می‌ده؟»
ساناز خندید. به مادرش نگاه‌كرد.
فریده هنوز می‌خندید. انسی هم لبخند‌زد. ساناز سرش را انداخت پایین و سرگرم بازی‌شد. یك آن سرش را بلند كرد و به مادرش گفت: «مامانی، كیك چی شد؟»
انسی گفت: «یه ذره بگذره، بعد.» و برای فریده شربت آورد. خودش هم نشست روبه‌روی او و شروع‌كرد به حال و احوال پرسی. فریده نم‌نم شربتش را سرمی‌كشید و به‌آرامی جواب را می‌داد.
ساناز از صندلی پایین آمد و رفت نشست روبه‌روی تلوزیون. برنامه‌ها را یكی‌یكی بالا و پایین كرد تا برنامة دلخواهش را پیداكرد. گاهی به آن خیره می‌شد ‌و گاهی با گوشی بازی می‌كرد.
فریده گفت: «شاید سخت باشه، اما این خونه یه مرد می‌خواد.»
انسی انگشتش را روی لب گذاشت و گفت: «كار می‌دی دستمون‌ها.»
فریده لب چروكاند و به‌آرامی گفت: «جای فرید خیلی خالیه؛ ولی خوب اون دیگه نیست.»
انسی گفت: «چرا این حرفها رو به خودت نمی‌گی؟» و خندید و كمی مكث كرد. فریده چیزی نگفت. انسی لیوانش را برداشت و بلندشد و آمد كنار فریده روی صندلی نشست. دستش را روی میز ستون چانه‌ كرد و زل زد به فریده و گفت: «تو می‌خوای چی كار كنی؟»
فریده لبخندی زد و نگاهی به سر و گردن انسی انداخت. گفت: «چه خوشگل شدی انسی.»
انسی گفت: «حرف تو حرف نیار.» بلند شد. لیوان خالی‌ فریده را هم برداشت و برد گذاشت توی ظرفشویی. از همانجا به فریده چشمك‌زد. گفت: «چای یا قهوه؟»
فریده گفت: «فرقی نمی‌كنه.»
انسی گفت: «اول چای، بعد قهوه.»
فریده سرش را تكان‌داد. انسی كتری را آب كرد و گذاشت روی گاز. وقتی شعلة گاز را زیاد می‌كرد خم شد و نگاهی به اجاق‌گاز انداخت. درجة‌ اجاق را كم كرد. گفت: «داره آماده می‌شه.» ظرف میوه را آورد گذاشت روی میز. خیلی كوتاه نگاهی به ساناز ‌انداخت كه گوشی‌به‌دست‌ خیره شده بود به تلویزیون. نشست روی همان صندلی که اول نشسته بود و رو به فریده گفت: «چرا خودت كاری نمی‌كنی خانم زرنگ؟»
فریده گفت: «تو یه خواستگار دست‌به‌نقد داری.»
انسی خندید. گفت: «از كجا معلومه كه تو نداشته باشی؟ تو كه نم پس‌نمی‌دی خانم زرنگ.» و قهقه خندید.
فریده گفت: «این‌‌طور نیست.»
انسی گفت: «این‌طور هست. میوه بخور.» و با دست به ظرف میوه اشاره كرد.
فریده گفت: «چرا بله نمی‌دی تا هم خیال خودت راحت بشه هم خیال ما؟»
انسی نگاهش می‌كرد.
فریده گفت: «چرا نگاه می‌كنی؟»
«خب چی كار كنم؟»
«یه چیزی بگو.»
«چی بگم؟»
فریده گفت: «بگو بله.»
«شاید خیال شما راحت بشه، اما خیال من نه.»
فریده گفت: «عصبانی نشو. بزنم به تخته امروز از همیشه قشنگ‌تر شدی.» و با انگشتش چند بار روی میز كوبید.
انسی شانه بالاانداخت و دوباره از فریده خواست میوه بردارد. خودش بلندشد و به آشپزخانه رفت. فریده هم كمی صندلی‌اش را عقب كشید و بلندشد. در آستانة آشپزخانه به پیشخوان تكیه داد و به انسی خیره‌شد كه با آن تی‌شرت قرمز رنگ و شلوار مشكی كه تن كرده‌بود به‌راحتی می‌توانست دل هر مردی را به دست آورد. انسی اجاق را خاموش‌كرد و در آن را بازگذاشت. دستكش دست‌كرد و ظرف كیك را بیرون‌آورد، گذاشتش روی پیشخوان. دستكش-هایش را درآورد و چاقوی كیك‌بُری را كمی در آن فروكرد. گفت: «كیك هم آماده شد.» به فریده و ساناز نگاه‌كرد.
فریده گفت: «باید كیك عروسی‌ت رو بخوریم.» و به او خیره ماند.
انسی خندید. گفت: «هیس.» و با سر به ساناز اشاره‌كرد كه داشت خودش را می‌رساند كنار مادرش. گفت: «مامانی من می‌بُرم.»
انسی گفت: «صبر كن خنك بشه.»
نگاهی به فریده انداخت. گفت: «تا چایی دم بكشه این هم سرد می‌شه.»
ساناز گفت: «برات از این نامه‌ها اومده.» و گوشی مادرش را سمت او دراز كرد. انسی گوشی را گرفت. چند پیامك رسیده بود. آنها را خواند. لبخند زد.
فریده گفت: «چیه؟»
انسی گفت: «هیچی؟»
پیامک‌ها را پاك‌كرد و دوباره گوشی را به ساناز داد. وقتی کیک خنک شد، انسی آن را آورد و گذاشت روی میز. گفت: «این هم از این.» از فریده خواست به ساناز كمك كند تا كیك را ببرد و خودش دوباره به آشپزخانه رفت تا چای بریزد. از همانجا به ساناز گفت: «یه تكۀ بزرگ هم برای بابابزرگ و عمو فرهاد بذار.»
ساناز گفت: «من عمو فرهاد رو خیلی دوست دارم.»
فریده با لبخند به انسی نگاه كرد که چشم در چشم او دوخته بود. مُرده‌لبخندی بر لب انسی نشست.
وقتی انسی با سینی چای آمد، كار بریدن كیك تمام شده بود. یك تكۀ بزرگ هم دست‌نخورده مانده‌بود. سینی چای را روی میز گذاشت و از فریده خواست برای خودش هم چای بردارد و هم كیك. ساناز چند تكه برداشته‌بود. انسی به میز نگاه كرد و به دختر و خواهرشوهرش. پرسید چیزی كم‌وكسر دارند یا نه؟ آنها چیزی كم‌و‌كسر نداشتند.
وقتی ساناز چای و كیكش را خورد، گوشی مادرش را برداشت و رفت روی مبل دراز كشید.
انسی بلند شد و رفت كنار فریده. گفت: «كِی می‌خوای خاطرخواهات‌رو برامون رو كنی؟»
فریده با دو انگشت فنجانش را بلند كرد و دوباره گذاشت روی میز. گفت: «من سرم خیلی شلوغه. همیشه هم یه عالمه سفارش دارم.»
انسی گفت: «همش كار. یه وقتی می‌بینی عمرت سر همین گل و بته‌ها می‌ره‌ها.»
فریده لبخند زد.
انسی به خنده گفت: «یكی باید بیاد كمكت كنه.»
فریده هم خندید. همان‌طور به هم خیره ماندند. فریده گفت: «فقط كار نیست.»
انسی گفت: «پس چی هست؟»
فریده گفت: «جای خالی مادرم؛ بابا هم كه پیر شده؛ فرهاد هم به‌پای تو نشسته؛ دُخمَلَك تو هم كه هست.»
انسی گفت: «ممنونم. اما این حُكم پدربزرگشه. من هم دوست ندارم این طوری باشه.»
«اما تو می‌تونی كاری كنی كه این‌طور نباشه.»
«چی كار كنم؟»
«چرا به فرهاد بله نمی‌گی؟»
انسی انشگشتش را برد جلو لبش. گفت: «می‌خوای همه چیز و خراب كنی؟»
فریده گفت: «فرید برادر من هم بود، اما الآن دیگه نیست.»
انسی لب گزید. نگاهی به ساناز انداخت و دوباره رو به فریده گفت: «اون هنوز منتظر باباشه. خودت كه می‌دونی.»
فریده گفت: «ولی فرهاد رو هم خیلی دوست داره. همیشه كنار هم هستن.»
«اما فرهاد عموشه، نه باباش.»
«برای همینه كه اگه تو قبول كنی، خیال همه‌مون راحت می‌شه.»
«خیال شماها، نه خیال من.»
«باور كن انسی، خیال تو هم راحت می‌شه. فرهاد عموشه؛ با یه مرد غریبه فرق می‌كنه.» مكثی كرد و گفت: «انگار خدا خواسته همه چیز روبه راه بشه.»
انسی گفت: «این وسط گناه فرهاد چیه؟»
«فرهاد خیلی ساناز رو دوست داره. تو رو هم دوست داره.»
انسی با پوزخند گفت: «بخاطر حُكم باباشه كه من رو دوست داره. به خاطر برادر بزرگشه كه من رو دوست داره. به خاطر دختر برادرشه كه من رو دوست داره. به خاطر خواهرشه كه من رو دوست داره.»
فریده گفت: «خدای من انسی، تو چرا این‌جوری هستی؟»
«چه‌جوری هستم؟»
«انگار سر لج داری.»
«شاید یه روزی بتونم، اما الآن نه. الآن آمادگی ندارم.»
مكث كرد. دوباره نگاهی به ساناز انداخت و باز به فریده خیره‌شد و گفت: «تا دیروز عموش بود؛ حالا باید بهش چی بگه؟» شانه بالا انداخت و كمی مكث كرد. گفت: «این‌قدرها هم كه فكر می‌كنی آسون نیست.»
فریده گفت: «وقتی بزرگ بشه، می‌فهمه كه جریان چی بوده.»
انسی دوباره شانه بالا اندخت.
فریده گفت: «انسی، یه چیزی ازت بپرسم؟»
انسی گفت: «بپرس.»
فریده خیره به او گفت: «پای كسی درمیونه؟»
انسی گفت: «چرا می‌خوای این رو بدونی؟»
فریده گفت: «نباید بدونم؟»
انسی با لبخند گفت: «نه.»
فریده با تعجب گفت: «نه؟»
انسی گفت: «نه. پای کسی درمیون نیست.»
فریده چیزی نگفت.
انسی نفس عمیقی كشید. گفت: «هر وقت بهش فكر می‌كنم، دیوونه می‌شم. انگار نه انگار كه این وسط من هم هستم.»
فریده گفت: «انسی.»
انسی دستش را بالا گرفت. گفت: «باشه برا بعد. الآن دیگه داغ كردم.»
فریده به خنده گفت: «چه زود.»
انسی گفت: «فكر می‌كنی زوده؟»
فریده چیزی نگفت.
انسی از پشت میز بلند شد. رفت و آبی به سروصورتش زد. به اتاق رفت. جلو آینه ایستاد و خودش را برانداز‌كرد. چرخید و خودش را از كنار نگاه‌كرد. موهایش پریشان‌بود. آنها را شانه‌ای زد و دوباره انداخت همان سمتی که باید می‌انداخت. یكی دو قدم از آینه دور شد. یك بار دیگر خودش را براندازكرد. از اتاق كه بیرون آمد نگاهی به ساعت انداخت. فریده گفت: «باید جایی بری؟»
انسی گفت: «نه.»
روی میز را خلوت كرد و به آشپزخانه رفت. در اجاق باز مانده بود. آن را بست. روی پیشخوان را خلوت كرد و ظرف‌ها را آبی زد و گذاشت كنار. دستش را كه خشك می‌كرد گفت: «قهوه؟» و برگشت و به فریده نگاه كرد.
فریده گفت: «بد نیست.»
انسی گفت: «برات قهوه می‌ذارم تا آینده‌ت رو بخونیم ببینیم چه خبره.» و لبخند زد.
فریده گفت: «خوبه.»
انسی گوشة پنجره را بازكرد. نگاهی به بیرون انداخت. یادش افتاد توی یخچال شكلات دارد و می‌تواند كنار قهوه‌شان بگذارد. در كابینت بالا را بازكرد و وقتی دستش را درازكرد تا قهوه‌جوش را بردارد پیراهنش كمی رفت بالا و كمرش پیدا شد. فریده كُرك‌های روی كمر او را دید. پرسید: «راستی انسی دور كمرت چنده؟»
انسی خندید. سربرگرداند و گفت: «هفتاد و یكی دو. تو چی؟»
فریده گفت: «نمی‌دونم. اما تو چه خوب حساب‌كتاب دستته.»
انسی بلند خندید. هفتۀ پیش كه احسان كمرش را با دست گرفته‌ و بلندش كرده‌بود، اندازه گرفت. فریده از روی پیشخوان براندازش‌می‌كرد. انسی قهوه‌جوش را گذاشته بود روی پیشخوان و رو به فریده تكیه‌داده‌بود به كابینت آشپزخانه. تی‌شرت قرمزرنگ ساده با شلوار مشكی كوتاه. دست‌هایش را توی جیب جلو شلوارش كرده بود و به فریده نگاه‌می‌كرد.
گفت: «تازه كم‌كم دارم به خودم می‌یام.»
فریده به خنده گفت: «فكر نكنم این‌طور باشه.»
انسی گفت: «چه‌طور؟»
فریده گفت: «از همیشه قشنگتر شدی.» و همان‌طور خیره به او براندازش‌كرد.
انسی خندید. گفت: «حالا نوبت توئه.»
فریده چیزی نگفت. به انسی خیره‌بود. با آن لباسی كه تن كرده‌بود می‌توانست هر مردی را گرفتار خودش كند. شانه بالا اندخت و به او خیره ماند.
انسی گفت: «با شیر یا خالی؟»
فریده دوباره گفت: «راستی راستی پای كسی درمیون نیست؟»
انسی گفت: «من هنوز گرفتار فریدم. نمی‌تونم.» و دوباره از فریده پرسید: «با شیر یا خالی؟»
برای فریده فرقی نداشت.
انسی گفت: «كم‌شیر؟»
فریده گفت: «خوبه.»
انسی دو قاشق سَرپُر قهوه ریخت توی قهوه‌جوش و آن را از آب پركرد. به فریده گفت: «گفتم كه تازه دارم خودم رو پیدا می‌كنم» و به او نگاه‌كرد. كمی شیر روی آن ریخت و هم‌زد. گفت كه شكر را می‌گذارد روی میز تا هر كه خواست خودش بریزد. گفت كه خودش قهوه را تلخ دوست دارد. قهوه‌جوش را گذاشت روی گاز و شعلۀ آن را كم كرد. فنجان‌ها را چید توی سینی و گذاشت روی پیشخوان. از آشپزخانه بیرون‌آمد. نشست كنار فریده. نگاهی به ساناز انداخت و دوباره به فریده نگاه‌كرد. از همان جا سربرگرداند، نگاهی به شعلۀ گاز انداخت. وقتی دوباره به فریده نگاه-كرد، ساناز دادزد: «برات نامه اومده.»
انسی به او نگاه كرد كه گوشی را گرفته بود بالای سرش. گفت: «بیار ببینم چیه؟»
ساناز بلند شد و گوشی را برای مادرش آورد.
انسی پیامك را نگاه‌كرد. احسان پرسیده بود: «رفتن؟»
خندید.
ساناز گفت: «چی نوشته؟»
انسی گفت: «هیچی عزیزم.» و پاسخ فرستاد كه: «نه.»
ساناز گفت: «بابایی نامه فرستاده؟»
انسی گفت: «نه عزیزم.» و پیامك را پاك كرد.
گوشی را گذاشت روی میز.
فریده به گوشی خیره شد. پرسید: «چی بود؟»
انسی گفت: «از این پیام‌های الكی.»
فریده گفت: «روزی هزارتا از این‌ها می‌یاد.»
انسی لبخند‌زد. بلند شد و به‌ آشپزخانه رفت. نگاهی به قهوه انداخت و كمی آن را هم‌زد. وقتی برگشت گوشی-اش دست فریده بود. فریده گفت: «هنوز همین رو داری؟»
انسی گفت: «این گوشی فرید بود.»
ساناز ایستاده بود كنار میز و داشت به ماندة كیك ناخنك می‌زد.
انسی به ساناز نگاه‌كرد و خندید. ساناز هم خندید و خودش را درآغوش مادرش انداخت. دست‌هایش را دور گردن او حلقه‌كرد و خود را محكم به او چسباند. فریده به آنها خیره‌بود. یك آن، انسی نگران سررفتن قهوه شد. خواست زیرچشمی نگاهی به آن بیاندازد كه نتوانست. ساناز همان‌طور دست‌هایش را دور گردن مادرش انداخته بود. انسی از فریده خواست سری به قهوه‌ بزند. فریده بلندشد. از دور نگاهی به قهوه‌جوش انداخت و تا سرگاز رفت. شعله كم بود و قهوه داشت كم‌كم جامی‌افتاد. همانجا ایستاد و خیره شد به این مادر و دختر. انسی خودش را از دست‌های ساناز آزاد كرد. می‌خندید و نفس‌نفس می‌زد. بلند شد. با خنده و قهقه روبه فریده به آشپزخانه آمد. موهایش درهم و پریشان شده-بود. دست انداخت لای موهایش و كمی سروسامان‌شان داد. تا سر گاز رفت و نگاهی به قهوه انداخت. هنوز بالا نیامده بود. وقتی به فریده روکرد دید كه او به گردنش خیره است. یك آن به خود آمد و لبخندش محو شد.
فریده گفت: «انسی اون چیه؟» چشم دوخته‌بود به گردن انسی.
انسی رنگ‌باخته به فریده گفت: «چی؟»
فریده انگشت روی گردن خودش گذاشت و گفت: «كار كیه؟»
انسی خودش را جمع‌وجور كرد. گفت: «چی؟» و راه افتاد تا خودش را به اتاق برساند. دو قدم نرفته‌بود كه فریده گفت: «انسی انسی انسی.»
انسی ایستاد. روبرگرداند و چشم در چشم فریده دوخت. فریده گفت: «پس پای كس دیگه‌ای درمیونه.» و خیره به جایی ماند كه داغ را در آنجا دیده‌بود. انسی گرمایی روی گردنش احساس‌كرد. رنگ‌به‌رنگ شده، چشم‌‌در‌چشم فریده مانده‌بود كه چشمش به قهوه‌جوش افتاد. كف قهوه كم‌كم بالا آمد تا از لبة قهوه‌جوش پیدا شد. انسی دوباره به فریده نگاه كرد و بعد دوباره به قهوه‌جوش. كف قهوه بالاتر آمد و شكم داد و با صدای پرتی بریده‌‌شد. بخاری از آن بالا رفت و قهوه از دورتادور قهوه‌جوش سرریز شد تا صدای فِس گاز به گوش رسید. انسی خودش را به گاز رساند و شیر آن را بست. چشم‌هایش را بست. نفس عمیقی كشید و وقتی چشم باز كرد رو به فریده برگرداند و گفت: «ببین چی شد. یه کار ازت خواستم.»
فریده باز گفت: «انسی انسی انسی.» و سرتکان داد.
انسی گفت: «تو چی می‌گی؟»
ساناز به آن دو خیره‌بود.
فریده باز گفت: «با خودت چی كار می‌كنی انسی؟»
انسی گفت: «من کار بدی نمی‌کنم.»
فریده گفت: «پس اون چی بود؟» ‌سرش را به سمت ساناز چرخاند. گفت: «این بچه؟» و دیگر چیزی نگفت.
انسی به فریده گفت: «تو چی می‌خوای؟»
فریده به یقۀ مردانۀ تی‌شرت انسی خیره شد. گفت: «گردنت چی شده؟»
انسی گفت: «نمی‌دونم.» برگشت و به اتاق رفت. یقۀ تی‌شرت را کنار زد و در آینه به خودش نگاه كرد. داغ را دید. هرچند كمرنگتر شده‌بود، اما به چشم می‌آمد. دستی رویش کشید. نه زبر بود و نه تیره. کمرنگ شده‌بود؛ اما پیدا بود. آن شب از احسان خواسته‌بود پیله نكند؛ اما پیش آمده‌بود و حالا فریده آن را دیده‌بود. دوباره کرم‌پودر را برداشت و رویش مالید تا همرنگ پوستش‌ شود. شانه‌ای به موهایش كشید و آنها را جمع‌كرد. موهایش را انداخت همان سمتی كه بایست می‌انداخت. خودش را در آینه نگاه‌كرد. داغ پیدا نبود. وقتی به آشپزخانه بر‌گشت اخم كوچكی داشت. یك راست رفت سر گاز. قهوه‌جوش را برداشت.
گفت: «كی قهوه می‌خواد؟»
فریده گفت: «من چیزی نمی‌خوام.»
ساناز گفت: «من فال می‌خوام.»
انسی چیزی نگفت.
فریده گفت: «فال نمی‌خواد. همه چی معلومه.»
ساناز گفت: «همه چی معلوم نیست. من فال می‌خوام.»
فریده نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت: «من نمی‌خوام.» به ساناز گفت: «بریم خونه.»
انسی ته فنجان‌ها کمی قهوه ریخت. گفت: «حالا زوده.»
ساناز مادرش را نگاه كرد. گفت: «من فال می‌خوام.»
فریده گفت: «دیگه دیره؛ باید بریم.»
ساناز گفت: «دیر نیست.»
فریده گفت: «باید بریم.»
ساناز گفت: «مامانی، من فال می‌خوام؛ من فال می‌خوام.»

این مطلب تاکنون 376 بار مورد مطالعه قرار گرفت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.