In touch with Diverse Iranian Community

سفته باز

0 343

بیگدلی، امیررضا (تهران 16 تیر1349)

داستان‌نویس ایرانی. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه پیشاهنگ شماره 3 در تهران شروع کرد و پس از انقلاب به همراه خانواده به کرج مهاجرت و در دانشگاه آزاد واحد کرج در رشته زبان و ادبیات فارسی تا سطح کارشناسی تحصیل نمود (فارغ التحصیل 1377). او فعالیتهای ادبی و داستان نویسی خود را از دوران دانشگاه شروع کرد. اولین داستان بیگدلی به نام باتلاق در سال 1375 در شماره دو و سه نشریه علمی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه آزاد واحد کرج به چاپ رسید. و پس از آن نیز داستانها و مقالاتش در نشریاتی چون عصر پنجشنبه، پیام شمال، نافه، ایران جوان، شوکران، زنده رود، تجربه، کرگدن و… به چاپ رسیده. او همچنین دورة استاندارد مدیریت پروژه(پی ام بی او کی) را در سازمان مدیریت ضنعتی گذراند و دورهء یک سالهء ام بی ای با گرایش استراتژی را -که تقریبا معادل با کارشناسی ارشد است- بین سالهای 1389 تا 1391 در موسسه آموزش عالی ماهان پشت سر گذاشت. با این حال همواره دغدغه اصلی او نوشتن بوده است. او که داستان نویسی را خود آموخته بود در سال 1381 موفق شد در اولین دوره جایزه ادبی صادق هدایت، تندیس صادق هدایت را برای داستان «حالا مگر چه می شود؟» دریافت کند. همچنین در سال 1383 لوح تقدیر دومین دوره جایزه ادبی اصفهان را برای یکی از مجموعه داستانهای خود به نام «آن مرد در باران آمد» دریافت کرد. او در سال 1394 نیز، در بخش ادبی جشنواره تیرگان تورنتو 2015، موفق شد برای داستان کوتاه «سفته باز» لوح تقدیر رتبه دوم را دریافت کند.

آثار:
مجموعه داستان «چندعكس كناراسكله» درسال 1378نشر ماریه
مجموعه داستان کوتاه «آن مرد در باران آمد» در سال1382 نشر قصه
مجموعه داستان کوتاه «آدمها و دودكشها» در سال 1388 نشر ثالث
گزیده داستان کوتاه «باز هم پیش من بیایید» گزیده از سه كتاب اول در سال 1393توسط نشر افكار منتشر شده.
مجموعه داستان کوتاه «اگر جنگی هم نباشد» در سال 1394 نشر الكترونیكی نوگام، لندن 2016
مجموعه داستان کوتاه«دو کلمه مثل آدم حرف بزنیم» 1397 الکترونیکی
چه کسی پشت مرا میخارد؟(ساز و کار یک زندگی شایسته و بایسته)، در حوزه مدیریت و موفقیت زندگی

جوایز:
در سال 1381 در اولین دوره جایزه ادبی صادق هدایت تندیس صادق هدایت برای داستان «حالا مگر چه می شود» از مجموعه «آن مرد در باران آمد»
در سال 1383 لوح تقدیر دومین دوره جایزه ادبی اصفهان برای كتاب «آن مرد در باران آمد»
در سال 1394 لوح تقدیر برای كسب رتبه دوم داستان كوتاه در بخش ادبی جشنواره تیرگان تورنتو 2015 برای داستان «سفته باز»

كارم كه تمام‌می‌شود، زیپ شلوارم را بالا‌می‌كشم و بیرون‌‌می‌آیم. روبه‌روی روشویی یك میز گذاشته‌اند برای نمونه‌ها. قوطی را روی آن می‌گذارم و وارد سالن می‌شوم. سالن شلوغ است. یك مشت آدم مریض دفترچه‌به-دست منتظرند تا شماره‌هایشان خوانده‌شود. نگاهی به رسید آزمایش می‌اندازم و از آزمایشگاه می‌زنم بیرون. باید سه روز دیگر برای گرفتن جواب به اینجا بیایم.
همین كه توی تاكسی می‌نشینم گوشی‌ام را روشن‌می‌كنم. پیامك‌ها پشت‌سر‌هم می‌رسند؛ از طلا‌آنلاین، مثقال و دوقرون‌دات‌كام: طلا كشیده بالا. زنگ‌می‌زنم به كاسب‌های سبزه‌میدان. می‌گویندكه بخاطر دلار است. زنگ‌می‌زنم به بچه‌های منوچهری. می‌گویند كه قیمت جهش داشته. می‌گویند كه عجب عصرپنجشنبه‌ای شده-است. كسی دلش نمی‌آید تعطیل كند. قیمت دلار از امروز صبح برگشته رو به بالا و حسابی پرزور است. تلفنی یك بسته می‌خرم. دل توی دلم نیست كه بروم سر منوچهری؛ اما نمی‌توانم؛ قرار است برویم خانة «سودی جون». او هم كمتر از طلا نیست؛ اما بدون آن شوهر گاوش. سمانه پیامك فرستاده كه «كجایی؟» جواب می‌دهم كه «در راهم». دوباره می‌پرسد: «چطور بود؟» تازه همین الآن آزمایش داده‌ام؛ اما می‌دانم چطور بود.
صدباری هست كه این آزمایش را داده‌ام. از همان روز اول تا همین امروز؛ از این آزمایشگاه به آن آزمایشگاه؛ از این درمانگاه به آن درمانگاه؛ از این دكتر به آن یكی دکتر؛ دار و ندارم را یا ریخته‌ام توی قوطی‌های بی‌رنگ و رنگارنگِ سفید و صورتی و آبی یا ریخته‌ام توی جیب این دكترهای مرد و نامرد. سمانه دوباره پیامك می-فرستد كه «یك‌راست بیا خانه ببینم چه‌کار کردی.»
راستش هیچ ‌کاری نکرده‌ام. یعنی نمی‌توانم بکنم. نطفه‌هایم به‌دردخور نیستند؛ هم تعدادشان كم است هم تنبل هستند. با آنها نمی‌شود كاری‌كرد. اما از طرفی هم، چندان حساب‌کتابی ندارد. بعضی‌ها با بدتر از این‌ها هم بچه ساخته‌اند. این را همین دكترها می‌گویند. همین‌ها که دلشان نمی‌آید ما را به امان خدا رها كنند.
البته خودمان هم مرض داریم. با اینكه می‌دانیم اجاقمان كور است، برای پیداكردن دكتر این‌در آن‌در می-زنیم تا آدرسی بگیریم و برویم خدمتشان. آنها هم خدمت ما می‌رسند. اول دست‌مالی می‌كنند و بعد ماست‌مالی. چندتا آزمایش می‌نویسند. وقتی جواب آزمایش‌ها را می‌بینند از سابقة درمانمان ‌می‌پرسند. بعد سرتكان می‌دهند و با چند های‌های و كمی افسوس‌ برای از دست‌رفتن فرصت، از كم‌كاری همكارهای قبلی‌شان گلایه می‌كنند. گوز-پیچ‌ كه می‌شویم یك‌راست می‌روند سر اصل مطلب و دست‌به‌كار می‌شوند. وقتی كارشان تمام می‌شود تازه می-فهمند كه كار از كار گذشته‌است. باید زودتر در فكر این می‌بودیم. از آن زمان به بعد ماست‌مالی را شروع‌می‌كنند. این است كه دماغ‌سوخته می‌شویم و بی‌خیال قضیه؛ اما مدتی كه می‌گذرد باز جای خالی بچه خودش را نشان‌می-دهد و روز از نو و روزی از نو.
گوشی‌ام زنگ می‌خورد. خود سمانه است. می‌گوید: «برایت پیامك فرستادم.»
می‌گویم: «ندیدمش.»
می‌گوید: «بیا ببینم چه كار باید بكنیم.» و خداحافظ.
معلوم است چه كار باید بكنیم. سرمان را بیندازیم پایین و به كارهایمان برسیم. دكترها می‌گویند: «حساب كتاب درستی ندارد.» و ما تا می‌توانیم باید از سروکول هم بالا برویم؛ این‌ را از یک دکتر پیرخرفت شنیدم؛ آن هم درست وقتی كه برای اولین‌بار به آزمایشگاه رفته‌بودم تا جواب آزمایشم را بگیرم.
دکتر آزمایشگاه بود و اگر بیماری را می‌دید با او چند كلمه‌ای دربارة جواب آزمایشش حرف‌می‌زد. كنار میزش كه رسیدم گفت: «پس شمایید؟» با این «پس شمایید؟» گفتنش حسابی مرا ترسانده‌بود و با اینكه هنوز نمی‌دانستم جریان از چه قرار است، احساس شرمندگی كرده‌بودم كه من، خودم هستم. برگة آزمایش را امضاءكرد و كمی به‌ آن خیره‌ماند. وقتی سرش را به این‌سو و آن‌سو تكان داد، من دیگر سرم را انداختم پایین تا اینكه گفت: «خوب نیست.» برای لحظه‌ای سرم را بلندكردم و دوباره پایین ‌انداختم. اول پرسید چند سال است كه ازدواج كرده‌ایم؛ بعد، از سن‌وسالمان پرسید. كمی مكث‌كرد. خیالم راحت شد كه حرف‌هایش تمام شده‌است. اما تا سرم را بالا ‌گرفتم و نگاهش‌كردم دوباره شروع كرد به شرمنده‌كردن؛ آن هم با صدای کلفتی که داشت؛ از نزدیكی‌‌کردنمان پرسید، كه هر شب است یا یك شب در میان و یا هفته‌ای یك شب و یا اینكه پشت‌به‌پشت می‌خوابیم و یا سرو ته، و هِرت‌هِرت خندید. پیرمرد خرفت خجالت هم نمی‌كشید با آن سن‌وسالش. اگر كس دیگری آنجا نبود چنان كاری با او می‌كردم تا بفهمد این سمبه چقدر پرزور است. همین‌طور خیره به من ماند تا جوابی بگیرد. حرفی برای گفتن نداشتم. احساس كردم تمام آدم‌هایی كه در آزمایشگاه نشسته‌اند فهمیدند كه من چند‌مرده حلّاجم. برگة جواب آزمایش را به سمتم درازكرد و از من خواست آن را به دكترم نشان‌بدهم و اضافه‌كرد: «یك‌شب‌درمیان یا دوشب‌درمیان». برگه را گرفتم و سربه‌زیر از آزمایشگاه زدم‌بیرون.
به خانه كه می‌رسم سمانه تازه از زیر دوش بیرون ‌‌آمده‌. روی تخت نشسته و دارد خودش را خشك‌می‌كند. رو به پنجره است. كمی سرش را به عقب برمی‌گرداند تا چشمش به من بیفتد. می‌خندد و می‌گوید: «چطور بود؟» و دوباره از من رومی‌گرداند. همیشه لبخند دارد. با كلاه حوله سرش را خشك‌می‌كند.
می‌گویم: «زیاد بود.»
دوباره سرش را به عقب برمی‌گرداند. این بار خودش را هم كمی می‌چرخاند. انگشت شصت و اشاره‌ام را باز می‌كنم و می‌گویم: «این هوا.»
باز می‌خندد. «پس خوب بود.»
«خوب خوب.»
بلند می‌شود و رو به ‌من می‌ایستد. بند حوله‌اش باز می‌شود. می‌گوید: «دو شب شد یا سه شب؟»
چیزی نمی‌گویم.
یكی از پاهایش را می‌گذارد روی تخت و شروع‌می‌كند به خشك كردن آن.
می‌گوید: «این قرص‌های آخری معرکه است.»
چیزی نمی‌گویم؛ فقط نگاهش می‌كنم.
باز می‌گوید: «سه شب می‌شود.»
حساب دستش است. این بار كه به من خیره‌می‌شود می‌پرسد: «به چه نگاه می‌كنی؟» و باز می‌خندد.
به او نگاه‌می‌كنم كه حالا آن یكی پایش را گذاشته روی تخت و دارد خشك‌می‌كند.
می‌گوید: «چه شده؟» و می‌خواهد زود بروم حمام و خودم را برای رفتن به خانة خواهرش آماده‌كنم. همین «سودی جون» را می‌گوید.
روزهای اولی كه تازه فهمیده بودم نمی‌توانیم بچه‌دار بشویم خجالت می‌كشیدم و از این‌وآن پنهانش می-كردم؛ اما حالا نه. حالا كه می‌دانم صددرصد بچه‌دار نمی‌شویم و بچه‌دار نشدن‌مان نَقل هر مجلس و محفل خانوادگی شده‌است هیچ ناراحت نیستم. دست‌كم من با آن كنار آمده‌ام. اما سمانه بچه دوست‌دارد و دلش می‌خواهد مادر بشود. او هم دوست دارد مانند همین خواهر بزرگش دوسه‌تا بچة قدونیم‌قد داشته‌باشد و با آنها سرگرم شود. خواهرش سودابه چند بچه به‌دنیاآورده و چندتا هم درنطفه خفه‌كرده. سمانه می‌گوید: «سودی آب هم بخورد باردار می‌شود.»
راستش سودابه‌ای كه من می‌شناسم آدم از كنارش ردشود باردار می‌شود، چه برسد به خوردن آب یا چیز دیگر. اما سمانه اگر صبح تا شب غصه هم بخورد باز فایده‌ای ندارد؛ چون تقصیر من است؛ تقصیر من. برای همین از من خواسته تا برای دوا و درمان با او همراهی‌كنم و هر چه می‌گوید انجام‌بدهم. من هم همین كار را می‌كنم. هر چه بگوید می‌كنم و هر جا كه بخواهد می‌روم. گاهی در این راه به بیراهه هم رفته‌ام. یك‌ روز كه از آزمایشگاه به خانه برگشتم، وقتی سمانه از من پرسید كه برای بیرون كشاندن نمونه به چه كسی فكر می‌كنم، فهمیدم چه‌قدر زده‌ام به خاكی. حسابی خشكم زد. هیچ‌وقت فكر نمی‌كردم كه باید جواب این كارهایم را پس‌بدهم.
گفت: «باید خیلی طبیعی باشد.»
من هم همین نگرانی را داشتم. گفتم: «به خودم و خودت.» ولی این‌طور نبود.
وقتی در این آزمایشگاه یا آن یكی، می‌خواستم این قوطی‌های ‌رنگارنگ را پركنم، به آدم‌های زیادی -فكرکرده‌ام. زن‌های زیادی آمده‌اند و رفته‌اند. با خود سمانه شروع‌شد؛ اما كم‌كم پای زن‌های دیگری به میان كشیده‌شد. اولین كسی كه پایش باز شد معلم كلاس اول ابتدایی‌ام بود. موهای فر و قد کشیده و بلندی داشت. کفش پاشنه‌بلند هم پامی‌كرد. بعد از او نوبت زن‌های دیگر شد. دور یا نزدیك، فرقی نمی‌کرد. سایه‌ای كم‌رنگ از هركدامشان برای لحظه‌ای كوتاه یا بلند می‌آمد و می‌رفت و جای خودش را به كَس دیگری می‌داد تا اینکه كم‌كم همة آنها جای خودشان را به زنی دادند كه هم لوند است هم بانمك. همین خواهرزنم را می‌گویم.
یك روز برایم پیامك فرستاد: «اگر می‌خواهید در بازار سهام خرید‌‌كنید، یادتان باشد سهام لباس زیر زنانه نخرید چون به‌راحتی پایین‌می‌آید.» پیامك به‌جایی بود. می‌دانست خرید و فروش سهام می‌كنم. من هم فوری برایش فرستادم: ‌«اما جنس مردانه این طور نیست؛ به‌راحتی بالا می‌رود.» جوابش آمد كه «‌خریدارم. چه كار كنم؟» دیگر كارش را كرده بود. پایش به میان كشیده‌شده‌بود. دیگر فقط من بودم و سودی جون؛ یك آتش‌پارة درست و حسابی.
از حمام كه بیرون می‌آیم چشمم می‌افتد به سمانه كه هنوز روبه‌روی آینه ایستاده و برای رفتن به خانة خواهرش آماده‌می‌شود. می‌روم كنارش و در آینه نگاهش‌می‌كنم. دارد با ابروهایش وَرمی‌رود. برایم لبخند‌ می‌زند و می‌پرسد: «زیاد بود؟» خوشحال است. زبانش را روی لب‌هایش بازی‌می‌دهد. دستم را روی شانه‌اش می‌گذارم. از كارش دست می‌کشد و همان‌طور که در آینه به من خیره ‌است سرش را روی دستم خم‌‌می‌كند. این عادت همیشگی‌اش است.
می‌گوید: «اگر بچه به دنیا می‌آمد راحت می‌شدیم.»
لب ورمی‌چینم و شانه بالا‌می‌اندازم.
می‌گوید: «همة حواسمان به بچه است.»
راست می‌گوید؛ آن هم بچه‌ای که نیست.
دستم را از روی شانه‌اش پس‌می‌كشم و شروع می‌کنم به خشک‌کردن خودم. می‌روم كنار پنجره و به بیرون نگاه ‌می‌كنم.
سمانه می‌گوید: «امشب چه می‌پوشی؟»
از پنجره كه رو برمی‌گردانم، سرگرم آرایشش شده‌است.
می‌گویم: «پیراهن یقه‌دار قرمز با شلوار جین مشكی.»
می‌گوید: «آقای گاوباز، می‌خواهی به جنگ گاو بروی؟»
می‌خندم. می‌گویم: «شاید.» شانه بالا می‌اندازم و به آن یكی اتاق می‌روم تا لباس بپوشم.
راستش من گاوباز نیستم؛ سفته‌بازم. هرچند در کارم گاهی گاوبازی هم درمی‌آورم؛ اما كارم سفته‌بازی‌ست. خریدوفروش می‌كنم. دلال نیستم. اول می‌خرم، بعد می‌فروشم؛ آن هم نه هر چیز؛ فقط طلا و ارز و سهام. صبح می‌خرم، عصر می‌فروشم. امروز می‌خرم، فردا می‌فروشم. گاهی هم بیشتر نگه‌می‌دارم. گاهی هم کنار می‌ایستم و فقط تماشا می‌كنم تا وقتش برسد. وقتش زمانی‌ست كه بازار حسابی بكشد پایین. وقتی کشید پایین من كارم را شروع‌می‌کنم. هر چه پرزورتر بهتر. تا می‌توانم می‌خرم و صبر می‌کنم تا قیمت‌ها برود بالا. لابه‌لای همین بالاوپایین شدن‌هاست که حظش را می‌برم. پایین می‌خرم و بالا می‌فروشم.
اما اگر سمانه گاوباز صدایم می‌كند برای این است كه با شوهر سودابه كَل‌كَل دارم. شوهرش مثل گاو است. حیف از این لعبتی كه گیر او افتاده. كَل‌كَل كردنم به خاطر سودابه نیست. او كه كوفتش بشود؛ اما از خودش خوشم نمی‌آید؛ وگرنه من و سودابه سر و سرّی با هم نداریم؛ فقط شوخی‌ست. از آن پیامك‌ها هم هیچ حرفی نزدیم. اما از آن روز خواسته یا ناخواسته خودش را چسبانده‌است به من؛ چه وقتی در منوچهری دلار خرید و فروش می-کنم و چه وقتی در سبزه‌میدان پی سكه می‌گردم و چه وقتی در این و آن آزمایشگاه نمونه بیرون می‌کشم، او را همیشه كنار خودم می‌بینم. می‌خواهم نشانش بدهم چه‌طور و چه‌وقت باید شروع ‌كرد و چه‌طور و چه‌وقت باید کنار كشید؛ همان‌طور كه به این دكتر و یا آن یكی باید نشان بدهم این دم و دستگاه در چه حالی‌ست.
اما اینجا سمانه هم بی‌تقصیر نیست. خودش خواسته كه همراهی‌اش كنم؛ من هم تا تهش رفتم؛ حالا هم هر كجا كه او بگوید می‌روم و هر كاری كه او بخواهد می‌كنم. دیگر آن تازه‌داماد خجالتی نیستم؛ كهنه‌كار شده‌ام. با نسخه یا بدون نسخه به آزمایشگاه می‌روم و سرم را بالا گرفته، به هر كسی كه پشت پیشخوان پذیرش ایستاده‌باشد می‌گویم كه آمده‌ام تا آزمایش نطفه بدهم. یك قوطی خالی می‌گیرم، کمی بعد پركرده، پسش می‌دهم؛ بعد با جواب همان آزمایش پیش این یا آن دكتر می‌روم و قبل از آنکه بخواهد چیزی بگوید شلوارم را پایین‌كشیده، هر چه را بخواهد نشانش می‌دهم و می‌گویم که بچه‌دار نمی‌شوم. همین‌طور زل می‌زنم به چشم‌هایش و برایم فرقی ندارد كه او مرد باشد یا زن، پیر باشد یا جوان. سمانه بچه می‌خواهد و بچه هم دردسر دارد و دردسرهایش خیلی پیش از آن-كه نطفه‌اش بخواهد‌ بسته‌شود، شروع می‌شود.
آماده كه می‌شویم از خانه می‌زنیم بیرون. بعدازظهرهای پنجشنبه تهران غلغله می‌شود و تا خانة خواهر سمانه گاهی یكی‌دو ساعت هم طول می‌كشد. به چراغ قرمز كه نزدیك می‌شوم سرعتم را كم می‌كنم. سمانه می-پرسد: «چند روز دیگر جواب آزمایش را می‌گیری؟»
می‌گویم: «سه روز.»
كمی خوشحال می‌شود. هنوز امیدوار است. از اولین سالی كه دوا و درمان را شروع‌كردیم تا امسال ده‌دوازده سالی می‌گذرد. هر جا دكتر خوبی بوده رفته‌ایم سراغش و هر‌چه گفته گوش‌داده‌ایم و هر بلایی سرمان آورده خم به ابرو نیاورده‌ایم؛ اما فایده‌ای نداشته. از دست هیچ‌كدامشان كاری برنیامده‌است. نه آن قالب‌های یخی كه سه ماه، روزی دوبار روی دم‌ودستگاهم گذاشته‌ام توانسته‌ كاری بكند و نه عمل جراحی و قیچی و چاقو. نطفه-های من خیلی كم هستند و همین‌ها هم یا درب‌وداغان هستند یا كج‌وكوله، و اگر چند نطفة سالم هم لابه‌لایشان پیدا‌شود بسیار تنبل هستند؛ نه تنها جهش ندارند بلكه نمی‌توانند تكانی به خودشان بدهند تا به یك تخمكی چیزی برسند؛ همین. اما سمانه این بار امید به خدا بسته‌است. قرص‌هایی كه دكتر جدیدمان داده هم معجزه می-کند؛ هم میل همخوابگی را زیاد می‌كند هم زمانش را. همین باعث می‌شود تعداد زیادی نطفه بریزد بیرون. اما من نمی‌دانم این نطفه‌های لش تنبلی که قراراست از این قوطی به یک قوطی دیگر ریخته‌شوند و از آنجا هم با سرنگ توی شكم سمانه فرستاده‌شوند، چه‌طور می‌توانند خودشان را به یك تخمك برسانند. تازه به تخمك هم رسیدند، مگر حال بچه ساختن برایشان می‌ماند؟ حالا بچه‌ای هم ساخته‌شد، آخر این بچه چه گُهی خواهدشد؟
چهارراه را كه ردمی‌كنم یكی دو تا پیامك می‌رسد.
سمانه می‌گوید: «برایت پیامك آمد.»
حواسم به رانندگی‌ست. سمانه می‌گوید: «تو فكری؟»
می‌گویم كه نه. گوشی‌ام را برمی‌دارم و پیامك‌ها را می‌خوانم. باز هم از طلا‌آنلاین، مثقال و دوقرون‌دات‌كام است. دلار همان‌طور بالا می‌رود و طلا را هم با خودش می‌كشد. عجب شب‌جمعه‌ای‌ست امشب. دلم می‌خواهد بروم سرمنوچهری؛ اما نمی‌توانم. داریم می‌رویم خانة «سودی جون». چشم به راه است. وقتی كه با او روبه‌رو می‌شوم دست لای موهایش برده، آنها را پریشان می‌کند و همان‌طور كه پیش می‌آید دكمه‌های پیراهنش را یكی‌یكی باز-می‌كند. از كنارم رد‌می‌شود و به اتاق خواب می‌رود. اتاق نیمه‌‌تاریك است؛ مثل پاساژ منوچهری. من در گوشه‌ای روی چهارپایه‌ای نشسته‌ام. در یك دستم دلار است و در دست دیگر سکه. بازار خراب است. باید بنشینم و نگاه كنم تا حسابی بكشد پایین. آن وقت است كه دست به‌كار می‌شوم.
سمانه می‌گوید: «چی نوشته بود؟»
می‌گویم: «از بازار بود.»
می‌گوید: «بازار چطور است؟»
راستش بازار طلا و ارز خوب است؛ اما بازار سهام نه. مدتی‌ست شل كرده. برای خریدوفروش خوب نیست. قیمت‌ها حسابی ریخته پایین. باید كشید كنار و تماشا ‌كرد؛ من هم همین كار را كرده‌ام. فقط نگاه می‌كنم. روبه‌پایین است. داد خیلی‌ها درآمده؛ اما كهنه‌كارها می‌دانند كه بهترین وقت است برای نگاه‌كردن. آن‌قدر صبر می-كنند تا حسابی بكشد پایین. من كهنه‌كار نیستم؛ اما اهل زدوبندم. از روی دست آنها كار می‌كنم؛ برای همین می-دانم كه چه‌وقت چه‌كاری بكنم.
سمانه می‌گوید: «چرا نمی‌روی؟»
كمی تند می‌كنم.
می‌گویم: «قیمت كه پایین بیاید باید نگاه كنی. آن‌قدر نگاه كنی تا حسابی بكشد پایین. وقتی بخواهد برگردد خودش چراغ می‌زند. آن وقت باید پا پیش بگذاری و یك‌کله پیش بروی. تا می‌توانی بگیری و بگیری و همین‌طور نگه‌داری تا قیمتش برسد به سقف؛ انگار دیگر جان ندارد که بالاتر برود. آنجا كه رسید باز خودش چراغ می‌زند. حسش می‌كنی. باید هر چه در دستت داری بفروشی و بكشی بیرون و یک نفس راحت بكشی و همین‌طور چشم‌به‌راه بمانی تا دوباره چراغ بزند؛ مثل همان چراغی كه داریم نزدیكش می‌شویم.»
از دور به چراغ قرمز سر چهارراه اشاره‌‌می‌كنم. شماره‌های قرمز یكی‌یكی كم می‌شود. سرعت ماشین را كم می‌كنم و همین‌طور آرام‌آرام و شماره‌به‌شماره پیش می‌روم تا نیازی به ایستادن نباشد. این کار همیشگی‌ام است. وقتی سرچهارراه برسم چراغ سبز شده و راه باز. آن وقت می‌توانم تخت‌گاز بروم.
___________________________

دی‌ماه نود و یک
کسب رتبه دوم بخش داستان کوتاه در جشنواره تیرگان تورنتو در سال 2105

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال