In touch with Diverse Iranian Community

آدم لِتی‌ها؛ روايت يک خشونت

1 24

مدرسه فمینیستی : كتاب ذي قدر "خفيه نگاري خشونت در سرزمين آدم لِتي‌ها"1 به قلم "شاپور جوركش" چند روزي پس از انتشار از سوي انتشارات "كند و كاو"، به دستور مميزان دولتي جمع‌ آوري و به اصطلاح فرمان خميرش صادر شد. بنا بر خواست نويسنده‌ي اثر، متن آن به صورت رايگان در اينترنت قرار گرفت تا در دسترس خوانندگان قرار داشته باشد. حال كه نويسنده‌ي محترم از تمامي حقوق مادي خود در اين اثر گذشته‌ است،شايسته است به پاس قدرشناسي، در معرفي و خوانده شدن آن بكوشيم. آنچه در پي خواهد آمد معرفي اين اثر ارزشمند است كه در آن، نگاه نويسنده‌ي كتاب در نوشتار حاضر امتداد پيدا كرده است – امرالله نصراللهی 
مدرسه فمینیستی : كتاب ذي قدر "خفيه نگاري خشونت در سرزمين آدم لِتي‌ها"1 به قلم "شاپور جوركش" چند روزي پس از انتشار از سوي انتشارات "كند و كاو"، به دستور مميزان دولتي جمع‌ آوري و به اصطلاح فرمان خميرش صادر شد. بنا بر خواست نويسنده‌ي اثر، متن آن به صورت رايگان در اينترنت قرار گرفت تا در دسترس خوانندگان قرار داشته باشد. حال كه نويسنده‌ي محترم از تمامي حقوق مادي خود در اين اثر گذشته‌ است،شايسته است به پاس قدرشناسي، در معرفي و خوانده شدن آن بكوشيم. آنچه در پي خواهد آمد معرفي اين اثر ارزشمند است كه در آن، نگاه نويسنده‌ي كتاب در نوشتار حاضر امتداد پيدا كرده است – امرالله نصراللهی
 
آدم لِتی‌ها؛ روايت يک خشونت ۲
 1- آدم لِتی ها همان نصفه آدم هایند یا آدم-نصفه ها. اصطلاحی که جورکش آن را در جهت تحلیل تاریخ جنسیت در ایران به کار می برد. و عنوان کتاب را نیز به او اختصاص می دهد. «خفیه نگاری خشونت در سرزمین آدم-لتی ها». کتابی که شاپور جورکش شاعر، مترجم و منتقد ادبی به واسطه ی «انتشارات کند و کاو» در پاییز 89 به اهل کتاب عرضه می دارد. این کتاب «به زنان: پروردگان خاک و پناه خاکیان» تقدیم شده است. به آنان که در سرزمین آدم-لِتی ها یا نصفه- آدم ها هرگز دیده نشدند. سرزمین عقل های مذکرّ با تاریخی مذکرّ. کتاب، من، تو، او، ما، شما و آنها را مورد خطاب قرار می دهد. در این جا این ضمیرها همه مذکرّند. و کتاب همین ضمیرهای مذکّر را نشانه گرفته، خفیه نگاری کرده و خشونت آنان را برملا ساخته است. شاید زاویه ی دید کتاب خود را مدیون هانا آرنت بداند فیلسوفی که در کتاب مورد توجه خاصی قرار گرفته است. زنی که توتالیتاریسم (تمامت خواهی)، قدرت و انقلاب محصول عظیم کارهای فکری اوست.
شاگرد فیلسوفی چون مارتین هایدگر که فلسفه ی بزرگش را در خدمت بزرگترین و هولناک ترین خشونت ممکن تاریخ قرار داد. خشونتی که در حصار آن مارتین بوبر یهودی هرچه فریاد می زد صدایش تا پشت دیوار نازیسم هم نرسید و نومیدوار همه ی تاریخ اومانیزم و حقوق بشر را در گزاره ای فلسفی به سخره گرفت و خطاب به گاندی که او را به تئوری عدم خشونت فراخوانده بود نوشت، آقای گاندی آنجا که شاهدی نیست، شهیدی هم نیست. او بر بی پناهی یهودیان خاصه زنان و کودکان انگشت تأکید نهاد تا آشویتس و داخائو در یادمان ها و خاطره ها زنده بماند و خشونت مذکّر تاریخ شرمسار همین گزاره ی پر درد بوبر باشد. او مارتین هایدگر نبود تا در برابر آن همه فجایع امر سیاسی نازیسم سکوت کند. بل مارتین بوبر بود و فریاد زد. و تکلیف خود را با خشونت مدرنیته مشخص ساخت تا مبادا بوبر به اشتباه، پوپر تاریخ لیبرالیسم قلمداد شود. همان که در برابر جنگ ویتنام لیبرال سرمایه داری را ستود تا اثبات کند که در «فقر تاریخیگری» از همه توتالیترتر و مطلق گراتر است. آری پوپر یک لیبرال -توتالیتر بود و بوبر انسانی که در حصار تنهایی آن نسل تنها به نجات می اندیشید. نجات نسلی که نژاد و مذهب بلای جانشان شده بود.
2- حکایت خشونت آدم لتی ها در تاریخ ما کمتر از نسل کشی و خشونت تاریخ مدرنیته نیست. در آنجا تبار و مذهب بلای جان انسانهاست و در این جا جنسیت ابزار سرکوب است و حذف و خشونت و کشته گان این سناریو تنها زنان اند، زنان.اگر سیاست می تواند از جنس عقل نرینه سالار باشد، جنسیت نیز تحت سیطره ی ایدئولوژی آدم لتی ها است و آرنت در مقام زنی فیلسوف این نکته را به درستی دریافته بود و شاپور جورکش در نوع تحلیل خویش به تاریخ و ادبیات از نظرگاه این فیلسوف بهره می برد تا از همان نخست ردپای خشونت را در سرزمین آدم- لتی های تاریخ خود نیز پی بگیرد. او به تاریخ ایران می اندیشد و در تاریخ خود به سراغ ادبیات می رود تا پس زمینه های فرهنگی خشونت را در این سرزمین بر رسد.
 از مشروطه و مدرس و مجلس تا تاریخی دورتر از آن یعنی تاریخ تصوف با بزرگانی چون شمس و مولوی و عزیزالدین نسفی و… تاریخی پر از آه و ناله های صوفیانه و شطحیات زندیق گونه. پر از عشق آدم -لِتی ها نسبت به آدم- لِتی ها. (شمس و مولانا). تاریخی که در آن زن مجاز است نه حقیقت. نردبان عروج است نه قاف عشق. در این تاریخ کیمیاخاتون دختر خوانده ی مولانا باید زن مردی شود که در عالم عرفان، اسطوره ی عرفان لقب گرفته است (شمس تبریزی) تا مالیخولیای عشق مولوی درمان گردد یعنی شمس خانه نشین مولانا شود. بی شک رفتار مولوی از نگاه یک روانکاو اجتماعی به ناهنجاری و هرزه نگاری (پورنوگرافی) نزدیکتر است تا عشقی که بناست انسان کامل بسازد و گویی ما تاکنون غافل بوده ایم که اسطوره های عالم عرفان نیز دارای پاشنه ی آشیل بوده اند و با همین پای چوبین استدلالیون می توانند پر از نقص و خطا و اشتباه باشند.
 
3- آنچه در این میان قابل توجه است انتقال میراث شوم خشونتی است که از نسلی به نسل بعد ادامه ی حیات داده است. آن هم در دل تاریخی که ستایش ها نثار عشق کرده و به خاطر آن دیوان ها آفریده است. دیوان غزلیات شمس، دیوان عطار، دیوان سنایی، دیوان فخر عراقی، دیوان خواجوی کرمانی و…. در این دیوان ها چه بسیار عشق هایی که به جنون رسیدند و به انسان کامل ختم نشدند. جنونی که به ویرانی نیمه ی دیگر جامعه منتهی شد. و آدم لِتی ها سرمست از این باده ی عشق گویی خود نمی دانستند که بر شاخ نشسته اند و بن می برند. آنان تنها پیامبرشان سقراط بود که شعار «خودت را بشناس» سر می داد به جای آن که آن مردان به معّمای «نیمه ی دیگرت را بشناس» نیز بیندیشند. و زن را تنها ابزار دفع شهوت ندانند و او را «عورت» نخوانند آن گونه که شمسِ مولانا می خواند. بی شک تاریخ ادبیات ایران پر است از این شرمساریها و طرز نگاههای زن ستیزی که مردان را نیز با خود به قعر نیستی فرو برده است.
این ندیدن دوالیزم (دوگرایی- تقابل های دوتایی) مشی/ میشانه، جمشید/جمک و آدم/حوایی که منتهی به تکه پاره شدن هستی آدمیان در این سوی تاریخ شده است بی شک فاجعه ای است. همان دوالیزمی که با نو شمس کسمایی، صادق هدایت و فروغ فرخزاد بر آن تأکید کردند و جامعه را به واکاوی و آسیب شناسی اجتماعی- فرهنگی آن فراخواندند. یکی در شعر «پرورش طبیعت» ما را به توحشی هشدار می دهد که در سرزمین آدم لِتی ها، «نیم وحشی ای» را اسیر «نیم وحشی» دیگری می کند. و دیگری در قالب داستانهای خود، خاصه بوف کور از هویت هایی سخن می گوید که چونان وصله هایی ناجور به هم دوخته شده اند. و آن دیگری – فروغ – در شعرهای زنانه ی خویش به ویژه در مجموعه ی «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد».
علیه جامعه ای بر می خیزد که «خورشید بر تباهی اجساد آنان» قضاوت خواهد کرد. شاید این سه تنها روشنفکرانی بودند که خود را نقب زدند و جامعه را به این توحش آدم لِتی دیدن هشدار دادند. مگر نه این که صادق هدایت از زندگی ای سخن می گفت که در آن زخم هایی چون خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند. از آن دنیای لکاته، زن اثیری، پیرمرد خنزرپنزری و راوی که همگی از چند تکه گی تاریخ او حکایت می کنند. و فروغ که از جامعه اش چنین تصویری به دست می دهد «ما مثل مردگان هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه/ خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد» و بانو شمس کسمایی که می سراید «… پای در دامن و سر به زانو نشستم/ که چون نیم وحشی گرفتار یک سرزمینم/ نه یارای خیزم/ نه نیروی شرم/ نه پای گریزم/ از این روی در دست همجنس خود در فشارم…»
این سان روشنفکرانی از این دست به تعبیر جورکش نه به «گرسنگی» اندیشیدند. نه به «عدالت» و نه به سیاست. آنان به «کلاغهای منفرد انزوایی» می نگریستند که «در باغ های پیر کسالت می چرخند» و تنها در خشونت و حذف، شقه شدن و تکّه پارگی اشتراک داشتند. خشونتی که تنها مربوط به گذشته نیست، قرون وسطایی نیست بل امروزی نیز هست و روشنفکران نیز نمی توانند خود از زیر بار آن شانه خالی کنند. زیرا آنان نیز خشونت را توجیه ایدئولوژیک کردند تا ذات خشونت مورد پرسش قرار نگیرد.
 
4- جورکش وقتی بحث خود را به وادی روشنفکران می کشاند. آنان را با قصّاب های سر کوچه و قدّاره بندهای خیابان یکی می انگارد. آنان به همان میزان در تولید خشونت سهم داشته اند که عوام و چه بسا کفه ی اشتباه آنان سنگین تر باشد. حکایت استبداد شرقی البته جای خود دارد. روشنفکران گونه ای سنت را به نقد می نشانند که گویی خود یکسره از آن بریده اند و پای در تاریخ مدرنیته نهاده اند. غافل از آنکه آنان نیز از در پشتی سنت وارد تاریخ مدرن شده اند. تاریخی که از چپ گرایی به یکباره به «خسی در میقات» می رسد و «سنگی برگوری» می نویسد؛ نمونه ی برجسته ی همین شقه شدگی و چند پارگی است.
تاریخی که سعی می کند آسمان را به ریسمان پیوند زند و هایدگر را سهروردی و سهروردی را همان هایدگر غرب بداند و از حوالت تاریخی وجود داد سخن بدهد بی شک خود غلتیدن به وادی نااندیشگی است. تاریخی که مشروطه را مشروعه بخواهد خود در واقع سنت را مدرنیته قلمداد کردن است و عجیب آن که چنان سخت جان باشی که در پای دار نیز از مراد خویش بر نگردی پس وقتی سنت بر سر دار می رود مدرن ها نیز دل به حال سنت می سوزانند و خود در آن لحظه سنتی تر از شیخ نوری می شوند چنین نگرش هایی به گفته ی شفیعی کدکنی خود کویر وحشت است. که سخت بتوان به سلامت از آن گذشت. نیما یوشیج در بوطیقای شعر نو و در این معنا نیز جامعه ی خود را به درستی هشدار می دهد و او را به خشونتی که در درون خود تولید کرده است متوجه می دارد. «آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!/ یک نفر در آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند/ روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
و در جایی دیگر کشتگاهش را «در جوار کشت همسایه» خشک می بیند و از «قاصد روزان ابری داروگ» سراغ باران را می گیرد. نیما درست برگُسل و شکاف ایجاد شده به واسطه ی خشونت نهادینه شده در جامعه اش انگشت می نهد. بی شک شعر او نقد خودآگاه سنت و مدرنیته ی ایرانی است.
جورکش بخشی از نقدِ اندیشه و عمل روشنفکران را نیز به گذشته می برد آنجا که شمس و مولانا بر قله ی عرفان نشسته اند و با هم نرد عشق می بازند و پله پله می روند تا به ملاقات خدا برسند. اما از خدای خانه ی خود (زن) غافل اند. در تیره ی عرفانی فکر ایرانی زن مَجاز است و مرد- مُجاز به ترک آن. او تنها خدای خانه را تَرک می گوید تا با خدایِ مذکّر خود عشق ببازد. در این زندگی کراخاتون و کیمیاخاتون هر دو در مقام حقیقت فدای مصلحتی دیگر می شوند. تا عشقی مذکر در دنیای مالیخولیایی شمس و مولانا تنها خدای خانه هم شمس و هم مولانا باشد. مولانایی که این همه در عشق غوطه خورده و در منظومه ی غزلیات خویش به زیبایی شناسی عشق دست یافته است به کراخاتون که می رسد این «مریم ثانی» را به گفته احمد افلاکی نویسنده ی مناقب العارفین بعد از آن همه بی التفاتی نسبت به عشق زن- شوهری شبی «چون شیر غران هفتاد نوبت [براو] دخول کرد تا به حدی که از دست مولانا گریزان گشته به طرف بام مدرسه روان شد و استغفارها می کرد و باز حضرتش به جد می گرفت که هنوز تمام نشد بعد از آن فرمود که مردان خدا بر هرچه خواهند قادرند…»
اگر کسی امروزه بگوید که این خود خشونت جنسی است طرفداران عرفان مولوی به جوش و خروش می آیند که این سخن عین توهین و بی حرمتی کردن به اسطوره ی عرفان ماست. غافل از آن که مولوی هم یک انسان بود با تضادها و تناقض های وجودیش. البته چه کسی را می توان یافت که غزلیات شمس بخواند و شیدایی نورزد؟، چه کسی را می توان یافت که غزل بخواند و مولوی نخواند؟ اما با این همه مولوی زن را به صفت پست متصف کرده و او را با سگان برابر دانسته «زنان راستایی، سگان راستای» و به واقع او را از مقوله ی نفسانیات شمرده است. تازه بعد از آن «شب شوم وحشت انگیز» مولوی خود را مرد خدا نیز دانسته. مولوی کاری بدتر از این نیز کرده که ذکرش در بند دوم این مقاله آورده شده و دیگر از بیان دوباره ی آن خودداری می شود. جورکش در زمینه ی داستان (شمس و مولانا) جلال ستاری نویسنده ی کتاب «عشق نوازیهای مولانا» را نیز به نقد می گیرد. و از دفاع محافظه کارانه ی ستاری نسبت به مولوی متعجب می شود که چرا نویسنده سعی می کند در عرفان هیچ پاشنه ی آشیلی نبیند و به هیچ چشم اسفندیاری نظر نکند. به درگیری شمس با کیمیاخاتون و جان سپردن او پس از سه روز و به تقدیر شوم مرگ شمس و پناه بردن شمس به مولوی و گفتن این که تقدیر چنین خواسته است. آری وقتی آشیل و اسفندیار، رویینۀ تنان متن های حماسی اشتباهی می کنند و جان می سپارند پس چه رسد به شمس و مولانا که در سرزمین آدم لِتی ها زیسته اند و بخشی از خشونت نهادینه شده در این سرزمین را بر دوش خود به مثابه ی میراثی شوم حمل کرده اند.
 
 5- روایت این خشونت خود مجملی است از حدیثی مفصّل. حدیث سرکوب نیمه ای دیگر از جامعه. داستان زنانی که در تاریخ عرفان این به ظاهر لطیف ترین اندیشه ی ایرانی حقوق انسانی شان نادیده گرفته شد. تا این که قضاوت به دست زمان سپرده شود و انتقام خود را در فمینیزمی سخت آوانگارد و رادیکال و انتحارهایی که بوی باروت و تفنگ می دهد، بیابد. این همان نکته ای است که ژولیاکریستوا نیز به آن اشاره می کند تا بگوید خشونت علیه خشونت آن هم «برای واژگون سازی دنیای مدرن! و چه بازی خطیری» او به زنان جهان سوم می اندیشد که راهی جز انتحار پیش پای خود نمی بینند امّا این «بازی خطیری»! است. چاره ی کار را باید در جای دیگری سراغ گرفت نه در خودکشی و انتحار البته وقتی ادبیات کلاسیک ایران زن ستیزی می کند «زن و اژدها هر دو در خاک به» می شود و آنان «درون سوخبث و بیرون سو جمال» می شوند و زنان و سگان هم عرض هم می گردند و عقل را مرد و نفس را زن می دانند و وقتی چهره ی عریان زن عرب به گفته ی دکتر نوال السعداوی چون پرده های پیاپی یک تراژدی تاریخی به تصویر» در می آید «تراژدی زن عرب و خصوصاً زن ستم کشیده و محروم عرب» بی شک نظام طبقاتی و پدر سالاری مورد هدف قرار می گیرد و بازخورد آن را در جانفشانی های کور و مخوفِ انتحارهایی بی سر انجام می بینیم که کل جامعه را به ورطه‌ی سقوط و ویرانی خواهد کشاند.
 آری زن بخشی از جامعه است اگرچه همه ی جامعه نیست. امّا صدایش باید شنیده شود. جامعه ی تک صدایی استبداد عقل مذکر را حاکم خواهد کرد و این همان نکته ای است که فروغ به زبان ساده ی خود گفت «آرزوی من، آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آنان با مردان است. و من به رنج هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی های مردان می برند کاملاً واقفم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن ها به کار می برم. »
 
6- جامعه ی زن کُش خود از پیش مرده به دنیا می آید. نکته ی کانونی و مرکزی داستان بوف کور که جورکش در کتاب به آن استناد می کند تا به ما بفهماند خودسوزی زنان در جامعه ی ایران ناشی از تلقینات بوف کور صادق هدایت نیست بل «از تحقیر و بی توجهی به آموزش» نشأت می گیرد. مرگ کیمیا خاتون و خشونت جنسی مولانا در باب کراخاتون نیز روایت های هولناکی هستند که کل جامعه ی زن کُش را به محاکمه ای بی پایان می کشانند. شما به سراغ هر متون کلاسیکی که بروید صدای نیمی از جامعه در این متن ها شنیده نمی شود خاقانی چنان از زاده شدن دختر خویش به عزا می نشیند که مرگ او شادمانی او را به دنبال دارد. سرفکندم شدم چو دختر زاد بر فلک سرفراختم چوبرفت-«آری آنها محکومانی هستند که در غیاب شان حکم جاری می شود در نگاه این متون وقتی حوا از دنده ی چپ آدم زاده می شود.
همین حوا روزی با خاطره ای «زخم خوره» در مکتب فمینیسم م به آدم بی اعتنایی می کند تا در هبوطی جانفرسا شاهد فرو افتادن، متلاشی شدن و مرگ او باشد. و این هبوط را سعیده قدس در رمان کیمیا خاتون در باب شمس و مولانا در مرز تخیل و واقعیت به زیبایی به تصویر کشیده است. همان عارفانی که به «انسان کامل» عزیزالدین نسفی نرسیدند زیرا به زبان یونگ وجه آنیما همان طبیعت زنانه ی خود را در خویش کشته بودند. جامعه ی بدون آنیما، جامعه ای است که عشق در آن به هرزه نگاری (پورنوگرافی) منتهی می شود و یا زن موضوعیت عشق را برای خود از دست می دهد و بدل به ابزار دفع شهوت می گردد. آدمِ بی حوا، مشیِ بدون مشیانه، و جمشید بدون جمک تاریخی را به تباهی خواهند کشاند وقتی در ادب حماسی شاهنامه صدای کتایون شنیده نمی شود اسفندیار تنها باید در لحظه ی مرگ بیدار گردد. به راستی نشنیدن صدای کتایون با تقدیر تیرگز یکی است. زیرا زنان به راز جهان آگاهترند: در ادب داستانی عرب نیز صدای لیلی شنیده نشد که عرب زن را ستم کشیده و محروم می خواست نه آزاد و رها.
این زنان امّا امروز قد علم کرده اند. حوّا، مشیانه، جمک، کتایون، لیلی و عذرا دیگر نمی پذیرند که مرد نماد عقل باشد و زن سمبل نفسانیت. کیمیاخاتون نیز دیگر به عربده ی شمس جان نمی سپارد و کراخاتون نسبت به خشونت جنسی اسیر دست و پابسته ی جلال الدین بلخی نیست. و این فروغ است که می گوید: «دستهایم را در باغچه می کارم/ می دانم سبز خواهد شد» و باز او بود که سرود: چگونه می شود به مَرد گفت که او زنده نیست/ او هیچ وقت زنده نبوده است و نجات دهنده را در خود می یابد. نه در گور. «از آینه ات بپرس/ نام نجات دهنده ات را.»
 بی شک کتاب جورکش زنان را به قرار گرفتن در برابر آینه ی فروغ فرا می خواند و آدم لتی ها را به دیدن و شناختن نیمه ی دیگر خود دعوت می کند. تا آدم لِتی ها، آدمِ لتی نمانند.
————————- 
پی نوشت :
 1- کتاب حاضر را می توانید از آدرس زیر دانلود كنيد:

 2- مطلب حاضر نخست در فصل‌نامه‌ي "فراسو" انتشار يافته است.
1 نظر
  1. شاپورجورکش نظر کاربری

    Mashrouteh
    از خون جوانا نا ن وطن…
    شاپور جورکش

    به راستی اسطوره ای است تهران.صدای عارف در خیابانهای همین شهر است که با سنج و سرنا،هنوز گام برمی دارد و آرام می پوید ومی موید:گریه کن که گر/سیل خون گِری دگر اثر ندارد.زیر گنبد همین دود ودمدمه است که بسطامی با آن نوای بیتا دوباره بی تاب گریه را به مستی بهانه می کند.که شجریان با نام دیگرخود بر ویرانه های بم می گرید،که عود شهیدی می سوزد که تاج،که وزیری که ملوک ،که مهوش، ام کلثوم دیگری را تشییع می کنند.تهران بزرگ.که خِرد و خربزه را از اهواز وارد می کند و باسمه ی خود را برآنان می زند و درکریستی دوبی ویترین می کند.درهمان حال که نان و پناه می دهد افغان وعرب و اروپا را،باغ سفارتخانه هایش، برزخمیان مشروطه در می گشاید وتیمار می کند.زیر همین سقف است که ری را ی شعردر دارالفنون و دانشگاه. در دوار ِ گالسکه ها و ماشین دودی ها ، آی آدمها
    و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد از دهان شیرآهنکوه مردان و زنان تا دور دورها طنین می گیرد .زمستان است.فرمان ِفصد ِامیراز کاخ همین شهر به کوشک های فین می رسد.که جزنی، گل سرخ شمال را در باروهاش می پرورد. که ببر و تاک ِ تشّان ِ صفدری را به خاکستردان آتشفشانی خاموش یله می کند.که آتشی ،آواز خوان حوالی ِعیب را به دریوزگی لعن می کند وخود شبانه به ضیافت سفارتها می نشیند. که الهه بر ساحل آفتابفرسود ِ جنوب را پژواک می دهد.تهران مخوف.آمیزه ی آذرو یاسوج .خرم آباد خورآسان وآذرخش. دِهشهری که دهخدای خود را در پرند عاریتی ِنسّاج ها ی هاج و واج اش می پوشاند و بهار خزانفرسودش از بافته ی خویش کفنی نمی یابد.تهران پایتخت غریب نوازی.ضیافت برای متفقین. یاسمین وخانه ای ازعطرامین الدوله برای کوبلای خان.میزبانی هندوواردست برسینه برای پرتغالی ها و چین.لبنیات خانگی برای لبنان ولیبی.ماکیان بریان و باکرگیان قجری برای آمریکو وسپوس .خاکستانی امن برای کشته گان بی خاک وبیگانه. بچه های تهران .کودکان بی سرپناه یهود که ازهراس هیتلر اینجا به پناه آمده اند.تهران.سال 1361.اینجا در خرم آبادترین پهنه ی شهر.چمنزاری بزرگ برای کشته گان جنگ بین الملل: باغی گسترده باگلزارِ چمن پوشی که آرامگاه سه صد سرباز ازچند شارستان جهان را درآغوش گرفته.سه صد لوح گورسپید ،لشکری از جنگجویان متخاصم را به میزگرد سکوت می خواند .سنگنوشته هرگوربا روایتی طنزآلود، :”کشته شد در راه لویی”.”کشته شد در راه تزار”.کشته شد برای نازیسم”. “برای فاشیسم”. القارعه ! پاره های پیکر من! استخوان های پوک با موهای متفرق! باغبان این گلزارهرس – کنان ِچمن می خندد و آموزه ی ایرانی ِ مرگ- زندگی را باز می گوید:«نگاه کن اینها ! چه دشمنانه باهم زیستند.وچه دوستانه کنار هم خفتند تا فرزندان و نوه هاشان هر سال درچندم آوریل ازهرناکجاآباد دنیا بیایند زیارت اهل قبور. وچه بسیار که پسرکی روسی ازکنار گور پدرگلی چیده و به دختری انگلیسی داده و گفته:”یالوب لوام ماریا!” .تهران 1380. اینجا باغی نبود؟ نیستانی آواگردان ِ رود رود وپریان؟ حالا آن باغ وباغبان حکمت آموز زنده اند؟ اینجا! حافظه ی اسطوره های تهران ! چمنزارپاکوب های بین الملل.دستباز وغریب نواز. اما کشته شدگان انقلاب مشروطه. خاکستان شان کجاست آن جوانان که از خون شان لاله دمیده ؟ نام و نشان شان؟ زایران قبرشان همین لاله های ادبی می بویند؟ مدفن شان همین شعر عارف است؟ یا حافظه ی اسطوره های تهران؟ خود عارف قزوینی،که باغستان اجدادی هبه کرد و به تهران آمد.مزارش کجاست؟ چرا سال های آخر عمرش دربیغوله ای با چند سگ گذشت؟ همدان کجا و قزوین؟ بوعلی طبیب کجا و عارف شاعر؟ صحن بیرونی ِ آرامگاه بوعلی.اگر حواس ات نباشد همین که وارد شدی از روی سنگ کوچکی پا برمی داری.چشمانت به بلندای مقبره سینا.و زیر پای چپ ات سنگی کوچک.بخوان مرا خنیاگر ِدُورگرد وطن: چو خم نجوشی چرا… تو پرده پوشی چرا؟ مال بد بیخ ریش صاحبخانه سنگینی می کند. دهخدای جوان پرشوروپاکباز آکبلای وهمسایه های اش را به ضیافت به خانه در آورده.برگ ونوایی به فرهنگ مردم داده وبرگ تازه ای برسفره ی تاریخ طنز نهاده.وپسین.حالا پسین بی کسی رسیده و دخو باید به انزوای دخمه ای پناه جوید.از یار زیرک و باده ی کهن و فراغت،تنها کتابی مانده واینک گوشه ی کتابخانه ای وقلم مفت به چشم زدن. اینک تهران1303. درهمین دامنه ی دماوند است که «نعره های رعدآسای عشقی وخشم و خروش بنیان کن او برسر خودکامگی» طنین می اندازد. پنج شب مانده به آخرین شمارِ قرن بیستم. پنج شب مانده به تیر.زیرهمین سقف عشقی خواب می بیند «تیرمی خورد.سقف روی او می ریزد.زیر آوار دفن می شود. خواب می بیند در زرگنده قدم می زند که به او شلیک می کنند.»اسطوره نگاری که«همواره آرزوی مرگ کرده بود.اینک مرگ.وخواسته بود در راه وطن شهید شود:آنک شهادت.پس چه غم اگر او را برای روزنامه ای سبک- مایه…کشتند» . تهران پیر!تهران پار!تهران جوانشیر! ای جوان ای جوان ای جوان!ای خاطره ی جوان ِاسطورهای پیر اگر وطن ات را درکوله بار خود به ترک بستی به بنفشه ها وباران! پاره های تن ام را فراهم آر. دستی به جام باده و دستی به زلف یار یادآر زشمع مرده. یادآرسرنهادگان ِ آزادی. یادآر ری را خوانان ِ شب هول ِتب ریز را.
    ***
    درمیان شرکت های ورشکسته،شرکتی نگون بخت تر ازشرکت باربری ِتاریخ و ادبیات نیست. در دو راهه های ناگزیر ِهر گذر،سرِ هر ایست بازرسی جلوی این حمال را می گیرند.بارش را پیاده می کنند کش می روند.بازرسان می کاوندش.بخت، یاور- اگر چارچرخ اش را هوا نکنند.و این بازجست ،معمول هر رژیمی است.چون هرانقلاب شکست خورده ای خاطره های خطیرو آرمانهای برباد رفته ی خود را بار این شرکت می کند که نه به ثبث رسیده ونه به رسمیت شناخته می شود.واین قصه ،حکایت امروز نیست؛ سنتی است دیرپا .از منظردرگیری ِ سنت و مدرنیته شوهر آهوخانم همان بازگشت شیخ صنعان،وبوف کور همان درگیری سنت ومدرنیته را نشان می دهد که کلنل؛ شیخ صنعان، نماد آخرت وسنت و دختر ترسا نماد دنیا گرایی و شوق حیات ماست. درپایان این داستان دختر ترسا بی هیچ توجیه داستانی وهیچ ارجاع متنی محکوم به مرگ است:دختر ترسا وآنهمه طراوت و شوق وغرورِ زیبایی رامی بینیم که ناگهان در لحظه ی امکان وصال سر در پای شیخ نو مسلمان می گذارد وبه جای لذات حیات گویی مرگی خود خواسته را بر می گزیند و دروصال از فراقی می گوید که درمتن اصلاًدیگر معنایی ندارد:شیخ بر وی عرضه ی اسلام داد/ غلغلی در جمله ی یاران فتاد/گفت شیخا طاقت من گشت طاق/من ندارم هیچ طاقت در فراق/می روم زین خاندان پر صُداع/الودا ای شیخ عالم الوداع/ این بگفت آن ماه دست از جان فشاند/ نیم جانی داشت بر جانان فشاند/ : سر بریدن ِنو به دست کهن.
    اگر باربری ِتاریخ و ادبیات در هر زمانه ای به بازجویی خوانده شده ، به این معنا نیست که ادبیات ما مدرن شده.این بارِگران بیش از هرچیز،چون یادآور آرمانهای از دست شده- یعنی سنتی نوستالژیک است- مورد بازخواست قرار می گیرد؛درحالی که رضاخان،مثلاً، که دهان فرخی را- به واسطه ی ایلات – می دوزد،فقط می خواهد نوستالژی آرمانهای سوخته را به موزه بفرستد و تاریخ را به مصادره ی خود درآورد؛کاری که شاه بعدی عملاً با تغییر مبداٌ تاریخ کرد.می خواهم بگویم آن مفهوم از آزادی هم که مشروطه گران در نظر داشتند،معلوم نیست که با معیارهای امروزه ی ما همخوان بوده باشد؛ اما وقتی استاد شجریان می خواند مرغ سحر ناله سرکن، یا وقتی سرود ِآن زمان که بنهادم/سر به پای آزادی…را می شنویم تنها نوستالژی ِ اتوماتیکی در ما بیدار می شود که در هرذهنی تعبیرو خوانشی دلبخواه دارد : این همدلی ،نه از سر شناختی کامل و یگانه ازمفهوم نوین آزادی- که گریه ای شورناک و لجاج زده است که در مذاق رژیم بعدی،نوعی تهدید وتخریب آنارشیستی راهم تداعی می کند.اگر این نگاه ، درست باشد پس ادبیات ما همواره حامل کالای سنت/مدرنیته ای است که درصد ِسنت ، نسبت به میزان مدرنیته ی آن بسیار فربه تر است.لاله های دمیده از خون جوانان وطن،دلتنگی ما را از جوانان ِبی در کجایی زنده می کند که همیشه در تاریخ وجامعه ی ما صرفاً به عنوان گوشت ِ دم توپ از آنان استفاده شده و بعداً برایشان گوری دستجمعی در حاشیه ی ادبیات غیر رسمی برآورده ایم.وگرنه از دوران سده های میانی ،جوان ما همان بوده که یا در امرد خانه ها وسیله ی عشرت نعلبندان و قصابان بوده وگلستان ادبی ما بی هیچ پرده پوشی آن را به نمایش گذاشته؛ ویا بره ای بوده که – سهراب وار واسفندیارگونه – نذر ِپیرپرستی و مراد ستایی ما شده .حاشیه نشینی و بی منزلتی جوان امروز که انواع تبعیض های داخلی او را شرمزده ی حضور خود کرده، چه فرقی کرده با اصل مراد ومریدگری که براطاعت بی چون ِخدایگان/بنده استوار است اگر در اسطوره های ما جوانکشی ارتباط مستقیمی با سلسله مراتب اجتماعی دارد،و شاهان با کور کردن فرزندان خود به این اسطوره جان می دادند،نظام مراد /مرید گری شمایل کاملی از اسطوره وتاریخ تحقیر و سرکوب جوانی را به نمایش می گذارد که رعایت نکردن سلسله مراتب و حرمت نکردن پیر را در حد قتل نفس،مستوجب قصاص می دیده: «منقول است که روزی حضرت مولانا در مجمعی معانی و حقایق می فرمود؛ازناگاه جوانی از در درآمد و بر بالای پیری بنشست، بعد از زمانی مولانا فرمود که در زمان ماضی چنان بود که هرجوانی که بر بالای پیری نشستی، فی الحال به زمین فرو رفتی؛قصاص آن امت بدان شکل بودی…»

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال