In touch with Diverse Iranian Community

آی…ای حنجره‌ی آبی!

0 28

مردم می‌دانند: مرگ پوررضا مرگ هر کسی نيست. از اين رو در خانه و کوچه و بازار، زار می‌زنند. سه نسل به دنبال تابوت گلباران شده‌ات روان‌اند و ترانه‌های شورانگيزت را با چشم‌های بارانی، بر لب دارند و در جاهايی به کف‌زدن می‌پردازند که ظاهرأ، غريب می‌نمايد اما نه، اين کف‌زدن‌ها و آن چشم‌های بارانی، دو روی چهره‌ی غمگنانه و شادمانه‌ی ترانه‌های توست

با جانی، سوگوار درود بر شما

«بزرگ بود
و از اهالی ِ امروز بود
وبا تمام ِ افق های باز، نسبت داشت»

سخن از فريدون پوررضا ست که به سال ۱۳۱۱ در لشت نشاء پا به گستره ی هستی می گذارد. بخاطر آشنايی پدرش با ساز ُو آواز ،نخست از محيط خانه اش ،مايه می گيرد. در سال ۲۸ به تهران می رود و رديف های آوازی را از فرهيختگان آن زمان، يونس دردشتی و سعادتمند قمی، فرا می گيرد ، و در آزمونی سخت، استاد بنان آموخته های او را کافی می داند و به تاًکيد وُ تشويق وی به گيلان برمی گردد تا با جستجوی دامنه دارش به ناشناخته های دستگاه های آوازی ِ ما دست يابد و ترانه های آن ناحيه در صدای مه گرفته اش که بيان ِ حال ِ صبحگاهان روستاست تولدی ديگر يابند.

پژوهش های استاد، بيش از نيم قرن به درازا می انجامد و تأملاتش در کتاب ِ «بررسی ِموسيقی ِ فولکلوريک ِ گيلان »، بازتاب می يابد. در اين جستجوی عاشقانه ی جانفرسا، گيلان وُ گيلانی، برای نخستين بار به تطورِ تاريخی ِ موسيقی وُ کلام ِ شاعرانه ی سرزمين نياکانش دست می يابد و از جمله، با ملودی هايی آشنا می شود به نامِ : بَرَم بَران ، و نوروزی خوانان که قدمتی، ماقبل اسلامی دارند.

ارزش های اصيل وُ ارجمندی را که در نغمه های بومی ِ هر منطقه، می درخشند گنج های خانگی می نامند ( اين را پابلو نرودا می گويد).

اين نغمه ها و آوازهای موزون، سرشت وُ سرنوشتی ديگر دارند. نه آن ها را با جاه وُ جلال ِ شعر سنتی، نسبتی ست و نه از پيچيدگی های شعر امروز بهره مندند. هر چه هست کلامی پاک وُ ساده وُ صميمی ست که گاه همچون نسيمی بر خُنکای کوزه ِ آبی می نشيند و عطش ِ ديرينه ات را فرو می شکند و گاه، آنچنان، خروشان ست که طوفان ِ بی امان ِ دريا را در تو فرياد می کند.

صاحبان ِ اصلی ِ بيشتر اين ترانه ها ناشناخته اند. حتی خاستگاه وُ منزلگاه ِنخستين شان برکسی، آشکاره نيست. تنها می توان گفت: از دهانی به دهانی کوچيده، و از سينه ای به سينه ای ديگر، منزل ساخته، ودر فرصت های مناسب، بر سوزِ سازی وُ زخم ِ حنجره ای، جا باز می کند.

در موسيقی و شعرهای محلی، ذات ِ زلال ِ زندگی، جريانی صميمی وُ سیّال دارد وُ مضمون ِ عشق، در آن، آنچنان ناب وُ زلال وُ دستياب ست که هر جان ِ شوريده ی شفافی را به ميهمانی ِ آب وُ آينه، می بَرَد.

در ترانه های محلی، تصاوير وُ تشبيهات، همه، برگرفته از مضامين ِ ملموس ِ پيرامون است: پرندگانی که در برف می خوانند. درختانی که در باران می رقصند. نارنج زارانی که به تماشای ساقه های برنج، قد می کشند. شبنم هايی که بر برگ های کاهو می نشينند. انارستانی که دل، به آفتاب می سپارد. مهتابی که بر بی تابی ِ جان های شيفته، می بارد.

اين ها همه، و تصويرهايی از اين دست، در ترانه های محلی، منزل دارند.
و خانه ی ديگرشان در گيلان، حنجره ی زخمی ِ فريدون پوررضاست.

آی …ای حنجره ی آبی!

اين جا و ُاکنون می خواهم با تو حرف بزنم. اما نمی دانم از چه بايد گفت؟

از زخمی که در نهانجای ِ جانم خانه کرده است؟ و سينه ی سوزانم را شعله ور نگه داشته است؟ از کوزه ی آبی که ناگهان به خاک افتاد، و تشنگیِ مرا بيشتر کرده است؟ از دل ِ به تنگ آمده ام؟ از چه ؟ از چه بايد نوشت؟

مرا با تو خاطرات ِ بسياری ست اما در اينجا به دو سه نکته بسنده می کنم. همين چند سال پيش بود که به درخواستی دوستانه ، پاسخی مثبت دادم تا تنهايی هايمان را برای مدتی، با هم قسمت کنيم. ظهرها با اشتياقی سوزان، به ديدن وُ شنيدن ِ صدای شبنم زده ات می آمدم. شوقی شعله بار در درونم زبانه می کشيد و مرا تا دور، تا شادی های شکفته ی انگور می بُرد.می آمدم تا دل ِ شيفته ام را با کلام ِ کهربايی ِ تو پيوند کنم و در کنارش، غذای ظهر را بار بگذارم.

سليقه ی بسيار ويژه ای در انتخاب ِ غذاها داشتی. برايت زيبايی ِ ظاهری ِ غذا حرف اول را می زد. هرچند، چندان دلبسته ی خوردن نبودی. روزی از تو می پرسم :ناهار چه می خوريم؟ می گويی: پنيربرشته با اشپل ماهی.

دستم به آشپزی ست. با آن که قرار نيست به آشپزخانه بيايی، ناگهان حضور آهسته ات را در پشت سرم حس می کنم. سرم را که برمی گردانم، نگاهت درست وسطِ تابه ست. تمام سطحِ پنير را شويد ريخته ام. تنها قسمت بسيار کوچکی از سفيدی ِ پنير پيداست. به همان قسمت، «گير» می دهی. می گويی :”رضا جان ! اَيا. اَيا ويشتر شيفيد فوکون!” همين کار را می کنم. غذا را که تقسيم می کنی، درست همان جا را برنمی داری. بدقلقی هايت هم، قشنگ است.

ـ شيفتگی ات به تماشای طبيعت، مَثَل زدنی ست.پس از خواب بعداز ظهر، منتظر هوشنگ می مانيم. هوشنگ، با مهربانی های ويژه اش ما را به گلگشت وُ تماشا و ضيافت های سرسبزوُ لبريزِ طبيعت می بَرَد. حتی تا شهرهای دور، تا باغ های انگور. در تمام طول ِ راه، به زمزمه با خود چيزهايی می خوانی. انگار ديدار با طبيعت از پشت شيشه ی ماشين برايت زيباتر است. از اينرو، ميل ِ پايين آمدن از ماشين در تونيست. به خانه که برمی گرديم شادی ِ معصومانه ای در تو موج می زند.

ديدارهای ما از شور وُ شعروُ شيدايی، گذر دارند. از اصالت ِ هنر وُ ماندگاری ِ هنرمندان ِ اصيل می گويی و باور داری : هنر وُ هنرمند اگر پايگاه ِ عاشقانه داشته باشند خواهند ماند و جای هيچ غمی نيست.

در تاًييد حرفت می خوانم :
نقش ِما گو ننگارند به ديباچه ی عقل
هرکجا نامه ی عشق ست، نشان ِ من وُ توست

می گويی از حافظ است؟ می گويم نه از « سايه » ست. با شگفتی نگاهم می کنی وُ می گويی: ” عجب حرفی بَزَئی! اَنَه سايه بوگوفته ” می گويم : مگر نشنيدی در توصيف ِشعر ِ سايه گفته اند « زبان ِ حافظ ، حلالش باد که حرامش نکرد»

از کتاب دوستم مهدی اخوان لنگرودی، روايتی از احمد شاملو را که درباره ی توست برايت می خوانم. شاملو می گويد:” آنچه پوررضا برای ما خواند، روايت ِ فاجعه ی تلخ ِ حيات ِ ملتی بود که تاروُ پود ِ غم وُ شاديش از جنس ِ واحدی ست”. سيمايت را لبخندی غرور آميز، هاشور می زند.

اين بود وُ بود. تا ” ناگاه خبر رسيد آن جام شکست”. اندوه ِ از دست رفتنت در رشت نخست، از نهانخانه ی دل، برزبان، می نشيند، و از درونِ خانه، به کوچه راه می يابد وازکوچه، به خيابان، سرريز می کند. و در اين جا بر جان ِ ما فرو می بارد. مردم می دانند: مرگ ِ پوررضا مرگ ِهر کسی نيست. از اين رو در خانه وُ کوچه وُ بازار، زار می زنند. سه نسل به دنبال تابوت گلباران شده ات روانند و ترانه های شورانگيزت را با چشم های بارانی، بر لب دارند و در جاهايی به کف زدن می پردازند که ظاهرا ً، غريب می نمايد اما نه، اين کف زدن ها و آن چشم های بارانی، دو روی چهره ی غمگنانه و شادمانه ی ترانه های توست. کف زدن ها، بازتاب ِ اعتراض به کسانی ست که در طول تاريخ، مانع شادمانیِ مردم بوده اند. درتمام ِ اين مدت من نيز در اينجا، در پشت ِ تابوت ِ گلباران شده ات روانم و همنشين ِ لحظه های چاک چاک ِ کسانی هستم که ترا صدای عاطفه های رنگين ِ خود می شناسند. احمد شاملو درباره ی مرگِ دوستی می گفت: انسان هايی از اين دست نمی ميرند. ناگهان در ميان ما گم می شوند. تنها يادی، خاطره ای، فريادی، آن ها را به ميان ما بازمی گرداند. راست گفته است. همين لحظه در اين جا هستی. درميان ِ جان ِ ما نشسته ای. پس بگذار شعری را که يازده سال پيش برايت نوشته بودم برای تو وُ دوستدارانت بازخوانی کنم. راستی، هوشنگ ابتهاج اين عزيز ِشعر ِ پارسی به احترام ِ تو در ميان ما نشسته است. کسی که دوستش می داشتی و دوستت می دارد.

رضا مقصدی

عاطفه ی ديلم وُ گيل
به دوست فرزانه ام
فريدون پور رضا

با که بايد گفت:
جانم از آمدن ِ سبز ِتو سرمست ست
دستِ باران زده ات ای دوست
شعر ِ شاداب ترين شاخه ی انگورت را
به تمنای سبدهای دلم می بخشد.
دست در دست تو با ناب ترين خاطره ها همسفرم
گوئيا برف، نباريده مرا، بردل
يا که سرمای زمستانی
برگذرگاه ِ گلم ننشست.
وقتی از شادترين، شبنم می خوانی
زخم ِ بی رحم ِ تبر، انگار
بر کمرگاه ِ گلم ننشست.
به تماشای تپش های دل ِ رعنا* يت
نرم وُ باران بر دوش
چشمه در چشمه، گذر کردم
تا که دانستم:
راز ِ شيدايی در زيبايی ست.
چين پيشانی ِ تو، رنج ِ شقايق هاست می دانم
اما
بردلت، داغ ِ کدامين باغ ست
که «همايون» هايت
رنگ ِ « دشتی » دارد.
شورِ شفاف ترين عاطفه ی ديلم وُ گيل !
تا گهراز صدف ِ حرفِ تو برگيرم
همچنان، شيفته ی دريايم.
آی… ای حنجره ی آبی !
اين چنين ست ” غزلخوان وُ صُراحی در دست ”
سوی آواز تو می آيم.

کلن ۱۳۸۰

. *رعنا از ترانه های شورانگيز مردم شمال
اين نوشته در مراسم گراميداشت عزيز ِاز دست رفته: فريدون پور رضا در ارديبهست ۹۱ درشهر کلن در آلمان خوانده شد.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال