In touch with Diverse Iranian Community

 اشعاری از حافظ عظیمی

Hafez-Azimi-150x150  اشعاری از حافظ عظیمی
حافظ عظیمی

حافظ عظیمی، متولد مرداد 64، متولد و ساکن تهران، رشته‌ی تحصیلی: مهندسی مواد و متالورژی از دانشگاه علم و صنعت ایران،

آغاز فعالیت های ادبی حرفه‌ای: 1380

مجموعه‌های شعر: هم سایه‌های مشکوک، دفتر شعر جوان، زمستان 89 – مرخصی اجباری، نصیرا، اردیبهشت 91-  لکه‌ها (در دست چاپ)

نامزد دریافت جایزه‌ی بخش آزاد پنجمین دوره جایزه‌ی شعر خبرنگاران برای مجموعه مرخصی اجباری

مختصری از شرح فعالیت:

1- آغاز فعالیت ادبی با سرایش غزل

2- حضور در جلسات و کانون‌های مختلف از جمله کارنامه، صدف، اشراق، ارسباران و …

3- گذراندن دوره‌های فلسفه زیر نظر استاد ملکیان در موسسه‌ی پنجره‌ی حکمت

4- گذراندن دوره‌های سبک شناسی و زبان شناسی در خانه‌ی شاعران زیر نظر اساتید مختلف از جمله دکتر پاینده

5- مدیریت کانون شعر و ادب دانشگاه علم و صنعت ایران برای یک دوره

6- همکاری با جراید در زمینه‌ی چاپ شعر و نقد از جمله اطلاعات، ایران، آرمان و …

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نادانی

جناب مختاری
قسم می خورم تا آن روز از شما
نمی دانستم مگر نامتان را
چنان که خون پنهان شده باشد

سالیان سال
در ذات واژه ی رگ

چنان که صدا

نقبی را نیافته باشد

برای فرار

قسم می خورم تا آن روز نمی دانستم

به پهنای رگ فاصله است

میان فارسی شما و ملیت زبان من

که امروز بریده ایم رگ را

بریده اند زبان را

و این بریده بریده سخن گفتن از لکنت را

با هیچ خیابانی

در جریان نگذاشته بودیم

تا آن روز

قسم میخورم

ما به دستان معجزه باور داشتیم

و تا پیش از شما ندیده بودیم

دستی که غذا در دهانمان می گذارد

چه کار های دیگری از او ساخته است

چه حرف هایی می توان

با همین دست ها

در دهان ها گذاشت

قسم می خورم

تا آن روز

زندگی شما برایم تنها

در چارچوب نامتان جریان داشت

امروز اما

از هر دری عبور می کنم

به رسیدن به نامتان آن قدر امید دارم

که به بازگشت نه

مرام نامه

ما به تعداد نام های کوچکمان

فرسنگ ها دوریم

آن قدر دور

که جمعیت هم

نام بزرگی برایمان نباشد

در گیجگاه هر فاصله

ما قبیله را باور داشتیم

باورهای پدرانمان را

شانه های مادرانمان را

با این حال قبیله برایمان

اسم مستعار چادرمان بود

و پدر

خلاصه ای از شانه ها

سال ها بی آن که بدانیم

گریخته بودیم

از همان نقطه ای که همواره برایمان

شکل رسیدن بود

از این روی دورترین نقطه به هم

نزدیک ترین شد و نزدیک ترین،

تنهایی

حالا اما

مثل روز روشن است
می خواستیم تنها

مشت هایمان برای هم باز نشود
اگر آن ها را گره کردیم و

کوبیدیم به صورت آسمان

مثل روز روشن است

ما قبیله ایم اما قبیله نیستیم

وقتی این روزها

پیش از آن که بخواهیم
انقلاب،

انقلابیمان کرده
که دست می کشیم هر شب

بر صورت آسمان در پوشش دعا
میانه های تاریکی

وراست

پدرش آرمان گرا بود
58 سیگار را رها کرد
68 جنگ را
78 دفتر روزنامه را و
88 خودش را

از طبقه ی آخر ساختمانی

حوالی امیر آباد

او اما چریک است

به قول خودش
باز می گردد از هاروارد عاقبت
و درست می کند

همه چیز را

21 گرم*

آن قدر هست اما

که زبان را به حرکت در آورد

برای گفتن “بیست و یک گرم”
گیرم نعشی که برشانه هامان می گذارند
به هیچ هم حساب نکند

این حرف را

آن قدر هست اما

که زبان را به حرکت در آورد

برای گفتن “دلتنگم”
گیرم از این جمعیت هفتاد و چند ملیونی
تو تنها کسی باشی

که حسابش را سوا کرده از تنهایی ام

این روزها که نیستی

چشمانم کار سختی دارند

در ندیدن تو

اما نه!

تو نمرده ای،

قسم به موی مادر

که قسم نخورده است تا به حال

به روح تو

انگار که سخت تر باشد

جا به جا کردن کوهی که اصلا نیست

تو نمرده ای،

قسم به پاهای پدر

که این همه سال به هم نزده اند

صحنه ی تصادف را

هر چند نه او مقصر بوده

نه آن غمی که بی هوا زده

تو نمرده ای،

قسم به خالی ترین نقطه ی دست هایم

که باز می گردانمشان  هر شب جمعه و

می کارمشان در حیاط هر شنبه تا

آغوش بیاورم سر مزار هر پنجشنبه غروب

نه!

تو نمرده ای،

تو تنها در اوج خداحافظی کردی

و ما متاسفیم از این که هیچ گاه

شانه ای نداشتیم

برای آرام گرفتن عقاب

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

* در سال 1907 فیزیک‏دان آمریکایی دونالد مک‏داگال ادعا کرد که 21 گرم از وزن بدن هنگام مرگ کم می شود.

در من

بیرون از من حتی

یا در میانه ی این دو

هیچ نیست

جز نامی که اندامی را

با تو در میان می گذارد

دست نام است

چشم

انگشت

و نام کوچک من

صورتی از تمامشان

طبیعی ست این گونه

اگر اکسی صدا بزند مرا

و چشمم ناخود آگاه خیره شود

دستم صدا را بجوید

و هر انگشت

گرهی کور را نشان دهد

اما حقیقت همیشه از نام فاصله گرفته است

تا من

در تمام قرارهای نخستین

پیش از هر چیز بگویم:

– ببخش عزیزم

که نمی توانم بیش از چند روز عاشقت باشم –

جدی نگرفته هیچ کس اما

این جمله را
و بعد دست داده
و بعد بوسه داده
و بعد تن داده است به حقیقت
آنگاه که در اصطکاک تماس های مکرر
خاک را کنار زده از میانه ی آن دو

خاک را کنار زده از چهره ی تنهایی

کارگر جنوبی

بیست سال پیش تر از تو به دنیا آمده

به بیشتر دیوارها

به بیشتر سقف ها

به بیشتر پنجره ها

به فرو نکردن فکر

در هیچ لذتی، در هیچ فاصله ای

بیست سال پیش تر از تو تن داده

و تو برای رسوب در اعماق چنین فاجعه ای باید

به بیست سال پیش تر از خودت تن بدهی

بیست سال پیش تر از تو یعنی

مردی چهل ساله که اگر عاشق هم بشود

دستی در نوازش ندارد

بیست سال پیش تر از تو یعنی

مردی چهل ساله که اگر عاشق هم بشود

پیش از بوسه به اتاقی می اندیشد

تا تختی را برای همیشه در قلبش جای دهد

بیست سال پیش تر از تو یعنی

مردی چهل ساله که اگر عاشق هم بشود

تنها برای خالی کردن جوانی از دست رفته ای ست

در زنی که سالی یک بار می تواند

کودکی اش را جلوی چشم هایش بیاورد

و سر آخر

بیست سال پیش تر از تو یعنی

مردی چهل ساله است که هر بار

دری برای خانه ای ساخت

تنها برای خارج شدن بود

برای دور شدن

*

دستانت

دستان کارگری ست

که بیست سال پیشتر از تو به دنیا آمده

مونترآل

درست درهمان نقطه آغاز می شود

این دوری
که نرسند بی واسطه به گوشت

صداها
خواه جدا کند دیواری

همین اتاق بغل را از اتاق کار من
خواه جدا کند خیابانی

فرودگاه را از اتاق کار من
خواه جدا کند اسلحه ی مرزبانی

مونترآل را از اتاق کار من
اما صدا اگر صدا باشد
فرو می رود در نقب های دیوار
صدا اگر صدا باشد
به خیابان می کشاند پای صندلی را
صدا اگر صدای تو باشد
باز می گردد از مونترآل
باز می گردد از همین اتاق بغل

خراش

دنیای آدم گاهی به مویی بند است…

این را گفت و دیگر کسی او را ندید

و ما که هر چه می کردند آدم نمی شدیم

تا آن روز نه دنیا را دیده بودیم

نه مویی بیرون بود که پا بندمان کند

تنها از لبخندهای بی گاه پدر دستمان آمده بود

“گاهی” می تواند یک عمر یا دست کم

تا سر برج طول بکشد

اما همه چیز در چشم به هم زدنی به اینجا رسید

سریع تر از آن که به خودمان بیاییم

حتی سریع تر از آن که تو بتوانی

مخاطبی معمولی برای سطرهای قبل باشی

ناچار بر می گردی

از دنیای یک آدم در سطر نخست عبور می کنی

از ایران هسته ای

از آلودگی هوای تهران

از دانشگاه

از خرداد

از صف های نفت

از جام زهر                            عبور می کنی

با بدبختی آوار را از روی صورتی سبزه کنار می زنی

و می گذاری آبادان

لابه لای مویی پرکلاغی نفسی تازه کند

روز بعد در کت و شلواری خاک آلود

         در سبیل هایی     خاک آلود

         در گونه هایی      گل   آلود

                                           فرو می روی

خطاب به نیمکت ها می گویی

دنیای آدم گاهی به مویی بند است

و دیگر کسی تو را نمی بیند

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال