صفحه را انتخاب کنید

بداهه‌ای برای اندوه بلوط

بداهه‌ای برای اندوه بلوط

شعری از محمود حسینی

(بداهه‌ای برای  اندوه بلوط)

ای کودکان دونده در رگ و پی

ای سرخِ گرم

صبحانه یِ آفتاب در پیشانی          

 از جانب ملایم ها به سایه ی ِ پسین

بیا و از وعده هایِ بامداد بگو به این کلمات

 بگو که رام تو باشند

بگو از آستاره و شِهازِ* نسیم با نیمه شبِ علف

خبر تازه برای ناشتای آفتاب آورده ای؟

بگو

بگو در طعم بلوطِ کال گذشته را مزمزه خواهم کرد

بگو بهار نام یک لبخند توست

بگو من در صدای تو گریه کرده ام بارها

بلند  بلند

کوتاه و بلند در قامت کلمات

نام کوچکت از دهانم در کوچه افتاد

 بگو خون انگور ها را من گردن می نهم

و این جام

این جام  جامِ جان است که بر سنگ می آید گاهی

می آید که سبو هم شکند اگر

سر خم می سلامت

 من جام را بالا آورده ام

بالا

و این جا یعنی هفت خط

به سایه روشن  چشم های این بهار  و

 پاییز نمی گذارد

نمی گذارد انگور ها خون را به لب بیاورند

با این جام های خالی

با این جام های شکسته 

لب به لب نمی رسد

از  صبح علی طلوع

در مکاشفتِ بلوط و سِدر

  خط های تاریکی دارد این تاریخ شفاهی

خط هایی خونین 

خط های چه سر از دست و پا

برداشتم از آسمان نگاه بر گرفتم

 زمین اما سنگ هایش را مفت

گنجشک هم که همیشه قربانی

 حالا بیا و ببین

بیا و ببین روایتِ خطیِ خون را

در صفحه های افتاده از  تاریخ این قومِ بلوط

 زاگرس بودم

و برف بر شانه های من

سنگین

آرام

سنگین

آرام

چهار فصل را

در بهمنی کشدار فرو ریختم آخر از بالای بلند بلوط ها

گریه ی برگ ها را اما به گردن  پاییز  انداختند! 

 و هیچ روزی در تقویم

از این همه زمستان بر شانه ام خجالت نکشید.

_________________________

*آستاره (ستاره به گویش بختیاری) / شِهاز (توهم شنیدن صدا در سکوت شب،واژه گویشی بختیاری).

محمود حسینی

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

ویدیویی

بارگذاری...

پادکست شهرگان


آرشیو شهرگان