ادبیات تازه‌ها داستان و رمان

به گاه میخ چهارم

Hamzeh-Khoshbakhat-2-282x302 به گاه میخ چهارم
حمزه خوشبخت

به گواه شناسنامه سال ۱۳۶۹به دنیا آمده‌ام و از سال‌های ۱۳۸۲ چیزی به اسم نوشتن به جانم افتاد. باعث و بانی‌اش هم قصه‌هایی بود که خالو اسماعیل‌ام به وقت نشستن دور آتش، دور از های و هوی شهر در کوه گنو بندرعباس می‌گفت. همان سال‌ها در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به موسا بندری برخوردم و شد همانی که شد، از سال ۱۳۹۳در کارگاه قصه‌ی موسا بندری دویدن‌ها و خواندن‌هایم  منسجم تر شد، نوشتن‌ها هم.

به جز داستان، گاه به همسایه‌ی دیوار به دیوار داستان که شعر باشد سری زده‌ام.

از داستان‌ها “مثل گردباد” را روزنامه‌ی اعتماد منتشر کرده ،”به گاه میخ اول” در مجله‌ی کاج سبز چاپ شد و “به گاه میخ دوم” در پردیس (نشریه‌‌ی دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی فسا) منتشر شده است.

نوشتن برایم دویدن است.هنوز هم می‌دوم و احتمالن تا زمانی که زنده‌ام. تا چه پیش آید!

داستان کوتاهی از: حمزه‌ خوشبخت

چه کسی ترتیب تو را داد و رفت؟چه کسی پسر تو را کشت؟

پنج شنبه روزی بوده که یکی از ماه های فصل پاییز،آبان مثلا،ساعت هم حوالی سه بعد از ظهر،تازه داشته چشم هات گرم می شده زیر آن پتو پلنگی سبز رنگ. اگر روز دیگر بود آنطور دل به خواب می دادی که بخواهی یک نفس را تا خوده صبح پنج شنبه بخوابی؟تا دوباره مثل همه ی شنبه تا پنج شنبه های آن سه سال بیدار بشوی،بعد از دوش هر روزه،موهایت را با سشوار و برس سیمی فرتر از آنچه بود،حالت بدهی،مانتوی یک رنگ سرمه ای یا طرح اداریت را بپوشی، کلاه سورمه ای مدل سیبت را سر بگذاری کج،که طره های فر شده ات بریزد روی پیشانی،مانتو و کلاه و شلوار پارچه ای یک رنگ،کیف چرمی ات را به دست بگیری و صدای پاشنه کفش ات،تق-تق تق-تق تق همراه با صداهای دیگر یک ربع به هفت مانده ی کوچه،صدای حرکت برگی در نسیم صبح مثلن یا استارت خوردن ماشینی در کناره ها که نمی دیدی،بوق زدن ممتد که پیش خودت تصور کرده ای آیا دست راننده اش را روی بوق چسبانده اند؟

انتهای کوچه ی آن هفت صبح مردی را هم با صدایش آشنا بودی که نمی دانستی دقیقن به که فحش می دهد رو به کجا و بعد بروی به ایستگاه اتوبوسی برسی که در ساعت هفت و ربع اش همه ی آدمها با چهره های آشنای هفت صبح شنبه تا پنج شنبه ها بودند،در آن پنج شنبه در ماه آبان و عصر هم که بود به پهلو خوابیده بوده ای گونه روی کف دست چپ مثلن.

کلید را که انداخت شنیدی،مگر یک ذره روغن به آن لولاهای در چقدر وقتت را می گرفت که فکری به حال صدای جیغ مانند در هنگامه باز شدنش نکرده بودی؟

پلک هایت روی هم بوده لرزان،تازه اگر باز می کردی مگر چه می دیدی جز همان کتابخانه ی سه طبقه چوبی کار گذاشته شده روی دیوار و مبل تک نفره ی جلواش؟روی پنجه های پا راه می رفت.کنارمیز گرد نزدیک در یک لحظه چند ثانیه ایستاد،بعد دوباره،می خواستی که برگردی نگاه کنی که دل داده بودی به خوابیدن آنطوری،تنها وقتی پس زده شدن پتو را احساس کردی در سرمایی خنکی توی گودی کمرت،زیر پوست بالا رفته بود-و سینه اش را به پشت شانه هات

پاهاش را چسبانده شده به ساق پاها،زبری انگشتانی را روی شکم بالای ناف.نتوانستی بگویی:

-می شه-می شه بگید توی خونه ی من چیکار دارید؟

  صدایش نه زیر بود نه بم،تو را یاد کسی می انداخت،کسی یک روز دم ظهر گفته بود می رود که بیاید؛رفته بود و نیامده بود،گرمایی شبیه کبریت کشیدگی از زیر ناخن های پاهایت شروع شده بود و در تمام تن ات می دوید.گفت داشته از همین دره ی پشت خانه رد می شد از سمت سنگ بزرگ قبرستان کهنه  با خودش گفته بیاید لبی تر کند،تنی به آب بزند و برود،روزی روزگاری بوده؛پیش ترها که صدای غم و غم رودخانه را می شده از ده ها خانه آنطرف تر همه بشنوند،آن روز آبانی گوش تیز هم می کرد آدمی صدایی نمی آید،دو روز از پریودن شدنت می گذشته که خودت را جاگیرتر کردی در وسط پاهاش گفتی:

-سر چشمه ای ها رحم نمی کنن،آنگاه آب نعمت خدا رو مهلوم نیست کجا چرخ دادن؟

گفت نه،چیزی نگفت،تو هم نگفتی که خواب دیده بوده ای

-خواب بهتان شنیدگان،خواب هر کس ببیند،شب که می شود از هر کجای جهان راهش را می کشد می رود برکه می مردو،فقط گفتی

-این پسر،پسر بشو نیست

دیگر ادامه ندادی و هاه کشیدی و هاه کشید،تنها یک لحظه،آن هم وقتی که بازویت را فشار می داد،توی گوش اش گفت لب هاش را نزدیک لاله ی گوش آورد گفت:

-از کجا که پسر باشد؟

گفتی هاه

بعدهای نه خیلی بعد،وقتی که سرفه های خشک می کرد پسرت و دست راست اش-دست راست پسر بچه ای یک سال و شش ماه مشت می کرد روی سینه،

چشم هاش قرمزتر می شد و تا که دیگر سرفه هم نمی کرد و حالتی شبیه عق زدن به خود می گرفت،کف دست به پیشانی ات زدی که:

-من نگفتم؟من که گفتم این بچه نمی مونه،بیا مرد،رفت.

ولی نمرد،آنروز نمرد،حالا که دراز کشیده ای بر ملحفه ای با آرم بیمارستان شهید محمدی وسط اش که جمع شذه زیر پاهات و کف از کناره های لبت می آید با رعشه ای در انگشت های هر دو دست-انگشت های شصت هر کدام دو ضرب دو ضرب گرفته اند روی تخت و آنژوکت سرم توی پوست چرم طور شده ات است.منی که خودکار و کاغذ را سالیانی کنار گذاشته بودم دوباره دست گرفته ام و از تو برای خودت می گویمبه معجزه روغن خوش زنده ماند.روغن خوش را از کجا آورده بودی که به قفسه سینه اش مالیدی و به گردن،زنده ماند و اگر یادت باشد بعدهای خیلی بعد به من گفتی؛توی درگاه خانه ات ایستاده بودم که خبر را بدهم و فرار کنم،آن روز –حداقل آن روز-فرار کنم و جلو چشم هات نباشم،گفتی:

می دونستم کف دست هات را به زمین زدی و از جا بلند شدی،یک پا جلو گذاشتی پای دیگرت به فرمان نبود گویا،از توی هال تا اتاقی که می خواستی بروی ایستادی،نفس تازه کردی،گفتی:

-حتم ام هم هست که اینم به سرنوشت پدرش رفته.

گفتم:-کجا؟

چادر سیاه با گل  های سفید لوزی لوزی کوچک بندری را روی سر کول می زدی،گفتی:

-کجا؟بریم بلکه پیداش کنیم؛شاید هنوز اون بالا نگهش داشته باشند.

دلم می خواست دلم نیامده بود که پسرت را کشته اند ولی دلم آمده بود و گفته بودم پسرت را کشته اند،همراه با دو نفر دیگر

گفتی:

-بریم

و رفتیم،یادن هست حالا که با دستگاه های مختلف وصل کننده ………..زنده ای را فراموش کرده ای؟از خیابان های سالی عبور کردیم که  خبر مرگ مثل خبر گران شدن نان همه جا  بود،در هر خانه ای،همه خبر داشتند.حتی اگر گرگ حجله  نداشت،حجله هایی که با پارچه های رنگین و برگ های نخل درست می کنند و می کردند،قاب عکسی و سینی خرما-و حتی اگر سنگ قبری نمی بایست که مردگان آن می داشتند و اسمی نبود به خط نستعلیق یا طرحی دیگر نوشته شده،

مرگ در سردخانه ها بود؛از حیاط بیمارستان شهید محمدی که آن سال هم اسمش همین بود گذشتیم،درخت هایی کاشته بودند،نهال های بید و چیزهای دیگرکه اسم شان را نمی دانستم،به نگهبان جلوی در سردخانه که گفتیم برای دیدن جنازه آمده ایم،اول لبه ی کلاهش را بین انگشت اشاره و شصتش و روی سر جلوتر کشید،

از روی صندلی اش بلند شد،بعد دستی به صورت کشید،در واقع ریش اش را مرتب کرد گفت:

-چی؟ها.جنازه؟باید صبر کنید تا آنها که داخل هستند بیایند بیرون

آن ها که داخل بودند ما که بیرون بودیم و از محله ی سید کامل را می شناختند.

و ما هم که بیرون بودیم فکر می کردیم یعنی داشتیم به حافظه مان  فشار می آوردیم که این چهر های از گور برخاسته را می شناخته ایم که لحظه ای ایستاده بودندو نگاهمان کرده و بعد با سری افکنده،سری تاسف وار به سمت  چپ و راست تکان دهنده رد شده بودند.از در بزرگ آهنی که هنوز ضد رنگ نخورده بود داخل شدیم و راهرویی که به خاطر سوختن دو تا از مهتابی های جلوی در دالانی تاریک می مانست رفتیم،تمام دویدن های من و  پسرت،با صدای بلند جمله های کتاب های  جیبی جلد سرخ را داد زدن،کتاب خواندن های نیمه شب ها،نوشتن هایی که در شب نوشته بود دو طرف آمده بود یا ما وسط حجمی بودیم از بچه مدرسه ای های محله کمربندی،سید کامل،سیم بالا،کجا و کجاهای دیگر با صدای پاهاشن در کف خیابان ها،که ما را احاطه کرده بودند،کنار قفسه های کتاب مانند که از زمین تا خود آسمان که نه،تا سقف می رسید،سومین قفسه ی از ردیف ردیف دوم را برای تو باز کردند،غیژی صدا داد و بعد حجمی از بدن به پشت خوابانده شده رو به تو،جاهایی از بدنش روی بازوو پهلو و ران ها رنگی از کبود شدگی داشت،موهاش نمره چهار بود،کوتاه بود،لبه ی کمدی که پسرت در آن خوابیده بود را گرفته بودی که زمین نیافتی مثل چادر بندری ات که از روی موهایت افتاده بود،موهایت سیاهی خودش را داشت،تا روی گودی کمرت را روغن هندی زده بودی که بوی روغن هندی پیچیده بود،دست راست پشت گوش چپ ات و موهای هنوز سیاه و براقت را توی دست جمع کردی و به رو آوردی،

خم شدی روی پسر خوابیده ات-پسر بیست و یک ساله ای که ته ریشی به صورت داشت،ته ریشی به صورت مرده اش-مثل پارچه کشیدن به زخم، مثل پاک کردن خون از پاهاش با موهات،روی ران کبود شده اش،بین ران ها،روی شکم،روی پیشانی اش را کشیدی،آنها که سه نفر بودند و آمدند از پسرت جدایت کنند،من که نمی خواستم فرار کنم،خواستم فرار کنم؛بعد ندیدمت،و در تمام این سالها از این طرف به همان این طرف ها رفتم تا حالا  می بینمت گفتند این طوری شده ای که می بینم همینطور افتاده،اگر بلند نمی شوی نشو،اگر هق هق نمی کنی نکن،زار هم نزن،فقط با چشم هات که زنده اند و به رنگ و میش،بگو،

آن پنج شنبه عصر آبانی ساعت هم سه عصر،چه کسی کلید را در قفل فرو کرد.

Related posts

جهان شعر نباید محدود باشد

آزاده دواچی

هفت‌شنبه‌های بلوچ

عبدالقادر بلوچ

به کودکان “حوله” و جنبش‌های هم‌قسم ما

سپیده جدیری

اظهار نظر