In touch with Diverse Iranian Community

ده نامه؛ شعررمان‌نامه‌ای از زیبا کرباسی

0 379
ده نامه؛ شعررمان‌نامه‌ای از زیبا کرباسی
زیبا کرباسی

جلد اول

ستون سوم

تابستان ۲۰۱۱

——————– 

برای آن که نامی ندارد

برای آفتاب آسمان

۱۱ ——————– 

مدتی گفتار بی کردار کردی مرحمت

روزگاری هم به ما کردار بی گفتار ده

صائب تبریزی

 ——————– 

مربعی که از مکعب بیرون زد عاشق بود

در دور دایرگی به در و دیوار که می کوبید

خون از گوشه هاش می ریخت و می خندید

 ——————– 

بیا برویم

بیا برویم به کوچه های برگردیم

 ——————– 

بیا برگردیم

بیا برگردم از کوچه های برویم

 ——————– 

از خود بیرون زدن

مثل شعری که بیرون می زند از نه تویت

 ——————– 

این گوشه از خواهشم باید دارد

این گوشه ایوانی خنک

با دو صندلی راحت

تختی با پشه بند

گلدان های چیده ی شمعدانی

سبدی پر از دانه برای کبوترهای پا سپیدت

آن طرف تماشا ابابیل و افرا

پیرهن بلند حریرت این جا

بی تن شیشه ها را می کوبد

بال های سپیدت پرکم

 خاموش

در های گنگ هوا هوا نیست

این خالی ها برای تو عمری

به آینه نشسته

اقانیم مرا بی حضور

به اشهاد می برد

و چشم های پرم

آینه ی بلندی از حیرانی زیبا یت

پر کن چشم های کبودم را

 ——————– 

 ——————– 

برای آن که نامی ندارد

برای آسمان دانه های باران

۱۱

 ——————– 

بیشتر از طول خواهد بود عرض راه تو

این چنین کز مستی غفلت به هر سو مایلی

صائب تبریزی

 ——————– 

این روزها بساط خنده مهیاست

پساچین پرطمع

دامن خالی در هوا می تکاند

هر طرف که بگردی

بودای نوجوانی در تمرکز مرکز وگریز

هر ان طرف

شرق دارد دهن غرب را درسماع ذن و یوگا

می گا…

دنیا پر از این

تازه عارفان مدرسه ای ی بی قلب و

قطره ای شجاعت

قاتلان نظیف و

شریف می پرورد

اروندیان اهل ارومه نیستند

اهل اروندند

حرف این جاست

غرب قلب اروند است

راه به ارومه ندارد

راه به قلب رومیه می بندد

اروند ناتوان می ماند

می ماند هم از راه

هم از نفس

هم از خون نان

 آب شراب

وقتی بیرون می زنم از خودم

دنبال ایوان نمی گردم

بهادر

پشه بندهای رنگی

شمع و شمعدانی

فکر را دعوت به تماشا به سطح نمی کند

تماشا گذر است

گذشتن است

گذراست

با همه ی سکون

آرامش لذتی که در کنج دارد و شرح دادی

 زیر تاریکی نگاهت آن جا

اهل گذر اهل تماشان

ما از گذر می گذریم

راه گریز را در گذرمان بنا می کنیم

خود پا فشردنیم

خود نقبیم

خود کاویدن

———————

کسی که در کودکی پرواز کند

حق خندیدن دارد

——————-

وقتی عاشق فضا بی نفسی می شوم

جایی سر انجام شعری بلند بالا

برزخ یخ مطلق آسمان ششم

پر از اکسیژن

طرح های رنگین شعر آن جا

در شش جهت شش سویه اش

آب های روان موسیقی

موسیقی نهان

مطلق

شعر مطلق

 صافی سرمست هوا

دست بردن

 کشیدن تارها

نواختن شان

ریختن صدا

دست ساییدن به تردی صدا

 خیلی تنهام

——————-

——————-

برای آن که نامی ندارد

می آیم چشم من

۱۲

——————-

در چنین راهی که مردان توشه از دل کرده‌اند

ساده لوحی بین که فکر آب و نان داریم ما

صائب تبریزی

——————-

آن آسمان را خوب می شناسم

بارها دست هایم را در هوایش

 لختی تنت شسته ام

بارها وقتی خواب بودی

خواب می دیدی از لب هایت سکوتش را مکیده ام

وقتی روی آن سیب های گردت

سپیدی شیرم شناور می شد

زبانم توی نافت می چرخید

وقتی تویت

 ان توی توی تهت

لرزش خفیف جان بودم

چه لذ لذتی زبان را بند می اورد

می اورد زبان را

یا می برد

هم این جایی که زبان بند امده

آسمان لال خواستنی با شدت

تاریکی

تاریکی زبان فهم است آهو

زبان نمی فهمد

چشم فروزان پنهان و تمام فهم

تاریکی چشم ندارد و

من دیوانه ی محض این ندانمی

پا کجا را نمی داند

 چشم ول می گردد

آب های کر ناگهان جهیدن

جلز و ولز روح

 در خنکی مور مور نسیم

وبوی پیچ های امین الدوله

——————-

کنار خاموشی نشستن

ابرهای تاریک را تماشا ندارم

——————-

——————-

برای آن که نامی ندارد

‌ می آیم چشم من

۱۲

——————-

در شاهراه عشق ز افتادگی مترس

کز پا فتادن تو به منزل رسیدن است

صائب تبریزی

——————-

گل را که از پیچ راه چیده بودی

 لای موهایم سنجاق کرده ام

بوی آغوش می دهد و

 همی حروف منور می ریزد

گلبرگ هاش

حا شیه هام

آذر آمده بود

 با خواهری که سخت خوا هانم بود

افعی را از فنجانم کند

 گل سرخ را روی هوا گرفت

اتاقم کیفور لذت می شود

وقتی میخ نگاهش می کنم

جای بو سه هات

لای کشاله ها وگوشه های دنج تنم

اولین چین کنار چشم

 یادگار توست

بنشین

خیلی وقت است

مقیمم

——————-

——————-

برای آن که نامی ندارد

باید نبود

۱۳

——————-

ز بس از غیرت من کشتگان را خون به جوش آمد

چراغان شد ز خون تازه، خاک هر شهید از من

صائب تبریزی

——————-

پای در خالی ها کوبیدن

افتادن

رقص در هوا

پریدن

سینه به سینه ی مرگ ساییدن

نفس در نفس مرگ آمیختن

از لذت مرگ سرشار شدن

آن آن نیستی

آن آن رمزالود تاریک را به آغوش کشیدن

اهو هوایت را کرده ام

نمی خواهی کمی بچشانمت ها

چه تلخ تاریک و دیو می خواهمت

همین که نامت روی زبانم می لغزد

سنگ می شود این لامصب

انگار به سریدن تنت

جایی دور در هوا بند است

خیال تو قرارم را سر چاه می برد

بیار زندگی را

بگذارکمی مداخله کنم در تو

لذت زیر انگشت سفت من است

وقتی حالا روی توام

دارم فشار می دهم

به قول شمس

هر حالی و هر کاری که در آن حال وآن کار مرگ را دوست داری

آن کار نکوست

——————-

بیا کار نکو کن اهو

آغوشم این جا داغ و زنده

بیا آن کار نکو این جاست

——————-

خخخخخخخخخ

——————-

——————-

——————-

برای آن که نامی ندارد

‌ باید نبود

۱۳

——————-

فنای من به نسیم بهانه ای بند است

به خاک با سر انگشت نوشته اند مرا

صائب تبریزی

——————-

سرم رفته بود اگر

 چشمم به این کبودی های تنم نمی خورد

هر جا سرم پر می شود ازبی تویی

بر می گردند کنار ران وشانه ها را پیدا می کنند

کسی نام تو را صدا می کند

نمی شنوم

کسی نام تو را داد می زند

 من نمی فهمم

کسی پاره می شود این جا توی حلقم

 ما نمی شنویم

چه نامی که صدای مرا

 این تو خفه می کند

در این صدا تنگی

 جای دندان هایت روی تنم

 گریه می کنند

می خواهم نام تو را در تکرار بندازم

با جیغ های مخملی

 گاه خراشنده

 در لکنت

در پیچ و تاب هذیانی

کسی بیاید صدای مرا در گوش تو بگرداند

مرا دور تو

مرگ در نام تو افتاد

شکلش را پیدا کرد

انگار آینه را یک آن گردانده باشد

زل زده باشد

در چشم های تاریک خودش

هم آنجا بند آمده باشد

زبان چاه های ژرفی دارد

چا له های پریشی

پر از فضای سربی ی ته صدا

 جایی برای خفگی گذاشته اند

این جا ته صداست

 شاید هیچ آینه ای نشان مان ندهد

نشسته ایم

 صدای گیتار پشت پنجره

دارد نای نای پرده ها را می زند

یکی ملافه ی ململ لرزاند

پشت پنجره

ریخت

سفید

نرم

هوا را به دلشوره برد

جداره های تنم این جا گرم ملوس

هوای اتاق ولرم

 شرجی

غم ناکی نموری

 ته نطفه ای که نبست و رفت

کسی که آن طرف آینه گردن کج کرده

 نام تو را می پرسد

گنگ و خاموش در کبودی های هم

خیره می مانیم

——————-

——————

 برای آن که نامی ندارد

سی سیبستان هایم لبخند می زنند

۱۴

——————-

نشان تو ای بی نشان از که جویم

که در بی نشانی ست پنهان نشانت

صائب تبریزی

——————-

تو آن کلاه بودی

افتادی و شکست

اه

من آن ترس بودم

وقتی می توانستند در خواب هام دست ببرند

و سگ سال خورده ای را به ریشمان ببندند

تا بباورانندت

ببارانند

ببرانند

و تو با کلاه شکسته راه بروی

کاغذت روغن جان سوزی از بوی من بگیرد

چه روزگار مخوفی زیر لباس های شریف شان آدم است

انگشتان پر عسلم عادت غریبی به گاز گرفته شدن دارد

من عاجزم از عشق

جلزم برای جر زدن های تو

بیا این هم از انگشت هایم که از شهادت برگشتند

بعد انگشت درشت تنت را در دهانم بیار

من باورم می شود وقتی می گویی خیلی ست

دهانم باور می کند

مثل حرف های مادری خیلی

دوستانی خیلی

و وطنی خیلی تر

خیال این همه خیلی

گاهی در راه گلویم ویراژ می دهد

مثل چلگوز تازه بالغ

پشت ماشین مکش مرگ ما

در جاده چالوس

دستم روست

مثل پای نوزادی که

از اشتک بیرون زده باشد

تو را به خدای کودکیم

 رنگین کمان می سپارم

مرا به باهو به این بال

که با نامی اشتقاق نمی شود

——————-

——————

برای آن که نامی ندارد

‌ سی سیبستان هایم لبخند می زنند

۱۴

——————-

بزرگ اوست که بر خاک هم چو سایه ی ابر

چنان رود که دل مور را نیازارد

صائب تبریزی

——————-

دارم تو را قدم می زنم

دور تا دور

 با سرانگشت

لب و دندان

طواف تربت

تو را

 تو را

 وقتی می خواهمت

این جوری

 آن جوری

 این تویی این هزار تویی

تبه در تبررم

 درتبخیر

از من مقال

وقتی تو را با رگ

 با پی

با استخوان و ناخن

با پوست

 دندان و خون قرمز

جایی زیر سلول های عاطفی

 زیر آب های روح روان

 زیر آبی های مایل به بنفش

بنفش های مایل به پهلو

زیر زیر خودت

در تب

 در تاب

در کش وقوس عضله

وقتی پرم می کنی

 لبالب با شدت ونرمی توام

دست هات زیر کپل هام در حریق

پستان هام زیر دندانت در آتش

داریم از هم می سوزیم

چنان که چنان را به چند می اورد

دارم از نوک پستان هام می آیم

 توی دهانت

توی دهانت می ریزم

این همه شیره ی پر را بنوشم

 بریز بزیران بنوشم

——————-

و مثل ابر چنان بر هم بگذریم

 که هیچ نماندمان

…..

——————-

——————-

——————-

برای آن که نامی ندارد

زنند تو را

۱۵

——————-

اگر مطلوب نیم طالب هستم و غایت طالب از میان مطلوب سر بر آرد

شمس تبریزی

——————

ما مثل شمشیر دو سر در قلب فرو رفتیم

دعوت نامه ای به خبیثه ی برهوت بفرست

——————

——————

برای آن که نامی ندارد

زنند تو را

۱۵

——————

بر زمین آن کس که دامان می‌کشید از روی ناز

عمرها شد زیر دامان زمین خوابیده است

صائب تبریزی

——————

این عریضه را به خدا

قسم نمی گذاردم

این غییضه را به خدا

قسم نمی گذاردم

آینه از شکل به شک افتاد

مثل اشک به جیوه برگشت

در کلمه طپید

شعر خون شد

رگ جنبید

خطر مثل ماشین پر اتصال پلیسی

از سر خیابان گذشت

یادم رفته

جنیی که نتوانست

یادم رفته

شعری که ننوشت

یادم رفته

مرکبی که در برف ریخت

یادم رفته

دست ودل هرگز

باز نشد

به روی زنی که

 اولین سنگ های چخماق را

در زبان به هم کوبید

یادم رفته

بردیایی که بی اکتناف و تفته دل

 به آب سپردم

یادم رفته

ترکیدن تبخال لبم

زیر مکم های تفت

یادم رفته

شدن های پر نشئه

 ناگهان

ریختن های بی خوف

 خفن

زنگاری باهوی آهوی جنگ زده

یادم رفته

 کس لیسی و دست بوسی ابلیسی های عجوزه

در شب های بازپرسی ی قو

یادم رفته

 ه ه ه ه آه ه یادت رفته

قسم به ناخن خواهرانم

به موهای بی جنبه ام

که می جنبند

به شوخی تند هر باد بی جایی

برمی گردم به جغرافیای چشم چشم دو ابرو…

چهار خط در هم را

در هم می شکنم

 تا یادت نرود

یادم رفته

از یادم

نرفته

نمی رود

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال