ادبیات داستان و رمان

سه داستان کوتاه از قباد حیدر

 قباد حیدر؛ نویسنده ، شاعر و عضو کانون نویسندگان ایران است.

آثار:‌
 _ رسیدن به دور: رمان
_ چرس : رمان
_ ریلی برای عبور : شعر سپید
_ گاهی از سکوت بیدار می شویم : شعر سپید
_ آسمان جایی تمام می شود : شعر سپید

۱

عقب نشینی

تانک دشمن که از روی ما رد شد

 گفتم   : میبینی ؟ جنگ همه جا هست. حتی اینجا !

شنی غول پیکر درست ما را از وسط دو نیم کرده بود .

گفتم : مرجان از تو چیزی باقی مانده؟

گفت: فقط چشمام . اون هم توی گل و لای .نمی تونم خوب ببینم

گفتم : من هم همینطور . از دست و پام خبری نیست . فکر کنم مرده ایم!

: نه ،اگر مرده ایم تو داری با چی حرف می زنی؟ ضمن اینکه چشمات به چی وصله … !

: باور می کنی هیچی ! فقط چشمام را حس می کنم . تو اون پرنده سیاه را

می بینی ، ته آسمان؟

: آره، آره می بینم

می تونی منو ببینی؟

: نه، دیوانه ! من له شده ام و چشمام افتاده توی آب و گل

گفتم: صدا را می شنوی؟ یه تانک دیگه داره میاد . به نظرت دوسته یا دشمن؟

: این صدای تانک خودمونه !

: از کجا فهمیدی؟

: خوب معلومه راننده اش عصبی و خسته اس

: تو اینا رو از کجا تشخیص دادی؟

: احساسم له شده توی گل ها و وصله به شنی تانکی که داره میاد و اینطوری

 می فهمم.

تانک قژقژکنان چهار یا پنج قدمی چشم من و مرجان توقف کرد و راننده با سیگار لای لب هاش سرکشید و با حیرت به دو جفت چشم بی پلک و بی سر و تنه و بدنه خیره شد.

با صدای بلند به او می گویم خودی هستی؟

با حیرت می گوید: صدات از کجا در

می یاد، البته که خودی هستم !

مرجان میگه : دیدی گفتم معتاده ! خسته و عصبی

راننده تانک میگه: الان من چطور از اینجا رد شم؟ اونجوری هم بهم نگاه نکنید توی دنیای ما حتمن به چیزی باید معتاد بود تا یه چیزایی به یادت بیاد و یه چیزایی رو فراموش کنی

میگم: این خواست کیه؟

میگه: از کجا می دونم؟ لابد اونایی که تانک می سازن .

: خوب تو تانک داری از چند متر اون طرف تر هم می تونی رد شی مگه راه قحطیه .

میگه: عزیزم این تانک اموال عمومیه و من نباید الکی اون رو تو دست انداز بندازم. موندم با شما چیکار کنم ؟

میگم: ماکه له شده ایم،  شاید یه فشار دیگه مارا از این برزخ نجات بده

مرجان جیغ می زند: دردم شروع شد، بچم داره میاد !

با حیرت می پرسم: مگه تو حامله بودی؟ چرا نگفتی؟

میگه : زنها همیشه حامله اند !

: حتی اگر کاری نکرده باشند؟

راننده تانک می خندد: این داره چرت و پرت میگه تو چرا ساده ای و گوش میدی؟ بچه را می خواد از کجا بیاره!

مرجان میگه: شما راست میگید، اما به جان مادرم احساس می کنم، بچه داره میاد حتی پشتک زدنش رو حس می کنم

به راننده تانک می گم : یخ کردیم، حداقل برو کنار که آفتاب به ما بتابه، بچه اگر بیاد یخ می کنه

راننده میگه: تو تانک بیل دارم میخواین ببرم بزارمتون کنار جاده؟ همونجا خانومت وضع حمل کنه؟

میگم : باچشماش!؟

میگه: منم گیج شدم

مرجان میگه: کاش مرده بودیم بهتر نبود؟

میگم: سگ برینه قبرپدر اون راننده تانک دشمن. احمقا کشتن هم بلد نیستن آخه کی دیده…

راننده تانک میگه: خوب من دنبال همونم، تنها شما که نیستید جاده پر از چشم دست و پا و سرو کله است، این تانک های جدید تیرو تفنگ ندارند فقط از روی آدم ها رد می شند و براشون مشکل درست می کنند

مرجان میگه: به جون مادرم داره میاد آی، آی، آی …

راننده تانک میگه: آره، اومد، دارم

می بینمش، از لای گل ها یه بچه بیرون زد، چقدر هم خوشگله !

میگم: میشه بیایی و به ما نشونش بدی؟

: من نامحرمم، بند ناف بچه هنوز به مادر وصله

میگم: مگه از مادرش چیزی می بینی؟

میگه: ولی بند ناف بچه لای گل و لایه  حتمن اون زیر خبری هست

میگم: مرجان! مرجان، مرجان صدای منو می شنوی؟

راننده تانک می گه: فک کنم سر زا رفت

میگم: از کجا فهمیدی؟

میگه: توی گل فقط یه بچه هست از چشمای همسرتون هم خبری نیست

میگم: قهوه ایی رنگه، خوب نگاه کن، جوان، خیلی جوان ! زوده که تموم شه زندگیش

راننده تانک میگه : با بچه میخوای چیکار کنی؟

میگم: بیار بزارش کنار خودم آفتاب گل و لای را خشک می کنه و یه چیزایی از ما پیدا می شه

راننده تانک میگه: فرصت نیست به ما دستور عقب نشینی دادن باید فرار کنم تانک اموال عمومیه باید نجاتش بدم .

صدای قژقژ شنی تانک ها فضا رو پر کرده

با خودم فکر می کنم : من که گوش ندارم پس با چی می شنوم؟

صدای بی رمق مرجان را از لای گل ها

می شنوم : بچه ام  سالمه؟ من بچه ام را می خوام

۲

چارلی و بانو

امروز چهار گروه دیگر برای بازدید آمده بودند ، بسیار کوشیدم  « چارلی»  خسته نشود . دلم برایش می سوزد! قیل و قال بچه ها خسته اش می کند. نوجوانانی از کشورهای اسکاندیناوی با موهای طلایی آمده بودند که می شد عبور آرام خون  را در رگ های زیر پوستشان دید . کودکان عرب زبان و پسربچه ها و دختربچه های منضبط آسیای جنوب شرقی . چندی پیش هم بازدیدکنندگانی با سنینی مختلف از کشور مکزیک و الساروادور داشتیم، بعضی لباسهای بومی پوشیده و چند نوجوان هم گیتار نواختند. چارلی خوشحال بود ،جست و خیزمی کرد،اما سنش اجازه ی این گونه فعالیتها را به اونمی دهد. به زودی خود را گوشه ای جمع کرد و زل زد به تماشاچیانش. «بانو» هم انگار در برابر موسیقی و نشاط کودکان چندان بی توجه نبود. احساس کردم او هم سرو دمی جنباند، با خودم می گویم تا کی؟ واقعن دیگر از توان من خارج است که این همه انسان با زبان های مختلف را پذیرا باشم. چارلی و بانو هم همینطور. چارلی که کارش تمام است ! تحلیل رفته و هرروز بی رمق تر می شود. ما هرسه با یکدیگر پیر شده ایم. میلیونها عکس از ما گرفته اند که چه شود؟ بعد از مرگ چارلی من و بانو می خواهید چه ِگلی به سرتان بگیرید؟ زمین گنجایش این همه آدم را ندارد ،  خب مقصر شماها بودید که به همه چیز گند زدید حالا هم اکتفا کنید به عکس و تصویر و فیلم از گذشته های دور. شما خوبید یا کروکودیلها ، اسب ها ، گنجشک ها ؟ شما خوبید یا دایناسورها؟ و تمام جانورانی که منقرض دست شما شده اند. خود من که بدون شک در حال انقراضم، روزی هزار سرفه می زنم ، سیگار ، سیگار، در آیینه؛ چشمان لوچ و پلوچ خودم را دیده ام، چارلی هم از من بدتر. فکر       می کنید بیچاره بتواند با پروتیین های گیاهی به این زندگی نکبت بار ادامه دهد؟ آخرین باری که گوشت خورد را به یاد دارم، ده سال پیش از آلاسکا برایش پانزده راس سوسک منجمد فرستاده بودند که طی مراسمی با دستان خودم برایش آب پز کردم و خورد، این شد زندگی؟ اصلن این غذاهایی که ازمواد پتروشیمی درست شده به دهان چه کسی مزه می دهد؟ می ماند بانو که تنها بانوی این کره خاکی شده، سالهاست رشدی نداشته یک موجود قدکوتاه و غمگین که برای خورشید له له می زند. اورا به دنبال خورشید تا خراسان  برده ام، یک بار تا کوههای کردستان و هروقت هواشناسی اعلام می کند در آسمان کویر لوت احتمال دیده شدن خورشید وجود دارد مسوولین با عجله من و بانو را آنجا می رسانند. در واقع هرجای آسمان خورشید دیده شود من و بانو باید به دیدارش برویم، چه باید کرد؟ تنها بازمانده جنگل ها، گل ها و گیاهان کره زمین شده است همین بوته ی گل سرخ من که اسمش را بانو گذاشته ام. چندسال است که تنها می تواند یک غنچه را به عالم رو به پایان بشریت هدیه کند. روزی که غنچه اش باز می شود در سراسر کره ی زمین جشن است و پایکوبی، چه شادمانی ها برپا می شود، خبرگزاریها و عکاسان، بیا و ببین. من هم به یمن وجود بانو و چارلی در دنیا سرشناس شده ام. همین سه سال پیش از شیلی برای بانو یک پاکت دو کلیویی خاک پاک ونیالوده فرستادند، یک ماه طول کشید تا کارشناسان کشاورزی و خود من تردیدهایمان رفع شود و با ترس و لرز دو مشت از آن خاک مقدس ریختم پای گلدان بانو. خدا را شکر هنوز زنده است و نفس می کشد. چارلی هم بازمانده ای تنهاست، انسان با خودش تنها مانده، تنهای تنها، حالا رییس جمهور آمریکا و نوه هایش بارهاست که تمنای دیدن چارلی و بانو را دارند. آقای پریزیدنت در یک مصاحبه گفته بود در کودکی موجودی شبیه چارلی داشته و حالا خیلی دلش می خواهد چارلی را؛ هم خودش ،فرزندان و نوه هایش ببینند، به شوخی حتی گفته بود: از دیدن موجوداتی به شکل انسان دیگر خسته شده ایم. برای من و بانو و چارلی چه فرقی می کند چه کسی به ما نگاه می کند؟ سفیر روسیه چندبار ما سه نفر را دعوت کرده بود که به کرملین برویم. پوتین خودش به من زنگ زدو گفت: برای شنیدن صدای چارلی حاضر است کلی پول بدهد. گفتم: سال هاست چارلی دیگرصدایی ندارد! تارهای صوتی اش براثرخوردن پروتیین های فسیلی مختل شده. حتی حس بویایی خوبی هم ندارد و اما بانو! از هواپیما و سفر می ترسد، البته شاید! چون می بینم هروقت سوار هواپیما می شود چقدر رنگ و روی گلش کمرنگ می شود، دیروز یک پسربچه که اسم او هم چارلی بود برخلاف بقیه کودکان از فاصله دورتری زل زده بود به چارلی بعد گریه کنان پیش من آمد. سوالش این بود: اگر بانو و چارلی بمیرند چه باید کرد؟ بغلش کردم، من هم گریه کردم . در دلم گفتم: یکی از شماها بیاید و جواب این بچه را بدهد. راستی بگویم: چارلی نراست و سال هاست در بین جمعیت دیدار کننده اش دنبال چیزی می گردد که نیست وهر روز غروب زوزه های دردناک می کشد…

۳

شلیک

 تفنگ در دست من است.در مخفی گاه نشسته و چشم دوخته ام به دایره ی دوربین و نوک مگسک . تاریک روشن است ، چیزی به صبح نمانده و تمام شب عبور ناگهانی کسی یا کسانی را انتظار کشیده ام ، خرابه های شهر از دور پیداست ، گاه صدای دورگه ی انفجار خمپاره ای از دوردست یا صدای موتور ماشینی نظامی که دیده نمی شود . حریم نگهبانی من عمقی یک کیلومتری و عرضی در همان حد است ، سر لوله ی تفنگم مثل شبحی ترسیده عرض خیابان های سوت و کور را طی می کند ، قرار است اتفاقی بیافتد مثل مرد دشداشه پوشی که از کنجی سرک می کشد ، دقیقن وسط باضافه ی دوربین تفنگ من ، مکث می کنم ، دوباره سرک می کشد و عرض خیابان را می خواهد با عجله طی کند ، باضافه و مگسک روی گوش چپ او نشسته است ، قنداق را به کتفم می چسبانم . مرد بی تقلایی فرومی ریزد ، انگار سرب از گوش چپ او وارد شده و از گوش راستش خارج شده است ، عرق پیشانی ام را با آستین پاک می کنم ، هیچ صدایی نیست ، مرد در دشداشه اش مچاله شده و جز این دیده نمی شود ، جنبنده ی دیگری حرکت می کند ، تفنگ هیجان زده به کتفم می چسبد ، پسر بچه ای به سمت جسد می دود و روی او می افتد ، باد خاک را بر می دارد و به جایی می برد ، چشم اندازم کور است ، حالا می بینم . باضافه ی دوربین و مگسک روی کتف پسرک ایستاده است ، زنی شیون کنان خود را به مرد و پسرک می رساند . باد بیدار شده و خاک و خاشاک را به هم می ریزد . زن شیون می کند و دستانش را در هوا تکان می دهد ، جسد را به آغوش می گیرد و این از نگاه تفنگ دور نمی ماند ، زن پسر بچه را به سمت شلیک گلوله می گیرد ، چشم از عدسی دوربین بر می دارم ، عرق داخل چشمانم می رود ، چشمانم می سوزد وآستینم خیس است . زن دستانش را به سمت تفنگ حرکت می دهد و التماس می کند او و پسرک را هم بزنم . پسر را زمین می گذارد و دستانش را از هم باز می کند و به قلبش اشاره می کند ، دیده نمی شوم اما او می داند تفنگی به سویش نشانه رفته است ، به تاریک ترین نقطه اشاره می کند ، مخفی گاه من ! ناباورانه از این فاصله صدای گنگ شیونش را می شنوم ، انگار مردش آخرین کشته ی این جنگ است ، از هیچ جا صدایی نمی آید ، چند چراغ متحرک کم سو در دور دست گاه دیده می شوند ، حالا باد همه چیز را جا بجا می کند ، صداهای مهیب ، دستم را روی گوش هایم می گذارم . زن بین به آغوش کشیدن مرد ، پسرک و مرگ که منم در آمد و شد است . باد صدایش را به من می رساند .

: خواهش می کنم تمامش کن ، کارما تمام است ، او را کشته ایی ما هم مرده اییم ، خواهش می کنم .

چشمانم می سوزد ، عرق کرده ام ، زن رو به من ایستاده و پسرک را به سینه می فشارد . درست وسط باضافه ی دوربین ایستاده اند . قنداق را به کتفم می چسبانم .

 دشداشه : لباس بومی عرب ها

Related posts

گل‌های زرد کنار نیمکت

داود مرزآرا

پنج شعر از علی میرکازهی

شهرگان

فرقه‌ی خودخواهان

سیامند زندی

اظهار نظر