صفحه را انتخاب کنید

سه شعر از لیلا سامی

سه شعر از لیلا سامی

لیلا سامی متولد سال ۶۴ و ساکن تبریز است. دارای مدرک کارشناسیِ مدیریت آموزشی، معلم و مربیِ نقاشی کودکان.

شاعر و فعالِ ادبی که از فعالیت های مهم ایشان می توان:

به برپایی نمایشگاه ابتکاری شعر و تصویر پینار در سال ۸۵ در شهرهای تبریز و زنجان و‌…

همکاری با نشریات و تشکیل کارگاه شعر بامداد به همراه همسر شاعرشان امیر محمدی در سال ۹۴ _که رشته ی فعالیت های این کارگاه تا به امروز ادامه دارد_

و آموزش نقاشی به کودکان و… اشاره کرد.

مجموعه ی شعر آزاد با عنوان “مدار بنفشه” از ایشان در مرحله ی چاپ است که به زودی در اختیار مخاطبان قرار خواهد گرفت.

۱.

می خواستم

در هوا معلق باشد

ذره های متبلور شادی ام.

من دستان مطلوبی داشتم

برای زیستن

انگشت به انگشت حافظه ام را

در سایه ها کاشته بودم،

که باد در نفیری از گلبرگ ها بنوازد

و تنم از هشیاری باران های موسمی

چنان

به خانه بازگردد

که جان به موطنش.

مگر چه بود زندگی

ای نبض بی امان؟

مادرم ،

در کبودِ سینه اش آباد می خواست و روان.

در نقره ایِ خیره کننده ی گیسوانش

بذرهای جوانی داشت

که خواب سایه ها به ساقه هاشان

تلالو می کرد.

غروب

پشت همین جوانه ها

دست ماه را می گرفت

و اینچنین شب  بیدار می شد.

می خواستم

از تولد شب نهراسم‌

شب هروله بود در کفش هایم‌‌.

شب،

همه بود

شب،

همیشه بود.. .

۲.

از  دستهای آغشته به ستاره

که نور می پراکند

بر زندگی ام

مرئی می شوم مدام

و دور باطلِ ایام را

در پیشانی ام دفن می کنم. .

در مداری از بنفشه و بلوط خواسته بودی ام

که شب تنهاتر از همیشه سر رسید

و طالع از آنکه باید

تهی شد

من مرگ را پیش تر از زندگی

چیده بودم

چون بال در برهوت

چون خلسه در بی خوابی.

خزان به خونم دویده و

می دانم

محدود به زرد نباید بود

که آسمان

در منقارِ پرندگان

تیز می درخشد.

به کدام سمت می توان دست دراز کردو

از سلام های در گلو

در خاموشی،

اقرار به تنهایی کرد؟

از کدام گیسو

کدام پیشانی

از کدام پناه می شود دست به ستاره برد و نسوخت

حلقه بر کبود آسمان کوبید و

خونهای خفته را

سرودی بر خاطرِ لبهای جوان آورد.

۳.

رسم،

به کجا می شوی؟

سربیِ آسمان

از تمنایِ کبوتران پر است

بیگانه

چون سرنوشت

چون وزنِ دقیقِ ساعت هایی که می گذرند

و ساعتهایی که درجا می زنند.

ممکن نبود،

گریختنِ ابر از دل آسمان

در آغوش سرد آدمی.

نبود که،

صحنه در نظر تهی باشد و

چشمانت سرازیر شود در رقصی با شکوه

و ساق هایی خوش تراشیده

تنها برای رسیدن و چیدن.

نبود که،

آماج کینه باشی وشکوفه بریزد از پنجره ات.

نبود که،

خون باشی و

دریا از لمسِ پوستت گُر بگیرد

و ماهیانِ قرمز بی چهره

در سفره ات تقلا کنند.

ما،

آدم  بودیم

و زمین،

گاهواره یِ نازک تنهاییمان.

قرار بود بر ماسه ها قدم بزنیم

و عشق

گوشواره هامان را بپیچد.

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

ویدیویی

بارگذاری...

آرشیو شهرگان