صفحه را انتخاب کنید

سه شعر بلند از کریم قیطانی فرد

۱

از همان اول تو را می خواستم

وگرنه بر آفتاب آویزان نمی شدم

نه روی شاخه ها پهن 

 می دانستم هر چیزی به ابتدای خودش ختم می شود

اما تو به جایی ختم نمی شدی

هر عشقی روز به روز ساده تر 

اما تو نه

بیشتر در خودت پیچ می خوردی

 و در نگاهم پیچ

پیراهن های توی لباس شویی

 همه می دانند

همان پیراهن هایی که از پیچ نگاهم 

بخود پیچیدند

اما کسی نفهمید تو را

 نفهمید این ساده پیچیدن را

 مثل نیلوفری مرا به آسمان بردی

و به باغچه پس دادی

اما کسی نفهمید تو را

همان پیراهنی که اولین دکمه اش را باز کردی

 توی همین دکمه بود که فهمیدم

 اسباب بازی کشک بود

شراب شب کشک بود

 شک کشک

سیگار از لب همین دکمه افتاد

تا چشمک های چراغ قرمز عاشقانه چشم باز کند

 فرصتی تا تو را ببینم

 اما ندیدم

 دست هایت مرا بالا می رفتند

کمی بالا تر

جانم تا اینجای دکمه ها توی دست هایت بود

ترس هایم یکی یکی از روی پل می افتادند

بعضی ها شان دوباره زنده می شدند

و بر تنم چنگ می زدند

 تا از تو دور شوم

 و من سمج تر

 به یقه ی آخوند مملکت چسبیده بودم

تا چشم هایش را به این دکمه بکشانم

 تا چیزی که می بیبینم ببیند

 اما انگار من کور بودم 

 سفیدی عصای چشمانش را نمی دیدم

از عشق چیزی بلد نبود

اینها را همان دست هایت یادم داده بود

که به قلبم رسیده بودند

 که تو را دوست داشته باشم

 که عصا را دوست داشته باشم

 که ترس هایم را

حتی اسباب بازی ها را

این عشق را از چشم تو می دیدم

 به آرزو های باد گوش کردم

 به آرزوی جنگل

به آرزوی باران

 این صدا را از دهان تو می شنیدم

 برای من باد باش

برای من درخت باش

 برای من باران 

 شدم 

 شدم تا شاید شبیه تو شوم

 شبیه آرزوهای تو

 اما کسی نفهمید تو را

که داشتی از عشق خانه می ساختی

 نردبان می ساختی

 ستاره می چیدی

 و همه را توی دکمه های پیراهن می ریختی

 تا به آخرین دکمه برسیم

 و به مکندگی پستان عشق، ایمان بیاوریم

دیگر باید تن را به تو بسپارم

 پیراهن را به تو بسپارم

گفته بودم:

از همان اول تو را می خواستم

همانگونه که موسی

همانگونه که عیسی

شاید این عشق زیاد شبیه محمد نبود

اما شبیه خودم بود

شبیه تو

که مثل بهار از درخت کنار بالا می رفت

مثل تابستان روسری آفتاب را می کشید

یا پاییز از پهن شدن روی شاخه کوتاه می آمد

و زمستانه می بارید

تو به چیزی ختم نمی شدی

به آغوشی ختم نمی شدی

وقتی آغوشم را در آغوش می گیری

و بوسه هایم را می بوسی

نمی دانم این دیگر چه حسی است

که سراغم می آید

این کدام دکمه ی بیرون از پیراهن است

این کدام ستاره

که مرا 

که تو را

عشق را

یکجا در حضور می ریزد

و از گونه هایم سرازیر می کند

گفته بودم …

اما کسی نفهمید تو را.

۲

می خواهم برایت به صلیب کشیده شوم

توی آتش نمرود بسوزم

با فرعون گلاویز بشوم

می خواهم صد بار حلاجانه بدار آویخته شوم

فقط اجازه بده از تو خورشید بسازم

اجازه بده

اجازه بده توی رگ های خورشید رودخانه شوم

جاری بشوم

توی گلبرگ ها سرک بکشم

توی نخلستان

 برحی جوانه بزنم

گنتار جوانه بزنم

اژگر و بریم برویم

سبز باشم

زرد باشم

رطب باشم

اجازه بده از دیوار نیزارها بالا بروم 

ناجی ابرها باشم

آخر آن جا که می بارند جا نیست

لا مکان است

پیرزن است

چشمهایش ضعیف هستند

جایی را ندارد

بچه هایش هم بی محلش می کنند

چه رسد به خیابانی که وقت سر خاراندن نداشته باشد

و باید خستگی را از این خانه به آن خانه ببرد

اجازه بده پرنده باشم

پرواز کنم

بگذار به آسمان بگویم

هر کسی را توی حریم خصوصی اش راه ندهد

روزی که مهتابی ها می خواهند ستاره بشوند

می ترسم اشک های این پیرزن تکثیر شود

و به بچه ها هم سرایت کند

اجازه بده جاری باشم

 کارون باشم

بین هور و فردا جدایی بیاندازم

تا فردا اسمش را عوض نکند

شوره زار نشود

و دگه های سبز ابرو هایش را پاک کند

می ترسم ماهی هایش بمیرند

آنوقت دوباره باید مجبور بشوم از این آه بالا بروم

اجازه بده 

لطفاً اجازه بده

سعفی باشم توی دست هایش

بگذار پیرزن از من زنبیل بسازد

و تمام حرفهایش را در گوش من بریزد

تا موسیقی واژه هایش شهید نشده 

می دانم

خوب می دانم جنوب فرزند پیرزن است

و من نمی توانم پیرزن باشم

حتی اگر در نفت غرق بشوم

در شرجی غرق بشوم

نه نمی توانم پیرزن باشم

حتی اگر برایت به صلیب کشیده بشوم.

۳

آیا! برای خودت کسی شده ای

مانند اگریت مشکوک به خود

و مشکوک به زیر سرش اما

وقتی که ذهنت از بچگی ات آمده باشد

همین میشود که به یک علامت سوال تبدیل شوی

آه که چقدر ساده بودی

اما و اگر هم ساده بودند

جدی جدی همه چیز برایت شوخی بود

خودت را

هستی را

بدان که زاده ی اما و اگر بودی

برای ایشان هم همه چیز یک شوخی بود

مثل مفهومی که هر روز بازیچه عوض شدن شود

بازیچه دست های غریزی

بازیچه چشم های غریزی

و گوشهایی که جز صدای خودشان را نمی شنوند

آیا آیا آیا

به دنبال چه چیزی می گردی

راهی برای سرکوب خاطرات

پاک کردن چنگال وحشت از خواب هایت

یا زیر قبای شب بدنبال رد پای خدایانی

اما و اگر فهمیده اند

در این چنته هستی هیچ حقیقتی نیست

نیست یعنی معلوم نیست

یعنی گندش درآمده

از بس روی شانه ی این و آن نشستند

هر بار با یک صدا آواز رهایی سر دادند

آواز سرخ

آواز آبی

آواز سیاه

گاهی هم سپید خواندند

اینچنین گوشها آبی تر شدند

چهره ها سرخ تر

چشم ها مشکی تر

در زیر چارقدی سفید

که زنانگی هستی را می پوشاند

پیش از آیا بودنت

هزاران آیای دیگر بود

و اما و اگر های فراوان

نبودند آمدند و رفتند

تو هم روزی میروی

در بطن زمان هضم می شوی 

مثل دختر همسایه

عاشق پسری می شوی که مرده بدنیا آمد

سراغ چشمان دیگری را می گیری

چشمانی فرم گرا

که محتوای هیچ عشقی برایش مهم نیست

هرزگی چشم را در می یابی

انگار چیزی درون شان نیست

برای خودشان آفریده شدند

نه برای تو

نه برای دیگری

برگ ها می ریزند

و بهار از تو فاصله می گیرد

چشمه ی خشکیده ای می شوی که از ترس خنجر درختان به تنهایی خودش پناه آورده

باید آنقدر خشک و تنها بمانی تا از خودت پوشانده شوی

پیش از آنکه منفعت هر رهگذری در تنهایی ات لانه کرده باشد

گاهی نمی‌دانی

باید به سوپرمارکت گران فروش سر کوچه اعتماد کنی

یا دست فروشی که غصه از سر و رویش می بارد

عین خودت دیواری برای لم دادن ندارد

نمی دانی باید به خودت اعتماد کنی

یا کسی که تو را بیشتر از تو می شناسند

امروز نقاشی ها هم نمی دانند تکلیف شان چیست

بوم ها خسته اند

همگی پوچ

نه از نقش و نگار

از بودن درون بوم

از معنایی که نمی‌داند کار کیست

نمی دانند خودشان معنا شدند یا کسی آنها را معنا

نقش ها یکی بالاتر

و یکی بالاتر

یکی زشت تر

و یکی زشت تر

رنگها یکدیگر را متهم می کنند

فضای بوم مال چه کسی است

او که نقش همه را دارد

یا نقشی که هنوز نقش نشده

اینها هنوز نمی دانند چگونه خلق شده اند

دست نامرئی قلم مو را ندیده اند

و نه نفس های پی در پی نقاش را

از درون بوم

در بی رنگی آسمان

خیره به ستارگان

این کدام نقاش

جان بوم در مشت کدام قلم پاشید

اثری نیمه کاره

هستی پنهان پشت فواره های نمایان

شانه می زند خود را

خطوط منحنی به جان هم افتاده اند

خطوط شکسته 

خود را ابتدای بودن می بینند

خط مستقیم

ذات بوم

سربازی پیشرو

در تسخیر آشیانه ها

تا جستن نقطه ای که از آن آمده بودند

این نقطه

از این همه رنگ سهمش چیست

ما کجای یک نقطه ایستاده ایم

از کجای نقطه آغاز شدیم

پهنای این احساس مورب

اصلا چرا به گونه های سپید مربع می نماید

این لبهای دیوانه

و لبهای پهن و باریک 

نقشی جز بوسه های اجباری ندارند

لب ها در هم تنیده

پیچ خم خطوط را به انتهای رنگها ختم می کنند

و رها می شوند

از این همه بیهودگی

از این همه سرگشتگی

از عشق که بازی زمان است

با رنگ ها 

با قلم مو

با بومی که چهار ستون بدنش از ته نشین شدن باور ها می لرزید

آیا آیا آیا

نقش ها هم چقدر ساده بودند

که روی سادگی نیمکت ها نشستند

چقدر به نقطه ابتدای خودشان فکر کردند

ساده تر که خود را در آخرین تصور نقطه می ریختند

بدون آنکه اسطوره حالای شان را دریابند

امروز خطوط مستقیم انحنای محتوا را انکار می‌کنند

دهان شان را می بندند

با چشم های گشادشان عاشق صورت نقوش می شوند

در یک کشمکش یکطرفه

که به پناهندگی آن طرف ختم می شود

اما و اگر می دانند

این جاده ها به جایی نمی رسند

ای اما!! این خطوط مستقیم اند که بر بوم حکم رانی میکنند

آیای عزیز!

نمی دانی چقدر جالب است

هنگامی که این خط و آن خط کنار یکدیگر می نشینند

و با نفس های تند تند تنهایی را بدرقه می کنند

چقدر جالب است که برای رسیدن به قرار هایشان

شکل و شمایل بوم را بهم می ریزند

و تمام رنگهای گوشه نشین را 

وادار به رمانتیک شدن

تضاد عجیبی میان آنهاست

تمام نقش ها رخ می دهند

گل‌های بوم را می چینند

به دست های خود گره می زنند

و تمام لحظه هایشان را پاسخ می شوند.

Website | + posts

عبدالکریم قیطانی فرد، متولد ۱۳۶۶ شاعر، نویسنده، پژوهشگر و مخترع ساکن خوزستان شهرستان دزفول است. او صاحب دو مجموعه شعر، دو اختراع و ده‌ها مقاله است که در آخرین تحقیقات خود مفهوم آنتروپی را وارد علوم انسانی – ادبیات و شعر کرده تا شاید از این طریق پنجره ای نو رو به آسیب شناسی، نقد و بررسی ادبیات و شعر امروز گشوده شود.

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

ویدیویی

بارگذاری...

آرشیو شهرگان