In touch with Diverse Iranian Community

عید ایرانی ها

Simin-D-150x150 عید ایرانی هاپسرها با مادرشان تصمیم گرفتند برای عید ایرانی ها حاجی فیروز را نونوار بکنند. از بس از حاجی فیروز خوششان آمده بود، سگشان میکی از چشمشان افتاده بود. پدر معلم بود و هر چند آمریکایی بود حقوق گزاف نمیگرفت. مادر کوتاه بود و وقتی با پدر حرف میزد سرش را بالا میگرفت.

آدمهای غریبه را در کشور غریبی که اینک در آن میزیستند از لباسهایشان میشناخت. به لباس های محلی و غریب علاقه داشت. از تنوع لباسهایشان میشناخت. به لباسهای محلی و غریب علاقه داشت. از تنوع لباسها میتوانست فرقی میان آدمها بگذارد. زبانشان را نمیدانست و احتمال هم نمیداد یاد بگیرد.

پسر بزرگتر، «جان میکلسن» فارسی را از بچه های همسایه داشت یاد میگرفت که مادرش بازی کردن با بچه های همسایه را قدغن کرد. «جان» از بچه های کوچه که انگار خانه نداشتند خوشش می آمد و به سمت آنها کشیده میشد. مخصوصا دختر بچه ای از میان بچه ها برایش از همه جالبتر بود که موی بور و چشم آبی داشت. شلوار کرکی پایش بود و پاچه های شلوار را در گالش سیاهی کرده بود. کش شلوار گشاد بود و دختربچه گاهی شلوارش را بالا میکشید و گاهی دماغش را. جان به دختربچه شکلات و آدامس میداد اما مادرشان سخت گیر بود. گفته بود اگر بعد از ظهرها که از مدرسه میامدند با بچه های کوچه بازی بکنند هزار جور مرض خواهند گرفت.

«جان میکلسن» از یک عادت بچه های کوچه دلخور بود. بچه ها میکی را که با جان میدیدند، ابتدا کنار میرفتند و راه میدادند اما همین که جان و سگش به آنها پشت میکردند داد میزدند:«آمریکایی. آمریکایی.» و سنگ به طرف میکی پرتاب میکردند و دمش را میکشیدند. و میکی بدجوری به طرفشان کورس میبست و عوعو میکرد. بچه ها عقب نشینی میکردند. اما عجب کله نترسی داشتند.

«تد» برادر کوچکتر فارسی کمتر میدانست، تازه موقع انگلیسی حرف زدن هم زبانش میگرفت. مادرشان زیر زبان تد ریگ میگذاشت و او را روبه روی آینه وامیداشت و میگفت:« حالا حرف بزن ببینم.» و هر چند قصه یک مردی را هم تعریف میکرد که:«آن وقتها پیش از مسیح یا بعد از مسیح در رم یا یونان همینطور مثل تد لکنت زبان داشته و با همین تمرینها زبانش طوری راه افتاده که دیگر ول کن معامله نبوده و یکریز سخنرانی میکرده است.»

اما زبان تد چندان راه نیفتاد. اول لبهایش را جلو میآورد و تا شروع به تلفظ اولین کلمات بکند حوصله جان سر میرفت اما مادرشان عجب پرحوصله بود.

پسر کوچکتر از همه هنوز زبانش راه نیفتاده بود. شاید بچه گیج شده بود و نمیدانست به زبان «باجی» حرف بزند یا به زبان مادرش.

تد و جان با ماشین مدرسه به خانه برمیگشتند، ماشین سر دوراهی نرسیده به قلهک ترمز میکرد و آنها پیاده میشدند و تا خانه شان چندان راهی نبود. یک روز نرسیده به دوراهی مرد سیاهی را دیدند که روی کنده درختی که شاخه هایش را زده بودند ایستاده، اگر وقتی ماشین بچه ها رد میشد مرد سیاه سلام نظامی نداده بود هرگز به فکرشان نمیرسید که مجسمه نیست. وقتی ماشین مدرسه ترمز کرد، تد و جان برگشتند و رفتند سر وقت حاجی فیروز…

روی هم رفته از همه چیز حاجی فیروز خوششان آمد. از لباس قرمز، از کلاه بوقی، از صورت سیاه، از صدای دایره زنگی و از آوازش. و بعد از کنجکاوی زیاد فهمیدند که حاجی فیروز پیش از عید ایرانیها پیدایش میشود، اما هنوز زمستان بود و حاجی فیروز آمده بود. پس چرا آمده بود؟ و باز کنجکاوی ـ و به این نتیجه رسیدند که حاجی فیروز گاهی آب حوض میکشد، گاهی برف پارو میکند و پیش از عید حاجی فیروز میشود. شاید یک زمستان اصلا برف نیاید. شاید هیچکس آب حوض خود را خالی نکند. مخصوصا زمستان و آب یخ زده حوض.

حاجی فیروز بیست سالش نشده بود و مادر نداشت. پس کی لباس قرمز چین دارش را دوخته بود؟ لباس حاجی فیروزش که شبیه پیژاما بود. اما چین داشت. کلاه بوقیش را خودش ساخته بود، اینکه معلوم است. به عقیده جان میکلسن، «تد» کلاه بوقی از آن بهتر هم میتوانست بسازد. از مقوا. و رویش رنگ قرمز میتوانست بزند و ستاره هم رویش نقاشی بکند. حتی آدمک هم میتوانست بکشد. نقاشی خود«جان» به پای «تد» نمیرسید.

آخر معلوم نشد کی لباس حاجی فیروز را دوخته و تحقیقات«جان میکلسن» که اطلاعات مربوط به حاجی فیروز را جمع آوری میکرد هم به جایی نرسید، اما در عوض این مسئله کشف شد که حاجی فیروز صورتش را با واکس سیاه میکرد.

پدر حاجی فیروز، روزهای آفتابی کنار خیابان نرسیده به شاهراه، روی زمین مینشست. یک قوطی تخته ای بزرگ جلوش میگذاشت و کفش واکس میزد و چه سوزی میامد. اما بهار و عید ایرانیها نزدیک بود و حاجی فیروز خیلی پیش از عید پیدایش شده بود.

پسرها با مادرشان عقلشان را روی هم ریختند و قرار گذاشتند یک دکه چوبی در یک قطعه زمین بایر نزدیک خانه شان بسازند و چند تا قوطی واکس و میخ و نعل و بند کفش و لنگ و صابون بخرند تا حاجی فیروز و پدرش مغازه داشته باشند.

دکه را ساختند و رنگ زدند و عکس فوتبالیستها و دوچرخه سوارها و آیزنهاور و میکی ماوس و اعلان پپسی کولا از مجله های خودشان چیدند و داخل مغازه کوچک را آراستند. و چه هیجانی. نقاشی تابلوی بالا سر دکان و تهیه بیرق آمریکا و ایران، تمام صبح یکشنبه آنها را گرفت. پسر کوچکتر از همه توی دست و پایشان میلولید. بغلش میزدند و میگذاشتندش روی نیم تخت توی سرسرا، اما اول یک پایش را زمین میگذاشت و بعد پای دیگرش را و چهار دست و پا و به شتاب و گاهی مثل آدم روی دو پا به سراغشان میامد و بساطشان را به هم میزد و نمیگذاشت به کارشان برسند. سر بچه ها شلوغ بود. حتی نمیرسیدند با «میکی» درست و حسابی بازی بکنند. «میکی» از لانه اش در میامد و یک راست میامد توی سرسرا و پای جان میکلسن را میلیسید. خوب دست کم سگشان را دوست میداشتند. «تد» و «جان» برمیگشتند و روی سر «میکی» به شتاب دستی میکشیدند و باز مشغول کار میشدند.

دکان کوچک سر و صورتی گرفته بود. بیرق آمریکا و بیرق ایران را زده بودند بالای سر دکان، اما «تد» شیر و خورشید بیرق ایران را خیلی وامانده نقاشی کرده بود. حتی نتوانسته بود شمشیر را در دست شیر جا بدهد. شمشیر همانطور توی هوا نقش بسته بود و دست شیر بیخودی دراز بود. اما به شمشیر نمیرسید.

اولین مشتریهای دکان کوچک، خانم و آقای میکلسن و پسرهایشان بودند و حاجی فیروز اسم میکلسن را بدجوری تلفظ میکرد، خیلی بد. و هرچه «جان میکلسن» یادش میداد فایده نداشت. اما اسم جان را خوب تلفظ میکرد. میگفت:«آقا جان».

کار دکان که سر گرفت،«جان» و «تد» به فکر لباس حاجی فیروز افتادند که خاک آلود و شرنده بود. ساتن قرمز ـ نوار زرد ـ یک کلاه بوقی منگوله دار.

خلاصه یک دست لباس درست و حسابی که به درد یک بازیگر دوره گرد بخورد برایش سر هم کردند و عجب لباس جالبی شده بود. مخصوصا منگوله های زرد روی ساتن قرمز وقتی میرقصید عجب لرزش قشنگی داشت و حاجی فیروز حداکثر صدا را از دایره زنگیش در میاورد. جان میکلسن یادش داد که کلاهش را آخر نمایش جلو تماشاچیان بگیرد و پول جمع بکند. حاجی فیروز همین کار را میکرد. اما از مشتریان فقط پسرهای خانم میکلسن بودند که پول در کلاه بوقی میریختند و جرنگی صدا میداد. دیگران پول را روی زمین میریختند و یا آهسته میدادند دست خودش. بچه های کوچه هم اصلا پول نمیدادند.

یک روز یکشنبه میکی گم شد. دیگر چیزی به عید ایرانیها نمانده بود. خانم میکلسن میگفت عید ایرانیها درست روز اول بهار است. شاید دو سه روز به اول بهار مانده بود. در هوا با نم نم بارانی که میامد بوی بهار پیچیده بود. میکی کجا رفته بود که برنگشته بود؟ جان میکلسن عقیده داشت که پاسبانها یا سپورها کلک سگه را کنده اند. زهرش داده اند. جان میکلسن دیده بود که خیلی از سگها را همین جوری سر به نیست میکردند. اول سگها دراز به دراز میفتادند و کف از دهانشان میامد، بعد تقلا میکردند. مردم کوچه ماست میخریدند میگذاشتند جلو سگها. اما بیفایده. «تد میکلسن» عقیده داشت که بچه های کوچه میکی را با سنگ و چوب کشته اند. خانم میکلسن زیر لبی میخندید و میگفت:«خیالتان راحت باشد. هیچ پاسبانی جرأت نمیکند سگ قلاده دار یک نفر آمریکایی را بکشد. بچه های کوچه هم همچین جربزه ای ندارند.» بچه ها غمگین بودند. مادرشان گفت بروید به حاجی فیروز سر بزنید غصه تان کم بشود. شاید او هم خبری از میکی داشته باشد.

پسرها رفتند سر دوراهی. همیشه صدای دایره و شعری را که هیچ وقت یاد نگرفتند از دور میشنیدند و بعد که به حاجی فیروز میرسیدند تعظیم بلند بالایی بهشان میکرد و فوری برنامه خودش را اجرا میکرد. اما امروز سر دوراهی اثری از او ندیدند. در شاهراه هم کمی گشتند و ندیدندش. برگشتند و رو به دکه چوبی راه افتادند. باران تندتر شده بود و باد آخرین چرت درختها را پاره میکرد. وقتی به دکان حاجی فیروز رسیدند بیرقهای بالای دکه را دیدند که خیس شده، مثل دو تکه پارچه کهنه آویخته. در دکه چوبی باز بود. باد همه عکسها را ولو کرده بود. یک لحاف و تشک کهنه با پنبه های درآمده گوشه دکه رها شده بود.

تد لبهایش را جلو آورد و پرسید:«چ … چ. چطور شد؟»

«جان» نگاهی به عکسهای افتاده، لحاف و تشک رها شده در گوشه دکه کرد. چشمش افتاد به کلاه بوقی حاجی فیروز که له شده و روی زمین افتاده بود و ابزار واکسی که تنها بساط مرتب دکان بود. سرش را خارانید و گفت:«یک قلم دزد که نیامده.»

تد گفت:«ش… شـ… شاید سرخ پوستها حمله کرده اند…»

جان تشرش زد که:«اینجا سرخ پوست کجا بود؟»

تد گفت:«د… دزد ماسک دار با رولور… سوار بر اسب…»

جان گفت:«گفتم که دزد نیامده.»

تد گفت:«د… دزد ماسک دار سیاهه را ربوده… ببره لینچ بکنه.»

جان بی آن که توجهی به حرفهای تد بکند پرسید:«مرگ هم ماسک داره؟»

تد گفت:«آه… آره. داس هم داره. یک شنل سیاه هم تنشه…»

جان راه افتاد که برود، تد پرسید:«نمیای عکسها را بچسبانیم؟»

ـ نه. وقت نداریم. برویم…

تد گفت:«بیرق… بیرق آمریکا را… نجات نمیدیم؟»

با هم از دکه درآمدند. از دوراهی گذشتند و به شاهراه رسیدند و حاجی فیروز را دیدند اما با چه وضع حیرت آوری.

چهارتا مرد یک صندوق چوبی دراز را روی دوش گرفته بودند و از جلو میرفتند. حاجی فیروز از دنبال آنها میامد. کلاه بوقیش سرش نبود و با دایره به سرش میزد و دایره جرنگ صدا میکرد. نزدیکتر رفتند و به حاجی فیروز رسیدند که گریه کرده بود، دو شیار سفید روی صورت سیاهش نقش بسته بود.

لباس ساتن قرمز به آن قشنگی سیاه شده ـ خیس شده ـ به تنش چسبیده بود.

حاجی فیروز پسرها را که دید با دایره زنگی دامبی زد تو سرش. با گوشه آستین پیراهن ساتن قرمز به آن قشنگی چشمش را پاک کرد و همان طور دنبال صندوق چوبی دراز، تک و تنها رفت. معلوم بود که خیال ندارد برنامه اش را اجرا بکند.

«جان» و «تد» دنبال حاجی فیروز راه افتادند. اما حاجی فیروز یک کلمه هم حرف نزد. برعکس آن چهار مرد گاهی از ته گلو جمله هایی را پشت سر هم دست باد میدادند که یقینا فارسی نبود. حتی یک کلمه از آن جمله ها به گوش جان آشنا نمیامد. همین طور رفتند. جان میکلسن همپای حاجی فیروز شد. پرسید:«تو صندوق به این بزرگی گذاشتینش؟» حاجی فیروز هیچی نگفت. اما اشکهایش تند و تند شیارهای صورتش را شستند.

جان گفت:«اگه میدونسم یه صندوق قشنگ براش میساختم.»

«تد» به آنها رسید و گفت:«چه… چه شده؟ کجا میریم؟ چرا لباس قرمز به آن قشنگی رو کثیف کرده؟… اوا نگاه کن سر زانوش پاره شده…»

جان خشمگین گفت:«حالا موقع این حرفاس؟»

تد پرسید:«م… م… مگه حالا چه موقعیه؟»

جان گفت:«مگه نمیبینی؟ باباش مرده. تو این صندوقه.»

ـ و… وای

بعد از شاهراه پیچیدند به دست چپ و بعد از چند کوچه، نزدیک یک ساختمان آجری که درش قفل بود و شیروانی داشت ایستادند. آن چهارتا مرد صندوق چوبی را گذاشتند زمین کنار در بسته. و باز «جان میکلسن» یک کلمه از جمله های آنها را که از ته گلو در میآوردند و میدادند دست باد، نفهمید:«اما باد هم فقط میتوانست درختهای خواب رفته را بیدار بکند. رستاخیز مرده ها که دست باد نبود. دست عیسی مسیح بود. نه. انگار فقط عیسی مسیح بود که از مرده ها برخاست. دیگر هیچ کس که از توی تابوت پا نشد.»

جان میکلسن دید که حاجی فیروز دست کرد در جیبش و به مردها پول داد. هی سرش را تکان میداد و وقتی اشک روی آن شیارهای نامرتب میامد پایین، یک صدایی از خودش در می آورد… آخ… خی.

بعد رو کرد به بچه ها و گفت:«شما برید خونه…» و چیزهای دیگر هم گفت که باز حتی جان میکلسن هم نفهمید. «جان» هر چه کوشش کرد کلمه تسلی آمیزی به فارسی پیدا بکند نکرد. از تد پرسید:«تو میدونی فارسی sorry چه میشه؟»

تد گفت:«ح. حیف که نمیدونیم.»

جان میکلسن ناچار بازوی حاجی فیروز را گرفت و گفت:«میدونی که میکی گم شده؟ تو فکر میکنی پلیس میکی رو کشته؟»

حاجی فیروز گفت:«میکی رفته الواطی. بهاره»

دوباره هر چند بی حوصله تکرار کرد تا «جان» توانست یاد بگیرد و برود تحقیق کند«الواطی» یعنی چه؟ بهار را میدانست.

1 نظر
  1. Muhittin نظر کاربری

    You get a lot of respect from me for writing these helpful arisclet.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال