In touch with Diverse Iranian Community

قهار عاصی شاعر عشق، شاعر درد

2 40

قهار عاصی در سال 1335 خورشیدی در روستای ملیمه پنجشیر به دنیا آمد. در رشته زراعت (کشاورزی) از دانشگاه کابل لیسانس گرفت. و در چهارم میزان سال 1373 در شهر کابل در جریان جنگ داخلی میان گروه های مجاهدین کشته شد.

او شاعری پرکار بود و ظرف سالهای محدودی که با جديت به شعر پرداخت تقريبا هر سال يک مجموعه را تقدیم جامعه ادبی کرد. از عاصی به دليل نوآوری ها و عاطفی بودن شعرهايش به عنوان شاعر دردهای مردم ياد می کنند و شعرش را ارج می نهند.

عاصی شاعری بود نوگرا که حتی در قالبهای کهن نيز حرف و حديث تازهای داشت. پُرکار بود و با خود وعدهای داشت که هر سال، يک کتاب شعر به بازار روانه کند، و تا دم مرگ به اين وعده عمل کرد
شعرهای عاصی غالباً از کليشهها و چارچوبهای پيشساخته شاعران هم ترازش بيرون میزند و به همين لحاظ، کمتر میتوان اين شاعر را به هنجارهای معمول، وفادار ديد.

عاصی ذاتاً شاعری بود دردمند، اهل موضعگيری و صراحت بيان. به همين لحاظ، غالباً با مسايل افغانستان درگير بود و کمتر اتفاقی در کشورش افتاد که عاصی از کنارش با سکوت گذشته باشد.

ولی او با اين همه موضعگيری، روحيهای تغزلی نيز داشت. از او شعرهای عاشقانه لطيفی بر جای مانده است. گاهی در شعرش آميختگی زيبايی از لحن حماسی و تغزلی هم ديده میشود که خاص خود اوست.

شايد تعبير “از آتش، از ابريشم” که نام واپسين کتاب شعر عاصی است، حکايتگر خوبی از روحیه او باشد

عاصی به سبب همين روحیه در سالهای حاکميت رژيم کمونيستی در افغانستان، گاه در لفافه و گاه با صراحتی شاعرانه، شعرهايی در تعارض با حاکميت سرود.

همين لحن معترض، پس از آن هم برجای ماند و کتاب “از جزيره خون” حکايتگر اعتراض اوست نسبت به وضعيت کشورش در دوران حکومت مجاهدين و جنگهای داخلی بعد از ثور (ارديبهشت) ۱۳۷۱ خورشيدی.

مهاجرت به ايران

ادامه اين جنگها، عاصی را همچون بسياری ديگر از افغانها وادار به مهاجرت کرد و او از ميان کشورهای دور و نزديک، ايران را برگزيد. شايد میخواست حال که از ميان هموطنان بيرون رفته است، از ميان همزبانان نرود.

حضور بعضی دوستان شاعر افغان و ايرانی او در اين کشور نيز اين انتخاب را تقويت میکرد. چنين شد که در بهار ۱۳۷۳ خورشيدی با خانوادهاش به ايران کوچيد و در مشهد اقامت گزيد.

عاصی در ايران، هم برای ايجاد ارتباط ميان شاعران مهاجر و مقيم آن کشور کوشيد و هم آثاری تأليف کرد که به صورت کتاب و مقاله در اين کشور چاپ شد و غالباً نيز با پشتکار محمدحسين جعفريان شاعر ايرانی و دوست عاصی همراهی می شد.

اما مدت کوتاهی پس از اقامت عاصی در مشهد، مقامات ايرانی اجازه ماندن به او ندادند و شاعر آواره افغان، نوميدانه روانه کشور شد، در حالی که اين بيت حافظ را به دوستش فرهاد دريا (آواز خوان افغان) نوشته بود: «غم غريبی و غربت چو برنمیتابم — به شهر خود روم و شهريار خود باشم».

(عاصی و دريا از کابل با هم رابطهای نيک داشتند. فرهاد بسياری از شعرهای عاصی را با آهنگ خوانده است و آخرين کتاب عاصی نيز به همت او چاپ شد).

قهار عاصی مشهد را به قصد هرات و سپس کابل ترک کرد، با همسرش ميترا و تنها فرزندش مهستی.
بسيار از آن زمان نگذشته بود که خبر درگذشت او براثر انفجار هاوان (خمپاره) در کارته پروان کابل، در همه جا پخش شد.

“مقامه گل سوری”، “لالايی برای مليمه”، “ديوان عاشقانه باغ”، “غزل من و غم من”، “تنها ولی هميشه”، “از جزيره خون” و “از آتش از بريشم”، شش مجموعه شعر عاصی است و “آغاز يک پايان” خاطرات اوست از جريان سقوط کابل به دست مجاهدين و جنگهای داخلی نوشته است.

از او شعرهايی چاپ نشده نيز برجای مانده است که يکی از آن ميان، سفرنامه او به ايران است که شايد نسخه‌ای از آن نزد خانوادهاش باقی مانده باشد.

ملت من

اين ملت من است که دستان خويش را
بر گرد آفتاب کمربند کرده است
اين مشتهای اوست که میکوبد از يقين
دروازه های بسته ترديد قرن را
ايمان بياوريد!
تنهاترين پيامبر
اينک
ملتم
با آيه های خشم خدا قد کشيده است
اين ملت من است که تکرار میشود
با نام انسان
با واژه عشق
اين اوست، اوست، اوست
که شيپورهاش را
شيپورهای فتح پيام آشناش را
آورده در صدا

بیدار می کند

هشدار می دهد

 

نماز عشق

سحری به یاد رویت هوس نماز کردم
به حضور دل تپيدم بخدا نياز كردم
همه خانه را خيالت بگرفت و آرزويت
لب ناله بسته ميشد، در گريه باز كردم
گله ها ی شام هجران و غمينه ها غربت
دوسه نكته بود از درد، منش دراز كردم
به مقام كبريايي كه سخن نداشت راهی
به دعا نه رفت كاری و ترانه ساز كردم
عطشم چنان ز جا برد كه رفته رفته آخر
ره كربلا گرفتم سفر حجاز كردم
پروپای جلوه هايت گل سرخ بود
تب عشق دست داد و سروپا گداز كردم

در انتحار لحظه‌ ها

نيمه شب بود و ساربان بزرگ

پهره مي‌داد كاروانش را

كاروان از لجاجت شب دوش

ديده مي‌بست ساربانش را

فرصتي رفت و دست‌هايي چند

كار آن قوم زار مي‌كردند

ساربان خواب و كاروان در خون

لحظه‌ها انتحار مي‌كردند.

كابل – 11 حمل 1363

بار

اينكه بر دوش منش مي بيني

سفره‌ي باسي لبخندي نيست

نعش رويايي معشوقه شهوت‌ زده نيست

كه پس از لذت همخوابگي بستري را به عفونت بكشد

بوسه‌ي سوخته نيست

كه جگرهاي خجول ترسو

زير تاريكيي پس‌كوچه شبي

روي آن مي‌ريزند

طرح يك خاطره را

دولت باكره‌گي‌هاي جوان‌مرگانيست

كه به گيسو نزند گل نازي كه نداشت

بوي دامان عمو زاده‌ي شان

يادگاريست زمرداني تلخ!

« گل نا موس بهش مي‌گويند!»

اين‌كه بر دوش منش مي‌بيني

جرعه‌ي نيست كه تر ناشده لب

زير پاي عطشي خاك شود

اوقيانوس بلا ديده يي در طوفان‌هاييست

كه لب ساحلش از مرواريد

آب در ديده‌ي در مي‌بندد

اين‌كه بردوش منش مي‌بيني

گور خاموش و تهي مانده‌ي ايامي نيست

سينه‌ي غلغله در غلغل صدها قرن است

بار فرهنگ من است

اين كه بردوش منش مي‌بينی

1364 خورشیدی

دو بیتی ها

هر تن كه زجمع انجمن مي‌شكند

والله كمرو بازوي من مي‌شكند

سر تا قدم از هزار جا مي‌شكنم

هر شاخه گلي كه زين چمن مي‌شكند

***

آتش صبر و روزگاران همه سنگ

ما پاي شكسته رهگذاران همه سنگ

نقشي همه انتظار و چشمي همه آب

شهري همه درد و شهرداران همه سنگ

*****

ما بلبل و فصل‌ها زمستان اين‌جا

ما نغمه و روزگار ويران اين‌جا

ما عاشق و درد بي‌بهاري در باغ

ما خامش و خانه آتشستان اين‌جا

***

اي دشت تهی بته كنانت چه شدند

چوپان بچه‌هاي نوجوانت چه شدند

اي بستر خاكتودء خاطره‌ها

ياران قديم همزبانت چه شدند

***

وقتي كه شب از نيمه شدن مي‌گذرد

ويران شدن قريه ز من مي‌گذرد

از جو و جرش گفته تا پلوانش

اندر نظرم گور و كفن مي‌گذرد

***

وقتي كه برادران زجان مي‌گذرند

مردانه زهفت آسمان مي‌گذرند

تابوت عزيزان به سر شانۀ‌شان

فريادي و شيپور زنان مي‌گذرند

***

تا ژندۀ عشق حق بر افروخته‌ايم

از مخمل خون به تن كفن ساخته‌ايم

ما مفت نه سهم مي‌بريم از خورشيد

دامن دامن ستاره پرداخته‌ايم

***

تا دامن آفتاب بر چنگ من است

با هر چه شب است و تيره‌گي جنگ من است

ني گفتن و خودسري كه عيبش داني

اوج هنر و كمال فرهنگ من است

2 تعداد نظرات
  1. Abdulhanan Shafiq نظر کاربری

    بسیار زیبا

  2. ahmadreshd نظر کاربری

    بسیار اشعارش زیاست خداوند مغفرتش کنه

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال