In touch with Diverse Iranian Community

متن سخنرانی عبدالقادر بلوچ در بزرگداشت نسیم خاکسار

1 49

درود بر شما خانم‏ها و آقایان و درود بر جناب نسیم خاکسار

از الله تبارک و تعالی و پروردگار عالم و خداوند جان و خرد و کلیه کسانی که میشه از اونها چیزی مسئلت کرد برای جناب خاکسار عمر طولانی مسئلت دارم.

اما از لحاظ مذاقی با مذاق من بیشتر بزرگداشت گرفتن بعد از وفات جفت و جوره.

در اون شرایط ترکیب ومخلوطی از بزرگداشت و یادبود دست و بال آدم رو برای نطق و کلاً  برای برگزاری جلسه و ادای احترام بازتر می‏کنه.

اما انجمن هنر و ادبیات ظاهراً اصرار داره این روند رو عوض کنه.

وقتی ایشون حی و حاضر تشریف دارن و امکان استفاده از واژگان کلیدی‏ای مثل خدا بیامرز و شادروان مساوی صفر میشه، آدم چطوری ادعا کنه که به ایشون مشورت می‏داده و یا راهنمایی‏اشون می‏کرده؟

در چنان هنگامی استفاده از این اصطلاحات نجات دهنده و جا افتاده توان ویراژی ناطق رو بالا می‏بره و آدم می‏تونه تا سرحد ورثه بودن پیش بره و کلی برای بزرگداشت مایه بگذاره.

مثلاً من  اگه با حالتی محزون و دلگرفته می‏گفتم با آن مرحوم مغفور تا کلاس ششم همکلاس بودم یا هم سلول بودیم و یا اصلاً یکی دو  رمان اول رو با هم نوشتیم این گرد اندوه و اون جای خالی اثرگذارتر می‏شد.

علی‏ الخصوص که من هردم زنده یاد رو به کار می‏بردم.  اما حالا چی؟

مجبورم واقعیت رو بگم. اولین باریه که دارم زیارتشون می‏کنم.

خیلی از شماها ممکنه فکر کنین که در زمانهای قدیم تهیه یک نطق برای یک بزرگداشت خیلی سخت بوده و برای همین صبر می‏کردن تا به یکباره یادبود بگیرن. در صورتیکه حالا این کار به مراتب از قدیم سخت‌تره.

امروزه همه چیز به قول ما ایرانی‏ها «ریل تایمه». لذا آدم مجبوره بره سراغ گوگل.  مدتها قبل شبی، از اون شبهایی که آدم در غربت با خودش هم قهره  دنبال غزلی می‏گشتم که با نسیم شروع بشه.  سراغ کامپیوتر رفتم و  تا در مرورگر تایپ کردم نسیم، یک عالمه صفحه آمد که:

نسیم خاکسار متولد هزار و سیصد و بیست و دو در آبادان. اون زمان ایشون توی بورس نبود و اگر بود در اروپا بود و تاجیکستان و  سایر کشورهای فارسی زبان بود و من بی خبر بودم.

گفتم ولمون کن بابا. تقریباً با غیض، که به گوگل بربخوره تایپ کردم نسیم کاما غزل.

خیلی عادی چند صفحه انترنتی اومد که: قزل کاما داستان کوتاهی از نسیم خاکسار. و برا اینکه حرص منو در بیاره اون گوشه یک چیزی چشمک می‏زد که: سایر آثار نسیم خاکسار!

ماشاء‏الله ایشون که کم چیز ننوشته. گوگل رو بیچاره کرده.  هر واژه‏ای که تایپ کنید، گوگل مجبوره اول سری به نوشته‏های ایشون بزنه. تازه اگر اون واژه رو تو نوشته‏های ایشون نبینه ارور میده! به خودش شک می‏کنه.

شایعه است که بعضی هکرها دارن سعی می‏کنن گوگل رو نسیم خاکسار فری بکنن.  الغرض در عصری که در دست هر شنونده که چه عرض کنم در دست هر جنبنده‏ای  یک لب تاپ و یک تابلت هست و تا هنوز آدم نگفته نسیم، همه از طریق جستجوگرها بر فراز بادنماها و شلاق‏ها می‏ایستند، سخنران چه چیزی را براند؟

دقیقاً در همینجاست که آدم می‏گه: جهنم برم آثارشو بخونم.

ولی بیایید با هم صادق باشیم مگر عمر آدمی کفاف خوندن اینهمه کتاب رو میده؟  انگار ایشون از همون بدو تولد بدون فوت وقت نوشتن رو شروع کردن.

از داستان کودکان بگیر برو تا هرجا.

اگر متولد خارج بود، تریلیاردر می‏شد.

آبادان بدیش همینه.

شهر فرنگه، غروباش قشنگه

اما، سوخته زاره دیگه.

یاسیناش بی سوره

عبوداش خسته‏

نجماش بی ستاره

عدیداش پر ادید

جبوراش بدحال

رموهاش رمانده

 دیناروهاش دوان

 اما بی دینار.

خلاصه مجبور شدم پنکه‏ای هم که شده به دو سه تا از کتاباش نگاهی بندازم. دیدم تو کتاباش شخصیت‏ها خواب زیاد می‏بینن. رفتم تو فکر که ببینم چه استفاده ابزاری‏ای میشه از این قضیه کرد.  تو همین فکر بودم که خواب رفتم.  خواب دیدم قیامت شده. اونم چه قیامتی! صور اسرافیل رو داده بودن دست آقای مشتاقی. ایشون هم طوری در اون دمید که خود اسرافیل هم وفات کرد.

ما همین سی چهل نفر دورش جمع شدیم. اونجا هم به من حوری موری نداده بودن. باز هم مامور ایمیل زدن به اعضاء بودم. گفت ایمیل بزن به همه بگو امسال بزرگداشت نسیم خاکساره. من نگاه کردم دیدم دور سر اعضاء به غیر از من، یک هاله نور هست. شکل اونایی که پرزیدنت تو سازمان ملل داشت. از آقای محمد محمدعلی که کنارم بود پرسیدم چرا من هاله ندارم؟  گفت چون تو سنی هستی.  خیلی دمغ شدم. پرسیدم چه کنم که هاله دار بشم.

نمی‏دونم چی شد خوابه دیگه یکهو کبوتری که تو رمان بر مسند خورشید آقای خاکسار روح مادر مهدی بود، اومد نشست جلوم و گفت از آقای محمدعلی نپرس، من بهت میگم: برای هاله دار شدن تو باید در مراسم بزرگداشت آقای نسیم خاکسار خودتو برسونی به میکروفون.

من چنان گفتم الله و اکبر  که نزدیک بود از خواب بیدار بشم.

ولی بعد یادم اومد که اگر آدم بتونه زمینه‏اش روفراهم بکنه میتونه چند صفحه خواب ببینه.  اما تا خواستم باز هم خواب ببینم، نارنج زن جانعلی که باز یکی از شخصیت‏های رمان قفس طوطی جهان خانم آقای خاکسار هست، انگار رئیس جلسه بود آمد جلوم  و گفت وقتت تموم شده. تا خواستم اعتراض کنم هولم داد. چشامو که باز کردم دیدم اینجا در خدمت شما ایستادم. والا منو چی به بی ادبی نطق ادبی کردن.

باور بفرمایید فقط چند خط دیگه خواب می‏دیدم نطقم تموم می‏شد.  اما انگار صدای شهردار پورت مودی بود که گفت در جلسه‏ی بزرگداشت نباید طولانی خواب دید. در یکی از کتابهای کودکان آقای نسیم خاکسار که اسمش هست  اگر آدمها همدیگر را دوست بدارند از ابری پروانه می‏بارد.

از همان ابر سخاوتمند داستانی، پروانه‏های سفید دوستی و مهر و آزادی  ببارد بر این جلسه، بر جناب خاکسار، بر ایران و تک تک سلول‏ها و زندانها و زندانی‌های جهان و پر مرهم و آسوده و التیام یافته بشود درد شکنجه‏شده‏ها و زخم شلاق‏ها.

1 نظر
  1. nad نظر کاربری

    عالی بود.عالی عپدالقادر .بلوچ نازنین

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال