In touch with Diverse Iranian Community

من عاشق کارم هستم

1 26
پیش آمده که در ذهنتان به کسی فکر کنید، مرتب به یادش باشید و در فکر و خیالتان جلوی چشمتان باشد، بعد یک دفعه او را در واقعیت ببینید و نتوانید باور کنید که بیدارید و خواب نیستید یا رؤیا نمی‌بینید!؟
چند روز پیش برای من چنین اتفاقی افتاد!  سر صف اتوبوس منتظر بودم که به جایی بروم (معمولاً وقتی عجله ندارم با اتوبوس میروم، هم به دلیل رعایت آلودگی و هم اینکه بیشتر بین مردم باشم) ایستاده بودم و بی خیال مسیر آمدن اتوبوس را می‌پاییدم که دیدم آقای "الف"، همان کتابفروش محله مان که مدتها دنبالش میگشتم، از پشت پرچین پیاده رو بیرون آمد و کنار جدول آن ایستاد! غرق در افکار خودش، به نقطهٔ دوری خیره شده و چانه‌اش را با دست گرفته بود. اول به چشمم اعتماد نکردم و با خود گفتم: «از بس بهش فکر کردی و توی ذهنت میدیدیش، حالا هم فکر میکنی از همه جا بیرون میآد و ظاهر میشه!! …اما نه!! … مثل اینکه خودشه!! … آره خودشه!! …» به طرفش دویدم! نه! ندویدم، پرواز کردم! واقعاً احساس کردم پاهایم روی زمین نیست و فشارشان را روی سطح احساس نمیکنم! سبک شده بودم و معلق! … بیش از دو ماه بود که دنبالش میگشتم آنهم فقط با یک شماره تلفن که شمارهٔ مغازه‌اش بود و کسی که برمیداشت میگفت از اینجا رفتند.
هرگز فراموش نمیکنم وقتی به سمت کتابفروشی‌اش رفتم و نتوانستم پیدایش کنم.  بعد از بیست سال نتوانستم مغازه‌ای را پیدا کنم که هر دفعه به شوق آنجا لیست‌ها تهیه میکردم که چه کتابی بگیرم؟ کدامش خوب است؟ کدامش به بازار آمده؟ کدام در ممیزی گیر کرده؟ … و از همه مهمتر نظر آقای "الف" بود که به همراه خانم و این اواخر بچه‌هایش، بیش از بیست سال آن مغازهٔ کوچک اما گرم را میچرخاند.  و این تنها قسمت کوچکی از کار فرهنگی‌ای بود که در این محل انجام میداد.
چندین سال پیاپی به عنوان بهترین کتابفروش با رکورد فروش بالای کتاب (به گفتهٔ خودش یک میلیون جلد)، شناخته شده بود، اولین کسی بود که سالها پیش، نشریهٔ محلی را راه انداخت، کتابخانه‌های کوچک محلی ایجاد کرد که از مغازهٔ خودش کتابهای به روز را به آنها اهدا می‌نمود، در خود مغازه سیستم اجارهٔ کتاب داشت که مشتریانش اکثراً جوانان و دانشجویان بودند.  تا قبل از انتخابات، دوشنبهٔ اول هر ماه جلسهٔ کتابخوانی در یکی از کافی شاپ‌های محل داشت که از نویسندگان مشهور و غیر مشهور دعوت میکرد تا با خوانندگانشان گپی بزنند. خودم شانس این را داشتم که وقتی نویسندهٔ "کافه پیانو" و آقای "مهدی قره چه داغی" میآمدند در این جلسات حضور داشته باشم.
خودش هم دستی بر قلم داشت و مینوشت. کتابهایی هم قبل از انقلاب نوشته بود که تجدید چاپ نشده بودند و خودش نسخه هایی که داشت به دوستان می‌داد تا بخوانند. وقتی می‌پرسیدم چرا چاپشان نمی‌کنید میخندید و میگفت: "اینها چیز قابل چاپی نیستند!" و به نظر خیلی‌ها اینطور نبود و اشتباه می‌کرد.
عاشق کارش بود. واقعاً عاشق بود و با تمام مشکلاتی که بازار کتاب و حواشی آن داشت با انرژی و عشق و علاقه به کارش ادامه میداد و خسته نمیشد. تنها یک بار شاهد بودم که روحیه اش به شدت غمگین و پژمرده شده و آنهم وقتی بود که چند تن از دوستان نزدیک و صمیمی اش را در جریان قتل‌های زنجیره‌ای از دست داد که تا این اواخر هر وقت در آن مورد صحبت می‌کرد خیسی گوشهٔ چشمش را با انگشت میگرفت تا اشک‌هایش نچکند.
حتی جمعه ها هم تا دو یا سه بعد از ظهر باز بود تا دوستانش بیایند و با هم درد دلی بکنند و آقای "الف" هم با آب نبات یا نقل یا هر چه مشابه آن، از آنها پذیرایی کند. خودش می‌گفت: «تا ظهر اینجا مهمونی دارم بعد هم با خانواده و تابع اونا هستم.» و می‌خندید. مغازه‌اش همیشه شلوغ بود.  جوان و پیر، مذهبی و غیر مذهبی، ریشو و سیبیلو، چادری و غیر چادری، ، با همه کنار می‌آمد و عقایدش را تا حدی مطرح میکرد که باعث اختلاف و درگیری نشود. همین خصلتش باعث میشد همه دوستش داشته باشند و احترامش را نگهدارند. بیشتر اوقات هم فرصتی برای بحث و گفتگو نبود و برای کارش که به گفتهٔ خودش بالابردن سطح کتابخوانی بود، بیشتر اهمیت قائل بود تا بحث‌های حاشیه‌ای.
یکی دو سال قبل از انتخابات، دستنوشتهٔ 150 و اندی صفحه‌ای به او دادم همراه با خلاصه‌ای که مجبور نباشد همهٔ آن را بخواند و خواهش کردم که نظرش را بگوید. گفتم که فقط چند صفحه از وسطش بخواند کافیست و من به نظرش اطمینان دارم. برخوردش متعجبم کرد: “خانم فلانی بیا این طرف پیشخون این نوشته‌ها رو توی این کمد ببین!  اینا همه خونده شدند و روشون نت نوشته شده، چه خودم و چه خانمم، این کار مسؤلیت داره. شاید با چند جملهٔ من، زندگی کسی تغییر کنه نمیشه سر سری گرفت! هم من میخونمش هم میدم خانمم بخونه.  شما دو هفته دیگه سر بزنید جوابشو بهتون میدم.” دو هفتهٔ دیگر رفتم گفت که خودش خوانده و به چند ناشر هم که میشناخته نشان داده. اما همه معتقد بودند که اگر همین حالا و با همین ترکیب برای چاپ به ارشاد فرستاده شود حد اقل 20 تا 30 صفحه‌اش حذف میشود، «اما اگر صبر کنیم  شاید تغییری ایجاد شد و توانستیم تمامش را بدون تعدیل چاپ کنیم».  گفتم که صبر میکنم اینهمه صفحه از یک داستان کوتاه به کل، موضوع را ناقص میکند.  قرار شد نسخهٔ کپی نزدش بماند تا اگر در طی این مدت رؤسا یا معاونین ارشاد تغییر کردند، شانسمان را امتحان کنیم. بعد هم شرایط عقد قرار داد را توضیح داد که چند درصد به ناشر و چند درصد به نویسنده و با چه شرایطی میرسد و تعدادی کتاب هم به رایگان به نویسنده داده میشود تا به هر کس خواست هدیه کند.
 تصمیم داشتم این بار که میبینمش کپی نوشته‌ام را بگیرم تا به دوستانی که اینجا مرتب از سرنوشتش میپرسند بدهم تا بخوانند، که با کمال تعجب وقتی به سراغ مغازه‌اش رفتم، نبود!  به جایش بوتیک لباس ورزشی با مارک‌های معروف (و البته تقلبی) باز شده بود و روبرویش هم مغازهٔ صوتی تصویری با همان سابقهٔ بیست و چند ساله، به فروشگاه لباس بچه تبدیل شده بود!  یک لحظه فکر کردم اشتباه آمده‌ام و اینجا همانجا نیست که با شوق و ذوق کتاب سفارش میدادم و بعد از مغازهٔ روبرویش، از آقای «ر» و خانمش که مشتری چندین و چند ساله‌اش بودم، تازه‌های موسیقی را میگرفتم.  از تمام همسایگانش پرس و جو کردم اما کسی خبر درستی نداشت فقط میگفتند «از اینجا رفتند»، کجا رفتند را کسی نمیدانست.
دو ماه به هر جا که میدانستم و به فکرم میرسید رفتم، اما خبری نبود. تنها مجتمع فرهنگی شهرداری منطقه گفت که:
«اینجا یک ماه نمایشگاه کتاب داشتند که همین امروز صبح، جمع کردند رفتند، یکی دو ساعت پیش!»
درست مثل فیلم‌ها شده بود. من هر چه می‌گشتم بی فایده بود تا اینکه سر صف اتوبوس دیدمش!  پرسیدم:
«چرا مغازه رو بستید آقای الف؟» سر درددلش باز شد که:
«صاحب ملک اجاره رو برد بالا، منم نداشتم که بدم. یعنی در نمیاد با این وضع بازار کتاب! درسته که من همیشه فروشم بالا بود اما همش چک داشتم، نقد نمیدادم که پول توی دستم باشه! خانمم میگه از اول بهت گفتم این کار عاقبت نداره … اما آخه من کار دیگه‌ای ازم برنمیاد.  من عاشق کارم هستم از قبل از انقلاب در کنار کار اصلیم تو کار چاپ و نشر و ویراستاری بودم. همش با کتاب سر و کار داشتم … حالا خوبه چندرغاز خانمم هست وگرنه معلوم نبود باید چی کار میکردیم؟ (میخندد)، رفتم برای شهرداری یک ماه کار کردم آخر سر گفتم خب من اینجا روزی ده ساعت کار کردم … گفتند فی سبیل الله بوده، گفتم من وضعم طوری نیست که فی .. کار کنم. گفتند از تو بدتراش اینجوری برای ما کار کردند چه توقعی داری؟  رفتم توی یک کتابفروشی توی کریمخان، قفسه هاشونو مرتب کردم و سر و سامون دادم، باز آخرش گفتند میدونی که وضع چه جوریه!  اونم هیچی به هیچی … به این نشریهٔ محلی میگم بیام براتون کار کنم، صفحه بندی و کارای دیگه… میگن لازم نداریم اصلاً کاری نداریم که شما بکنید، همینم میخوایم یک در میون بدیم بیرون، نمی‌صرفه، کسی پول برای تبلیغات نمیده … من دارم دیوونه میشم تو خونه!  صبح که میشه می‌آم بیرون دور و بر کتابفروشیم هی میچرخم میچرخم، نمیدونم چی میخوام؟ اما نمی‌تونم اینجوری ادامه بدم» پرسیدم: «قصد ندارید دوباره دنبال جا بگردید یا همونجا رو …؟»
– «نه، اونجا که نه! چون چند بار کتابامو ریخت بیرون و خیلی بد برخورد کرد. اما یه جای دیگه کمی بالاتر از اون جای قبلی هست که داریم روش صحبت میکنیم.  انشاء الله این دفعه که اومدین میآن اونجا!»
میخندد، و من میدانم این از کدام خنده هاست.
به من میگوید که «کتاب» شما صحیح سالم است و فردا به عطاری بغل کتابفروشی میدهم تا از او بگیرید.  با او خداحافظی میکنم تا تمام خاطرات خوب آن کتابفروشی را من و او مشترکاً نگهداریم تا محل جدید را باز کند. با خودم میگویم:
«یعنی دوباره میتواند بعد از بیست سال شروع کند؟ در این سن و سال؟ با این اوضاع و احوال؟ یعنی کسی که اینقدر کارش را دوست داشت باید به اینجا برسد؟»
1 نظر
  1. وحید نظر کاربری

    بسیار زیبا نوشته شده
    عشق آقای الف به کارش بسیار ستودنی است اما چه حیف که دنیای امروز را بدون سرمایه نمیتوان جلو برد

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال