In touch with Diverse Iranian Community

نگاهی گذرا به پذیرش سهراب سپهری

1 16

متن سخنرانی در باره سهراب سپهری

 

1
خانم ها و آقایان! خیلی خوشحالم که در مجلسی حضور دارم که جمعی از نویسندگان و شعرا و هنرمندان و ادب دوستان، اقدام به برگزاری پاسداشت شاعری می کنند که شعرش، سال ها، نه از طرف جوانان بلکه از طرف اکثریت روشنفکران دینی و غیر دینی چپ و راست با بی مهری روبه رو شد.

2
سال 1347، هنگامی که محصل دبیرستان مروی بودم و دستی در مطبوعات داشتم، نام کانون نویسندگان ایران را طی مصاحبه ای از زبان نادر نادرپورشاعر شنیدم. بلافاصله پرسیدم سهراب سپهری شاعر هم عضو کانون است؟ نادرپور گفت این دوست نقاش من دور و بر فعالیت های اجتماعی و مبارزه با سانسور نمی چرخد… بعد گفت چرا یکباره یاد سهراب سپهری افتادی جوان؟ جوان را طوری گفت که گویی می بایست می ترسیدم. یا خجالت می کشیدم. گفتم همین دیروز یکی از اشعارش را از زبان آهنگری جوان شنیدم. باز هم تعجب کرد. البته تعجبی هم بود که جوان آهنگر تمام شعر "صدای پای آب" را از بر می خواند: … اهل کاشانم. روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم. خرده هوشی و سر سوزن ذوقی…

3
هفت سال بعد، هنگاهی که اولین مجموعه داستانم منتشر شد و به قولی سری بین سرها درآوردم، روی ترش شاملوی بزرگ را هم دیدم. در کلام خیلی های دیگر از جمله منتقد معروف دکتر رضا براهنی هم دیدم. گویی هیچ کدام نمی خواستند پیام جهانی و صلح جویانه و برشت وار نهفته در شعر سهراب سپهری را جدی بگیرند و به عنوان یک ایده فراجناحی بپذیرند. برتولد برشت، شاعر و نمایشنامه نویس نواندیش و چپ گرای آلمانی در "سرود صلح" می گفت: … صلح بر بنای یادبود لینکلن و بر میدان سرخ و بر دروازه براند نبورک و پرچمی که آن جا برافراشته است….

اما روشنفکران و تولیدگران ادبی ایرانی تا جایی شعر حضور سهراب سپهری را نمی دیدند که وارد معرکۀ شخصی شده و او را بچه پولدار و بی درد می نامیدند. البته او با سکوت های طولانی و نقاشی های چشمگیرش به این شائبه ها دامن می زد. او که گفت …. شراب را بدهید. شتاب باید کرد. من از سیاحت در یک حماسه می آیم و مثل آب. تمام قصۀ سهراب و نوشدارو را روانم.

 4
سرنوشت صادق هدایت (نویسنده بوف کور) و سهراب سپهری (شاعر هشت کتاب) به گونه ای شبیه هم است. عمق اندیشه و نوآوری های هر دو در زمان حیات کوتاه شان (هدایت 48 سال و سپهری 42 سال) توسط اکثریت روشنفکران هم عصر خود درک نشد و لاجرم به مجامع دانشگاهی راه نیافت. آثار صادق هدایت به دلیل عدم آشنایی دانشگاهیان با جریان سیال ذهن و تکنیک های جدید موزائیکی داستان نویسی، مورد توجه قرار نگرفت و آثار سهراب سپهری هم به دلیل احاطۀ نگاه جزمی و سیاست های حزبی گرایانه روشنفکران عصر خود مورد بی مهری واقع شد. حتی روشنفکران دینی دهه سی و چهل و پنجاه، واژگان … محراب، نیایش، تقرب، ایثار، معراج،  سجاده و قبله و ده ها واژه و عبارت دیگر از جنس دین و مذهب و عرفان شرقی را در آثار او ندیدند.

از سوی دیگر، روشنفکران غیر دینی چپ و راست هم که دلمشغول مبارزه با امپریالیسم جهانی و استبداد محمدرضا شاهی بودند، ندیدند، قالب خاموش اشعار او صدایی گویاست. ندیدند او می گوید… جغدها بر کنگره ها می خواندند و لاشخورها، سنگین، از هوا، فرود می آیند… یا نیست رنگی که بگوید با من. اندکی صبر، سحر نزدیک است… یا … خانه را نقش فساد است به سقف. سرنگون خواهد شد بر سر ما…

غیر از فروغ فرخ زاد، اندک بودند کسانی که ده ها واژه و عبارت از جنس اعتراض بر زمانه و روزگار خویش را در اشعار او  ببیندند. تا جایی که به صدا درآمد و گفت… یک نفر باید از این حضور شکیبا با سفره های تدریجی باغ چیزی بگوید. یک نفر باید این حجم کم را بفهمد. دست او را برای تپش های اطراف معنی کند و روی این صورت بی مخاطب بپاشد. یک نفر باید این نقطه محض را در مدار شعور بگرداند….

5
حوالی 1355 خود شاهد مصاحبه اش با نادر نادرپور در تلویزیون ملی ایران بودم. البته نه به عنوان شاعر، بلکه به عنوان نقاش و هنوز نقاش! با وقوع انقلاب 1357 و جا به جایی خیلی از معیارها، این بار سهراب رفت کاشان و آماده شد تا داوری دیگری را بپذیرد. نادرپور هم رفت پاریس و منتظر شد انقلابیون درباره مدت ریاستش در کمیته شعر و ادب رادیو و تلویزیون ملی چه قضاوتی می کنند.

سهراب در سال 1358 یک بار آمد کانون نویسندگان. گوشه ای تنها ایستاد به تماشای اعضاء. همه بودند جز نادر نادرپور که اولین سخنگوی کانون نویسندگان بود. صد تومان حق عضویت ماهانه را داد و بی خداحافظی از در رفت بیرون. گویی رفت تا در شبی ارتحالی، دستمالش از خوشه خام تدبیر پر شود و پشت دیوار یک خواب سنگین، آن پرنده که از انس ظلمت می آمد، دستمالش را پر کند و خونش میزبان رقیق فضا شود و نبضش در میان عناصر شناور گردد. 

6
او که در سال 1359 خاموش شد، تازه جمعی از روشنفکران دینی، واژه گان مأنوس و مطلوب خود را در اشعارش دیدند. پس از سبک و سنگین کردن های ارشادی، اجازه دادند، مردم با نگاهی تازه اشعارش را بخوانند. اما هنوزاهنوز، روشنفکران غیر دینی پیام های تنش زدایی و رد یکسونگری را در اشعار او نمی دیدند.

7
اکنون پس از 43 سال مبارزه کانون نویسندگان ایران در راه به ثمر رساندن جنبش روشنفکری ایران و مبارزه با سانسور و دریافت این مفهوم که بازخوانی فرهنگ یکی از ضرورت های دوران ماست این جلسه برگزار می شود. به قول زنده نام محمد مختاری، بازخوانی فرهنگ همان تمرین انتقاد و مدارا با دیگری است که چه بسا صدایی باشد بین صداهای دیگر. بازخوانی دوباره سهراب سپهری به ما می آموزد همه پندارها و گفتارها و روابط و شکل های نهادینه شده اگر از دل این زندگی، جامعه و تاریخ و به طور کلی، فرهنگ جهانی بیرون نیاید، نمی‌توان از بنیادهای خشک و عارضه‌های بازدارنده از استبداد شرقی فاصله گرفت.

1 نظر
  1. یزدان خدابنده لو نظر کاربری

    بوف کور نجوای تلخ ِ شاعرانه در حوزۀ نثر .

    نویسنده : یزدان خدابنده لو

    بوف کور بدون شک ، رُمانیست جاودانه در ابعاد جهانی و بلا فاصله اضافه کنم که ، با یک گلُ ، رمان نگاری یک ملت گلستان نمیشود . البته قرارهم نیست که بشود .
    ولی همان گل بتنها رنگ و بوی خود یک تنه میتواند بازتاب ِ ژرفترین لایه های پنهان و آئینۀ تمام نما و عریان ِ فرهنگ یک ملت کهن باشد و هدایت استاد ِ یافتن قالبهای بدیع برای نیاز به اِبراز ِ خود بود .

    بوف کور نیاز به اِبرازیست شاعرانه و مدرن در حوزۀ نثر.

    اما از کجا بدانیم این داستان کوتاه در سطوح رمان نگاری ایران ، اثریست جاودانه ؟ علائم و نشا نه های آن کدام است ؟
    برای جاودانه بودن یک اثر، چند اصل باید در آن رعایت شود .

    1 ـ عنصر زمان 2 ـ عنصر مکان 3 ـ عنصر رنج یا آمیخته بودن به اندوه و آلام بشری و فقدان عدالت .

    1 ـ در بوف کور، هدایت عنصر زمان را بعنوان عا ملی بازدارنده و مزاهم بمدد غریزه از بطن داستان حذف کرده است و چون عمل ِ ترد ِ زمان ، غریزی صورت گرفته ، نشان از خلاقیت هنری ِ این نویسندۀ بزرگ دارد . عنصر زمان ، حذف شده تا حادثه سیلانی شود .و با این تمهید ، داستان ، استعداد این را بیابد که به همۀ زمانها تعلق داشته باشد ، یعنی همه زمانی شود و مُهر ِ تاریخ ِ مصرف بر او نخورد . سراسر بوف کور حادثه ایست بدون تاریخ ، و نشان داده نمی شود که این حادثه ، دیروز اتفا ق افتاده یا هزار سال پیش ، یعنی واقعه ایست همه زمانی که میتواند همیشه تکرارشود.. برخلاف ، شعر عصر مشروطه که با سپری شدن ایّام آن ، شعر آنهم به بایگانی تاریخ سپرده شد .

    2 ـ عنصر مکان . او در بوف کور مکا ن را تا حد امکا ن از بستر داستا ن بیرون رانده است . البته اشا ره هائی به ری ، شاه عبد العظیم و خانه های توسری خورده میشود که در همۀ جای جهان چنین مکانهای حُزن آلودی وجود دارد . بنابر این عنصر مکا ن در پشت پرده خیال قرار داده شده تا مُهر مکان بر حادثۀ داستان نخورد و شامل این قضاوت نشود که « بله این مسائل در شهر ری اتفاق افتاده نه در شهر ما که بهشت برین است » و سر انجام بوی یک اثر ولایتی و بومی از آن به مشا م برسد ، اما از سوی دیگر هر تصویری اجبارأ در مکان اتفاق میافتد ، حتی ما در خوابهایمان تصاویر را در مکانها مشاهده میکنیم، بنا براین مکان را نمیشود بصورت مطلق از صحنه حذف کرد امّا هدایت با تمهید هنری ، قلم چالاک و توصیف ِ روانی خود ، مکانها را جاری و سیلانی تصویر میکند و با این عمل نشان میدهد که فرزندی از طبقۀ متوسط ایران ، بلوغ این را یافته است که اثری در سطح جهانی تولید کند .

    3 ـ عنصر رنج . برای جاودانه بودن ، هنرمند بزرگ ، ناگزیر است که همواره انگشت بر آندسته از آلام و اندوه ِ عا م بشری نهد ، که انسان از قدیم ترین ایام تا به امروز با آنها گلاویز بوده و به موازات رشد مدنیت ، آن پدیده های نامیمون با سماجت به حیات آزار دهندۀ خود ادامه داده و مزاهمتی پایدار در استقرار عدالت ایجاد کرده اند.

    با استفاده از چند مثال در شعر ، موضوع را قابل لمس کنم .« هر چه بگندد نمکش میزنند ـ وای به روزی که بگندد نمک » تازمانیکه مدنیت و بشریت هست ، عفونت هم میتواند باشد و برای مهار آن باید پاد زهر آنرا ساخت ولی اگر روزی خود پاد زهر به عفونت تبدیل شود چه باید کرد ؟ تا دیروز انسان ایرانی اگر از عُمّا ل شاه رنج میدید به دامان و داروی شیخ پناه میبرد ، حال که امروز خود شیخ به سمّی هولناک تبدیل شده چه باید بکند ؟ « توکز محنت دیگران بیغمی ـ نشاید که نامت نهند آدمی » میگوید انسان که در جامعه زندگی میکند و جامعه طبیعتأ محیط جنگل نیست ، چگونه میتوان در این فضای انسانی ، محنت دیگران را نادیده گرفت ؟ مگر آنکه آن محیط انسانی ، انسا نیتش زیر سئوال باشد . « از کوزه همان تراود که در اوست » به ساختار پولادین این مصرع دقت کنید که هرگز زنگ نمیزند و مُهر ابطال بر او نمیخورد . در این مثالها ، عنصر زمان و مکان حضور ندارد و حکیم انگشت به مسائل عام بشری نهاده است . از این روست که « توانا بود ، هرکه دانا بود » حُکمی یست قاطع که هزار سال از عمر آن میگذرد و کهنه نشده است و همواره در زبان ما جاریست . فکر میکنم این مثالها کافیست تا نشاندهند که برای جاودانه بودن ، اشاره به مسائل عا م بشری در هر اثر هنری ، موضوعیست اجتناب ناپزیر و محوری .

    باز گردیم به هدایت . این مرد فرهمند و محجوب در آغازِِ ِ اثر جاودانۀ خود ، اشاره به درد هائی میکند که عمومأ آنهارا نمیتوان باکسی در میان گذاشت . چرا نمیتوان ؟ چرا روح و جان انسان در تصادم با محیط برانگیخته میشود و در اثر آن برانگیختگی ، برافروخته ، از درون دچار التهاب میگردد و برای رهائی از آن التهاب نیاز به ابراز می یابد و ناگزیر باید آنرا بیرون ریزد ، یعنی آنرا با مخاطب در میان گذارد و در اینجاست که باهزار ممنوعیت روبرو میگردد ؟ چرا این گونه است ؟ چون در جامعه ای زندگی میکند که فرهنگ آن ، انسانها ی درون خود را تحت سلطۀ سنت و بیداد تابو ها چنان مچا له « دفرمه » و از هیئت انسانی خارج کرده که دیگر نمیتوان با آنها ارتباطی صمیمان و مهر آمیز برقرار کرد از این رو راوی داستان به ناکزیر به سایه خود که بر دیوار افتاده است ، پناه میبرد و با او به گفتگو می نشیند که شاید در پیشگاه او ، التهابش آرام بگیرد ، چون در بیرون ، همه شبیه هم هستند ، رجّا له هائیکه در اصل ، مثل آرواره هائی با یک مشت روده که به مخرج وصل شده اند ، نرینه هایشا ن خنزری پنزری و مادینه ها شان لکاته ، در چنین جهانی که حتی لبخند ها شان ، چن د ش آور است ، چگونه میتوان زیست ؟ گوئی هفصد سا ل پیش هم حافظ در چنین وضعی بسر میبرده که گفته « از هر طرف که رفتم ، جز وحشتم نیفزود ـ زنهار از این بیابان وین راه بینهایت » بوف کور آئینۀ تمام نمای آن برهوت و راه بینهایتیست ، که سیرت و سیمای انسانی، قرنهاست از آن رخت بربسته و این رخت بربستگی و کوچیدن در نزد خواص و تحصیل کرده گانشان ، حولناکتر است . زیرا که آنها خویشاوندان آشکا ر و پنهان آن شریعت و طریقت اهریمنی هستند که سلطۀ کر وکور ساز آن ، نسل اندر نسل مثل کارخانۀ رُوبت سازی محصولاتی بی شکل وبدون هویت ملی ومیهنی، شبیه بهم و رجّاله صفت و انباشته از علائم و نشانه های امت محمّدی و مناسک اسلامی تحویل بازار میدهد که وجه اشتراک ، نزد عوام و خواصشان ، پیوستن به لقاح الله در ملکوت اعلا و عا لم بالاست ، تنها بااندکی تفاوت در شیوه و رفتار، عوام آنها در گنداب شریعت به وسا طت ِ محمد و جبرئیل و عارفانشان در باطلاق عفونتزای طریقت بانگاهی مخمور، بدون واسطه و هجاب ، که زوب در لقاح اهریمن « الله » هدف غائی آنهاست .
    هدایت هفتاد سال پیش تصویری خاکستری و هولناک از محیط پیرامون خویش اراعه میدهد که ما امروز در عمل شاهد هیئت تمام نمای کراهت ِ بار ِ درون و بیرونی آن هستیم… از این روی ملت ایران کمر همت بست تا عوامل و عاملان ِ درونی و بیرونی این کراهت پلید و سد کنندۀ راه ترقی و تعالی خود را از میان بردارد و در انقلاب 57 باضربتی قاطع هرم سلطنت و نهاد سیاسی ِ فرطوت و عقب مانده از روح زمان ، که تاریخ مصرفش بسرسیده بود را ، در هم کوبید و دفترش را بست و به بایگانی تاریخ سپرد و بلافاصله به سروقت نهاد دیانت ، این « دندان کرمیده و به اجبا ر در آروارۀ کهن ما کاشته شده » بعنوان دومین عامل بازدارنده و عقب نکاهدارندۀ ملت محجوب ایران، که در طول قرنها سلطۀ اهریمنی ، باتولید خرافات در بسته نگاه داشتن فکر و ذهن ما ، همچو دملی بدخیم در بخش قدامی دستگاه عصبیمان که در طول قرنها سموم فلجزایش را تا عمیقترین نسوج ِ کروموزمی ، عصبی و سرشت زبانی ما طزریق و بتدریج ما را از هویت ایرانی تُهی و از خود انباشته است ، آمد ، تا تکلیفش را شاید برای همیشه روشن و به گورستان عناصر پلید بسپارد .

    در بالا اشاره کردم ، هدایت بعنوان نویسنده و داستان پرداز، استاد یافتن قالبهای بدیع برای بیان ِ نیاز به ِابراز ِ خود بود که در اثر مطالعۀ پیگیر و پیوسته که از زمان ِ نوجوانیش در سطوح گوناگون ِ ادبی ، آغا ز و پیوسته ادامه داشت با نوشتن بوف کور در آستانۀ سی سالگی نشانداد که دارای ذهنیتی چالاک و نیرومند در گفتگوهای روانیست ، در نتیجه ، با پدیدۀ ، روان ، روانکاوی و آموزههای فرویدی ، حداقل درسطوح ابتدائی و الهامهای غریزی آشنائی داشته و با سفری که به اروپا میکند این آشنائی و تاثیر پزیری ، عمیق وفراگیری ِ آن ژرفتر و کم وبیش علمی تر میگردد . بطوریکه در بوف کور و داش آکل ، کشمکش ِ من و او با محارتی تحسین برانگیز بکارگرفته شده ، که کشف فروید و محور بنیادین ِ تئوری ِ روانشناسی اوست که البته در ادبیات کهن و درآثار قرون وسطا ی ما ، مخصوصأ در نزد حافظ با این بیت که « در اندرون ِ من ِ خسته دل ، ندانم کیست ـ که من خموشم و او در فقان و در غوغاست » و در نزد مولوی « ایکه درون جان من تلقین شعرم میکنی ـ گر تن زنم خامش کنم ، ترسم که فرمان بشکنم » سرو کله اش پیدا و حضوری کمرنگ داشت ، سرانجا م توسط متفکرین غرب با توانمندی ِ فرهنگی و ساختارمندشان ، توانستند آنرا فورموله و تئوریزه کنند ، تا در اختیار همگان قرارگیرد و هدایت یکی از پیشگامان و چاووشان ِ این راه پُر تزاریس و هراسنا ک در سرزمین تابو زدۀ و دچار تفکر اسطوره ای ما بود که دیگر راه او را کسی نرفت ، چون توانمندی ، نبوغ و شهامت اخلاقی اورا نداشت که ، محصول اوضاع سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و تربیت خصوصی و خانوادگی او بود … در بوف کور همه چیز جاریست و هدایت ، بگیریم راوی ، یعنی من ِ هدایت ، با اوی خود ، یعنی سایۀ خودش که افتاده بر دیوار، به گفتگو می نشیند .. و برای اینکه پدیدۀ او را در ذهن خوانندۀ ایرانی جا اندازد ، اوی خود را که نمایندۀ شخصیت درونی خودش است در هیئت سایه بر دیوار میتاباند تا حضورش قابل لمس شود و با این تمهید اوی ِ اسرار آمیز را در هیئت سایه به تصویر میکشد . به گما ن من اگر فروید زنده بود برای هدایت با خواندن بوف کور آفرینی تحسین برانگیز و جایزه ای بزرگ در نظر میگرفت که تئوری او را ، گویا و مؤثر در خوش ترکیب ترین قالب ، ریخته گری کرده است ….. و گفتگوی من واو ، با التهاب و ضرب آهنگی دل انگیز ، بدون وقفه و سکته در زبا ن و بیان ، تا ژرفترین لایه های من و او و کرانه های اَبَرمن و اَبَر او ی خویش ، پیش میرود و مسائلی مطرح میشود که انسان در روند مدنی شدن ، همواره با آنها روبرو و گلاویز بوده است و هدایت در مصا ف با آنها پس از تلاشی جانگاه ، درتولید آثار انتقادی و بیان دردها ، به زبان تلویح ، ایماژ، استعاره ، کنایه و نشنیدن ندا و پاسخی از هیچ طرف ، بشدت خود را تنها مییابد و سرانجام راهش به خودکشی ختم میشود ، راهی که آن فرهنگ با ساختاری نخبه کُش در پیش روی او قرارداده بود چون او با نبوغی تحسین برانگیز و ذهنی کنجکاو به قلمرو تابو ها و مرزهای ممنوع پای نهاده بود . قلمروئی که دیانت اسلامی با علائم ، نشانه ها و سمبولهایش ، وجود انسان ایرانی را در طول قرنها ، نسل اندر نسل از ابتدای تولد تا مرگ ، از خود انباشته و درتسخیر خود نگاه میدارد ، بطوریکه انسان ایرانی تبدیل به خویشاوند ِ آشکار و نهان ِ ابلیس اسلامی میشود . اهریمن را در کنار خود می بیند ، امأ اورا بجا نمی آورد . چون هویت وطنی و اقلیمی خود را ، قرنهاست از دست داده و بجای آن ، احکام و سمبولهایِ عربی اسلامی ، آنرا پرکرده است .بطوریکه در وجود او بجای ملّیت ، امت کاشته شده که ، اولی ریشه در خاک ِ وطن و مآ لأ در طبیعت زاد بوم دارد و دومی قاعده در آسمان ، در نتیجه انسان ایرانی خود را با عینک اسلامی می بیند وطبیعیست عیبی درآن نمیابد و شیفتۀ خود هم میشود و در این دلدادگی قرنهاست که درجا میزند و نمیداند که یکی از علتهای بنیادین عقب افتادگی ِ تاریخی و فاجعه بارش از غا فلۀ پیشرفت و رفاح اجتمائی همین دلدادگی به دیانت اسلامیست که سنت رسول الله دیکته میکند و با سماجت و خشونت احکامش را تا عمیقترین لایه های ذهن او تزریق کرده است . و ما بیش از هزار سا ل است که در سایۀ ظلمت زای آن به فلج ذهنی ، به زیستی فاقد زایندگی و بالندگی ادامه میدهیم . او چنان ما را در تسخیر خود دارد که بقول بابا طاحر « به هرجا بنگروم ، آنجا تو بی نوم » … و هدایت هفتاد سال پیش ، این زیستن ناگوار ، انگلی و فاقد تولید را میدید و بر آن اعتراض میکرد ، امّا کجا بود ، گوش شنوا ، از طرف اُمتیان ایرانی نما ! . حتی در این رهگذر حادپۀ دیگر ما ، در شعر، یعنی نیما ، کم و بیش چنین سرنوشتی پیش رو یش قرار داشت و بی دلیل نبود که میگفت « من ، عا شق بر آنم که رونده ست » یعنی هرچه که جاریست ، چون همه چیز را در پیرامون خود در سکون میدید ، امّا به عا مل ایستا ئی ، بعلت ِ فقدان ِ تفکر فلسفی در نزد خود و همین طور هدایت پی نمیبرد و نمیدانست که این سکون و ایستایی از سوی سنت رسول الله ، دیکته میشود که حاکم برتفکر و هستی انسان ایرانیست و نمیدانست که چگونه بر ساختار این تفکر اسطوره ای که قرنها حاکم بر آن جامعه است حمله و به کالبدشکافیش بپردازد . امّا در عوض با طرح نوئی که افکند ، بمدد غریزه به جنگ سنت در شعر رفت . ابتدا ، ردیف و قافیه که نقش موسیقیائی شعر بر دوش او بود را بعنوان امری مزاهم در پرواز ِ تخیّل شاعر ، مورد تهاجم قرار داد و طول و عرض بیتها و مصرع ها را بلند و کوتاه کرد که شاید با این تمهید بتواند شعر را به نثر نزدیک کند . که در صورت موفقیت ، گا می بلند و غول آسا در رشد ِ فرهنگی در عرصیۀ ادبیات کشورمان و علامتی آشکار، در ، برخاستن ما از گهوارۀ کودکی ِ شعر و عزیمت بسوی بلوغ ِ نثر بود و سپس تلاش نمود با تولید آثاری طبیعت گرا ، نظرگاه انسان ایرانی را که همواره به آسمان و لاحوت خیره بود ، به زمین و طبیعت معطوف دارد که شاید دری به تخته ای خورده و هموطن سرگشته وهمیشه حیرانش ، سرزمین ِ آباء و اجدادی را در یابد و پی ببرد که « لاالله الا لله » یعنی هیچ چیز نیست ، جز الله .. نوعی آلودگی به ایده آلیسم دهنیست و بر عکس ، در عمل همه چیز در طبیعت و پیرامون ما هست ، جز آن الله ، که نطفۀ بنیادین ِ لمپنیسم فلسفی در حوزۀ دین و سمیست هولناک و فلجزا در واژگونه کردن اندیشۀ انسان مسلمان از واقعیت به محال ، و از این روست که انسان ایرانی هزار سال است که سر سفرۀ غذا مینشیند و از تمام آن نعمتهائیکه این زمین گرامی به او ارزانی داشته میخورد و در مقام تشکر دست بسوی آسمان بلند میکند و الله را سپاس میگوید . هدایت این فرایند شوم را میدید و رنج میکشید ، رنجهائیکه عمومأ آنها را نمیتوانست با کسی در میان بگذارد چون زمان مطرح کردن آنها فرا نرسیده بود ، اماّ بستر این فرایش و گویش را انقلاب 57 با قراردادن جمیع ِ متولیان ِ ریزو درشت ِ نهاد ِ دیانت بر صحنیۀ تاریخ ایران فراهم کرد .

    Yazdan Khodabandehloo
    Karl-Bosch-Str.16
    50827 Köln Germany
    E-Mail ( ykhodabandehloo@ymail.com )
    Tel: 0049.0221.5301497

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال