شعر

پنج شعر از زبیده حسینی

زبیده حسینی متولد اول دی ماه ۱۳۶۲

متولد و ساکن  نوشهر

آثار منتشر شده:

مجموعه شعر *مدادها شب را افقی می کشند / نشر هنر رسانه اردیبهشت /۱۳۹۱

*نام تو آمدن است / نصیرا / ۱۳۹۳

*جهانی از لامسه / نصیرا /۱۳۹۵

*مثله شدن در جیب ها / نصیرا / ۱۳۹۶

  Zobiedeh-Hosseini-3 پنج شعر از زبیده حسینی

 ۱.

بر این نوسان ایستادگی کن

و به روزها فرصت انتخاب بده

که در  درد بشارتی ست به رهایی

                            که در نور ٬ بشارتی ست به پیوستن

به بیرون ِ این احتمالات فکر کن :

نگهداری از فراز و فرود

پرنده ای باش که از پدر گریخت و رودخانه را به تنش پیچید

و رودخانه گفت: نجاتم بده

و رودخانه گفت : غرقم کن

صدا ، از دالان کودکی به اختیار ِمرگ فرو ریخت

و تو تن ِ کهنسالش را بر سنگ ها رها کردی

از خواب  ِروشن ِ مردگان ٬صبحانه ای با من است

که از هر آفتاب ِ نیامده بی نیازم می کند

بر می گردم به شب های بعد

به پلی که بریده بود از سرت

 رودی که خیابان را به پرسه ی تابستان متصل می کرد

و ما

از دور به باغ نگاه می کردیم

از دور

دستی بر آتش ِشکستن داشتیم

و بالهای ِ تَوَهّم آنسوتر از تجمع ِ آب

به چشمهای جنون بدرود می نوشت

اینجا منم به تیغ ِ مدارا

فرو رفته در سنگ

۲.

که من به همین ها زنده ام

حرکت ِ دوّار  ِ تو در آغاز

تمام شدن میانه ی راه

و باز از لایه های دیگر ِ آمدن

فشردگی ِسکوت در آغوش ِ عمومی  ِاتوبوس

( روزی به شادکامی این اضطراب ِ پنهانی/ صد بوسه بر عبور ِ درختان ِ رفتنت زده اند )

موزون میان فاصله ایستاده ای

مرکز به سمت ِ تو برگشته ست

که من اگر جنون را نگاهدارم ٬ تمام می شود این بازی

باید توقف کنند ٬ این ها که ساز و دهل می زنند

این ها که دست برنداشتند از نظم

و روی تیغ می دوند

 که فراموش کنند مسیر را

به آغاز برگشته ایم

پس از مسافت طولانی ِ فرار

(این نردبان ِ عبث شاهد است )

فرار  ِرنگ ها از فلزات ِ روز

فرار دست ها  و طناب ها

اعدام های پیش و پس از شصت

که بند ِ ناف ِ مرا بریده بود کوهستان

( من در هوای ِ جنینی دوباره در برفم / که سالهای زیادی به تیرگی طی شد )

 حالا تو چند می خری ؟

 روان ِ درختی را

که حجم ِ سبز ِپرنده پیرش کرد !

۳.

با اعضایی متلاشی ، فرار از درنگ ِ عقربه ها را می آموزی

کارگاه ِ عرق کرده در جیب ات را بر می داری

به هواخوری ِ دریا دندان نشان می دهی

* پِلیسه ی آهن در انگشت پای راست

پلیسه ی آهن  در کف ِپای چپ

پلیسه ی آهن در چشم ها

باران از عینکی که بر فلز می رقصد  حریص تر است به جستجو

حریص تر است از جراحت ِ اشیاء بر اشیاء

به سمت ِ بی حوصلگی ات می غلتم  و شبی که در پیراهنم می لرزد را /بر بالش ات می گذارم

مؤمن  به لحظه ای که رد می شوی از مانده های تنت / از پریدن نقطه ها بر پوستت

ایمانی که از حراست ِ اوراقِ آهنی /به پوست زنت بر تخت می رسد کاذب است ؟

ایمان به رویش خزه بر تنی در هتل

در اتاقک مخفی ِ همکارت

در ویلاهای بین ِراه 

در جاده های دور از کارخانه

تو کجای آهن و دود مؤمن تری؟

معصومیتی که رفته از دست ها  /  به صنعتِ خودرو سلام می‌گوید

سلام سال ِحمایت از کالای ایرانی !

من ماشین حمل قطعاتم !

آیا زنی که نشسته بر صندلی ِ عقب زن من است ؟

اندام ِ ملّی و چشمهای ملّی و پاهای رفته ی من است ؟

 من ماشین حمل ِشبم !

اضافه کاری ام  ! / از تنی که صبح ندارد

دو لیوان خالی ِ خوابالود و فندکی  غریب

  کنار تخت من است

می سوزم از این سُرخ

 قطره ی بی حسی ام باش

بچکان اشک را در چشمهای ظهرم

ما کارگران کارخانه ی کوچکی در شمال

 خواب دیده ایم

زمینهای منتهی به دریا را

از پاره های ما پُر کرده اند

قرار است همین جا بمانیم

و با علاقه ، به دولت ِ امیّد زُل بزنیم !

———————-

* زائده های فلزی

۴.

و گفت : من همان‌کمترینم

همان خشونت ِنومید

که راهش را کج می‌کند از کمرگاه

در آستانه لبی را به پرسش می خوانَد

که مکدّر از رنگهاست

اما نمی تواند شبیه تر شود به حرف

باید ته نشین شود

 و به مراحل ِ بعدی سقوط کند

( من هم اصراری به ادامه ندارم )

 می خواهم روی این دایره راه بروم

و هوا را آنگونه ببلعم که صبح تاریکی را

وارونه می رویم

وارونه در مدار ِ اغتشاش

تو چیزی را که متعفن است بخشیده ای

حرکتی که وادارم می کند آخرین چوب باشم برای شدن

آخرین تکه های یک ستون ِ کاغذی

و اجسام ِجامانده از خواب را

به شب های بعد بِبرم

سقفی که این نواحی را پوشانده ٬ آسمان نیست

۵.

من هم ، آن لباس را به تن کرده ام ، همان عریانی ِ پوشاننده که می تواند هر چیز ِ واقعی را محو کند و روی دهان ِ حقیقت سنگی بگذارد/ نشانه ای که انکار کند صخره ها بی دخالت ِ باران در سقوطند و درختان در مجاورت باد ، ایستادن را تظاهر کرده اند

از آنچه می گویم تو چیزی را بر می داری که گفتنی ها را بلعیده ست

و از دانه های محال بوته ای را به گلدان می دهد که در رفتار ِتن دخیل است

حالا دیوار را بردار و بر دخالت ِ آجرها دستی بکش که در نان ِ مبادا روزهای مرده تقسیم می شوند

و شدّت ِ زخم بر پوست/ تنها زمان را می پوشانَد

 

Related posts

سه شعر از کتایون ریزخراتی

شهرگان

شش شعر از منصور میرشکاک

منصور میرشکاک

شعری از پگاه احمدی

شهروند بی‌سی

اظهار نظر