UA-28790306-1
تبلیغات

صفحه را انتخاب کنید

دو شعر از ابوالفضل حکیمی

دو شعر از ابوالفضل حکیمی

 

۱

می خواهم پنکه را

    خودم را به خون دماغ

می زنم

در فتوا

 

     آدم هایی که در توصیه زندگی می کنند

 یال ندارند

    شقیقه هایم را خشک

              می کنند

         با کبریت

و

نمی دانند عینکم وحشی است در احوال شما

 

    در احوال شما

بی سلام بنزین ریخته اند

و

مرا تا خاک ارّه برده اند از نبض

تا

مطبخی که آبغوره روی آبغوره می ریزند از زمزمه

 

رغبت ندارد مهلت

   تا رسیدن به مشروطه های هشدار

چهار گوشه ی باد را بگیر

و

روی طناب بیانداز تیزی التفات را

 

     تمام از ناخودنویس وقت کاغذ

 

طهارت با این آب خرخره های حکمش شرعی است

تا تشنه ام دشنه ام در مکتوب

 

    می خواهم پنکه را

تا یال هایم

تا شقیقه های خشک

 

۲

به پرده ها بچسب از نمایش

   تعطیل ،ویرانه است یا متن

صدا سَقِز بود

از هواخوری تیغ

      یک استکان از عروسک ها در شُش های غول

رفیق نیمه راه گاز گرفتگی

 

    طبیعت احتمال دارد

در بکارد

در حفره

در حرفش بی قواره تر از هجا

    با تعطیل

دولت تشکیل می دهد در

      بی مصرف

ملت روشن اند در

     جادو

 

   ترمز می کنم در آمبولانس ها

از

بلندگوهای سبقت

دائم الخمر تئوری بودم

در معطل

     کوتاه آمده زیر دامن قوانین ارواح

تصمیم تا ترویج

صاعقه تا شایعه

   شهودِ یک شلوار جامانده

             زیر دامن

 

   نزدیک به دندانِ زود بودم

همان شد که ترس

 

   دایره خودش تأسیس

          نمی شود

مطرح کردن ظهر

آفتابی آفتابی نیست

 

 

آرشیو نوشته‌ها و شناسایی نویسنده:

>> واپسین نوشته‌ها
تبلیغات

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها: