In touch with Diverse Iranian Community

نامه‌های اثیری – بخش بیست و چهارم

myTest21 نامه‌های اثیری - بخش بیست و چهارماول فوریه 2009
از مرمر به مینا

مینا جانم سلام
از تسلیتت در مورد مرگ طفلکی فخری بی نهایت ممنون. همانطور که پای تلفون گفتم چندمین بار بود که دست به خودکشی میزد و متاسفانه این بار موفق شد. روحش شاد. طفلک چندین سال گرفتار پریشانحالی شدید بود. سال گذشته بیش از دو ماه در یک آسایشگاه روانی در استکهلم بستری بود که بیش از سه ساعت از شهرشان فاصله داشت. طفلک داداشی و بچه های معصومش. داداشی سالها بود که به خاطر مشکلات روانی فخری در جهنم واقعی زندگی میکرد. روانشاد به خصوص طی دو سه سال آخر حیاتش دچار توهمات و اوهام جانسوزی شده بود. لااقل ماهی یکی دوبار به روانپزشک مراجعه میکرد و چون زبان درست نمیدانست، ناچار از مترجم حرفه ای استفاده میکرد. البته داداشی آنقدر دست به دهان نبود ولی هزینه رفت و آمد به استکهلم و گاهی چند روز اقامت در آنجابه اضافه دستمزد مترجم و ضرر غیبت داداشی از کارش زیاد هم ناچیز نبود. ولی چه میشد کرد. طفلک واقعا به کمک روانپزشک نیاز داشت. ضمنا بین خودمان بماند، در این دو سه سال گذشته طفلی داداشی ناچار شد دو سه بار از من پول قرض کند. من که با او از این حرفها ندارم. ولی اگر نمیگفتم به صورت وام، محال بود قبول کند.
مینای نازنینم، می بینم که باز شروع به حاشیه رفتن کرده ام. ولی پیش از آن که حرفی را که باید بزنم این نامه را برایت نخواهم فرستاد.

سوم فوریه 2009
از شروع این نامه سه روز و دو شب، و یک تجدید دیدار عمقی با جذرو مد های زندگی ام میگذرد. مرگ روانشاد فخری فرصتی به من داد که گذشته ام را یک بار دیگر نشخوار کنم. جالب اینکه هر بارکه به خاطرات چه خوب و چه بد گذشته برمیگردم حوادث پیشین را با سایه و روشن دیگری می بینم.
من هزاران دلیل داشتم که از آن مرحومه بیزار باشم ولی نبودم. طی چندروز اخیر خیلی با خودم کلنجار داشتم. من و فخری هیچوقت باهم رابطه خوبی نداشتیم. در آغاز نامزدبازی با داداشی از همه شنیده بود، و ازجمله خود داداشی ساده دلم، که من و داداشی چقدر به یکدیگر نزدیک هستیم. و بزودی متوجه شد که داداشی به قول همه و حتی مرحوم پدرمان تا چه حد از من حرف شنوی دارد. من به او حق میدهم که در آغاز زندگی مشترک با شوهرش نخواهد و نتواند ببیند که موجود دیگری ولو خواهر شوهرش چنان سایه ای بر زندگی زوج جوان بیفکند. این که داداشی این چنین به من نزدیک بود و هنوز هم هست اصلا به مزاج فخری خوش نیامد. حقیقتش را بخواهی من هم اگر جای او بودم چندان خوشحال نمیبودم. اما فرق است بین خوشحال نبودن ویا نپسندیدن از یک سو، و عناد و انزجار از سوی دیگر. طفلک فخری چنان از به اصطلاح تسلط معنوی من بر شوهرش رنج میبرد که کارش به حسادت بی حد و حساب کشید. خیلی خنده آور است. حسادت به خواهر شوهرش. متاسفانه شرایطِ نه چندان هموارِ روانیِ آن طفلک و مشکلاتی که تازه سه چهارسال قبل شنیدیم که در دوران نوجوانی داشته، باعث شد دامنه حسادتش چنان گسترش یابد که در ذهن خودش داداشی را عاشق من – درست شنیدی، عاشق من – مجسم کند و از آن زمان به بعد هرچه از دستش برآمد کرد که به خیال خودش مرا رسوا کند. مینا جان این مسئله وشاید دو یا سه مورد دیگر در زندگی ام تنها مسائلی است که تا به امروز با تو به میان نگذاشته بودم. مینا جان، من خیلی زجر کشیدم. هر چندماه یک بار به ونکوور تلفون میزد و هرچه که به دهانش میآمد نثارم میکرد و بدتر از همه اینکه روی تلفون پیام میگذاشت. یکی دوبار بچه ها این پیامهای دردآورنده را شنیدند و طبعا نسبت به آن زن ابراز انزجار کردند ولی چه سود. خدا روحش را شاد کند ولی به من خیلی لطمه زد. تو بهتر از هر کسی میدانی که ولو جلوی دیگران با مصلحت اندیشی عمل کنم و حتی گاهی جانماز آب بکشم، دست کم خودم میدانم و معترف به این حقیقت هستم که نه برای پدر و مادرم دختر نمونه ای بودم و نه برای هیچ یک از دو شوهرم. ضمنا برای بستن دهان بی نهایت بزرگ تو اضافه کنم که نه برای دو سه تا «هوادار غیر مونثم». امیدوارم خیالت راحت شده باشد.
رابطه من و داداشی واقعا معیار خاص خودش را داشته و هنوز هم دارد. من به هیج موجود دیگری چه زن و چه مرد آنقدر نزدیک نبوده ام که به داداشی. ولی آیا شرط انصاف است که چنین اتهام زشت و خلاف هرگونه عقل و منطقی به من زده شود؟ من که ناسلامتی لوکرس بورژیا نبودم. مینی جان، اتهام ناروا خیلی دردآور است ولو اینکه هیچ کس باور نکند و یا با هیچ معیار منطقی نخواند. من آن زن را در همان دوران حیاتش بخشیدم چون میدانستم انگیزه اش عشق به یکی از عزیزترین عزیزان من بوده. و حالا که به دست خودش به حیاتش خاتمه داده جز احساس همدردی و …از پیدا کردن لغت مناسب عاجزم.
چقدر این روزها جایت کنارم خالی است. هنوز خیلی حرفها دارم ولی به قول خودمون«حالی بهم نمونده». امیدوارم سفر ایرلند بهت خوش گذشته باشد. راستی مینا خانم، نظرتان درباره مردهای ایرلندی چیست؟!

4 فوریه 2009
از جهان به مینا

چند تا مطلب مختلف در ذهنم است ولی به قول یکی از دوستان آذری، اَلهمَ بیربیر:
اگر تو واقعا مایلی همکارت را به صراط مستقیم! هدایت کنی که احتمالا در آینده دوباره تورا به وسوسه نیندازد، آدرس حقیر رابه بانو بده. ولی بنده در صورتی مساعدت خواهم کرد که:
سرکار رسما از حقیر تقاضا کنید.
وزن طرف از حداکثر شصت و پنج کیلو بیشتر نباشد.
رسما اعلام بفرمائید که میدانید و آگاه هستید کمک من به این بانو فقط و فقط جنبه نوعدوستی دارد و در آینده به هیچ وجه از سوی مقام رهبری مورد عتاب و خطاب واقع نخواهم شد.

از همه این حرفها گذشته بازهم آفرین برتو که تاب لاپوشانی و تظاهر نداری. کمتر کسی است که در طول زندگی، دستکم یکی دوبار با چنین شرایطی روبرو نشده باشد. ولی متاسفانه، باز هم کمتر کسی است که شهامت و صداقت تورا داشته باشد. ضمنا محض اطلاع شخص سرکار، اسم آن دختر دهاتی بسیار دلربا «ماری» بود که احتمالا مخفف ماریا بوده. میدانم در تعجبی که چطور دختربچه ای دهاتی اسمی چون ماری داشته. تردیدی نداشته باش که قبل از تو کسان دیگری هم تعجب کرده‌اند.
 


5 فوریه 2009
ازمینا به جهان

پیر نیمه مرد!
حالا که صحبت لاس مفت شد نه احساس پیری میکنی و نه شرم و حیا؟
بنده نه تقاضا میکنم نه عتاب و خطاب. ولی طرف وزنش بیشتر ازاین حرفهاست و انگار ایشون هم بدتر از من، به جریانات افقی که میرسه صددرصد طرفدار مردسالاریه. اونم نه هر مردی. مردهای جوان و با حال، نه نیمه مرد و یا پیر مردی مثل حضرت اجل.
یه دوست پسر داره که بعض تو نباشه-چرا بعض تو نباشه؟- خیلی هم بعض توئه. جوونه. خوش تیپه و از همه مهمتر یه دونه از موهای سرش نریخته. عین جنابعالی! خودش پریروز صحبت اون شبو پیش کشید و معلوم شد برای هردومون بار اول و برای من که صددرصد بار آخربوده.
آقای مظلوم باشی صاف و ساده، حالا بریم سر اصل مطلب. تو که حتی میدونی اسم اون دختربچه ای که برای مدت کوتاهی دل ارباب بزرگو برده بوده چیه، حتما ازش خیلی چیزام راجع به من شنیده ای. گرچه حتما محاله همه اشو بهت گفته باشه، وگرنه باید دیوانه باشی که سراغ منو بگیری چه برسه….سانسور، سانسور.
جهان جان، ازشوخی گذشته من باید تکلیفم رو با تو روشن کنم. ولی خودمونیم ها، اصلا چرا من همش لنگ تو بیچاره رو وسط میکشم؟ اگه راست میگم تکلیفمو باید برم با ارباب معلوم کنم، نه با تو بیچاره ذلیل مرده. البته همونطور که جنابعالی هم واقفید، گرفتاری با ارباب اینه که آخرش نه تنها تکلیفت معلوم نمیشه، تازه باید پا به پاش بشینی و به حال زارش زار زار گریه کنی. بنابراین، خر من یکی از کره گی اصلا دم نداشت. ارباب بی ارباب. اگر هم روزی روزگاری خواستم تکلیفمو با کسی معلوم کنم، بازم بهتره بیام سراغ تو که اقلا میدونم زورم بهت میرسه و حریفتم.


6 فوریه 2009
از مینا به مرمر

انقدر نامه ات جدی بود که میترسم سر به سرت بذارم ولی خب اگه من جلوت وانسم دیگه کی میتونه واسه؟ دلم رو به دریا میزنم و هرچی میخوام میگم. تو هم بهتره از دنیای فلسفه بیرون بیائی و به فکر نون باشی، دختر. راجع به مردهای ایرلندی سوال کردی. یاد کتاب« در غرب خبری نیست» افتادم که چند قرن پیش، در زندگی قبلی ام – که برای خودم خانومی بودم – خونده بودم. انگار کم کم دارم از زنی هم میافتم.
در نهایت فروتنی گفته بودی که فقط دو سه تا «هوادار غیر مونث» داشته ای. جون ننه جیم جیمت. حتی اگر مردهای کشته مرده ات رو هر دو جین یه دونه حساب کنی باز گمانم از دو سه تا بیشتر بشه! بعدش هم یادت رفت جزو اعترافاتت اضافه کنی که برای مینا جون نازنازت هم گاهی نمونه نبوده ای (رجوع شود به بند سوم و چهارم عهدنامه ترکمانچای!) ببخشید خانوم معلم، غلط کردیم.
بهت زنگ میزنم. مایکی که هنوزهم مخلصتیم.

7 فوریه 2009
ازمینا به پوری

سلیطه خانوم سلام
باورت نمیشه دختر. قرارداد تسلیم بلا شرط رو امضاء کردم. حالا دیگه میتونم رسما ادعا کنم که صاحاب دارم.
وسط یک سفر کوتاه ازطرف کارم به ایرلند، یه شب تو کپنهاک موندم. نه تنها برنامه لوزانزیت با پیش پرده وپس پرده انجام شد بلکه چنان بند رو آب دادم که طرف فهمید روح و جسمم که هیچ، دل و روده و بالا و پائینم هم یه جا صاحب شده. ولی خدائیشو بخوای نه خودشو لوس کرد نه سعی کرد برام« افه» بیاد. همون آدمی بود که قبل از اون شب هم بود.
حالا ما دیگه رسما بُولبرنگ گِلبرنگ شده ایم! نمیدونم چه جوری به دکتر بگم. البته رفتارش داد میزنه که متوجه شده سر من خیلی جدی یه جا بنده ولی هیچ تا این لحظه به روم نیاورده. گرچه شاید هم لازم نباشه فورا جریانو بهش بگم. من و جهان که فعلا خیال نداریم به اصطلاح زندگی مشترک راه بندازیم. اصلا با گرفتاریهای شغلی که من دارم معلوم نیست کی و کجا بتونیم خونه پرش یکی دوروز همدیگه رو ببینیم. بعدش هم اینکه-نه تنها تو-که بیشتر فامیل وآشناهای مشترکمون میدونن چند سالیه من و دکترفقط به دلایل مالی باهم همخونه هستیم، نه همبستر.
در ایرلند اتفاق جالبی افتاد که منو به یاد چندین و چند- سال که چه عرض کنم- باید بگم چند قرن پیش انداخت و… بلاگیهائی که تو ذلیل مرده راه مینداختی. الآن بهت نمیگم که تا نامه بعدیم روزشماری کنی.
راستی با دکتر خوش صدات صحبت کردم. امیدوارم قیافه اش هم به صدای گرمش بیاد. بهم گفت به توصیه یکی از استادان همکارش که انگار از لحاظ گرفتاری تو شهرت زیادی داره، میخواد یه برنامه شش ماهه«تریتمنت» با یک داروی جدید رو شروع کنه، که هنوزاز طرف وزارت بهداری یا یه سازمان دیگه ای در استرالیا تایید نشده. ولی تومیتونی بعنوان داوطلب، از این دوا استفاده کنی. بهم گفت هزینه دارو زیاده و من هم گفتم اشکالی نداره. نزدیک بود چاک دهنمو باز کنم و بگم این دختر خاله مظلوم ما، یه جوری که هنوز کسی سردرنیاورده، شوهرشو سربه نیست کرده که مشکل مالی نداشته باشه! ولی خب، نگفتم.
ضمنا دکترت خیلی تاکید میکرد که بگه این روش معالجه هنوز درمراحل اولیه اشه و میخواست مطمئن بشه که تو مبادا خیال کنی شیش ماه بعد سر و مر و گنده شده ای – البته که همه ما آرزومون اینه که بشی- یعنی میخواست انقدر به خودت امیدواری ندی که بعد اگر این معالجه و دارو کار زیادی انجام نداد، روحیه ات بدتر بشه. من مطمئنش کردم که تو حواست از این لحاظ جمعه و بر خلاف دختر خاله ات اهل منطقی(جون عمه ات!). حالا خودش همین روزا باهات صحبت میکنه. میخواست اولش با صاحاب اختیارت که بنده باشم حرف زده باشه.
میبوسمت

8 فوریه 2009
از جهان به مینا

بنازم به زور بازوی سرکار. حق با تو نازنین است. تو که جای خود داری (البته چندماه قبل نداشتی!) ولی زور بیشترساکنان کره ارض، به خصوص کسانی که حقیر افتخار آشنائی و نزدیکی اشان را داشته، به بنده میرسد. ضمنا به تقلید از عبارتی که در یکی از نامه هایت بکار برده بودی، جایت پیش من جای چندان بدی هم نیست.
به هرحال با توجه به سابقه بسیار طولانی من و «معلم اول»، تردیدی نیست که من و او متقابلا در رازهای افراد نزدیک به خود سهیم بوده ایم. با این تفاوت جزئی که در آن تقسیم بندی سهم خواهری – وشاید هم کمتر – نصیب حقیر میشد و بخش عمده ، چه کمی و چه کیفی، همیشه تیول معظم الیها بود.
بلی عزیزم، من سالها قبل از اینکه ترا از نزدیک ببینم، میشناختم. مقصودم از لغت شناختن بسیار وسیع تر از چیزی است که آشنا بودن و یا به جاآوردن میخوانند. نگران نباش، فعلا که قصد اخاذی و یا به قول شما درس خوانده های مغرب زمین «شانتاژ» ندارم. ولی توصیه میکنم بکوشی که مراحم من همچنان نصیبت باشد و بماند. به زبان خو دت: سعی کن پا روی دمم نگذاری!
در دیدار بعدی، چنانچه عمری برای من مانده بود و حوصله ای برای تو، میتوانیم اطلاعاتی را که به مرحمت ریاست کل، علیه یکدیگر به دست آورده ایم مقابله کنیم! خیلی دلم میخواست اینجا بودی و میبوسیدمت.

10 فوریه 2009
از مینا به جهان

نفهمیدم. تا صحبت کرامات استاد شد یه دفعه نگارش از یادت رفت؟ نخیر قربون. تا حالا همونطور که تمام کارهات بامن از راه دور بوده(تقریبا تمامش) مقابله اطلاعات رو هم از همون راه دور انجام میدیم. دیگه احتیاجی نیست از اینتلیجنس سرویس کمک بگیریم که ترتیب دیدار محرمانه امونو برامون بده. نه جونم، مثل شاخ شمشاد مینویسی و من هم چند تا آره و نه و آخیش اوخیش اضافه میکنم، که بشه هم مقابله و هم مبادله. ضمنا، مردحسابی، پای تلفون هم میشه صحبت کرد( واله من که اینطوری شنیده ام.) اصلا جهنم، شاید هروقت کارن فرصت داشت و گونتر هم حوصله امو نداشت، با گرل فریند( به قول اینجائیها:پارتنر!) سابقم یه سر بیام پیشت. موافقی؟

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال