آشیان / برچسب آرشیوها:  داستان

برچسب آرشیوها:  داستان

هُملِتِ (l’hommelette) گم شده، لیبیدوی سترگ در داستان " جمهوری برژینسکی" از سعید منافی

از مجموعه ی “هنوز از انگشتان تو برهنه ام” توسط “نشرمهری”   زن: حالا چی کار کنیم؟ مرد: منتظر انزال باشیم؟ زن: انزال مثل انفجار نور است مرد: مثل زلزله زن: مثل خواب در نشئگی حشش مرد: مثل مرگ زن: ها! از “عمران راتب”   در تریستان و ایزوت واگنر، …

بیشتر بخوانید

شخصیت‌های زن و بازتاب واقعیت‌های اجتماعی

ادبیات داستانی در ایران در طول سالهای گذشته راههای پر فراز و نشیبی را طی کرده است. اما رشد و تکاپوی ادبیات مدرن ایران به خصوص درسالهای بعد از انقلاب مدیون حضور نویسندگانی است که با خلق آثار ادبی و تکنیک‌های مختلف سعی در بازتاب شرایط سیاسی و اجتماعی دوران …

بیشتر بخوانید

روزِ یادبود

فرزین را جلوی ورودی خوابگاه دیدم. می‌خواست سر حرف را باز کند که گفتم حوصله ندارم. گفت چقدر عنقم. من هم گفتم گهم. گه. نازنین را هم جلوی مغازه اسماعیل دیدم. از در خوابگاه دخترها زد بیرون، از خیابان رد شد و یکراست آمد طرف من. کف دستش را فشار …

بیشتر بخوانید

شایسته

حاج خانم مُرد. دخترها دارند کنار تخت مادرشان زار می‌زنند. شهلا نشسته است توی راهرو، پای تلفن و هق‌هق کنان مرگ مادر را به دیگران خبر می‌دهد. شایسته اصلاً گریه نمی‌کند. خیلی عادی و خونسرد، بدون آنکه غمگین باشد یا خوشحال، خیره شده است به خواهرها و جنازه‌ی مادرش. صدای …

بیشتر بخوانید

یادداشتی برای داستان کوتاه من هر شب به تو خیانت می‌کنم

خاورمیانه در طول تاریخ محل تاخت و تاز ایدوئولوژی‌های رهاساز از پیچیدگی‌های هستی شناسی‌ست. دست در هر نقطه از آن بگذاریم خواهیم دید که سرشار از آیین‌ها، باورهاست که چه همراه ادیان رایج در این منطقه رشد کرده‌اند و چه در مبارزه با آن باورها. آنچه اکنون قابل بحث است …

بیشتر بخوانید

«کبود»

«رسا» سر را جلوتر برد. نوک بینی‌اش مماس با آینه بود. به مردمک‌ها خیره شد. مسئول اداره مهاجرت می‌گفت هیچ چشمی سیاه نیست و در برگه رنگ قهوه‌ای را نوشته بود. روی شیشه آینه‌ها کرد و با پشت انگشت اشاره جای هاگرفتگی را پاک کرد. باز نوک دماغ را چسباند …

بیشتر بخوانید

مرگ

اشاره: نعمت مرادی، شاعر، منتقد و داستان‌نویس متولد ۱۳۶۰ در خرم‌آباد از ایل و تبار «کاکاوند» است و بزرگ شده‌ی «هرسین» از توابع استان کرمانشاه. او چند سالی است که در شهریار ساکن شده و مسئولیت چند کارگاه شعر و داستان را در تهران و شهریار بر عهده دارد. برخی …

بیشتر بخوانید

تقدیم به محسن مخملباف؛ رؤیایی که محقق شد

نمی‌دانم در روزگاری که به یُمنِ ساده شدنِ همه چیز اِلّا خودِ زندگی، هر پاراگراف و چه بسا سطری از کلامِ روزمرّه، حکم شعری ناب را در سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی پیدا کرده است، باز هم شاعر بودن آن‌قدر اهمیت دارد که به خاطرش به آنهایی که زندگی‌ات را تغییر …

بیشتر بخوانید

مُردم از بس گم شدم

از آن سوى خط تلفن پرسيد: »چرا مى‏‌خواى از اون‏جا برى؟»‏ گفتم: «اينجا خونه‌‏ها سردن، راهروهاى ساختمان‏‌ها سردن، محيط ‏كار سرده و خيابان‌‏ها هم سردن. همه‏‌جا تميزه و برق مى‏‌زنه، ولى ‏سرما پوست آدمو خشك مى‌‏كنه، انگيزه‌‏ها رو مى‌‏خشكونه، قلب رو ‏نه به دوست داشتن وامى‌‏داره، نه به دوست داشته …

بیشتر بخوانید

شخصیت‌های واقعی‌، روایت‌های حقیقی‌

شیوه های ساختاری و نوع روایت در داستان‌های مدرن زنان ایران در سال‌های گذشته دستخوش تغییرات فراوانی شده است. نگاهی به آثار منتشر شده در دهه‌های ۸۰ و ۹۰، تنوع در ساختار و ارائه‌ی رویکردهای متفاوتی را به زبان و روایت در داستان زنان ایرانی نشان می‌دهد . با این حال …

بیشتر بخوانید

دیگری و دگرگونه‌ای

دیگری و دگرگونه‌ای: نگاهی به شخصیت‌های مجموعه ‌داستان خیابان کانت نوشته‌ی احسان عابدی ‏ نقد پسا‌استعماری یکی از شیوه‌های نوین نقد ادبی است. نقدی که به واکاوی هویت و جغرافیای مهاجرت هم می پردازد آنگونه که در ‏مقاله‌اش می نویسد‌:  امروزه به واسطه وسایل ارتباطی نوین‌، پدیده‌ی مهاجرت بیش از …

بیشتر بخوانید

یادداشتی بر داستان خانه‌ی اجاره‌ای

نوشته‌ی ماریا تبریزپور ناشر: انتشارات ناکجا* [divide style=”2″] داستان نوشتن کار ساده‌ای نیست و ساده نخواهد شد. داستان نویس از نوع خاورمیانه‌ای خودش یعنی یک رمان چند جلدی. مفاهیمی که زندگی کرده و در زندگی دیگران با اندکی فاصله از خودش دیده و هزار اتفاق مهم در جریان تولد و …

بیشتر بخوانید

نگاهی به داستان نگاتیو نوشته‌ی هومن عزیزی

یکی از ویژگی‌های ادبیات داستانی منتشرشده در خارج از ایران که عموماً به‌صورت الکترونیکی و یا توسط ناشران ایرانی خارج از ایران منتشرشده است، بازسازی روایت‌های تاریخی و تأکید بر موقعیت‌های خاص سیاسی و اجتماعی است که به‌صورت مشخص و بارز نمی‌تواند در ادبیات داستانی که قرار است از وزارت ارشاد …

بیشتر بخوانید

مثل پدرهای معمولی

وقتی اطلاعیه ی درگذ شت پدر دوستم را در مجله دیدم، تازه یاد پدر خودم افتادم. یادم آمد که وقتی پدرم فوت کرد، نه اطلاعیه ای دادم و نه مجلس ترحیمی برایش برگزار کردم. یکی دو نفر از دوستان هم که از طریق همسرم از قضیه با خبر شده بودند، …

بیشتر بخوانید

مواجهه

تا به خودم بیایم تلفن شش هفت باری زنگ خورده بود. صدایی که برایم خیلی آشنا بود آن سوی خط حالم را پرسید. تعلل کردم. گفت: «خواب بودی؟» به دروغ گفتم، «نه، دیگه بیدار شده بودم.» اما صدایم همه چیز را لو می‌داد. گفت، عذر می‌خواهم و خودش را معرفی …

بیشتر بخوانید

فصل ششم از رمان «شبیه عطری در نسیم» نوشتهٔ رضیه انصاری

قطار آرام می‌کند. کاش عصر جمعه قطار اینترسیتی اکسپرس دو صفر پنجاه و چهار در مسیر برلین-برناو می‌خورد به دیواری که کسی نمی‌دانست از کجا سبز شد. آن وقت عشق با مرگ تمام می‌شد. خاطره‌اش جاودان می‌شد. حالا برناو و متعلقاتش پشت سر است. پشت سر هیچ خبری نیست. شال …

بیشتر بخوانید

ای‌کاش او چریک نبود

 مطابق معمول، بعد از شام صدایش کردم تا برای بازی شطرنج به اتاقم بیاید. پیژامهٔ نوی را که مادرش فرستاده بود تنش کرده بود. قد بلندی دارد با موهایی مجعد و حواسی جمع. شکلات و بیسکویتش را هم فراموش نکرد. با خود آورد. هنگام شام که آشپز، غذا را روی …

بیشتر بخوانید

همسایگی با داستان

داستان افغان بمان دیگر نوشته زهرا نوری یک، دو، سه … ایستاد می‌شوم و به عقب سَیل (نگاه) می‌کنم. ردّ پا‌هایم در برف چه قدر عجیب معلوم می‌شوند. راه می‌افتم. از خودم می‌ترسم، شرمم می‌شود. فکر حنیفه، دیوانه‌ام می‌کند. یک‌سال گذشته و من هنوز نتوانسته‌ام یک انگشتری برای او بخرم، …

بیشتر بخوانید

حقایق اجتماع و چالش‌های زندگی زنان

یکی از رویکردهای شایع در ادبیات امروز زنان نویسنده در داخل ایران تلاش برای بازنمود موقعیت زنان در جامعه و درنتیجه بازتاب نگاه متفاوت به زنان است. در این میان این دسته از آثار آن‌هایی که رویکرد جنسیتی خاص دارند با آثاری که صرفاً به بیان زندگی حقیقی و واقعی …

بیشتر بخوانید

عزرائیل

حاج غلام را همه می شناسند از برو بچه های درکه و اوین گرفته تا سرآسیاب و فرودگاه مهرآباد. چون خودش را غلام امام رضا میداند حداقل سالی یکبار به پابوس می رود. چند وقت است که از نظر جسمانی وروانی حالش خوب نیست. اینطور که دکترها می گویند همین …

بیشتر بخوانید

چطورخودم را پیدا کنم

تقدیم به دکتر پیمان وهاب زاده سیاوش توبه کرده بود که دیگرعا شق نشود. اماچند شب پیش توبه اش را شکست. وقتی رفتیم بار ( همان میخانۀ خودمان را می گویم ) دید آن زن، تنها نشسته است، رفت با اودست داد وازاو تقاضای رقص کرد. بعد سبک بال با …

بیشتر بخوانید

مهاجرت به زلزله می‌ماند

گفت‌وگو با ماهرخ غلامحسین‌پور، به بهانه‌ی چاپ دوم مجموعه داستان «مرا هم با کبوترها پر بده»؛  – بخش دوم و پایانی – «مهاجرت به زلزله می‌ماند. می‌روبد و می‌غلتاند و بهم می‌ریزد و آنچه از تو بیرون می‌دهد ملغمه‌ی غریبی است از تنهایی و تعریف‌هایی که جا به جا شده‌اند. …

بیشتر بخوانید

بی‌نام و نشان

زندگی‌نامه خودنوشت: شهرگان: من، ریحانه ظهیری در سردترین و آخرین روزهایى که بهمن ماه شصت و هفت قصد کرده بود تا در بستر اسفند ماه بیارامد به دنیا آمدم.  دانشجوی رشته جامعه شناسی هستم، الفبای داستان نویسی و فیلمنامه نویسی را زیر نظر هادی مقدم دوست فیلمنامه نویس، منتقد و …

بیشتر بخوانید

الگوهای فمینیستی و طرح مبارزات زنان در داستان نوشین احمدی خراسانی

الگوهای فمینیستی و طرح مبارزات زنان در داستان شیرین می‌خواهد رئیس جمهور ایران شود نوشته‌ی نوشین احمدی خراسانی  ادبیات فمینیستی و رشد آن در سالهای بعد از انقلاب به واسطه‌ی تلاش بسیاری از زنان برای به دست آوردن حقوق برابر از طریق نوشتن بوده است. آنچه که مسلم است به دلیل سانسورهای …

بیشتر بخوانید

فصل آخر کتاب

تقدیم به هادی ابراهیمی  چند روز پیش به سراغ سعید رفتم و قرار گذاشتیم تا داستان زندگی‏‌ام را بنویسد. دو سالی می‏شود که او و همسرش ناهید، همسایۀ ما هستند. ناهید را گاهی در آسانسور و یا جلوی در ورودی ساختمان می بینم و هفته‌‏ای یکی دو بارهم آخرشب‌ها در …

بیشتر بخوانید

برزخ

تقدیم به عبدالقادر بلوچ داشت آن بالا روی بالکن حرف میزد. انگار برای هوا حرف میزد. خدا خدا می کردم زودتر حرف هایش تمام شود و بگوید ” حالا بروید و فلان روزبرگردید “. بعضی ها هم مثل من این پا و آن پا می کردند. از مدرسۀ نظام که …

بیشتر بخوانید

بیگانه

 تقدیم به محمد محمد علی نازنین  هنوز چند دقیقه ای  به ۶ بعدازظهر مانده است. دستی از پشتِ دستگاهِ  بزرگ  قهوه ساز، نمایان می شود و فنجانی را روی پیشخوان می گذارد. – کافه لاتۀ مخصوص! دختر جوانی که به ستونِ بتونی روبروی پیشخوان تکیه داده است، از نوشتن روی …

بیشتر بخوانید

حریر پاره

تقدیم به رومن پولانسکی یکم با چشمانی نیمه ‏باز، در حالی میان خواب و بیداری، روی تخت دراز کشیده بودم و به عکس تقویم دیواری نگاه می‏کردم. عکس متعلق به مرداد ماه بود؛ دشت وسیعی را نشان می‏داد با چمنی سبزرنگ که قسمت‌هایی‌اش را درختان پراکنده‏ از نور خورشید سایه …

بیشتر بخوانید

در آستانه اسکار: داستان عشقی بدون بوسه! سینمای ایران!

در فیلم‌ها ما مردمی هستیم که هرگز یکدیگر را نمی‌بوسیم، هرگز همدیگر را در آغوش نمی‌کشیم و حتی یکدیگر را لمس نمی‌کنیم اما به طور معجزه‌آسایی جمعیت‌مان یکباره از سی‌وهفت میلیون به هفتاد میلیون رسیده است! شهرگان/ ندالاشیدایی: کارگردانان ایرانی برای این‌که بتوانند فیلمشان را در ایران اکران کنند مجبور …

بیشتر بخوانید

…مال همان موقع‌ها‌ست

 در خانه را که می‌بندم، در خانه‌ی همسایه باز می‌شود. رو به درایستاده، پشتش به من است. چادرش را بازو بسته می‌کند. می‌گوید: «سلام.» هنوز نفهمیده ام چه کسی است. اما صدایش آشناست. می‌پرسد: «شناختی؟» طنین صدایش مرا به پنج سال پیش می‌برد. باید خودش باشد. میگویم:  «ثریا! توئی؟ خدای …

بیشتر بخوانید

مهدی مصطفوی کاشانی با داستان «تلنگر» نفر اول جایزه ادبی صادق هدایت شد

برگزیدگان جایزه صادق هدایت معرفی شدند جایزه ادبی صادق هدایت که هر سال با سالروز تولد صادق هدایت نویسنده بزرگ ایران اعلام می‌شود، برگزیدگان نهایی خود را اعلام کرد. امسال نیز مراسم اهدای جایزه صادق هدایت نتوانست مجوز دریافت کند و اهالی قلم نتوانسته‌اند در زادروز این نویسنده نامدار ایرانی …

بیشتر بخوانید

چُرت کوتاه

گفت من یک چرت دو دقیقه‌ای بزنم. اما دیگر بیدار نشد. هنوز ساعتی از آمدنم نگذشته بود. داشتم تکه‌های پنیر هلندی را که همراه کاهو و خیار و دو تکه نان برایم آورده بود لای دندان‌هایم می‌جویدم. بعد از آنکه آخرین لقمه‌اش را قورت داد. بلند شد و رفت و …

بیشتر بخوانید

گزارشِ یک مرگ!

مرد، هراسان به‌طرف میزِ کنفرانسِ‌ِ بزرگِ وسطِ اتاق پیش می‌آید اما نرسیده به آن، متوقف می‌شود. انگار برای شنیدنِ صدایی گوش تیز کرده باشد، بی‌حرکت بر جا می‌ماند. بی‌آنکه سرش را بچرخاند، به چپ و راست چشم می‌گرداند. بااحتیاط محتوای مشتش را در جیبش خالی می‌کند و به‌آرامی، کفِ دستش …

بیشتر بخوانید

خانه ۳۲

برای اوتیه‌رو اوتیه‌ری، نویسنده ایتالیایی که خانه‌اش پناهگاه ما بود  هفته‌ای از اقامتم در خانه شماره ۳۲ خیابان پرسنا گذشته بود که متوجه جسم سنگین و غول‌آسایی در گوشه‌ای از خانه شدم. چیزی که از نگاه من در تمام این هفت روز پنهان مانده بود، کمد چوبی کهنه‌ای بود که …

بیشتر بخوانید