In touch with Diverse Iranian Community

تلنگر

0 86

تقدیم به خاویر ماریاس

همانطور که در خبرها آمده‌است، داستان کوتاه «تلنگر» نوشته مهدی م. کاشانی برنده جایزه اول مسابقه داستان‌نویسی صادق هدایت در سال ۱۳۹۲ شد و تندیس صادق هدایت به این داستان‌نویس تعلق گرفت.
با تشکر از مهدی م. کاشانی داستان‌نویس ایرانی ساکن ونکوور، که این داستان را در اختیار شهروند بی‌سی قرار داد تا برای اولین بار چاپ عمومی شود.
«شهروند بی‌سی»

1660528_10152017205186429_2129887427_n
تندیس صادق هدایت

صداها ضعیف است اما از همان همهمه محو هم حس شادی بیرون می‏زند. الیکا هنوز خواب است. تخت را ترک می‏کنم و در جستجوی منبع صدا از پنجره به بیرون خیره می‏شوم. یکی از کشتی‏های تفریحی است روی تنگه بوسفور و در حال عبور از زیر پل عظیمی که استانبول شرقی را به غربی وصل می‏کند. از خودش رد سفیدی از آب کف‏آلود باقی می‏گذارد و غرورآمیز از قایق‏های بادبانی و موتوری سبقت می‏گیرد. روی عرشه‏اش، توریست‏ها، از هر سنی، در جنب‏وجوش‏اند. پنجره را فقط اندکی باز می‏کنم، انگار که از روی حسادت بخواهم لااقل هوای آدم‏های روی کشتی را تنفس کنم. قرار بود ما هم سوارش شویم اما خواب ماندیم. شب‏مان تا نزدیکی سحر طول کشیده بود. نگاهم سوی الیکا می‏رود، آن‏طور که کودکی به همدستش نگاه می‏کند تا با هم شیطنت‏هایشان را مرور کنند. الیکا پتویش را تا روی چانه بالا داده و موها بقیه صورتش را پوشانید‏ه‏اند. آن شانه‏های ظریف و عسلی که قبل از بلند شدنم، چشمانم را مشغول خود کرده بودند، حالا زیر پتو مدفون‏اند. حتما سردش شده است. پنجره را می‏بندم، لبه تخت می‏نشینم و سرم را در دستانم می‏گیرم.

سرم سنگین است.

دیروز به استانبول رسیدیم. پروازمان به فرار می‏ماند، فرار از تنش‏های عروسی؛ قبلش، خودش و پس‏لرزه‏هایش. مثل قصه‏هایی بود که عشاق، شبانه با هم می‏گریزند. شبیه که نه! اما فکر کردنش هم طعم گس و لذت‏بخش گناه را می‏دهد. وقتی که چرخ‏های هواپیما جمع شد و مهماندار به فارسی، ترکی و انگلیسی سفر خوبی برایمان آرزو کرد تازه توانستیم با هم کمی تنها باشیم و اتفاقات روزهای قبل را مرور کنیم. از مهمان‏‏های عروسی گفتیم، از آن‏هایی که تبریک گفتند و کمی هم از زندگی‏شان و رابطه‏هاشان و چیزهایی که زن و شوهر باید از خانواده هم بدانند. من از دوست قدیمی بابام گفتم که شنگول از نوشیدن آن‏چه در بغلی‏اش داشت، دهانش را به گوشم نزدیک کرد و حکم داد که در هر ازدواجی یکی برنده‏ است و یکی بازنده، اما ازدواج ما بازنده‏ای ندارد. الیکا هم از لحظه‏ای گفت که به‏خاطر گرمازدگی به دستشویی رفته بود و در آن‏جا دختر خاله‏اش آمار برادر احتمالی داماد را می‏گیرد و می‏فهمد داماد ته‏تغاری یک خانواده دخترزا است. آخرین تبریک آن شب از بابا بود که مخفیانه به خودم گفت و من به الیکا نگفتم، چه همان موقع و چه دیروز. اواخر مراسم بود که تنها گیرم آورد. همین که گره کراواتش را شل می‏کرد گفت، «مبارکه پسرم!» کوتاه و تلگرافی. اما در چشم‏هایش حرف دیگری هم بود، حرفی که برای گفتنش باید نگاه از من می‏دزدید و به انتهای کراوات چشم می‏دوخت. دستم را گرفت و در گوشم نجوا کرد، «ان‏شاءالله توی زن شانس‏ت از بابات بیشتر باشه.»

کراوات از دستش به زمین سر خورد.

بابا از کراوات متنفر است. هیچ‏وقت گره زدنش را هم یاد نگرفت. به خواهر بزرگ‏ترم گفته بود که بزرگ‏ترین حسن طلاق این بوده که لازم نیست هر روز کراوات بزند. نه فقط آن! گفته بود که تا پیش از طلاق آرزو به دلش مانده بود که در خانه پیژامه بپوشد، که جمعه‏ها دیرتر از هشت صبح بیدار شود، که یک شب بلوزش را تا نکند، که ته‏ریش داشته باشد. مامان خانه را با قوانین سفت و سخت خود می‏چرخاند. بابا در زن شانس نداشت.

تلفن اتاق زنگ می‏خورد. از جایم می‏جهم که صدایش الیکا را بیدار نکند. در چمدان‏ها بازند و لباس‏ها آشفته بیرون زده‏اند. بین پاورچین رفتن و تند قدم برداشتن مرددم و هرطور که هست خودم را به شکل مضحکی به تلفن می‏رسانم.

«هِلو؟»

«سیاوش جان؟»

«مامان تویی؟ شماره اتاق رو از کجا آوردی؟»

اسم و فامیل من را به پذیرش هتل داده بود و آن‏ها وصل کرده بودند. می‏خواست بداند پروازمان چطور بوده و زندگی مشترک چطور است. توضیح دادم که اولی راحت بوده و دومی هم تا حالا خوب.

«الیکا جون کجاست؟»

«خوابه.»

به تخت نگاه می‏کنم. باز کف پای الیکا بیرون افتاده است. بلند می‏شوم و پتو را روی پایش می‏کشم.

«خوابه؟» سوالش سوال نیست. از روی تعجب است. «اونجا… الان ساعت چنده؟»

استانبول یک ساعت و نیم از تهران عقب‏تر است اما حتی با این ارفاق هم مامان راضی نخواهد شد.

«مادر جان! ما اومدیم ماه عسل. مهم نیست که ساعت چنده.»

خداحافظی که می‏کنم، روی تخت دراز می‏کشم. چشمان الیکا بسته است. نمی‏دانم چیزی از حرف‏ها را شنیده است یا نه. دستم را زیر سرم تا می‏کنم و به او زل می‏زنم. اولین بار است که کنارش بیدار می‏شوم. رو به من خوابیده است. چشم‏ها پشت پلک‏هایش حرکتی ندارند. لب و دهانش فرم لبخند کم‏رنگی را گرفته‏اند، گویی که در حال دیدن خواب شیرینی باشد. نمی‏دانم! شاید همیشه با لبخند می‏خوابد، من که ندیده‏ام. پس این است تصویری که هر روز صبح، کاری و غیرکاری، خوش و ناخوش، خواهم دید. تصویری که شعرا و نویسنده‏ها در وصفش گفته‏اند و سروده‏اند و نه فقط آن‏ها که قادرند حس را به واژه برگردانند، که حتی پدرم—پدری که در شب عروسی پسرش نمی‏تواند تاسفش را از بی‏عشقی پنهان کند—صحبت آن روزها که می‏شد می‏گفت “دیدن صورت بی‏آرایش مادرت با چشمان بسته” هر دردی را درمان می‏کرد. پس چه شد مادری که درمان دردها بود خود مبدل به دردی شد؟ از کِی شد؟ صورت الیکا—که البته هنوز ته‏آرایشی از شب قبل دارد—چطور؟ تا کِی جادوی هارمونی این لب و دهان و چشم و ابرو دوام خواهد داشت؟

الیکا تکانی می‏خورد. از شکاف هلالی چشمان نیمه‏بازش نگاهم می‏کند. دستانش را می‏گشاید تا من در آغوشش بروم. می‏روم. در سکوت. گردنم در گودی بین سر و شانه او ناراحت است اما جُنب نمی‏خورم. فکر کنم باز خوابش برده است.

“پشت هر نگاه یک دنیا حرف نهفته.” این را مامان می‏گفت وقتی بابا او را سرزنش می‏کرد که، “این‏قدر سعی نکن که از هر کار مردم معنی بسازی.” و این را بابا وقتی می‏گفت که مامان مچ او را در حال بگو و بخند با زن‏ها و دخترهای آشنا و غریبه می‏گرفت. جر و بحث‏ها هر از چند گاهی تکرار می‏شدند و بی‏فرجام تمام می‏شدند تا باز به بهانه‏ای شروع شوند که باز تمام شوند تا روزی که مامان در جیب کت بابا شماره و اسم زنی را پیدا کرد. به روی خودش نیاورد تا چند روز بعد که وسط دعوایی آن را پیش کشید و برای اولین بار کلیدواژه طلاق در محاوره‏های ناخوشایندشان راه یافت.

“تقصیر خودش هم نبود. خب جذاب بود.” این را مامان وقتی می‏گفت که آرام‏تر بود، که بابا را مسوول تمام مشکلات کره خاکی نمی‏دید. “نمی‏دونم چه توانایی‏ای خدا بهش داده بود. بدخلق‏ترین زن دنیا رو هم که می‏دید با دو تا جمله یه کاری می‏کرد که گل از گلش بشکفه. اصلا یه قابلیتی داشت که این چهل پنجاه تا ماهیچه صورت دخترا رو یه ورزی بده که همه خندون بشن.” بعضی وقت‏ها به این‏جا که می‏رسید خنده‏ای می‏کرد و می‏گفت، “توی پدرسوخته هم ماشاءالله به خودش رفتی.”

گردنم درد گرفته است.

دیگر تاب نمی‏آورم. آرام دست الیکا را بالا می‏برم تا گردنم را آزاد کنم. نفس عمیقی داخل می‏دهد و به سمت دیگر می‏خوابد. چه پوست لطیفی دارد! همان چند ساعت قدم زدن زیر آفتاب استانبول تمام پشت گردنش را سوزانده است. بندهای لباس دیروزش دو خط موازی از خود به جا گذاشته‏اند. همان بهتر که تابش خورشید تهران نمی‏تواند به پوستش برسد.

دلم سیگار می‏خواهد.

تا الیکا خواب است می‏شود در حیاط لابی سیگاری کشید. بلند می‏شوم. شلوارم را که می‏خواهم بردارم توجهم به شلوغی چمدان‏های گشوده جلب می‏شود. لباس‏های الیکا روی هم جمع شده‏اند. شلوغی آزارم می‏دهد. لباس دیروزش را برمی‏دارم که آویزان کنم. گیره را از زیر بندهایش—همان‏هایی که بدن تازه‏عروسم را خط‏خطی کرده‏اند—عبور می‏دهم و در کمد آویزان می‏کنم. و همین‏طور لباس‏های دیگر را. نوبت به کراوات‏های خودم که می‏رسد باز یاد عروسی می‏افتم. اما نه آن لحظه کنار بابا، بلکه لحظه‏ای که مامان در گوشم گفت، “انگار بالاخره یاد گرفته کراواتش رو گره بزنه.” لبخند زدم مثل همه وقت‏هایی که در نبود یکدیگر، طعنه‏هایشان را در حضور من به زبان می‏آوردند و من لبخند می‏زدم. اما حرفش تمام نشده بود. با صدایی بلندتر، انگار که دیگر این یکی راز نباشد، ادامه داد، “یا شایدم یکی از سوگلی‏هاش براش گره زده.”

هیچ‏کدام این‏ها را به الیکا نگفته‏ام. اصلا چیزی از رابطه مامان و بابا نمی‏داند جز این‏که با هم رابطه‏ای ندارند. حتی به خودش اجازه نداده بپرسد چرا طلاق گرفته‏اند. هر بار هم که گذار گفتگوها به این موضوع می‏رسد دستش را روی بازویم حلقه می‏کند (“دست روی بازو” شیوه الیکا برای دلداری است) و به من اطمینان می‏دهد که عشق ژنتیکی نیست، که من و او نباید نگران رابطه خودمان باشیم، که آینده‏مان زیباست. دیگر من نمی‏گویم که مامان و بابا هم سال‏ها عاشق همدیگر بوده‏اند. برای او که همیشه پدر و مادری عاشق داشته، درک کم‏رنگ شدن و بی‏رنگ شدن عشق سخت است. یک بار خواستم بگویم که کاش عشق در خانواده تو ارثی باشد اما ترسیدم خیال کند حسادت می‏کنم. نه این‏که نکنم، اما او چرا باید بداند؟

کیف پول الیکا زیر کاپشن بهاری‏اش افتاده است. این کیف همیشه یکی از سوژه‏های خنده‏مان بوده است. همه‏جور کارت و عکسی درش پیدا می‏شود. کلفت است و سنگین. در گوشه‏گوشه‏اش عکسی از یکی از اعضای خانواده‏اش زیر طلق خودنمایی می‏کند. یک بار به‏اش اعتراض کردم پس کِی نوبت عکس من می‏شود. بازویم را فشرد و گفت به زودی.

کیف را برمی‏دارم و روی صندلی می‏نشینم. پاکت سیگار را روی میز بغل می‏گذارم. الیکا را می‏پایم. از گلویش صدایی بیرون می‏دهد شبیه وقتی که چیز خوشمزه‏ای را می‏چشد، مثل همین دیروز که در کوچه پس کوچه‏های خیابان استقلال بستنی می‏خوردیم. خواب شیرین دم ظهرش ادامه دارد. احساس گناه را با جنباندن سر از خود می‏تکانم و به آرامی کیف را باز می‏کنم. صدای تق خفیفی می‏دهد.

عکس من و الیکا همان جلو است، دم‏دست‏ترین جای ممکن. بریده شده از عکس یک مهمانی که یادم نمی‏آید کِی و کجا بود. جای زیادی نگرفته است، تنها یک سوم عکس بزرگی از الیکا را با پدر و مادرش پوشانده است. خود این یکی هم معلوم است که روی عکس‏های دیگری قرار گرفته است. این هم از عادت‏های الیکا است که عکس‏های قبلی را نگه می‏دارد. بی‏خود نیست که کیفش این‏قدر چاق و چله است. دستم را به زیر طلق می‏برم و عکس‏ها را درمی‏آورم. کنجکاوی رهایم نمی‏کند. حالا که قبح کار شکسته و راه خطا باز شده، چرا تا آخرش نروم؟ عکس‏های زیرین قدیمی‏تر و بعضی سیاه و سفید هستند، از جوانی‏های پدر و مادرش و بچگی‏های خودش و خواهرش. فقط یکی، آخری، جدید و باکیفیت به نظر می‏آید. عکس تکی از پسری است که نمی‏شناسم. پشتش چیزی نوشته نشده. خندان است و خنده‏اش ردیف بی‏نقصی از دندان‏ها را به نمایش می‏گذارد. مهمان‏های عروسی را در ذهنم مرور می‏کنم. مگر می‏شود او را به‏جا نیاورم؟ کاش یکی از همان‏ها بود. کاش یکی بود از هرجایی، اما می‏شناختمش. الیکا باز صدایی از ته گلو بیرون می‏دهد. دارد چه خوابی می‏بیند؟

سرم سنگین است.

عکس‏ها را سرجایشان برمی‏گردانم و کیف را همان‏جا که بود رها می‏کنم. لباس می‏پوشم و با فندک و پاکت سیگار بیرون می‏روم. جمعیت زیادی در لابی ازدحام کرده‏اند. همه ایرانی‏اند. احتمالا مال یکی از تورها و در انتظار راننده می‏باشند. از همهمه می‏گریزم و در کنج پاسیو پشت میزی می‏نشینم که به ردیف گلدان‏های روی نرده چسبیده و چشم‏انداز زیبایی از تنگه بوسفور دارد. در حین پک زدن به سیگار، کشتی‏ای را در حال برگشتن می‏بینم. همان کشتی است اما مسافرانش دیگر آرام گرفته‏اند. در عرشه نشسته‏اند و مشغول نوشیدن چای هستند و عکس گرفتن. دیروز که تازه رسیده بودیم، الیکا از پنجره بیرون را نگاه می‏کرد و به حال ناخدای کشتی غصه می‏خورد که هر روز باید بوسفور را بارها برود و برگردد.

پاسیو با دیواری شیشه‏ای از لابی جدا شده است. به‏خاطر تابش خورشید جمعیت داخل لابی را نمی‏توانم ببینم، جز دو دختر جوان که چسبیده به شیشه‏ها مشغول حرف زدن هستند.

فندک را به جیبم برمی‏گردانم. هدیه الیکا بود. دوست نداشت من سیگار بکشم. گفته بود که می‏خواهد هروقت سیگاری با این فندک روشن می‏کنم یاد او بیفتم و عذاب وجدان بگیرم. دلم برایش تنگ شده است. شاید باید برگردم بالا و کنارش دراز بکشم. شاید دوباره مثل چند دقیقه پیش با چشمانی نیمه‏باز من را بغل کند. به آن نگاهش فکر می‏کنم، گنگ و رها شده از رویایی ناتمام. چشمانش زیر سنگینی پلک چه دیده بود؟ حالت چهره‏اش، لبخند ازلی و ابدی‏اش دست نخورده بود، گویی که آن‏چه در بیداری می‏بیند امتدادی از رویایش باشد. اصلا من را دیده بود؟ من را به شکل خودم دیده بود یا صرفا به هیبت مردی هم‏خواب؟ آن گشودن دست‏ها که مثل فرمانی من را به آغوشش می‏خواند آزارم می‏داد. درش نوعی استمرار نهفته بود. از جنس تکرار بود. انگار که آن دست‏ها پیش‏ترها برای دیگران گشوده شده باشند، انگار که برایشان افسون نخستین دفعه مدت‏هاست که باطل شده باشد. دست‏هایش را برای که باز کرده بود؟ جوانک در عکس؟ آیا او هم عکس الیکا را در کیفش دارد؟

سیگار به انتها رسیده بود.

یکی از دخترها از پشت شیشه بیرون می‏آید. غرق در فکر به نظر می‏رسد. لب و دهان ظریف و زیبایی دارد، در مقام مقایسه زیباتر از لب و دهان الیکا. در عوض بینی قوس‏دار عمل‏کرده‏اش در برابر بینی طبیعی و سربالای الیکا کم می‏آورد. سیگاری از کیفش درمی‏آورد و لای همان لب‏ها می‏گذارد. شتاب‏زده و بی‏حوصله کیفش را زیر و رو می‏کند. دنبال راهی است برای روشن کردن سیگارش.

از جایی که من نشسته‏ام داخل لابی ظلمات مطلق است. دختر زیپ کیفش را می‏کشد و مایوسانه سری تکان می‏دهد. فندکم را درمی‏آورم و با صدای تقّی مشتعل‏اش می‏کنم. دختر به سمت صدا می‏چرخد و سیگار را از دهانش درمی‏آورد. با نگاهی سریع وراندازم می‏کند: یک بررسی اجمالی که تصمیم بگیرد آیا کشیدن سیگار به زحمت آشنایی با صاحب فندک می‏ارزد یا نه. تبسم بی‏حالی به چهره‏اش می‏خزد و چند قدم جلو می‏آید. فندک داغ شده است. از فاصله نزدیک، بینی دختر با کمی اغماض زیباست. هنوز تردید دارد. سعی می‏کند نیتم را از نگاهم بخواند. فندک دستم را می‏سوزاند.

«این فندک در اختیار شماست. اما حیف اون ریه‏ها نیست؟»

جلوتر می‏آید. بعد از این‏که با پوزخندی پراغراق ردیف دندان‏هایش را—دندان‏هایی که هنوز قربانی زردی سیگار نشده‏اند—برهنه می‏کند و قبل از این‏که سیگار را به گوشه لبش برگردانَد و خم شود تا سیگارش را با فندک سوزانم روشن کند، می‏پرسد،

«تنها هستین؟»

در خیرگی چشمانش منتظر پلک زدنی می‏نشینم بلکه خودم را از یوغ نگاهش—شده برای لحظه‏ای—رها کنم. اما فاصله میان دو پلک زدنش قرنی بر من می‏گذرد و زبانم از گفتن ساده‏ترین کلمه دنیا عاجز می‏ماند. هرچه سکوت بیشتر کش می‏آید، جوابم در هزارتوی افکار پریشانم گم و گم‏تر می‏شود. گفتن یک “نه” این‏قدر تقلا دارد؟

پلک می‏زند.

و از پس‏اش لبخندی. این‏بار نیش‏دار.

«ممنون واسه آتیش!»

می‏چرخد و با کرشمه دور می‏شود، با سرعتی که انگار هیچ‏گاه آن شش، هفت تا سنگ موزاییک را نخواهد پیمود، آگاه از این‏که قدم‏هایش در تیررس نگاهم است. شاید می‏خواهد به من نشان دهد که چه موهبتی از دستم رفت یا که حالی‏ام کند که اگر جواب سوالش به یادم آمد هنوز فرصت هست. اما چشمان من تا انتهای مسیر—جایی که دوستش هم به او ملحق می‏شود—با او نمی‏ماند، چون از پشت شیشه، لابلای جمعیت، شبحی سرگردان را می‏بینم که خیلی زود می‏شناسمش.

الیکا است با لباس خواب بلندش که دائما سرش را این سو و آن سو می‏چرخاند. برایش دست تکان می‏دهم. متوجهم می‏شود و بیرون می‏آید.

            می‏بوسمش.

            دختر سیگار به ‏دست ما را زیر نظر دارد. مشغول صحبتی پرحرارت با دوستش می‏شود. لابد درباره من. ما!

            «چرا بیدارم نکردی؟»

            «دلم نیومد.»

            «کاش می‏کردی.»

            ژاکتم را درمی‏آورم و روی شانه‏هایش می‏اندازم. در آن سوی پاسیو، دختر دست‏به‏سینه ایستاده است. با انگشتش چند ضربه ملایم به سیگار می‏زند تا خاکسترش را بتکاند. پس سیگارش کِی تمام می‏شود؟

«سردت نشه.»

            «نه خوبه یه ذره باد به کله‏م بخوره.»

            دستانش را می‏گیرم.

            «دستات یخه.»

            «یه خواب بد دیدم.»

            قبل از این‏که خوابش را تعریف کند روی صندلی می‏نشیند. من هم به تبعیت از او.

            «از خواب بیدار شدم. وقتی دور و برم رو نگاه کردم تو رو ندیدم. نمی‏دونم کجا بود. اما هرجا که بود قرار بود تو هم باشی. چند بار صدات کردم. جوابی نیومد. دلواپس‏ت شدم. با همون سر و وضع اومدم بیرون.» به این‏جا که می‏رسد موهایش را با دست مرتب می‏کند. اطراف را می‏پاید و متوجه دخترها می‏شود. «سر و وضع من خیلی داغونه؟»

            سرم را به اطراف می‏جنبانم.

            «اومدم بیرون. یه جای شلوغ بود. از همه سراغ تو رو می‏گرفتم. اما کسی نمی‏شناختت. سرسام گرفته بودم. می‏خواستم از اون جمعیت دور بشم. احساس می‏کردم تو داری از من دور می‏شی.»

            نگاهش را از من می‏گیرد و به کشتی خالی می‏دوزد.

            «پیدام کردی؟»

            مثل آدم‏هایی که از خلسه رها شده باشند چشمانش را چند بار به هم می‏زند. سرش را پایین می‏گیرد.

«یادم نمی‏آد.» انگشت شستش را روی شستم می‏کشد. «انگشتت چی شده؟»

            دستم را مشت می‏کنم و پایین می‏برم.

            «چیزی نیست. فکر کنم یه جا سوزوندمش.»

            «کجا؟»

            لحنش ملغمه‏ای است از نگرانی و کنجکاوی. دخترها رفته‏اند.

            «یادم نمی‏آد.»

            دهانش فرم شروع جمله‏ای جدید را می‏گیرد، اما چیزی نمی‏گوید.

            کشتی سوت می‏کشد. مسافران جدید یکی یکی سوار می‏شوند. لابی از آدم‏ها خالی شده است. آن سوی بوسفور عده‏ای ماهیگیر به خط ردیف شده‏اند در انتظار صید. گهگاه صدای بوق ماشین‏ها از خیابان می‏آید. نسیم، بوی نم را به مشام‏مان می‏رساند. زندگی در شهر جریان دارد. الیکا با موهای شانه‏نشده‏اش بازی می‏کند. نگاهش به نقطه نامعلومی در سمت آسیایی استانبول خیره شده است. شاید می‏خواهد پایان رویایش را به یاد آورد. یا فراموشش کند. جنس این سکوت از آن‏هایی است که باید شکسته شود. چه بگویم؟ از عکس در کیفش بپرسم؟ مقدمه‏چینی کنم یا درجا بپرسم؟ اخم کنم یا لبخند بزنم؟ آب دهانم را قورت می‏دهم.

            کشتی دوباره سوت می‏کشد.

            «دوست داری سوار کشتی بشیم؟»

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال