In touch with Diverse Iranian Community

شروع یک روز زیبا

0 33

 ساعت هفت و ربع است. من پس از یک ساعت پیاده روی در گوشه زمین گلف روی یک نیم کت نشسته‌ام. در کنار من مصاحب ‏همیشگی‌ام است. امروز صبح تا مرا دید به سرعت بسویم دوید و خودش را با طنازی تمام در آغوشم انداخت و اکنون در کنارم نشسته است. ‏به نگاه آرام و پرنافذش می‌نگرم، چشمان سبز رنگش مرا تا دوردست ترین افق‌های دنیا می برد. نمی دانم چه نیرویی در اعماق نگاهش ‏هست که وقتی به من می‌نگرد، مستقیم بر قلبم اثر می گذارد و دلم را با خود می برد و وجودم راگرم می‌کند. حتماً حکمتی است که همه ‏رهگذرها متوجه رابطه ما شده‌اند، چنان با حسرت به ما می نگرند، انگار همه گم گشته‌ای دارند و بدنبال آن هستند. نگاه پر معنی و ‏تامل‌آمیز دیگران مرا به فکر فرو می برد. به چشمان زیبایش می‌نگرم، این‌بار به عمق بی‌انتها و ناپیدا و رویایی و مهربانش خیره می‌شوم. مرا ‏با تمام هستی‌ام به درونش می‌رباید. همیشه از قدرت نگاهش آگاه بوده‌ام ولی هرگز آنرا بدین حد به خود نزدیک نمی دیدم که مرا بخود ‏بخواند!‏

خدای در من چه اتفاقی افتاده! من تمامی وجودم را در نگاهش می‌بینم، تمامی وجودم، فکر و اراده‌ام و نگاهم در نگاه او حل شده است، باورم نمی ‏شود! کلمات برای توصیف آنچه می بینم بسیار ضعیف و ناتوان هستند.‏

در نگاه او به دنیا، همه چیز طور دیگری احساس می شود. اولین چیزی که بین او و همه چیزهای دیگر ارتباط ایجاد کرد، مهربانی است. ‏با شگفتی می‌بینم که همه چیز با هم حرف می‌زنند و احساس دارند. قطرات شبنم صبحگاهی با چمن‌ها، کلاغ‌ها و درخت‌ها، گنجشک‌ها و ‏نیلوفرها، آسمان و زمین و همه‌ی این طبیعت زیبا و شگفت انگیز که همه‌ی قسمت‌های آن با یکدیگر سمفونی زندگی را می سازند. همه و ‏همه در چشمان اوست! در این میان فقط تعدادی از آدم‌ها هستند که بصورت سرگردان در حرکتند و هنوز در جستجوی آشیان زندگی ‏درشاخسارهای جنگل بی پایان طبیعت هستند. می‌خواهم برگ گیاهی شوم که صبح‌ها رویم شبنم بنشیند، پروانه‌اى باشم كه با جفتم در ‏لابلاى شاخ و برگ درختان پرواز كنم. برای آخرین لحظات از نگاهش به دنیای بیرون چشم می دوزم؛ به طبیعت با شکوه و درخشان ‏مي‌نگرم. همه چیز بوی زندگی را دارد و همه در حال اجرای بخش‌هایی از ترانه زندگی می باشند. به خود می‌نگرم که با تمامی وجود به ‏نگاهش خیره شده‌ام و می‌خواهم باقی مانده هستی‌ام را در نگاهش غرق کنم.‏

دست‌هایم را به طرف او دراز می‌کنم، هر دو گونه‌هایش در دستهایم جا می‌گیرد، صدای تپش قلبم را می شنوم و به ناگاه مرا از چشمهایش ‏به بیرون می اندازد و او هم خودش را با تمام وجود در آغوشم رها می سازد. بدن گرم و پشمالویش را در آغوش می فشارم، پنجه‌های ‏تیزش را در حدی که وجودم را باور کنم در بدنم فرو می برد و با گاز گرفتن های کوتاه، انگشتانم را نوازش می دهد. پشت گوش‌هایش را ‏نوازش می‌دهم و او هم با خرناس‌های مکررش با من حرف می‌زند.‏

زمان به سرعت می گذرد و من باید گربه زیبایم را تا فردا تنها بگذارم. او را در جاده تنها می گذارم و با روش خودمان که نگاهمان به هم ‏دوخته می شود، با هم خداحافظی می کنیم.‏

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال