In touch with Diverse Iranian Community

نامه به مردی كه زیاد می‌‌‌‌‌‌دانست…

0 11

نامه به مردی كه زیاد می‌‌‌‌‌‌دانست: باید نوشت كه قلب و روح افسرده‌‌‌‌‌‌‌ام را جانی ببخشد…

مدرسه فمینیستی: روزی را در سالنامه به من اختصاص داده‌‌‌‌‌‌‌‌اند. مرد این سرزمین، اگر من ‏زنم تمام روزهایم پیشكش مردانی كه اگر چه روزی را در سالنامه به نامم سند زده‌‌‌‌‌اند اما یك نیم روز ‏هم من را با خود برابر نمی‌‌‌‌دانند. اگر من زنم تمام روزهایی كه به نام من است پشكش مردانی كه من ‏باید برای چادر و چكمه‌‌‌‌‌ام به چه كنم، چه كنم بیفتم تا مبادا دین نداشته‌‌‌‌‌ی مردان شهرم با نیشِ باز و ‏پای ناز، به باد برود. اگر من زنم تمام روزهایی كه به نام من است پیشكش تمام مردانی كه خون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان از ‏من رنگین‌‌‌‌‌تر است و خون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بهای یك جان كامل من برابر است با دیه‌‌‌‌‌‌ی ناكارآمدشدنِ تنها ابزار ‏مردانگی‌‌‌‌‌‌‌شان، تنها بگذارند، ما زنان و باقی مردانی كه حقوقی برابر برای‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان می خواهند، مانند انسان ‏كنار هم زندگی كنیم و تمام روزها به نامم باشد. روز انسان

 بارها برایت نوشتم كه عشق یک توهم بازیگوشانه‌‌‌‌‌‌‌ی تن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرایانه نیست و فقط یک بار باید عاشق شد؛ مگر آنکه به بدکارترین ریاکار تن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پرستِ بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندیشه تبدیل شده باشی. من این سکوت خوف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انگیز را دوست ندارم و این روزها مثل سنگ ‏سکوت می کنم. اما اینجا از بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌صدایی دارم خفه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوم و می‌‌‌‌‌‌‌‌نویسم که : بارها به اندیشه‌‌‌‌‌‌ی من اهانت و توهین كردی و من را به كم عقلی و این‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌جور نوشته‌ها و مقاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها متهم كردی. شما را كه در ابتدا به عنوان یه استاد مهربان تاریخ مطبوعات دوست داشتم. اما انگار سخت در اشتباه بودم. شمایی كه همیشه ادعا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردید كه من دارم زندگی می كنم و تو عمرت را با این حرف‌ها و نوشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و با این دوستان فمینیست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خو داری تلف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كنی. شمایی كه به زن نگاه جنسیتی داشتید. بارها آن كاریكاتور كذایی را برایم ایمیل كردی كه مردی از رمالی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پرسید: چرا زن رو نصف مرد حساب می‌‌‌‌‌‌‌‌كنند و آن رمال به مرد جواب می‌‌‌‌‌‌‌داد برای این‌‌‌‌‌‌‌‌كه ما فقط به نصفه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پائینِ زن كار داریم. نصفه دیگرش برای‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان كاربردی ندارد… باید اعتراف كنم كه اولین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بار است كه در طول مدت بیست و اندی سال كه زندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كنم مردی مثل شما دیدم. مردی كه متأسفانه در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی زنان هم قلم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زد ولی متأسفانه فكر و ذهنش به نیمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پائینِ زنان بود.

بارها نوشتم كه نخواه نامت در تاریخ مثل پادشاهان صفوی شكم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌باره و زن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌باره ثبت شود. بگذار نامت مثل حسن رشدیه و مثل عشق نادر ابراهیمی به همسرش زبان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زد خاص و عام شود. درد زن بودن همین است كه همیشه محكوم به سكوت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. ولی سكوت بالاترین خیانتهاست. توی این دنیا هیچ چیز مطلقی نیست و حتی بدترین آدم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها در تاریخ را هم كه بررسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كنیم متوجه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شویم كه خوب و یا بد مطلق نیستند، حتا كورش …. اما انگار در مورد شما فرق می‌‌‌‌‌‌‌‌‌كرد. هر روز اهانت و توهین و من را متهم به دیوانگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردید.

برایم نوشتی: »هنوز تو باقالی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها سیر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنی، جنس دوم، بابا دنیا رو گرسنگی و جنگ و بد اخلاقی گرفته و با قانون ناخودآگاه وحش داره زندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌چرخه، باز تو حرف حرف های تکراری یکصد و پنجاه سال پیش رو می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زنید… خودتو به خواب نزن الان زنها به مردها خیانت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند و گُر و گُر برای خودشون معشوقه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرند… باور نداری بیا آدرس چند تاشو من بهت بدم… سرت رو بالا بگیر برو زندگیتو بکن مثل همه آدمها… تا کی این خل بازی ها….» علتش را هم بیان كردی كه شرمسارم این جمله [……] را در این متن بیاورم.

در جواب برایت می‌‌‌‌‌‌‌‌نویسم كه : چرا زن دارد خیانت می‌‌‌‌‌‌‌‌كند؟؟ از جنس خودت باید پرسید!!‏ تو خودت با امثال این زن‌‌‌‌‌‌‌ها هستی كه می‌‌‌‌‌‌شناسی. وقتی یكی مثل جنس تو بهش خیانت می‌‌‌‌‌‌‌كند!!!!  تا کی می‌‌‌‌‌‌‌‌خواهی مثل کبک سرت را در برفی فرو کنی. آری… سکوت در برابر خیانت. سکوت در برابر بدی. سکوت در برابر ظلم و تعدی و… و اما سکوتی که وقتی تو خیابون دست یک مرد نامرد به تن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌خورد سریع خودمان رو جمع می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنیم و از محل فرار ‏می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنیم؟ چرا اگر از حق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان دفاع کنیم ما رو به چشم یک زن بد نگاه می‌کنن(حتی خود زن‌ها)؟؟؟

شما معتقد بودید كه من كاری بلد نیستم و حرف‌هایی به من زدید كه باز هم شرمسارم در این نوشتار بیاورم و باز هم معتقد بودید كه من با این ادبیاتم هیچ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گاه موفق نخواهم شد. اما همین امروز كه این چند خط را نوشتم، می‌‌‌‌‌‌‌‌بینم كه حداقل یه كاری از این دستان ناتوانم برمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید و شما سخت در اشتباه بودید. از جامعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایی كه استادی مثل شما این‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌چنین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندیشند، چه انتظاری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان داشت؟؟؟ تو بمان و این جامعه‌‌‌‌‌‌‌ایی كه فقط تو حق زندگی در آن را داری ‏‏…..‏

و در پایان :

 –‏ای زن كه دلی پُر از صفا داری

 –از مرد وفا وفا مجو هرگز

 –او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو مگو هرگز

(فروغ فرخزاد )‏

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال