صفحه را انتخاب کنید

شعری از مژگان معدنی

ساعت، دقیقه‌، ثانیه…

نچرخیده زنگ می‌زنند در من

حالا تمامم پاشیده شده در شب 

در چشمان سیاهُ قهوه‌ای‌اش

با لکه‌های‌قرمزی که بوی اتفاقی‌ نارس می‌دهد

از دهانم

عطر جیغی که سال‌هاست بیرون نیامده، می‌آید

درد می‌کشد

از انتقامی که هنوز در بند ِنافش پینه بسته

علت جنینی که تا لب تَر نکرده اسیر شده

این ساعت سال‌هاست

بدون عقربه‌ می‌چرخد ‌

چقدر این لکه‌‌ها به چشمم نمی‌آیدُ

به گوش‌ام می‌آید

حالا تمامم دارند از تمامم انتقام می‌گیرند…

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

ویدیویی

بارگذاری...

فرم اشتراک ایمیلی

آرشیو شهرگان

مطالب شهرگان را مشترک شوید

برای دریافت تازه‌ترین مطاالب و به‌روزرسانی‌های مطالب شهرگان، به لیست پستی ما بپیوندید.

اشتراک شما با موفقیت انجام شد

Pin It on Pinterest

Share This