شعر گزيده‌ها

چند شعر از سمیه جلالی

 

می گوید: “عیسا “!

بلند می شود با گرد و خاک ها از تنش

و زخم ها و نشانه های بر گرده

از آن سال های دور

قالی بود و گل های رنگ پریده و دست های پینه بسته

قالی بود و قیل و قال کلاغ های باغ

قالی بود و تار و پود یکی برای تو یکی برای

من…

هزار تاک انگور سیاه از شانه هامان بالا رفته

ما که سایه نداشتیم! سوار بود و زینِ بدون اسب و

تفنگ های سرپُر

سوار بود و لالا لالا گل پونه / گل زیبای بابونه /

بپوش از برگ گل پیرهن/ هوا گرمه تابستونه/

لالا لالا شب تیره/ بخواب گلبرگ من دیره…

سوار بود و آل و موهای سفید بچه آهو

_ عیسا !

تو مرد جنگ و جال نبودی

چهار برادر و دو خواهر با یک زیرانداز و

روانداز و آب برنجی برای خوردن

این همه تعادل هستی را به هم نمی زد؟!

هر روز صبح به دیدار مترسک ها می رفتی با

کلاغ های مرده

بدون هیچ قیل و قالی

قارقار بچه کلاغ ها از حسادت بود یا ترس؟

خون زمین را بلد بود و ریشه ها خون را

برای عشرت انگورهای سیاه

این تاک ها را خونیاری کرده بودند!

یادت نیست؟

آب ها سربالا می رفتند و قورباغه ها ابو عطا می‌خواندند

و ما الف لام میم را از بر بودیم / بدون صوت، با همان

حنجره ی چفت و آوای تو شکمی

گفتی: ها، آب که سر بالا بره خون می خوره

زمین پا می ده به کلاغا

می گوید: عیسا

با گوسفندها چند بار از آسمان باریدی؟

بع بع شان تمام دشت را قُرُق کرده بود و چوبِ دستی ات

توت ها را نشانه می رفت

از آن بالا چه دیدی که شب با دو چشم خالی برگشتی/ بدون دهان !

گفتی: دشت از ما بهترون داشت با لباس سرخ و

دو تا سُم، قدش به آسمون بلند بود/ توت ها که

ریختن چشام خالی شدن…

دشت از ما بهترون داشت و ما هر شب آب برنج

می خوردیم با یک روانداز و زیرانداز …

اصلن چه فرقی می کرد؟

این همه تار و پود از هم گسیخته و مردهای زن مرده و

تفنگ های بی دوش/

با آن لوله های به سمت آهو نشانه رفته و شانه هایی آویزان از تاک های انگور

می خواندیم

الف لام میم

انجیرها برای تو

آب برنج سهم ما

زیتون ها برای تو

آب برنج سهم ما

هر بار مردیم و با برف سال بعد روی دشت باریدیم

قد کشیدیم و با مترسک ها به کلاغ های مرده

سلام دادیم

استخوان ترکاندیم اما دستمان به ابرها نرسید

خونیاری سهم هر شب‌مان شد و

انگورهای سیاه سهم از ما بهترون…

۷ تیرماه ۹۸

 

——————–

 

ایستاده بودمت انگار

تا بنشانم به دست تا بنشانم دو حلقه/حلقه ی بازو

تا بفشارم به سینه/سینه ی آهو

ایستاده بودمت انگار

ایستاده بودمت از هوش

ای به حواسم نشسته ای

به کناری

این چه هواییست؟گمم گم به گیج/ در به گرفتار/

در به فرو ریختن_ فرو شدن از/ در بغلت گیج

این چه هواییست؟ گمم گم

نمی رسد به تو این حلقه ی بازو

تا بفشارم به سینه/ سینه ی آهو

من که گمم / خواب نمی آیدم

به چشم/با دو حریق از دو چشم سبز/ تر از سرخ

چشم فرو ریختم به حلقه ی بازوت

آن دو موازی به هر دو خط

آن دو موازی به چشم هام_با دو حریق از دو چشم

سبز/ تر از سرخ

آتش افتاده به اندام _به گیسوم

آتش افتاده ی در من/

در به منت ریخته ای/ هاااااای تو بر گردن و

بازوم

ای به صدا در منت نهفته

ای به صدا در منت فرو

ای به صدا در همه رگ هام

خون تو جاری

می دهمت دست به آن حلقه ی بازو

تا بنشیند عطر تو بر سینه ی آهو

 

۲۲ اردیبهشت ۹۸

 

——————–

 

از دندان هات/ تا دنده های لاغر هجده سالگیت در

هفته های از حجامت رگ برگشته/ می گویمت

و آن تنفس دهان به دهان/

آمیخته با دودهای غلیظ و سرفه های تکیده

در آمیزش سرنگ با ورید

تو از کهولت مغز و کیفیت اکسیژن در صعوبت

بصل النخاع چه می دانستی؟

گفت: کفایت نمی کند

مرگ انگشت های باریکی دارد بدون عصب/ به

رنگ سبز کهربایی

آویزان از شانه هام

“من از غیرت درخت نمی گویم و اعتدال بهار”

زمستان که بیاید مرگ طعم انار دارد

بی هیچ کدورتی

“دانه های ریخته سهم من”

گفتم: کفایت نمی کند؟!

به کدام ابر تکیه داده ای که باران نشود در وقت

نزول؟!/

در وقت استجابت دعا!

می خواندی تا از آستین بلندت کوتاه بیاید روزهای

خاکستری

این بار اگر باران آمد از آستین کوتاه من به پروانه‌ها سلام بده

و به سایه ات بگو پیله ها از کدامین شکاف شب

سر برآورده اند؟!

زمین گرد نیست

تو اما به من می رسی هر روز/

بلندتر از سایه ات / کوتاه تر از آستینم

با حرو ف منقطع… و صدایی که از بلندی فرو می‌ریزد

این جویده های از دهان افتاده

که بریزد

و بگویم نمی توانم

که بریزد

و بگویم

سایه ات را از شب بگیر و زیر درخت انجیر با

پروانه ها قرارت را بگذار/

تا دنده های لاغر هجده سالگیت را در زمین

بکاری و با درخت های انجیر محشورشان کنی

شاید در جهانی دیگر با شمایلی از دو بال آویزان

پرواز را کرده باشی !

با تمام ابرهای عقیم/

آن وقت تمام پروانه ها باران شوند

و تو انجیرها را به وقت لاغر هجده سالگیت

ببوسی!

۶ خرداد ماه ۹۸

 

—————–

 

انگشت هات در حضور مبهم شاخه های افرا

چه می کنند فرزانه؟

رفته بودی برای تمام پرنده ها آشیانه بسازی و

سایه ای گسترده بر فراز هر چه آفتاب که بتابد

چهار زانو بزنند زیر تمام شاخ و برگ هات

فارغ از هر چه بتابد تیز و هر چه ببارد میغ

با آن سایه هات مدام که بریزد مدام که ببارد

تنومند تر و برافراشته تر که نشسته باشی

اگر چه کشیده شود پوست

تکیده شود

با آن چین و چروک ها بر بریده های مفاصل

که بگذرد از وخامت استخوان و جراحت عروق

این همه قامت برافراشته؟! به کدام سو …

خواب دیده بودمت

ایستاده ای

با شاخه های افرا قرابتی نزدیک داشتی

بالا بالا بلند/ بلند بالا با دو پای گریزان

رمیده از دشت /های های هوهو پریشان باد افتاده

در دامنت به رقص

و من از دور با تمام شاه‌توت ها در مجاورت

برگ‌های ریخته

می پروازیدمت / به شکل پروانه

با دو با ل بنفش آبی

روی گونه هات

با همان دو بال که پریده بودمت بر شاخه های افرا

تو با انگشت هات لا به لای دو شاخ گوزن بالا

بالا دو شاخ گوزن را می خرامیدی/ دو شاخ

پیچاپیچ در پیچش های مو به مو ریخته بر شقیقه‌هات/ در وحشی این جنگل پریش

و خنده هات

آن دو گل اناری نشسته بر لب

سال هاست عادت دارم

سال هاست که بخندی و بگویم فرزانه بایست

به دایره ها ایمان نیاور

که از هر طرف در محاصره باشی

نمی توان گریخت

در این دور تسلسل بچرخد نگاه و نمی توان دید

بچرخد و نمی توان رهید

رها رها برهانی اگر به پریدن

دو پای گریزان را به آهوان دشت بده / سبک…گاه رمیدن

و با دست هات آن پیچش‌های مو در مو ریخته را

حمایل گوش کن

از دشت که بگذری به رودخانه می رسی جاری

به هر چه در تو جریان دارد به آن وجد موهوم آن

شعف پی در پی که بگریزی و بگریزد از تو

دوایر محتوم و آن چهار خانه‌های محکوم به انهدام

موج را به تن بسپار به قامت از هیجان در آب فرو ریخته

با دو پای گریزان

بایست

و هم صدا با جیرجیرک ها در امتداد شب صبح را

سلام بگو

سلام فرزانه

سلام صبح به یقین ایستاده بر خورشید

که سریده ای بر گونه با همان ملاحت همیشگی

سلام ای رمیده از دشت و رسیده به خروش در

جریان سیال رودخانه ها

سلام /

فرزانه، بایست

تا بگویمت افرا از تو قامت می گرفت در تمام این

سال ها

با تمام برگ های ریخته

۲۱ خرداد ماه ۹۸

Related posts

معرفی کتاب: اودیسه چریکی A Guerrilla Odyssey

شهرگان

قيمه دوست می‌دارد

حسن سیدریئسی

سندروم استکهلم در قصه رومن‌گاری و هدایت

جواد موسوی خوزستانی

اظهار نظر