صفحه را انتخاب کنید

چهار شعر از علیرضا صفرپور

تبلیغات

علیرضا صفرپور؛ متولد ۱۳۵۵/۱۲/۲۷- تهران و ساکن بندرعباس

شروع فعالیت هنری او از تئاتر اموزشگاهی در دبیرستان بود.  او عضو انجمن نمایش بندرعباس از سال ۷۶ تا کنون است و بازیگری در چندین تئاتر و حضور در جشنواره های متعدد و یک فیلم کوتاه با حضور موفق در جشنواره فیلم کوتاه تهران (۱۳۸۶) از کارنامه‌های فرهنگی اوست.

صفرپور از سال ۱۳۷۶عضو انجمن شعر هرمزگان است.

۱.

به: دوضلع دیگرم کوروش و رضا

مثلث نامیرایی هستیم ما

که از روستاهای جنوب

به اضلاعمان میرسیدیم

با سانتا به گنو میرفتیم

و با شاملو سرازیر می شدیم

به قاب شهردراندوه شرقی لورکا

در ما طرح دیوارها،شکل سنگها

بوی بادام کوهی و کسو دنگ

در ما جنس ابرهای پنج شنبه بود

که درویش وناصر را به تفکروخنده وا می داشت

به شیشه اندوه و آرزو نوشتیم

به رود هماگ انداختیم در سه ضلع

و ترتیب هفته

شنبه ….  پنج شنبه

یکشنبه …. پنج شنبه

دوشنبه …. پنج شنبه

در کشتن جوانی و صدای چکور

دنبال سه نفر مشکوک میگشتیم

سر به چاه و اعتقاد داشتیم سرباز اگر میخواست اینکار را بکند باید سبیل خود را میتراشید

سایه های بلندی داشتیم در چراغ GTO

کلمات در سرمان به صوفی میرفتند و سرخ با کولی برمیگشتند

به سه راه سازمان میرفتند و با توهم و سمبوسه می امدند که به تمام دهانها دست بدهیم

تا فرمان در آستین میهمان گیر نکند و مشت به بازو بیاید در سه ضلع شهر

با رابیت دنبال گذشته

در مخازن دنبال آینده

و حال را به کلمه برگردد

توهم سرخ الکل و سنگ بود وقتی در بستر سینه های گیتار

در دست جوانی فشرده می شد

به چیدن اولین میوه

روی سیم ها”عولو سیاه” برایمان

نت می آورد

دو لا چنگ و سکوت

و چهار لای پنج شنبه را مینواخت در اضلاع سیم ها که کنتور نویس در اکنون بیدارمان کندو درویش و ناصر ازما وینستون بخواهند تا سانتانا و شاملو را کوه پایین بیاوریم و به رود هماگ بیندازیم

و بگوییم:  که ابرام به یاد شما از درد جان نوشته است

و ببینیم ریتسوس از کجای این میهن تلخ ترانه ای  برای رضا

می نویسد

و چرا کوروش “حراری” ش

را روی مبل راحتی جا گذاشته و در ملافه های صورتی ودود کنت میگردد تا به راک لاتین وفادار است و بگوید خوابش را: که شب را باپل مک کارتنی و محمد محترم پناه به می و نت گذرانده

و در اختلاف نظر رضاوریتسوس حق را به ترانه بدهد

و باهم به من بخندند که : نگاه

مثه گکی ن که رو سنگ نشتن

به سه نفر مشکوک بپیوندیم

و بخندیم به سربازی که اعتقاد دارد با سیبیل هم میشود لذت برد ،

در سه ضلع شهر به نسبت دو به یک از کنت و وینستون

چه جنس خوب داشت ابرهای پنج شنبه که در استین میهمان گیر کرده بود توهم سرخ الکل و سنگ تا کنتورنویس که تنها بیدار اینروزهاست وپرنده در اندوه بخواند از گلوگاه رامی در آستان سنگ و کلمه  و به تمامی نفرات این متن وفادار بماند

چه جوانیهایی را

چه جوانیهایی را چون مه به دست خورشید دادیم تلخ در ترانه ی میهن و شرق اندوه

بین مرگ و رود لای کلمه و نت

با چراغ GTO در تاریکی روستاها به سه ضلع شهر سرازیر می شدیم از قله ی اشکبار گنو

ما مثلث نامیرایی بودیم

*

کسودنگ: بنه

کگ: قورباغه

عالوسیاه:

پرنده ای خوش ترکیب و بومی هرمزگان که و حضورش نشان تغییر و خوش یمنی ست

هماگ: روستایی سرسبز و باشکوه

کولی: نوعی ماهی

چه کور:

پرنده ی خاص دیگری

و زیستگاهشان که به چاه چکور معروف است

نشتن:نشسته

۲.

پیرهنی

از

تو

به تن

هر

تار

از

پر پرنده ای

که

نخوانده بود

ما

سر کوچه ایستاده بودیم

و

طلاق

از ته کوچه به سمت مان پرت می شد

کوچه بود که نمی ایستاد

زنگ بود

که بلبلی نمی زد

هر

پله و درخت

کفپوش دفتر ازدواج و طلاق

رنگ

چشم زن بود

و

شناسنامه هامان را خواستند

چرا

که

در صفحه ی دومش

استفراغ کرده بودیم

زن

در چشم ش پیرهن بود

بگذاریم

این جنایت طبیعی جلوه کند

من و تو

والدین عواطفمان بودیم

که

نشسته بر صندلی های قهوه ای چرک

“ما” ی

دو سه ساله مان را سر بردیم

حالا

رنگ کفپوش دفتر ازدواج و طلاق

تغییر کرده بود

زن

در چشم ش درخت بود

و

شناسنامه ها

که

از روی هم برداشته شدند

هر کدام به دستی

هر کدام به سمتی

بگذاریم

این اعتراف غیرطبیعی جلوه کند

من

دست به کشتن شبهامان زدم

تو

روزها را ترور کردی

و

هر دو

شناسنامه هامان را منفجر کرده بودیم

ته کوچه

زن

در چشم ش پرنده بود

پیرهنی

از

تو

به

تن

هر تار از پر پرنده ای

که

نخوانده بود

۳.

به اقلیم تنم مهاجرت کن

جغرافیای آب و سرخی خاک

از موج آواز های بر سر ریخته

پاهایت را به دریا بریز

این

که دور ایستاده در چشمهات

صدای که می تواند باشد؟

دریا گفت

در دیدار ماه با صخره

زیر تمام آبهای زمین

من

در یقه ی باد نشسته بودم

تو

دامن به آب میدادی

تو

مو پریشان میکردی

من

موج تر می شدم

مهاجرت کن به من از راه حروف

از

 به آیینه ی زنگار بسته

در عکس سیاه و سفیدی

از اتاق بمان  به تختخواب

پناهنده شو

مهاجر  باش

به دورترین آوازها

دورترین آبها

 از تن پوش ت

به بازوهای من

از  چشمهات به خوابی سرخ

و صدای موج ها

به اقلیم تنم

مهاجرت کن

۴.

به اقلیم تنم مهاجرت کن

جغرافیای آب و سرخی خاک

از موج آواز های بر سر ریخته

پاهایت را به دریا بریز

این

که دور ایستاده در چشمهات

صدای که می تواند باشد؟

دریا گفت

در دیدار ماه با صخره

زیر تمام آبهای زمین

من

در یقه ی باد نشسته بودم

تو

دامن به آب میدادی

تو

مو پریشان میکردی

من

موج تر می شدم

مهاجرت کن به من از راه حروف

از

 به آیینه ی زنگار بسته

در عکس سیاه و سفیدی

از اتاق بمان  به تختخواب

پناهنده شو

مهاجر  باش

به دورترین آوازها

دورترین آبها

 از تن پوش ت

به بازوهای من

از  چشمهات به خوابی سرخ

و صدای موج ها

به اقلیم تنم

مهاجرت کن

Website | + posts
تبلیغات

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

ویدیویی

بارگذاری...

پادکست شهرگان


آرشیو شهرگان