In touch with Diverse Iranian Community

شعری‌از: ارسلان‌چلبی؛«خونریزی میلەهای کلفت زندان»

ترجمە از کوردی بە فارسی: هاوری مام حسینی

«خونریزی میلەهای کلفت زندان»

 

حیف کە تو این فرصت کسی گُذرش بە این زندان نیفتاد

هیچ کس پتو رو  از رو  این زندانی برنداشت

رٶیاها در آنجا خودشون رو پنهان کردە بودن

آە از این پنجرە کە در آنجا فریاد میزد

روشنایی جِلو درشو گرفتە بود

چاقو روش کشیدە بود و میلەهای کُلفت پنجرە خونریزی میکردند

حیف کە در این فرصت کسی دست این زندانی را نگرفت

یە چند تا سوال ازش بپرسە کە چرا شبا تو جاش میشاشە؟

آخە چرا اون روزی کە گرفتنت یە ریال هم تو جیبت نبود

چرا پاهات میلرزید و غُصە سیگارات رو میخوردی

این یاداشتها جی بود تو جیبات

آخە چرا یە کُلت نداشتی

اون لحظە کە رنگت پریدە بود چرا فُش نمیدادی

چرا دقیقا در اون لحظە پاسورد اولین ایمیلت رو بە یادی آوردی

دەهها پیام بدون جواب اومدن تو ذهنت

چرا فکر کردی نامەها رو با پُست میفرستادی بهتر بود؟

راستی بگو در این زندان انفرادی مشغول چی هستی؟

صبح‌ها دندونات رو مسواک میزنی

شیر میخوری و گلدونها رو آب میدی،

راستی فریادهای این پنجرە طاقتتو طاق نکردە؟

 

حیف کە این زندانی یە بار از اون پنجرە خودشو نشون نداد

بیاد جلو تریبون و از مشکلاتش بگە

کە چشمی در کار نیست بهش نگاە کنە و دستی کە دەستهایش را بفشارد

و آغوشی کە خود را بە آن نفروشد!

خواب اولین شب زندان را برایمان تعریف کند:

کە جلو یە خیابان رادیوهای دوران انقلاب رو میفروخت

اینجا صدای دل و رودەهای کوردستان است، موجهایش  گیر کردە

اینجا صدای دندەهای کوردستان است، موجهایش فرو ریختە

اینجا صدای لاپای کوردستان است، موجهایش چُسیدە.

 

خواب دوم شب زندان را برایمان تعریف کند:

کە یە بار دمِ غروب غم و غُصە با اُردنگی پرتش کردە بود

خاطرەهایش پنجرەهایِ اطاقش را شکستە بودن

و یادش آمدە بود کە در 18سالگی رخت و خوابش را چرب و نرم کردە بود.

 

خواب سوم شب زندان را برایمان تعریف کند:

کە مادرش از پدرش انتقام میگرفت

مدیر مدرسەاش جُفتک انداختە بود

معلم ریاضی همیشە شلوارش پایین بود

معلم جغرافیا همیشە آب بینیش سرازیر بود

معلم هنر نون و ماست دوست داشت

معلم دینی بوی دهنش از یە فرسنگی میومد

معلم تاریخ بازی شیر یا خط  رو دوست داشت

معلم ورزش همیشە جلو در مدرسە نعشش اُفتادە بود

معلم علوم یە پاش می‌لنگید و با خواهر مُسِنش زندگی میکرد

معلم ادبیات صبح زود شعر بە خوردِشون میداد

و نزدیکترین دوستش شیربرنج دوست نداشت.

 

حیف کە این زندانی نمیدونە دنیا چی بە چیە

یک بار هم سرش رو از این پنجرە بیرون نمیارە

کە یە نگاە بە حیاط زندان بندازە

در آنجا کبوترها بە همدیگر میخندند

آواز همدیگر را میکُشند و بر روی دوربین مدار بستە تُخم میذارن!

از آنجا در ورودی زندان دیدە میشە

لولاهایش زنگ زدە و آخرین بار بعد از انقلاب قُفلش را عوض کردە بودن

از آنجا بلوک و آجرهای دیوار دیدە میشوند

سیم خاردارهای روی دیوار با کسی حرف نمیزدند و تنها شبانە شعر میخواندند!

 

حیف کە کسی پتو را از روی زندانی برنداشت

هیچ کس ندانست در آن زندان انفرادی دندانی مسواک میشوند

شیری خوردە میشود و گُلدانی سیراب میشود

کسی خواب میبیند و صدای رادیویی بە گوش میرسد؟

مدرسەای در دوران انقلاب بستە میشود؟

حیف، حیف، حیف

کسی پیدا نشد یە سر بە این زندانی بزند.

…..

ارسلان چلبی، شاعر و نویسندە متولد ١٣٦٥ شهر بوکان در کردستان ایران و مقیم کشور دانمارک. تاکنون دو مجموعە شعر از شاعر چاپ شدە. نامبردە عضو کانون نویسندگان دانماڕک است. شعرهای شاعر بە زبان‌های انگلیسی، فرانسوی، دانمارکی و فارسی چاپ و منتشر شدەاند.

.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال