In touch with Diverse Iranian Community

یادداشتی بر بزرگداشت نسیم خاکسار در ونکوور – کانادا

1 43

مژده ای دل که مسيحا نفسی می آيد
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آيد

مجتمع فرهنگی “سيويک” پورت مودی واقع در ونکوور، شاهد بزرگداشت مرد بزرگی بود که قامت بلندش به رغم گذشت ساليان و از دست دادن رفقای نزديکش، هنوز افراشته است و موهای پرپشتش نشان از گذشت زمانی دارد که درد تبعيد، دوری از وطن و مرگ خودخواستهٔ برادر از لا به لای آن رخ می‌نمايد. مردی که هر سطر از انبوه نگاشته‌های دور از وطنش، مضمون تبعيد و هجرتی درون خود دارد که تو را با خود مي‌کشاند تا در یيچاپيچ دالان زندگی هر يک از قهرمانانش، به چشم ببينی که ياسين چگونه ميان ماندن و رفتن پيچ و تاب ميخورد؟ و چگونه منتظر قطاری است که هر لحظه با آخرين سرعت به طرف ايران برود؟ زاهد از چه رفته است و خبری نداده، چرا کرامت نگرانی‌اش را با خود از هلند به آلمان و از آلمان به هلند، ميبرد و می آورد؟ کافر شدن «مرایی» از چه بود و چرا آنقدر شيفته‌ی حاج آقاست!؟ … از آنها می‌نويسد تا تو ياسين‌ها و زاهدها و کرامت‌هايی را که می‌شناسی به ياد بياوری و ناگفته‌هايشان را بشنوی تا دردشان را بيشتر همدرد باشی.

مطابق معمول خيلی زودتر از ساعت شروع برنامه آنجا بودم که احتمال هر نوع تأخير را از بين ببرم و جای مناسب برای عکس و فيلم را به دقت انتخاب کنم. اما در نهايت تعجب ديدم که خيلی ها پيشتر از من آمده‌اند و مشغول تدارکاتند.  ميز کتاب از ساعت حدوداً 3:30 که من رسيده بودم آماده بود، نقاشی‌های نمايشگاه جانبی سر جايشان بودند و مسؤلين‌شان پشت ميزها قرار داشتند و با برخوردی مناسب پاسخگوی مردم بودند.  من مشتاقانه به دنبال اين بودم که کاری انجام دهم تا سهم کوچکی در اين مراسم داشته باشم، هر کاری که باشد. می‌خواستم حالا که آمده‌ام و هستم، مفيد باشم. گوشه‌ی کوچکی را گرفتم و پوسترهايش را به شيشه‌ها چسباندم. در همين حال و هوای شور و شوق خود بودم که صداهای اطرافم گفتند: آمد، خودش آمد! روی برگرداندم، داشت از دور می‌آمد. عينکش را ديدم و موهای پرپشتش که سفيدتر از جو گندمی شده بودند، اما چهره همان بود. همان نسيم خاکساری که عکسش را ديده بودم. نقاشی چهره‌اش را ديده بودم. با خطوط چهرهٔ صاف و مستقيم و چشمانی که حتی از پشت عينک هم نافذ بود. تنها سبيل‌هايش در چهره کم رنگ شده بودند و از دور پيدا نبودند. چشم‌های من هم ديگر مثل سی سال پيش نمی‌ديدند!  باری، چند لحظه‌ای ماندم که چه بکنم؟ بايد می‌رفتم جلو … بايد سلام می‌گفتم و خودم را معرفی می‌کردم که از طرف “شهروند بی سی” هستم و … اما پاهايم راه نمی‌رفتند. گويا ميخ زده شده بودند به زمين … وجود و سيمايش تداعی صمد، سعيد سلطانپور، محمد مختاری و منصور خاکسار و ديگرانی بود که از پشت غبار زمان در خطوط چهره‌اش نمايان می‌شدند. يک لحظه چهرهٔ صمد به يادم آمد. همان که کلاه پوستی سرش گذاشته و عينک قاب مشکی و سبيل‌های باريک دارد. همان‌که آن سالها همه جا بود… دوباره عکس نسيم روی جلد کتاب‌های زيراکسی جلد سفيدش … اين همان نسيمی است که از سی سال پيش آرزوی ديدارش را داشتم!  زندگی چه بازی‌هايی دارد!؟ چه کسی فکر می‌کرد من پس از اينهمه سال “نسيم خاکسار” را در شهری چنين دور و پرت از جای اصلی‌مان ببينم!؟ آن هم به عنوان خبرنگار!  جلو رفتم.  کمی هيجان داشتم و نگران بودم که حرفهايم را درست و شمرده بزنم! احساساتی نشوم و صدايم نلرزد!  دست دادم و در همان اولين نگاه، چنان راحت و افتاده و صميمی برخورد کرد که تمام پيش فرض‌هايم رنگ باخت و صد و هشتاد درجه چرخيد!  من ديگر به کلماتی که می‌گفتم فکر نمی‌کردم. آنها خودشان می آمدند و يکی يکی جاری می‌شدند. همانهايی بودند که اينقدر نگرانم کرده بودند که چطور پشت سرهم رديف‌شان کنم و چطور صدايم نلرزد!

خواهش کردم که عکسی بگيرم برای نشریه‌ی شهروند بی سی. مهربانانه راضی شد و انتخاب جا را به من واگذار کرد که عکاسم. رفتيم کنار ميز کتابهايش، من دلم می‌خواست بهترين عکس زندگی‌ام باشد که می‌گيرم! که کادر بالا بزرگتر شد و کادر پايين کوچکتر! دوباره گفت: خوب شد؟

بله عالی شد!

خب حالا کجا بايستم؟

شما هر جا دوست داشتيد برويد، من عکس‌های بعدی را طبيعی می‌گيرم!

باشه!

با خودم گفتم؛ نسيم تو نويسنده‌ی به اين بزرگی که من دلم می‌خواست صدها بار جای تو باشم! اينقدر افتاده! اينقدر راحت! … به ميان مردم رفت و مشغول شد. من هم به دنبالش با دوربين!

 با آن لباس ساده‌اش خاطرات دوری را برایم زنده می‌کرد، خاطراتی که با خودم می‌کشانم و کوچکترين اشاره‌ای تمام‌شان را همچون فيلمی از جلوی چشمانم حرکت می‌دهند تا ساعت‌ها به آن دوران کوتاه اما شيرين فکر کنم و افسوس رفته‌گان‌اش را بخورم!

 برنامه رأس ساعت مقرر آغاز شد و من در صندلی‌های جلو قرار گرفتم و دوستم شهين نيز که زحمت بسياری از عکس‌ها و تصاوير با ايشان بود در کنارم.

مراسم با فيلمی در معرفی کانون هنر و ادبيات آغاز شد و سپس مجری، پروانه حسين خانی، نوشته‌ی زيبايی از خاطراتش در اوايل انقلاب از نسيم و اسمش خواند با این مضمون که چون “نسيم” اسم دختری بود که با هم دوست بودند و فکر می‌کرد “نسيم خاکسار” نويسنده‌ی مؤنثی است!

بين برنامه پيام شخصيت‌های فرهنگی – ادبی چون خانم نرگس اليکايی، مسعود نقره کار، ميرزا آقا عسگری (مانی)، فرامرز سليمانی، محمد رضا رحيمی، منصور کوشان، رضا مقصدی و رضا علامه زاده خوانده شد. که هر کدام به نوعی از نسيم خاکسار و خصوصياتش گفتند. وجه مشترک تمام اين پيام‌ها خصلت انساندوستانه‌ی نسیم خاکسار، مهربانی، آرامش و انتقال اينها به ديگر دوستانش با رفتارها و گفتارها و نوشته‌هايش بود که من شخصاً با برخوردی که برای اولين بار با نسیم در اين مراسم داشتم، اين نکات را به روشنی می‌توانستم تصديق کنم.

در بين تمامی پيام‌ها، پيام رضا علامه زاده بيش از بقيه به دل می‌نشست که خودمانی و ملموس از ارتباط خودش و دوست چندين ساله‌اش گفت.  رضا علامه زاده گفت که نسيم را از ساليان زندان و بعد تبعيد می‌شناسد، که با هم بودند.  گفت که حتی در شديدترين انتقادهای سياسی‌اش صميميت، نجابت و انساندوستی را رعايت می‌کند.

متن کامل پیام رضا علامه‌زاده را همراه با پیام‌های عده‌ای دیگر از نویسندگان کشورمان به مناسبت بزرگداشت نسیم خاکسار در این شماره شهروند بی سی می‌خوانید.

 در خلال برنامه، دو اجرای موسیقی از گروه‌های چامه و نغمه‌های آواز اجرا شد.

سخنرانان در مراسم بزرگداشت نسیم عبارت بودند از: محمد محمدعلی – داستان‌نویس، علی نگهبان – داستان‌نویس، عبد القادر بلوچ –  طنزنویس. و در پایان برنامه نیز نسيم خاکسار با ایراد سخنان کوتاه به داستان‌خوانی پرداخت.

پيش از سخنرانی نسيم خاکسار فيلمی از مرتضی مشتاقی در مورد نسيم خاکسار با نام “ابرها و يادها” پخش شد و سپس لوح تقديری به ايشان تقديم گرديد.

نسیم خاکسار صحبت‌هایش را با فرستادن درود و بوسه به‌سوی حاضرین شروع و با بیان: «من ميتوانم بگویم بعد از امشب اگر که از بالکن خانه‌ام در هلند هنگامی که گل‌های شمعدانی را آب ميدهم به تک تک شما سلام می‌فرستم، صدای من را می‌شنويد»، سخنان خود را با خوانش شعر «قطار کوکی» به‌پایان برد.  او در توضیح این شعر گفت؛ این شعر کم و بیش بیان حال اکنون من نیز هست و با یک تصویری که از یک قطار کوکی هست، سعی کردم سر به سر خودم بگذارم.

قطار كوكی

 

نو كه بود

جامب جامب

می‌پرید از موانع سر راهش

و اصلاً  نمی‌ترسید

از كله معلق خوردن.

چند سال بعد

تند كه می رفت

قلب فنری اش می خواست از سینه‌اش بیافتد بیرون.

حالا

    مدتی است،

                خوش است

به همین  لك و لك گاه گاهی اش

چرخی می‌زند

خانه تنهائی‌اش را

و در تماس

با ذره‌ای، غباری

چرخ‌هایش می‌افتد به زر زر، غرغر

و  بعد پت

كوكش تمام می‌شود

8  اكتبر 2002

[متن سخنرانی‌های محمد محمدعلی، علی نگهبان، عبد القادر بلوچ و سخنان کوتاه نسيم خاکسار را در همین شماره «شهروند بی سی» در بخش ویژه‌نامه می‌خوانید.]

 نسیم خاکسار سپس به خوانش یکی از تازه‌ترین داستان کوتاه خود پرداخت.  داستان «رحله» که نام آن از “ابن بطوطه” به معنی سفرنامه گرفته‌شده‌است، مضمونی از اعمال ستم‌ بر زنان در طول تاريخ داشت.

اين داستان را نیز در همین شماره‌ی شهروند بی سی در بخش ادبیات می‌خوانید.

[از حضور نسیم خاکسار در کلاس‌های داستان‌نویسی محمد محمدعلی و نیز گزارشی از کلاس‌های داستان نويسی نسيم خاکسار در ونکوور در دست تهیه است که در شماره آینده‌ی شهروند بی سی خواهید خواند.]

 در نگاهی کلی به اين بزرگداشت می‌توان گفت که نسيم خاکسار نه تنها به دليل پر باری کارنامه‌ی ادبی و گذشته‌ی مبارزاتی‌اش که برای شخصيت انسانی و ترويج اين نوع نگرش در زندگی و رفتارش شايسته‌ی بزرگداشت صدها بار بيش از اينها است. شکی نيست که برگزارکنندگان نهايت تلاش‌شان را در برپايی هر چه کامل‌تر و بی نقص‌تر برنامه به کار برده بودند، ولی همچون هر رويداد ديگری حواشی‌ای وجود داشت که می‌شود نقادانه به آن برخورد نمود و دوستانه کاستی‌ها و نواقص را ديد و گوشزد کرد تا در موارد آينده شاهد برگزاری هر چه غنی‌تر اينگونه بزرگداشت‌ها در شهرمان باشيم.

هر چند من از صميم قلب آرزو می‌کردم برای چهره‌ی دوست داشتنی و افتاده و مردمی‌ای چون نسيم خاکسار اين موارد پيشاپيش تجربه و رفع شده بود تا ونکوور بی نقص ترين يادگارها را برايش بسازد. من خودم چنان از برگزاری و دعوت نسيم سراپا شور و شوق بودم که کمتر به نقد و انتقاد فکر می‌کردم و تنها موردی که به نظرم آمد کم بودن فرصت سخنرانان به خصوص خود نسيم، خالی بودن جای موسيقی اصيل ايرانی با وجود هنرمندان ارزنده‌ای که در اين زمينه در ونکوور حضور دارند و فعال هستند بود که پاسخ‌اش را مرتضی مشتاقی به اين صورت داد که: «ما با اينها تماس گرفتيم اما چون گروه‌هايی مثل کرشمه و طنين به زودی خودشان کنسرت داشتند و در تمرين بودند نمی‌توانستند شرکت کنند.» در مورد کم بودن وقت سخنرانان نيز در اجرای برنامه‌های زنده، گاه مواردی پيش می‌آورد که برنامه‌ی زمانی را به ناچار فشرده‌تر می‌کند و به همين دليل مجبور شدیم از برخی سخنرانان خواهش کنیم که خلاصه‌تر صحبت کنند.

در مجموع به شخصه از برگزاری چنين بزرگداشتی از صميم قلب خوشحالم و به همين دليل تا اين لحظه نقادانه به آن برخورد نکرده‌ام. هر چند با شخصيتی که از نسیم خاکسار در نوشته‌هايش می‌شناسم و اين بار از نزديک با همين برخوردهای کوتاه به دستم آمده، چنان خاکی و مردمی‌ست که همين تلاش‌ها را نيز به ديد خود، بسيار بالا ببيند.

به سهم خودم از حضور نسيم خاکسار در اين جمع دور، سپاسگزارم و آرزو می‌کنم مجدداً او را در ونکوور ببينم تا شايسته تر از پيش ميزبانش باشيم. از برگزارکنندگان نيز به پاس تقبل تمام زحماتشان قدردانی می‌کنم و اميدوارم نگاه نقادانه‌ی دوستانشان را صرفاً به ديد دلسوزی بنگرند تا همکاری همه جانبه‌ی فرهنگ دوستان و فرهنگ یاران، کارنامه‌ی پربارتری برای شهرمان به ارمغان آورد.

آوریل 2012 – ونکوور

1 نظر
  1. Vahid نظر کاربری

    بسیار زیبا و تاثیر گذار. ممنون از مژگان عزیز بابت این گزارش و عکسهای زیبا که مثل همیشه به زیبایی و شیوایی وقایع را می نگارد

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال