In touch with Diverse Iranian Community

باور

0 36

شعری از هادی ابراهیمی

 

دختری با صدای نگران در پشت پنجره آپارتمان‌اش در تهران، از ورای تاریکی شب، از خود می‌پرسد این جا کجاست؟  و فردای آن روز. . .

این حسی است از آن کلام:

«به ندا آقاسلطان»

 

دخترم!

گفته بودی کشته می‌شوی.

باورت نکرده بودم!

 

آنقدر جان جوان زندگی در تنت

زیبا می‌رقصید

که واژه‌ی مرگ

از دهانت شنیده نمی‌شد.

 

دخترم!

گفته بودی کشته می‌شوی!

 

آن چشم باز ات

هنوز زندگی را می‌رقصد

چگونه باور کنم!

هنگام که مرگ نیز

از باورش شرم می‌کند.

 

گفته بودی رنگ شرابی را دوست می‌داری.

شراب زندگی

از خط نازک ابروانت

آرایش زیبا و پنهان و پیدای موهایت را

رنگ شراب می‌زند.

 

دخترم

گفته بودی بهای آزادی‌ام را

تو می‌پردازی

با جان جوان و شیرینت!

باورت نکرده بودم.

 

چشمی در کاسه‌ی شراب خون

و چشمی دگر به جستجوی پاسخ

جا گذاشته‌ای!

گوی آتش است

چشم به جا مانده نگرانت!

جهان را سوزانده است!

 

دخترم

باورت نکرده بودم

جهان باورت کرده‌است.

 ۲۲ ژوئن ۲۰۰۹

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال