تبلیغات

صفحه را انتخاب کنید

ماه!

تبلیغات

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

 

حسین رحمت توی قاب ماه  دارد می رود. کجا؟ خودش هم نمی داند. اصلن شاید این تصویر روی جلد کتاب (ماه) حسین رحمت نیست. فرقی نمی کند. حسین رحمت در این کتاب هشت قصه ای و کتاب های دیگرش خودش هم نمی داند که این تصویر او هست یا خیر و کجا می رود و از کجا آمده است. فقط بال بال می زند، می دود، می گردد،می­چرخد،می­افتد و افتان و خیزان مانند یک خروس گلو بریده….. ازآبادان تا لندن میاید و می رود. از شط آبادان تا رودخانه تیمز پارو می زند. و همین خوب است. همین یعنی قصه. حقیقتی آن ته نیست  که به تو نشانش دهد. زندگی در چشم و در جان او همین پرپر زدن است. همین تنهایی است که مانند کوهموجی سیاه در دل شب لجه می کشد در تمام داستان ها. اصلن این تنهایی که تنهایی نیست.

نه باور نمی کنم تم داستان ها تنهایی باشد حتا اگر خودش از توی قاب ماه در آید و بگوید بابا والله همین است. تنهایی یعنی این که قصه نباشد. رویا نباشد. کلمه نباشد. و حسین رحمت با تنهایی آشناست. رفیق است. همدم است و تازه خیلی دلش بخواهد که نمی تواند زیرا قصه و کلمه توی جانش است. همراه همیشه ی اوست.

این پریشانی و سرگردانی که در تمام قصه ها هست در حقیقت، اگر حقیقتی باشد، نه تنهایی است و نه پریشانی، در نگاه اول شاید چنین است، بویژه وقتی بر پیشانی قصه ها نوشته است: چاه بیژن، لحظه های گم، نرسیدن به ادراک معما، دمدمای دم.

 

اما این خود زندگی است، در زیر این امواج تند و تیره و خشمناک، همدمی است با کلمه، با رویا،با زندگی.

عشقبازی و هم سخنی و دوستی است با لحظه های گم.. این یعنی  آن سوتر از بی سویی. این یعنی همان جانب بی جانبی. این یعنی رسیدن به این ادراک که به ادراک معما نرسی.

باید رفت توی پستوی این خانه. باید دنبال گنجه ها گشت. بادی دید حسین رحمت آنجا چه دارد. آنجا که تنها نیست و با آنی است که آنی دارد.

ما را بر می دارد و می برد فاو تا بوی نم جنوب را تا ژرفای سینه فروبریم و بعد یک مرتبه پرتمان می کند کنار رود تیمز. که چه! می خواهد بگوید که اینجا همانجاست و آنجا همین جا.

می خواهد بگوید که تنهایی وجود ندارد. انسان که هستی دیگر تنها نیستی. تنهایی یک توهم است.و تنهایی نیست و این حرف آخر اوست.حالا می خواهد خودش قبول کند یا نکند.

ببینید اگرچه دلیلی نمی خواهد این حرف من و از روز روشن ترست اما به هر روی  همینطوری که دارم این ها را می نویسم ( ماه) را هم می بینم. یعنی با ماه حرف می زنم یا ماه با من حرف می زند، من ماه را تماشا می کنم و یا شاید ماه مرا تماشا می کند و می بینم که، نویسنده یک قصه نوشته و نامش را گذاشته است: نه قصه ای و نه حرفی!

یعنی جوری قصه اش را می نویسد و حرفش را می زند که تو فکر کنی قصه ای و حرفی نیست. پس چیست! زندگی است. خود زندگی است که حسین رحمت راست و ریسش کرده است و آنقدر جان و جهانش زلال است، مثل این که داری توی آینه نگاه می کنی.

*

گفته بود: ای دل تو به ادراک معما نرسی

گوش نکردم به حرفش رفتم خانه اش. حسین رحمت رفت ( در آشپزخانه بطری ودکا را از فریزر آورد و با کمی پنیر) شروع کرد به نوشتن:( سال هاست می دانم که  این ها را نباید بنویسم. می دانم که تو می دانی. از کمان ابروان مورب و از عسل نگاهت پیداست که می دانی. می دانی بی تو در این سی و چند ساله مثل خسی، از هجوم باد  جا به جا شده ام.

عهد عتیق روی صندلی توی بالکن بود، بارانر خورده و خیس، مثل یک لکه ی محو.

شروع کردم به زمزمه کردن. انگار گفتم اول کلمه بود و کلمه دریا بود. احولات عشق بود، هوا بود و نور بود…)

*

در این هشت قصه، هزار و یک کلمه هست. هزار و یک شهر و پل و رودخانه هست. هزار و یک آدم پریشان و آواره هست. هزار و یک رنگ و عطر و نور هست. مولانا و خیام  و سعدی هست. این ها با حسین رحمت هستند و توی قصه ها می دوند. او تنها نیست. من هم حالا دیگر تنها نیستم. دارم توی قصه ها می دوم. حرف های نویسنده را گوش می دهم. سرش داد می زنم. بعضی کلماتش را خط می زنم، حرف توی دهنش می گذارم. گیلاس می او را سر می کشم و با هم زیر باران قدم می زنیم تا کمی تنها باشیم، تنهای تنها.

 بهش می گویم:  خیلی تلخ است.

می گوید: بله. تلخ است.

می گویم: مثل تلخی باده است.

می گوید: نوش.

می گویم:  من عاشق این کلمه هستم.

می گوید:  من هم.

 

ماه توی آسمان است. ماه از آسمان می­آید پایین. ماه روی شانه رحمت است. ماه را بر می دارم و توی جیبم می گذارم. حالا ماه با من است.

قصه های حسین رحمت توی پیاده رو کنار ما راه می روند. برخی شاد و شیطان، بعضی مغموم و پریشان، با هم به چرخ فلک لندن می رسیم. قصه ها می دوند و سوار می شوند. من و رحمت نیز. و می گردد توی آسمان با ماه. با قصه، با رویا.

(می پرسم: باد از کدام سو می وزد؟

می گوید: از همه سو.)

باد از هرسو می وزد و ماه را بر می دارد، از جیبم، و می پراندش توی آسمان. آسمان پر از کلمه است. پر از قصه است.پر از …..

 

**

ماه!

قصه های حسین رحمت

نشر آفتاب نروژ۲۰۲۰

**

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

ویدیویی

بارگذاری...

پادکست شهرگان


آرشیو شهرگان