تبلیغات

صفحه را انتخاب کنید

پنج شعر از سمیه جلالی

پنج شعر از سمیه جلالی
تبلیغات

۱

«تذهیبِ نفس»

 

چگونه از درد،

 جراحتِ این اندوه نباشم

که در فقدان  تو ذهن را  به تذهیب نفس بگمارم

و ناخن به ضیافتِ رگ هام

 

حوصله در قفای دیدار

تَنگ بود

و ماهی در تُنگ بلور

 شفای دریا را قیلوله می کرد

 

جهان به مثابه ابری بر مدار  زمین گذرا

کو آن دست های شفا دهنده؟

تا بر شانه ام بگذارد و فرمان دهد

بایست

حالا که ریشه هات در ژرف ترینِ

تاریکی ها ست

به موازات سایه ها در فراسوی نیک و بد

آن جا که گمان را نمی برد شک

 

 بگذار هیچ نگویم

من خود ضلالتِ خشم بودم و

 مقهورِ  سکوت

که اگر فرو همی نشستی

چنین به کام نمی گرفت و

درک این جسارت از شکاف نور

 ناممکن می نمود

 

حال آنکه دست ها، اشارتی  بود برای رسیدن

و لمس آن حرارتِ ممکن در اجزای منکسرت

رجعتی دوباره در تخیل و بوسه ای بر پیشانیت

که اما، اگر از من بودی برات هیمه ای می شدم در بسامد برف و منفی پانزده درجه سکون

سرازیر از این بهمن و احتضارِ در سفیدی مطلق

که از صعود به نوک قله ما را تفننی بود ناگزیر

 

این را به آن خفاشی گفتم که در شب

چشم به تاریکی گشوده

برای جفت گیری در تعاقبِ پریدن

 

با دو نیشِ  فرو در پوست و گوشت برای نوشیدن و می گساری

و خون اشتراک امیال شهوانی ما

برای ریختن و فرو گذاردن

 

 ما اولین پرنده های مستور  در  باران نبودیم

و آفتاب از اجسام برانگیخته ی ما حرارت می گرفت!

 

پس بگذار در مشیمه ی باد،

آن عطر لاجوردی باشم و

هنگامه ی دو لب برای شکفتن

4 خرداد 99

 

۲

” اندوهِ لورکا”

 

با آن چشم های مُورّب

نگاه می کنی

و از شرقِ دودمانم بالا می رود آفتاب

که در مه نشسته بودی

 آهو نگاره هات به دیوان می خَرامید

 

یک بار هم از خیابان می گذشتی

در من تصادمی رُخ داد

چاله ها به انکشاف پوستی از من رسیدند

و آن زخم های ارتجاعی

 بستری شد برای کرم ها

 

اما نگاه من همچنان

مایل بود

و میل من به شئ شدگی از حالتِ اندام اثیری تو

شدت می گرفت

 چرا که خَمیده بودی بر برگ های انجیر

و دست هات حالتی داشت طبیعی

 

و آن بوی طربناک و حالتِ بویناکِ من؟

البته برای بوسیدن و آن لقاحِ مُحتمل

باید بریده هایی از دیوانِ مُنبَتت می بودم

و این حاشیه ها

 برای چارچوب زرنگارت ملوّن نبودند

آن ترمه دوزی ها و این خطوط ناموزون؟!

پایان هر مجادله ای را رُخ می نمود

 

قرمطی ها هم سالوس شده اند

 بر کتیبه هات مشت می کوبند

 تا از ظرافت انگشتانت حصیری ببافند و زیر آفتاب داغ حمام بگیرند

 

اما آیا من از انگشتانت برای خودت سایه نبافتم؟

آن همه جهد و این همه انکار!

 

می گویی: زبانت به احوالات ما سازگار نیست

 

و این در کلام من رواج داشت

 

من از هجوم سُمِ اسب های تاتار می آمدم

از دشت های آن سوی معاصرت

کمی دورتر

مهجورتر

 از متون قدیم

 با ساختاری آرکائیک

تا با تو از چشم های موربت

به اندوه شرقی لورکا برسم

 

یک بار هم با سعدی کلامی از بودلر خواندم

و در اشراق سهروردی غرق کلام نیچه شدم

و اگر هدایت رُخ نمی نمود، در اتاقِ حضیضم به اتفاق آن گازهای دوست داشتنی

به بالا می شدم

 

می دانی!

به بالا شدم…

_ماه تابیده است

و صحرا از باران هات مصون

که گیسو در ذاتِ چمن داشتی و آهو نگاره هات بر دیوان تجسمِ خَرامیدنت بود

 گویا تصویر گری بودی از عهد مادها

 

و اما انگاره های من

 تجسم لزجی ست از آبِ دهان

مرا با تو چه کار؟

آن سلوک عرفانی و این هبوط!

تا بگویمت:

*ای آفتاب حُسن برون آ دمی ز ابر!

تا به خیابانت کشم!

به چاله ها و زخم های ارتجاعی من

به اندوه ساعت پنج و انگشتی که لای کتابی فلسفی مستأصل مانده

و این استیصال  زیر پوست من

رعشه ای ست از همان احوالات جهنمی

 

آن شورها و شرارت ها

شیطانِ درونم را به پستان می گرفت

و کاسه ی سرم از خونِ داغ

چون دیگی روی آتش

 

ای شراره های وهم انگیز

شورِ برآمده از آن دو چشم مورب

 

من از حرف های رکیک مردانِ معاصرت

پناه می برم به شعر و فلسفه

به درمان شوپنهاور و نظرات فروید

و اگر خدا مرده است!

مرا با نیچه قرابتی نبود اینگونه ناگسستنی

 

ای پوسیدگی ملال انگیز

از تو گریزی نیست

ژرف که بنگری، حاصل ملامت است و نهیب

و آن تیزی، برق برنده ای داشت

کسوفِ در ابتدای ویرانی

 

داخل شو

تا رستگار شوی

ویرانی از قدم های من آغاز می شود

و دست هام که حالتی داشت، غیر طبیعی

حالتی از تخریب

در من شدت می گرفت

 

در احتمال شریان هات بریده ام و خون

پایان انگیزه ی هگلی من در رسای  « کلمه» است

 

هوش از نوک انگشت های پاهام

چونانِ سایه در پی اهریمن

می گریزد

اجزای بیهوده ی من

در خاک شوید.

26 اردیبهشت 99

———————-

پانوشت:

* ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر /مولوی

 

۳

” اهلِ هوا”

 

‍ وقتی هوا از پسِ ناچارم به دیدار

و دیدار یعنی تو را به اجبار

تو را به تکرار

در پسِ آن نقطه ی خالی

خالی بود از هوا

چه دیدن ها که به تعویق در پَسین پسِ خط چین ها

نقطه چین به چُنین در تماشا / گهِ این راز با کَس مگو !

با دهانِ سگت

این چُنین ای رنجِ مُحتمَل

سر از خار برداری

زخمِ ناسور

با پنجه هات به لیس

که چه گویمت؟

شاش بندِ پوزه در بُهتِ کوچه

که مُرده هامان بالا نمی آیند !

پس آن چشمِ مالیخولیایی از آن تو نبود؟!

کثافتِ در کرم لولیده و زهرابِ در دهانِ سگ مانده

 

که چی؟

بِت بگم  هاا، از ای ور نیا؟

 

دیوانه خانه ست لابد

هذیانِ  پسِ مستی یا خوابِ نوشین است  و بانگ رحیل؟

 

بِت بگم! 

ای جا خونه ی ارواحه

کولیا زارشون گرفته

هلهله ی اجنه و هوچی گری همون سگِ سیاست

برگردی پاچه برات نمی مونه

دیوونه هم خودتی…

.

که ابرو بالای ابرها بپرانی برای اهل هوا؟

 

جونم برات بگه ما با مرده هامون مجلس رقص داریم

پلکت نپره…

 

ای دریچه های حیرت

نگاه از شرم

بر شرم گین کاسه های سر

بچِلان سرها را

گریبان ها را

چاک ها را چاک راه ها را چاک چاک دریدن ها را

بچِلان

شرم از کاسه های چشم هاشان بدَران

به سگ لیسگی

دریدگی

دریوزگی

 

حالا بت بگما اینا همشون سُم دارن، دُم دارن،

از ما بهترونن، بالا بالاها خونه دارن

 

گیرم تو از این تکرارها هیچ نفهمی

ما کاسه ی چشممان چپ است، راست ها را کج،

کوله ها را لوچ

_می بینیم از پسِ پرده ها

این همه وهم و خیال های توی کَلَّت، بکوبِش به دیوار

کُلت برای شقیقه ت جایز نیست

ما از کمر به پایین توی لجن

_زار می زنیم

برای سرزمینِ زیر کِشت

_تریاک رنگ لب هاته

بذار بِم بخندن، اجنه ها صورتاشون کجه

این مالیخولیای وطنی/ دست از سرم

_بردارید ببرید توی هوا،

زار بزنید و گریبان از چاک/ بدراند

کی؟

سگِ سیاه…

19 فروردین 99

—————-

پانوشت: اهلِ هوا، اثر غلام حسین ساعدی

 

۴

 

به انگشتان مبارکت بگو

” لا ریب فیه “

 

که تقسیم شدیم با جوانب لازم

و امکان به رُجعتِ  نفوس در اماکن مطمئنه

 

دخالت از ممکن… وَ اما احتمال است در تو

احتمال است در شب

و  در شب  رازی ست

و البته رازی ست در شب!

. به کردار معلوم و انفاس گیج از علف

و با تو از شب

سخن از پنهان بپاشم

از تاریک بود دهان به بن بستی از کلام

 

بخوان به نام تمام کلاغ ها

در به احتمال پریدن

در تاریک مرده ایم

 

و من به اشارتی در وحدت نفوس مطمئنه

 در کلام بجویمت

در خیابان ها که شلوغ را تفکری ست جویدنی از قرص های در دهان کلاغت به تاریکی

کلاغت به احتمال مرگ با دوز بالا

کلاغت به سرفه های خشک در پاره های البته لازم

با سرسام بگیرم از ارتفاع

 

و  در مردن رازی ست

و البته رازی ست در مردن!

که شب از علف بگیری به تهییج نفوس مطمئنه

که شب از گیج به آخورت

 در تقلای پوچ که تو باشی

مدام بخوانی ” شکی نیست” و بیافتی از ارتفاع

بخوانی از مردن به گیجگاه

 در تقلای پوچ

آنگاه که در مردن کفایتی ست

برای کلاغت به تاریکی!

10 اسفند ماه 98

 

۵

 

” من دخترت لیلی”

 

 از هیجانِ ریخته در رگ هام

برای هزاران قدم که بر می داشتم

تا بگویم:

این یک هیجانِ مصنوعی نیست!

 لطفاً صورت هاتان را با کلمه نپوشانید

 

 درجِ مکشوفات درونی ست و اعصابی که بلرزد

با روانم به پریشیدن از دریچه های طاقت

تا برای پریدن از فاجعه

فاصله را مقدر کنم!

 

تلفیقی از ابرهای معلق و چشم های مورّب

و لابد آن چشم مال من بود!

شرحِ قیس بود و دیوانِگی ش برای لیلی

شرحِ بیابان و پوست کشیده ی آهو

 

ای خرامان از پاهای رمیده

الفت که نمی دانمش بند است به پا  یا طُرّه ی پریشان مو

 

شرطِ بلاغ گفته باشم و گوشَ ت به دیوار

چند گورم / با گمانی بیرون از شقیقه هام

گودال است و ریشه های در خاک

 

تن را به اصالت چاه بسپارم

 برای پریدن از فاجعه ! ؟

 

ایستاده اگر بودم/

خون به شقیقه ی داغم

خون به شقیقه هام

مجالِ ریختن نیست!

که زخمِ منتشر در پوسته های درختم

خیالِ هزار ساله ای برای پریدن از برج حَمَل

با دخترانم به ارتکاب

تا بگویم فاصله را مقدر است؟

پس پیرهن به سرشاخه ها باید

و انگشت به اشاره ی باد

 

لزوم این انگشت در شکاف ها پیداست

در شیارهای نامأنوس و التذاذ شریان ها

سر بکوبانم به عافیت

و نور بجنبانم از درخت؟

با سایه هاش به رقص که خیالِ خام است و دره های پلنگ

پس بگذار آن خیالِ هزار ساله باشم

برای پریدن از برج حَمَل

با دخترانم به ارتکاب

 

من دخترت لیلی

برگرد و برای قیس دست تکان بده

 

با عاشقانه هات به گفتار نمی آیم

سرگیجه از خیال روز بگیرم برای پلنگم به درّه ها

و آن کاکلی تُک بزند بر پستان

مجالِ رهیدن از دهان نباشد که مدام بپرسند بیابانت کو؟

تا علف از نقوشِ قالی برداریم و گل از ارتزاق دهان

با هوشی هیجانی که موجب قُربَتَست و  مَزید نعمت

 هر نفسی که فرو می رود

صدای من است لیلی

برگرد و برای قیس دست تکان بده

 

شرحِ خُلد برین ست و دیبای یمنی

با دخترانت به آفتاب

و سرپنجه هاشان به صورت نگاری

 

هر نفسی که فرو می رود

 صدای من است لیلی

بیابانت کجاست برای رهیدن؟

19 بهمن 98

 

سمیه جلالی
+ posts

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

ویدیویی

بارگذاری...

پادکست شهرگان


آرشیو شهرگان