تبلیغات

صفحه را انتخاب کنید

چند شعر از آران طالبی

چند شعر از آران طالبی
تبلیغات

معرفی:

 آران طالبی سال ۱۳۶۰ در شهر خوی – استان آذربایجان غربی به‌دنیا آمد. او در زمینه‌های مختلف هنری از جمله موسیقی‌، تئاتر و شعر فعالیت دارد و حدود ۲۰ سال گاه به‌طور گسسته و گاه پیوسته شعر سروده و می‌سراید. آران معتقد است این روحیه نیازمند هر شاعر تجربه گرا و درد‌مندی است اما می‌گوید از چاپ کتاب‌هایم به دلیل ممیزی و سیاست‌های غلط فرهنگی در حوزه نشر خودداری کرده‌ام.

ادبیات نمایشی دانشکده سوره (کارشناسی) به طالبی کمک کرد تا در حوزه‌های دیگر هنر از جمله تئاتر و موسیقی‌ وارد شود. از او در زمینه خوانندگی و ترانه سرایی، اثری به نام یاد در فضای مجازی به ویژه یوتیوب موجود است.

آران طالبی در رشته‌های فنی هم تحصیلات داشته‌ و کارشناسی مهندسی مکانیک رو از دانشگاه جامع علمی کاربردی تهران دریافت کرده‌است.

طالبی باور دارد شعر می‌تواند رهایی‌بخش باشد و در اعتلای تفکر انسان نقش اساسی داشته باشد.

 

 

شعر نان:

با خیابان تانگو می رقصد 

و یار دیرین نان را می بوسد 

مرگ را باهمین بوسه ها زیسته است 

چراغ قرمز چهارراه 

شاهدی ست بر ماجرا 

به وقت آمدنِ مردمانِ نان به دست 

چشمکِ سبزش را نشان می دهد 

تا شاید کوچه ای خطوطِ مخفیِ مرز را آشکار کند

می گویند آن طرفِ مرز نان باران است!

بارها تنها و خسته و گشنه 

زیر مشت ماموران 

تبعیدِ چشمش به کبودی را دیده است 

می گویند آنطرفِ چشمش سبزه زاری ست!

شبها مرگ را از دهان سگی می رباید 

و با کُلت کوچکی که زیر لباسش پنهان است 

زندگی را نشانه می گیرد 

درست در لحظه ای که 

جسدی تازه به دنیا می آید 

در سکوت نیمه شب 

بارها کنار گورِ تازه ای 

صدای مرده ی خاک را 

تویِ گوشهای زخمی اَش 

و حرارتِ لطیفِ نفس را 

روی گونه های چربی اَش 

شنیده است 

می گویند آنطرفِ شب روزی ست !

اما او شب را دوست دارد 

همینکه مَحو می شود از نشانه های روز 

و آن خورشید دروغین 

نورِ کذابِ تاریک اندیش 

برایش روایتی ست شیرین 

بیهوده نیست که دستهایش در کلاف تیرگی گُم می شود 

و سایه های مَلیحِ در جوارِ آفتاب 

سُکنایِ گهواره ایست که مادر را به لالایی وامیدارد 

پِلک بر پلک می گذارد 

و تنها مسافرش خوابی ست 

که دروغ قشنگی را به تصویر می کشد 

می گویند آنطرف دروغ قشنگ است !

در سایه سار درختان سر به زیر 

او در میانِ وانی از کفِ صابون 

جان را به حبابِ گِرد شده از جهانی پَلَشت می بخشد 

میگویند آنطرف جهان پلشت نیست !

 

شعر نوشابه زمزم :

نوشابه اسمش 

می تواند دو هجای بلند باشد 

مثل زَم زَم !

زم اول سر خیابان جیحون نبش آزادی 

شیشه اش پُر می شود 

زم دوم سر خیابان آزادی نبش جیحون 

زندگی اَش پَر می شود 

خیلی ها نوشابه دوست دارند 

حتا شاعری را می شناسم 

که با نوشابه سِلفی می گیرد 

درست روبروی جایی که نوشابه می کارند!

نوشابه ها سه بخش اند 

بخش اول نو:برای فشار 

بخش دوم شا:برای تفهیم 

بخش سوم به:برای اعتراف 

نوشابه ها دوست دارند 

همیشه برای تبلیغ در تلویزیون باشند 

می بینید در سرزمین ما 

کلمات معنایشان عمق دارد 

همین روح الله روحِ خدا 

که در ماه به انتظار نشسته بود 

تا زمینیها برای دیدنش دست تکان دهند !

یا همین آزادی 

که تنها می تواند نام خیابانی باشد 

که نرسیده به انقلاب تمام می شود !

یا همین استقلال 

که تنها می تواند نام هتلی باشد 

که شرق و غرب در استخرش شنا می کنند!

یا همین جمهوری 

که تنها می تواند نام میدانی باشد 

که در آن مردم به مجسمه اش رای می دهند!

یا همین اسلام 

که تنها می تواند نام دینی باشد 

که در شناسنامه ات به یادگار نوشته اند!

می بینید کلمات عمق دارند 

همین کلماتی که هر روز اعدام می شوند !

 

شعر گرگانِ سگ نما:

ای دوست 

بیدار شو و گوش فرا ده 

زوزه ی گرگان سگ نما را 

دو پریچه ی سرطان 

ماهیانی مرده بر تُنگ های تَنگ 

دو ساعتِ شنی در نوسان 

طفلانی که بر دوش می کشند 

زباله های بی نشان 

آسمان صَمغِ سرخ می زاید 

و بِکارتهایی مدفون 

دوزخیان را بانگ برآمد 

بشتابید و بشورید 

این لخته های خون 

گوش فراده 

زوزه ی گرگان سگ نما را !

 

شعر پائیز تلخ:

چند نفس مانده به صبح 

از شکافِ کهنه ی پوسیده ی شب 

دستی بو می کشید 

لابلایِ خط خطیِ کاغذ 

به وهمِ زردِ پائیز تَن داده بودم 

و در انتهای ساقه ای می شنیدم 

صدای گُم شدنِ برگ 

چند قدم مانده به صبح 

تو را و مرا 

در کنارِ اتاقی سرخ به زردیِ روی 

همچون لَخته شرمی آویزان 

خواهند آویخت خواهند آویخت !

چند نفس مانده به صبح 

چه پائیز تلخی خواهم نوشید!

 

شعر تیر خلاص:

می توانی تیر خلاص را بزنی 

از پشت سر 

تا چکانی دیگر از گذرِ سال 

عابری دیر پایی ست 

با نقشِ گرهی در دست 

بر سر بامی می خندد 

هالو سان کفتر می لیسد 

سنگِ در اوج را می رقصاند 

درخت و سبزه را صدای کلاغ می دهد 

و قناری را به چهچهه وامیدارد 

سر کوه بلند 

زمینِ غرقِ در گِل 

آمدن توفان را خبر می دهد 

شکست دست و پای رهایی 

شکست در پیچ و تاب رفتنی 

شکست چِفت و بندِ دهانی 

چند قطعه از دندان،شعری 

می توانی تیر خلاص را بزنی 

از پشت سر 

آنجا که چشمی نیست 

تا ازدیاد سایه های مرگ را ببیند !

 

شعر امتداد خیال:

امتداد خیالم را بریدم 

بسترِ سبب زایِ این موجِ بی فرجام 

خالی باشد 

دیگر از بام نمی روید ماهی 

تا به جستجوی نگاهت پر بکشم 

آن هنگام 

آسوده خیال 

پنجره ی باز کوچه را می بندم 

بی صدایِ خش خشِ گامهایت 

مثل آهی که از شاخسار می وزد 

دور می شوم از هر چه هلال رویت 

گُنبدِ شبگرد را زیر ملافه ی زبری 

با جاریِ آب و خاکستر چال می کنم 

تا نبینم 

گور چشمانی که تو خاک کردی 

امتداد خیالم را بریدم 

باور نکنید !

شرح فراقِ کودکی ست غریب !

 

آران طالبی

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

ویدیویی

بارگذاری...

پادکست شهرگان


آرشیو شهرگان