In touch with Diverse Iranian Community

یک غزل از ابراهیم رزم آرا

EbrahimClean_2 یک غزل از ابراهیم رزم آراآن‌ها که با خود الفتی دیرینه دارند

آسوده‌تر سر بر متکّا می‌گذارند

از دور همچون کوه آرام‌اَند، امّا

آتشفشانی لابه‌لای سینه دارند

دیوانه ی تصویر لبخند‌اَند برلب

اندوه را امّا مقّدس می‌شمارند

رفتارشان با واژه‌ها آنقدر ماه است

انگار با آئینه‌ها از یک تبارند

دل را برای لحظه‌ای با حال بودن

بی هیچ تردیدی به دریا می‌سپارند

جغرافیای ذهن‌شان از ترس خالی است

چون با حدود مرگ هم نصف‌النهارند

در عقل مثل کودکی لوس‌اَند و لجباز

در کار بازی پیرمردی کهنه کارند

القصه . . .

تأویل‌شان در یک غزل گنجاندنی نیست

مدلولِ بی معنای متنی بی‌قرارند

هرچند ما گفتیم و می‌گوئیم «هستند»

آن‌ها ولی مصداق بیرونی ندارند

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال