![شعر «پرفورمنس» از جمشید عزیزی](https://shahrgon.com/wp-content/uploads/2025/02/FrontImage-Azizi-150x150.webp)
شعری از ایرج سرشار
![شعری از ایرج سرشار](https://shahrgon.com/wp-content/uploads/2017/10/Sarshar-380x593.jpg)
ایرج سرشار، شاعر و غزلسرای ساکن ونکوور
![](http://shahrgon.com/fa/wp-content/uploads/2017/10/Sarshar2-437x510.jpg)
ایرج سرشار
چرا به باغ وطن شب بسر نمیآید
ز هیچ سو خبری از سحر نمیآید
هزار سال در این شام تیره مانده چرا
سحر نمیشود این غصه سر نمیآید
ستاره سحری قهر کرده است مگر
ز مهر، مهر جهان تاب در نمیآید
مگر به خاک وطن خاک مرده پاشیدند
که بوی زنده از این بوم و برنمیآید
بجای این همه بیدادگر به باغ وطن
چرا چگونه یکی دادگر نمیآید
چرا ز یکصدوبیست و چهارهزار رسول
یکی دوباره برای بشر نمیآید
هزار راه بُر آمد هزار سال گذشت
دگر ز سوی خدا راهبر نمیآید
چگونه مریم عذرا عقیم شد که دگر
ز بطن او پسر بیپدر نمیآید
مسیح آمد یکبار بر صلیب زدند
گمان مدار که آید، دیگر نمیآید
جناب حضرت صاحب زمان کجا رفتست
چه دور و دیر چرا از سفر نمیآید
به زیر آن همه پول و عریضه مُرد آقا
قبول کن دگر از چاه در نمیآید
مگر خدای نکرده خدای ما مُرده است
که بهر خلق خدا یک نفر نمیآید
تمام گشته مگر رحمت خدای بزرگ
که غیرزلزله و سیل و شر نمیآید
خموش باش از این بیشتر مگو (ایرج)
ز شعر بهر تو جز فتنه برنمیآید