Advertisement

Select Page

Category: داستان و رمان

ایوان مدائن

هان ای دل عبرت‌بین! از دیده عِبَرکن! هان! ایوان مدائن را، آیینه‌ی عبرت دان! «خاقانی» بساط صبحانه...

پدرسوختگی کافکا

جت‌های شکاری دول متجاوز کمتر در آسمان دیده می‌‌شدند و بمباران کشور کم شده بود؛ در عوض کشتی اقتصاد...

چمدان دوست

اوضاع و احوالم در واقع خیلی خوب بود. نزد ناشر معتبری کار می‌‌کردم؛ کاری که نه فقط شغل، بلکه برایم...

آخ جون، جنگ

خوب گوش کن، جنگ شده. مگه یه پسر ده ساله چه آرزویی بهتر از این می‌تونه داشته باشه؟ خب، مدرسه تعطیل...

اخناتون

دانه‌های نرم و مات نور خورشید مثل حشره‌های ریز از لابه‌لای پرده‌ی زرشکی‌رنگ در هوا تاب می‌خورند....

لاس زدن با مرگ

با هر حرکت تاب، زمین و آسمان به هم می‌رسیدند و از هم دور می‌شدند. صدای قیژقیژ تاب با فکرهایش یکی...

بیگانه‌ای در خانه

خون بود و خون، همه جا پر بود از خون سگ‌های ولگردی که یکی پس از دیگری بعد از هر شلیک عمویش روی زمین...

زیر مهتاب سرخ

  باد با شدت می کشید زیر شاخه‌ی درختان بلوط و بنه داخل حیاط و با جیغ کودکانی که در کوچه بازی می...

ناخن‌های گلی

  در چشمانش انگار سوزن‌های نازک و بی‌رحم بی‌خوابی را فرو می‌کردند، و بسترش را گویی پوشانده بودند...

Loading

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights