صفحه را انتخاب کنید

دسته: داستان و رمان

خانۀ سالمندان

  بارانی که آسمان ونکوور برای باریدنش این دست و آن دست می‌کرد، بالاخره بارید و مرجان و مادرش،...

شب قدر

چشم‌های پدرم ضعیف بودند. این را دکتر چشم‌پزشکی که از بلژیک فارغ‌التحصیل شده بود به او گفته بود....

بعداً!

در یک قهوه خانهٔ دور افتاده مردد نشسته بودم. اشتهای خوردن نداشتم. اما بوی قهوه و خوردنی برایم دوست...

آقای کثیف

یک شب سرد زمستانی، با یک عالم رویاء که آقای کثیف را فرا گرفته بود سیگار و دوباره سیگار خیلی...

دیاسپورا

آن روزی را که با بهرام در گوشه‌ایی دنج از حیاط آموزشگاه زبان انگلیسی برای اولین بار گرم گفتگو شده...

آهااااای کدخدا!

قدم هاى كودكانه اش را با احتياط طورى روى زمين خاكى دٍه بر مى داشت كه مبادا به گِل و لاى آغشته شود....

گراز مهربان

ده ساله که بودم دمپایی‌های کهنه را جمع می‌کردم، هنگام پرسه زدن گاو‌ها را تنهایی گیر می‌آوردم و به...

یک مشت دروغگو

معرفی اميررضا بيگدلی متولد تهران سال 1349، فارغ‌­التحصيل رشته زبان و ادبيات فارسی ست. تاكنون شش...

پدر و درخت پرتقال

سایه درخت را دنبال می‌کند. اول با چشم‌هاش. بعد سر را به پایین خم میکند. پنداری با خود محاسبه میکند...

«پدر»

داستانی از بهاره اکبری پدرم مرد خودخواهی بود، با دستانی بزرگ، سری کوچک. بلندی پیشانی‌اش آدم را...

«مرد ایرانی»

نوشته‌ ماندانا جعفریان قسمتی از داستان_روایت «مرد ایرانی» به مناسبت روز پدر، قسمتی از داستان_روایت...

بارگذاری

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

ویدیویی

بارگذاری...

آرشیو شهرگان