داستان کوتاه «سید فیدل»
تقدیم به مرحوم سید موسوی کارگری که عاشق فیدل کاسترو بود ماسموسک رادیو را با دستش میچرخاند. صدای...
Select Page
جلال مظاهری | ۷ مرداد ۱۴۰۵
تقدیم به مرحوم سید موسوی کارگری که عاشق فیدل کاسترو بود ماسموسک رادیو را با دستش میچرخاند. صدای...
عباس زالزاده | ۳ مرداد ۱۴۰۵
آفتاب ظهر بندر بوشهر به یک وجبی فرق سرم رسیده بود، شرجی هم کلافهترم میکرد. همه پولم را برای...
امیررضا بیگدلی | ۲۶ تیر ۱۴۰۵
هان ای دل عبرتبین! از دیده عِبَرکن! هان! ایوان مدائن را، آیینهی عبرت دان! «خاقانی» بساط صبحانه...
پوروین محسنی آزاد | ۲۵ تیر ۱۴۰۵
پیرزن توتیا بانو در روزگاری نه چندان دورکرّوفرّی داشت، بروبیایی بود، خان و مان هشت در بهشت، حیاط...
عطیه بابانژاد | ۲۳ تیر ۱۴۰۵
گَشین1 – نیمه های صبح صدای نفسهای به شماره اُفتادهاَم که سنگینی دم و بازدمش در طول شب روی...
آفاق شوهانی | ۱۹ تیر ۱۴۰۵
نمیدانم چه مرگم بود راه خانه را پیدا نمیکردم کوچهها برایم بیگانه بودند و در و پنجرهها...
حامد شهیدی | ۱۰ تیر ۱۴۰۵
طاقباز خوابیده پاهای لاغرش را دراز کرده بود و چشمهایش را بسته بود. صدای صندلهای شهره را که...
رضا عابد | ۲ تیر ۱۴۰۵
جتهای شکاری دول متجاوز کمتر در آسمان دیده میشدند و بمباران کشور کم شده بود؛ در عوض کشتی اقتصاد...
يدی کوچکی دهشالی | ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
اوضاع و احوالم در واقع خیلی خوب بود. نزد ناشر معتبری کار میکردم؛ کاری که نه فقط شغل، بلکه برایم...
کوشیار پارسی | ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
خوب گوش کن، جنگ شده. مگه یه پسر ده ساله چه آرزویی بهتر از این میتونه داشته باشه؟ خب، مدرسه تعطیل...
رعنا سلیمانی | ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دانههای نرم و مات نور خورشید مثل حشرههای ریز از لابهلای پردهی زرشکیرنگ در هوا تاب میخورند....
لیلا راعی | ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
با هر حرکت تاب، زمین و آسمان به هم میرسیدند و از هم دور میشدند. صدای قیژقیژ تاب با فکرهایش یکی...
حسین دولتآبادی | ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
… چندی پیش با پیرمردی آشنا شدم که شباهت نزدیکی به کهنسالیِ من داشت و شگفتا که مثل من نویسنده بود،...
حمید نیسی | ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
خون بود و خون، همه جا پر بود از خون سگهای ولگردی که یکی پس از دیگری بعد از هر شلیک عمویش روی زمین...
فرشته وزیرینسب | ۱ فروردین ۱۴۰۵
با صدای چند انفجار از خواب میپرم. ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه است. خانه میلرزد. بچهی همسایه که...
ریرا عباسی | ۱ اسفند ۱۴۰۴
شلوارش را از کمر تا زانو تا زد. کت را روی شلوار به آرامی گذاشت. دکمه پیراهنش را آهسته آهسته بست....
فتانه فیروزی | ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
من مهسا هستم، یادتان هست؟پلاکارد را از دیشب آماده کرده بود:”من مهسا هستم.”به میدان که رسید، صدا...
حمید نیسی | ۲ دی ۱۴۰۴
با طنابی که دور گردنش پیچیده شدهبود وسط آپارتمانش آویزان یافتیمش. رگهای دستها و مچهایش باد...
پوروین محسنی آزاد | ۹ آذر ۱۴۰۴
شب، شبِ بیستاره، نصف شب است. شهر در خوابِ شبِ پاییزی. هستهی شهر مسجد جامع. تپّههای چهارگانه....
حمید نیسی | ۷ آذر ۱۴۰۴
باد با شدت می کشید زیر شاخهی درختان بلوط و بنه داخل حیاط و با جیغ کودکانی که در کوچه بازی می...
حمید نیسی | ۲۰ آبان ۱۴۰۴
در چشمانش انگار سوزنهای نازک و بیرحم بیخوابی را فرو میکردند، و بسترش را گویی پوشانده بودند...
میلاده علینژاد | ۱۶ آبان ۱۴۰۴
چلچلا [۱] لای چشمانم را باز میکنم. نور سفید لامپ بالای سرم آزار دهنده است. چیزی حس نمیکنم....
امیررضا بیگدلی | ۱۶ آبان ۱۴۰۴
وقتی مرد پشت میز صبحانه نشست از زن پرسید: «دیشب خوب خوابیدی؟»زن جرعهای چای نوشید. گفت: «بله خوب...
عباس زالزاده | ۱۴ آبان ۱۴۰۴
من ناصرم کارگر روزمزد شرکت نفت نه رسمیام، نه قراردادی یه چیزی بین سایه و دود از اونایی که تو...
