یک شعر از مونا امامی
روزهای داغ دی گفته بودی بر مزارم رقص کنان با می و مطرب آیید رقصیدیم بر مزارت رقصیدیم رقصیدیم...
Read More
Select Page
مونا امامی | ۲۳ تیر ۱۴۰۵
روزهای داغ دی گفته بودی بر مزارم رقص کنان با می و مطرب آیید رقصیدیم بر مزارت رقصیدیم رقصیدیم...
Read Moreمونا امامی | ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
ماه و ما ماه تو شاهد بودیبا چشمهای خود شاهد بودیاز آن بالاچشم هایی را که با گلوله سربی دیگر...
Read Moreمونا امامی | ۱۴ آذر ۱۴۰۳
در شکم یک هزارپا زندانی بودم. نه متأسفانه خواب نبود. من واقعن در زندانی که به آن هزارپا می گویند،...
Read Moreمونا امامی | ۱۵ خرداد ۱۴۰۰
پرستار به پدرم زنگ زد و با صدایی که میلرزید، گفت: «دخترتان متولد شد.»
Read More