In touch with Diverse Iranian Community

اشعاری از سید مهدی موسوی و فاطمه اختصاری، که در انتظار آزادی‌شان به سر می‌بریم

0 91

Mehdi_mousavii

به «عین» و «شین» تو چسبیدم از در ِ زندان

که نعش سیمرغی رهسپار «قاف» کنم

به بازجوی گرامی بگو که راحت باش

نشسته ام که در این شعر، اعتراف کنم

صدای بمب گذاری ذهن می آید

گرفته اند دهان مرا که لب نزنم

کشیدن ِ ناخن هام روی سیلی هاش

صدای جیغ کشیدن از آدمی که منم

به «قاف» می چسبی روی «قبر» گمنامم

در این دیار که بازار مرگ، سکّه شده

به «قاف» می چسبم مثل آن «قناری» که

به دست عاشق سلّاخ! تکّه تکّه شده

بله!… و آزادی نام برج معروفی ست!

که واقعیّت، مرد دروغگویی بود!!

تمام زندگی ام برگه های پُر شده است

تمام زندگی ام میز بازجویی بود

«گذشته» خرد شد و «حال» در سرم چرخید

کسی کتک می خوردم کسی که «آدم» شد

«بهشت» را گم کردم به عشق «آینده»

که اعتراف کنم: هیچ چی نخواهم شد!

به «قاف» می چسبم روی «قاب» عکس خدا!

که له شوم وسط فحش های ناموسی

به «قاف» می چسبی روی «قوری» بی چای

که زخم های تنم را یواش می بوسی

به روی برگه نوشتم مکان ختمم را

که بازجو بنویسد زمان خاتمه را

به زور قرص مسکّن دوباره می خوابم

و باز می شنوم جیغ های «فاطمه» را

صداش «عر» زدن ِ «عین» توی سلّول است

«شکنجه»ی «شین»، روی ِ خطوط غمگینش

صدای سیلی اوّل به جرم چشم ِ ترش

صدای سیلی ِ دوّم برای تسکینش

که لخت می شود از عاشقانه هاش به تن

مکالمات شما ظاهراً شنود شده!

ترانه می خواند با لبان ِ جر خورده

که شعر می گوید با تنی کبود شده

به «قاف» می چسبی بوی نفت می گیری

کدام «قلّه»؟ کدام اوج؟ نسل سوخته ایم…

که جسممان خسته، له شده، پر از سوراخ

که روح را قبل از جسممان فروخته ایم!

به «عین» می چسبی ای «عروسک» غمگین!

به «قاف» می چسبم بوی نفت می گیرم

منم که خودکارم را به دست می گیرند

که می نویسم و آرام رام… می میرم!

مرا نجات بده از میانشان عشق ِ …

مرا بگیر در آغوش خاک ها مرگ ِ …

سپید می شوم از ترس و نور مهتابی

سیاه می شود از مغزهایشان برگه

به «عین» آویزانم به «قاف» آویزان

ناهارشان سیمرغ است با سُسِ آدم!

تو «شینِ» «شوق ِ» رهایی ِ لعنتی هستی

«شکنجه» می شوم امّا نمی رود یادم

بجنگ تا ته این قصّه قهرمانْ کوچولو!

برای باختن ِ در نبرد ِ بُرد شده!

صدای «فاطمه» می آید از اتاق بغل

صدای آدم ِ در چرخ گوشت، خرد شده

صداش هق هق فریاد در گلوی من است

صدای پوست سوراخ و تیزی میخ است

صداش قابل انکار نیست با کشتن

صدای گریه ی زن بر خطوط تاریخ است

بله! کم آوردم مثل گوشت از سیگار

تو ایستادی و از خون ترانه سر دادی

که اعتراف کنم از خودم پشیمانم

که اعتراف کنی: زنده باد آزادی!

به هیچ جا نرسیدم به جز در ِ زندان

کجاست آخر ِ این راه های پیچاپیچ

رسیدم آخر قصّه به قلّه ی «قاف»ات

سر ِ بریده ی سیمرغ بود و دیگر هیچ…

«سید مهدی موسوی»

 

* * *

 FATEME

به بالشت سر ِ خود را فرو کنی تا صبح

ولی نخوابی و کابوس ها ولت نکنند

به خود بپیچی از این فکرهای آشفته

که قرص های غم انگیز، عاقلت نکنند

که خاطرات به مغزت/ هجوم آوردند

میان مردمی اما چقدر بیگانه!

صدای مشت، به دیوار مشت کوبیدن

صدای ریختن ِ آجر آجر ِ خانه

جلو نشاندن ِ سرباز روی صفحه ی مرگ

به شک می‌افتی از این بازی ِ غلط کرده

که چشم های کسی از جلوت رد می شد

که خاطرات به مغزت هجوم آورده

کمین کنی وسط گلّه با لباس سیاه

کمین کنم که نبینند هیچ چیزم را!

بگیرم از وسط جمعیت لباسی سبز

فرو کنم به تنش پنجه های تیزم را

به زور جِر بدهم خواب های خوبی را

که دیده است برای ِ جهان ِ بعد از این

به چشم های تو با التماس زل زده است

به زور هل بدهم از بلندی اش پایین

بیافتد و همه ی زندگیم را ببرد

به آتشی که تو کبریت می زدی با شک

جنون بگیرم و دیوارها خراب شوند

بیافتم از وسط ِ اعتقادها به درک!

فرار می کنم از شب به غار ِ تنهاییم

به حسّ ِ گریه که در زوزه هام پنهان است

به اشتباه که کردیم و کرده شد ما را

به گرگ قصّه که از زندگی پشیمان است…

«فاطمه اختصاری»

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال