In touch with Diverse Iranian Community

اشعاری از محمدعلی حسنلو

0 69
محمدعلی حسنلو
محمدعلی حسنلو

محمدعلی حسنلو متولد ۱۴ آذر ۱۳۶۵ در شهرستان شمیران چهارمین فرزند خانواده‌ای پنج نفره است که حدود ۲۵ سال است که در استان البرز زندگی می‌کنند. او فعالیت حرفه‌ای خود را در عرصه ادبیات در سال ۱۳۸۴ آغاز کرد و در دوره‌ای که بسیاری از شاعران در فضای مجازی از طریق وبلاگ‌هایشان با مخاطبین و علاقمندان ادبیات در ارتباط بودند او نیز در سال ۸۵ وبلاگ خود را در زمینه شعر و ادبیات راه‌اندازی کرد.  در طی این سال‌ها حسنلو  با بسیاری از سایت‌های ادبی و تعدادی از مجلات  نیز همکاری داشته است. نخستین بار شعرهایی از او در مجله رودکی و سپس آثار دیگرش در سایت‌ها و مجلات:  وازنا،  جن و پری، گاف، دانوش، ماه مگ، چوک، شهرگان، پیاده رو،  شعرانه، شمیم شمال، یانوس، عقربه، نافه، ناممکن، کندو، خورتاب و الوار …  منتشر شد.

حسنلو در  سال ۱۳۸۹ نخستین کتاب خود را به نام “یک دقیقه سکوت” به صورت الکترونیکی در سایت هشتاد ادبیات رادیکال ایران منتشر کرد.  وی به مدت سه سال دبیر انتشارات الکترونیکی سایت کندو بود و در زمان فعالیت او در سایت کندو هفت کتاب الکترونیکی در این سایت منتشر شد . در تابستان ۱۳۹۱ دومین کتاب حسنلو با عنوان “گنجشکی با حنجره زخمی” دوباره به صورت الکترونیکی منتشر شد. همچنین حسنلو در طی سالهای ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۲ به عنوان دبیر بخش شعر سایت ادبی چوک فعالیت کرده است.

همکاری با انتشارات نصیرا  در کنار مدیر مسئول انتشارات، آقای بابک اباذری در طی سالهای ۱۳۹۱ تا ۱۳۹۳ از دیگر فعالیت‌های این شاعر است که همین همکاری‌ها منجر به انتشار سومین کتاب حسنلو این بار به صورت کاغذی شد . “تعمیر با جراحت‌های اضافه” سومین کتاب حسنلو در نمایشگاه کتاب سال ۱۳۹۳ از طریق انتشارات نصیرا چند روزی عرضه شد  و بعد به علت مشکلاتی که برای انتشارات نصیرا پیش آمد دیگر شانس حضور در نمایشگاه کتاب را پیدا نکرد و بعد از مرگ آقای اباذری همچنان این کتاب پخش نشده باقی مانده است.

حسنلو در حال حاضر به عنوان دبیر شعر سایت “الوار” و همچنین دبیر شعر  مجله الکترونیکی خورتاب فعالیت می‌کند. او همچنین بعد از اینکه لیسانس خود را در رشته ریاضیات کاربردی از دانشگاه شهید بهشتی دریافت کرد توانست در مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه صنعتی امیرکبیر پذیرفته شود و در حال حاضر دانشجوی رشته تحقیقات در عملیات از شاخه‌های ریاضیات کاربردی در این دانشگاه است.

شبح هدایت

فلکه را باز می کنی

 پنجره از بیرون تهی

اتاق از خالی پُر

تو بر پوستِ جانوران

رویِ دیوارِ غارها

کاغذهایِ چاپ شده

صفحاتِ رنگارنگِ نت

                 کلماتت را نوشتی

آرام

غلت خورد کره‌ی کوچک

انگشت بود و

حکایت تن او

با نقش هایی گلی

لوح هایی سنگی

این قاب

لورکا را نشانه رفت

وقتی گلوله ها

از دست های فرانکو ریختند

میله‌ای شد

که سایه‌اش همیشه سنگین بود

بر سطرهایِ ناظم

کلماتی سرخ

روی لب های فرخی

هوا

دارد از دهانم می گذرد

هوا

همنشین رگهایم می شود

رسیده به جمجمه

از گوش هایم دودکشی ساخته

گلوله

میله

سوزن

گلوله

میله

سوزن

گلوله

میله

سوزن

………..

………..

………..

………..

 خطوطی مبهم

بر صفحات مانیتور منحنی می شدند

کنار صداها

و تختی که فکر بدرقه بود

یک روز که جمعه بود و حس تولد

کسی با استخوان های من

از روز تولدم می گفت

درست وقتی که آفتاب جمعه را روشن می کرد

پاییز بود و سرما

به اندازه دردهایی که مادر را کشید

صدای کودکی ام به بیمارستان رسید

گفت: (او که گهواره ام را آماده کرده بود)

که این پسرک شماست

با موهای سیاه و چشم های تیره

و گریه همین طور می ریخت

در من که روی فرش ها

روی پله های خانه چهار دست و پا می رفتم

در من که اسباب بازی بودم

در دستِ تیله ها

بزرگ شدن

به قدری که پیراهنت کوچک بماند

و چکمه هایت سهم خواهرزاده هایت شود

من با پوستی از کودکی

چشم های پنج سالگیم

بیست ساله شده بودم

رسیده بودم به درس، به دانشگاه، به عشق

به اینکه وقت فکر کردن است

زن، آغاز تمام شعرهاست

در او که نیست شده بود در تو، نیست شو

سر زده بودی آرام

جای انگشتانت بر کتابها

لبانت بر کلمات

و من این گونه دوستت داشتم

که تو هربار شکل تازه ای در خودت بپوشی

تمام مرا در خودت برهم بریزی

باید دقایق می گذشت

مدادهایی که نام ما را در دفترها نوشته بود می شکست

و کسی ما را چند قدم ، چند واژه بزرگتر می کرد

جدا شدن ، جدا شدن ، جدا شدن

و این که بفهمی جهان

توپی پارچه ای ست که هرچه نخش را بیشتر بکشی

چشم های کودکیت ، مردمک هایت

کم سوتر می شود

من از تمام شکلها کَنده شده ام

ضعیف تر از آنکه قلبم را

از تیک تاک ساعت بیرون بکشی

 کسی در من خمیازه می کشد

آفتاب در چمدان غروب پنهان می شود

و شب، ستاره هایش را بر پوست آسمان می دوزد

در من کسی خاموش شده

که بیست و پنج سال شمع های جمعه را جشن گرفته

کسی که خودش را

در نت هایی از حروف می شکافد

زخم

صدای زخم داشت باد

بوی خون

پیراهن تو

و تکه تکه

افتادن نفس از دهان

از خیابان

از حادثه بازگشته بودیم

وقتی که یکی

میان ما کم بود

شعری برای لورکا

تیری که به تو خورد

از سینه ات گذشت

سال هایِ زیادی لازم بود برایِ رسیدن

و اینکه مقابلِ دوربین

گلویِ یکی از ما خونین شود

جاعل

 ما تصویر یکدیگر بودیم

توی یک چمدان

سرگردان از این مرز به آن مرز

کلید ؟  قفلی که نداشتیم

گذرنامه ؟  صورتی تاخورده با لبخندی زخمی ( توی عکس )

نخند مثل ژکوند

که این سر از سرگردانی

بر بالشی از خشم سرگذاشته

تبعیدی ، تبعیدی ست

چه هواپیمایی او را بردارد ، ببرد کفشهایش

تنش        خودش        وطنش را

چه … چه … چه …

توی جغرافیای خودش

با زبانی شبیه اطرافیان

در خیابان هایی ناخواسته قدم بزند

ببیند مجسمه هایی خرد شده را

که پارک می روند ، بچه می سازند

ناهار می خورند ، اعتراض می پاشند ، لبشان توی سکوت دغ می رود و

بعد می فهمی

هر کس توی چمدان خودش

دردهایی دارد ، ورم هایی که رم می کنند

و دنیا برایشان کره ای تنگ است

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال