In touch with Diverse Iranian Community

انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی – بخش پایانی

0 63

یادداشت های تحقیقی دوشیزه ایزولا پریبی
خصوصی: هرگز نباید خوانده شود، حتی پس از مرگ نویسنده!

 یکشنبه

این دفترچه خط دار توسط دوستم سیدنی استارک بدستم رسیده است. دیروز با پست آمد. روی جلد آن با خطوط طلایی نوشته بود PENSEES که در زبان فرانسه به معنی تفکرات است. من این نام را با ناخن خراشیده و پاک کردم. نه برای اینکه به فرانسه نوشته شده بود، بلکه برای اینکه این دفتر تفکرات من نیست بلکه دفتر حقایق است. حقایقی که با چشم ریز بین و گوش نکته سنج بدست می آید. در این ابتدای کار انتظار زیادی از خود ندارم اما باید یاد بگیرم که همه چیز را بخوبی ببینم.

این ها چیزهایی است که امروز دیدم. کیت از بودن با ژولیت براستی لذت می برد. وقتی در کنار ژولیت است آرامش دارد و دیگر پشت سر مردم شکلک در نمی آورد. همچنین تازه یاد گرفته گوشش را بجنباند که پیش از آمدن ژولیت نمی توانست.

دوست خوبم سیدنی قرار است جمعه برای خواندن نامه های اسکار بیاید و در منزل ژولیت اقامت خواهد داشت. آن هم بخاطر این که ژولیت انباری الیزابت را تمیز و تختخوابی برای او آماده کرده است.

دافنه پست را در حال کندن یک حفره بزرگ زیر درخت بلوط خانم فِر دیدم. او همیشه در نور مهتاب به این کار می پردازد. خیال می کنم بهتر است همه روی هم پول گذاشته و یک دست اسباب چایی نقره برایش بخریم تا دست از حفره کنی شبانه بردارد.

 دوشنبه

خانم تایلور دست هایش کهیر زده اند. چرا و از کی؟ گوجه فرنگی یا بادمجان؟ در این مورد تحقیق شود.

 سه شنبه

امروز چیز جالبی ندیدم.

 چهار شنبه

باز هم هیچ.

 پنجشنبه

امروز رمی به دیدنم آمد. تمبر فرانسوی نامه اش را برایم آورده بود. تمبر های فرانسوی خوش نقش و نگار تر از تمبرهای انگلیسی هستند. برای همین من آن ها را جمع می کنم. او نامه ای در یک پاکت بزرگ قهوای از دولت فرانسه دریافت کرده بود که پنجره داشت.  این چهارمین نامه ایست که دریافت می کند. دولت فرانسه با رمی چکار دارد؟ جستجو کن.

امروز پشت دکه آقای سالز در بازار روز چیز تازه ای دیدم. ولی همینکه مرا دیدند، به کار دیگری مشغول شدند. مهم نیست، فراموشش کن. ابن مهمانی ساحلی اش را شنبه شب برگزار می کند. بنا براین مطمئنم در آن شب چیزهایی خواهم دید.

داشتم کتابی در باره نقاش ها می خواندم و اینکه چطور سوژه نقاشی های خود را نگاه می کنند. مثلا می خواهند یک پرتغال بکشند، آیا مستقیما به پرتغال نگاه می کنند؟ نه، چنین نیست. آن ها به جای پرتغال به موز های جعبه بغلی نگاه می کنند. یا به پرتغال از زاویه های مختلف نظر می اندازند. به این ترتیب آن ها پرتغال ها را با نگاهی تازه می بینند. که به آن پرسپکتیو می گویند. بنابراین من هم خیال دارم چگونگی نگریستنم را تغییر دهم. نه اینکه وارونه و از گوشه چشم به آن ها نگاه کنم، ولی نه مستقیم و همانطور که به چشم می آیند. حتی می توانم زیرچشمی به اطراف نگاه کنم، اگر پلک هایم را کمی ببندم. باید تمرین کنم!!

 جمعه

مفید بود. اینکه مستقیم به همه چیز نگاه نکنم. من با ژولیت، رمی، کیت و داوسی با گاری داوسی به استقبال سیدنی رفتیم.

این مشاهدات من است. ژولیت سیدنی را درآغوش فشرد و سیدنی هم او را مثل برادر بزرگتر از زمین بلند کرد و چرخاند. از دیدن رمی هم خیلی خوشحال شد. و می فهمیدم که از زیر چشم او را ورانداز می کند. مثل نگاهی که من تمرین کرده ام. داوسی دست سیدنی را فشرد ولی وقتی به خانه ژولیت رسیدیم برای خوردن کیک سیب نیامد. کیک خوشمزه ای بود، تنها وسطش کمی گود افتاده بود.

باید پیش از خواب قطره های چشمم را فراموش نکنم. مدام چپ چپ نگاه کردن، چشم هایم را خسته می کند. پلک هایم از اینکه مدام نیمه بسته باشند، درد گرفته اند.

 شنبه

رمی، کیت و ژولیت با من به ساحل آمدند تا برای میهمانی امشب هیزم جمع کنیم. امیلیا هم توی آفتاب دراز کشیده بود. خیلی خوب و سرحال بنظر می رسد و من واقعاً برایش خوشحالم. داوسی، سیدنی و ابن اجاق آهنی و سنگین ابن را با هم به ساحل می آوردند. داوسی همیشه با سیدنی بسیار مودب است و سیدنی هم با او همینطور. ولی همواره طوری نگاهش می کند که انگار از دیدنش حیرت کرده، چرا؟

رمی جمع آوری هیزم را رها کرد و رفت با ابن حرف بزند و ابن با حالتی پدرانه به شانه اش زد. چرا؟ ابن از آن آدم ها نیست که به شانه بقیه بزند. بعد هم برای مدتی ایستادند و صحبت کردند، اما متاسفانه از من دور بودند و صدایشان را نمی شنیدم.

وقتی برای نهار به طرف خانه براه افتادیم، الی برای یافتن گوش ماهی های قشنگ به ساحل رفت. ژولیت و سیدنی هم هرکدام یک دست کیت را گرفتند و در حالیکه بازی «یک قدم، دو قدم، سه قدم، هوپ!» را می کردند از راه صخره ها به سوی خانه ژولیت رفتند.

داوسی ایستاد و آن ها را تماشا کرد تا از چشم ناپدید شدند، ولی با آن ها نرفت. نه، او به ساحل رفت و کنار دریا ایستاد و به امواج خیره شد. ناگهان دریافتم که داوسی چقدر تنهاست. بنظرم می رسد که او همیشه تنها بوده ولی قبلاً برایش مهم نبود و حالا ناراحتش می کند. چرا حالا؟

 شنبه شب

امشب در میهمانی چیزی دیدم، چیز مهمی و باید مثل دوشیزه مارپل عزیز کاری بکنم. شب خنک بود و آسمان ابری. ولی اهمیتی نداشت، فکرش را کرده بودیم و همه در ژاکت و بلوز گرم نشسته و لابستر می خوردیم و به بووکر می خندیدیم. او روی سنگ بزرگی ایستاده بود و وانمود می کرد آن سردار رومی است که آنقدر دوستش دارد. برای بووکر نگرانم، وقت آن رسیده که کتاب تازه ای بخواند. شاید بهتر است یکی از کتاب های جین آستن را به او امانت بدهم. من با هوش و حواس جمع کنار آتش با سیدنی، ژولیت، کیت و امیلیا نشسته بودم. داشتیم هیزم ها را بهم می زدیم که داوسی و رمی با هم به سوی ابن و قابلمه لابستر رفتند. رمی چیزی زیر گوش ابن گفت و او خندید. بعد قاشق بزرگی برداشت و به قابلمه کوبید.

ابن بلند گفت «توجه کنید! توجه کنید! می خواهم چیزی برایتان بگویم.»

همه ساکت شدند، مگر ژولیت که چنان نفس عمیقی کشید که من صدایش را شنیدم. نفسش را بیرون نداد بلکه خشکش زد. حتی چانه اش هم خشک شده بود. موضوع چیست؟ من که قبلاً درد آپاندیس را از سر وا کرده ام آنقدر برای ژولیت ترسیدم که چند کلمه اول حرف های ابن را نشنیدم.

«… و میهمانی امشب به مناسبت خداحافظی رمی است. او سه شنبه آینده گرنسی را ترک می کند تا در خانه تازه اش در پاریس اقامت کند. او در این خانه با دوستانش زندگی می کند و آموزش خود را در نانوایی معروف رائول گیلِماکس، در پاریس آغاز خواهد کرد. رمی قول داده که به گرنسی برگردد و خانه دومش این جا پیش من و الی است. بنا براین بهتر است همه برای او خوشبختی و سلامت آرزو کنیم.»

چقدر همه ما خوشحال شدیم. و با هیاهو به سوی رمی دویدیم تا او را ببوسیم. به استثنای ژولیت که با ووش بلندی نفسش را بیرون داد و مثل ماهی که از آب بیرون آمده باشد به پشت روی ماسه ها افتاد.

بلافاصله به اطراف نگریستم و دنبال داوسی گشتم. او حتی نزدیک رمی هم نبود، اما بنظرم رسید که چقدر غمگین و گرفته است. و بوم!! بناگاه همه چیز برایم روشن شد! بالاخره همه چیز را فهمیدم! داوسی نمی خواست رمی برود. می ترسید دیگر بازنگردد. او عاشق رمی بود و از کم رویی جسارت ابراز آن را نداشت. آه از این طبیعت خجالتی داوسی!!

خوب، من که خجالتی نیستم. می توانم با رمی در باره عشق داوسی به او صجبت کنم و او که زنی فرانسوی است، بقیه اش را خودش درست خواهد کرد.  راهی پیدا خواهد کرد که با ظرافت به او بگوید از مصاحبتش لذت می برد. و آندو ازدواج خواهند کرد و دیگر لزومی به رفتن رمی به پاریس نخواهد بود. از این بهتر نمی شود. خدا را شکر که من تنها بدنبال حقایق هستم و چیزی را در تصوراتم خلق نمی کنم.

سیدنی پیش ژولیت رفت و با نُک پا ضربه خفیفی به او زد و پرسید، «حالت بهتر شد؟» و ژولیت جواب داد آری و من خیالم راحت شد که ژولیت مشکل خاصی ندارد. سپس ژولیت به کمک سیدنی پیش رمی رفت تا او را ببوسد و به او تبریک بگوید. کیت روی زانوی من به خواب رفته بود، بنابراین من همانجا کنار آتش نشستم و فکر کردم و نقشه ریختم.

رمی هم مانند دیگر زنان فرانسوی خیلی منطقی و عمل گراست. بی تردید پیش از آنکه برنامه زندگیش را تغییر دهد، سند و مدرکی دال بر عشق داوسی می خواهد. وظیفه من این است که ابتدا این اسناد و مدارک را پیدا کنم.

پس از اینکه بطری ها را باز کردند و به شادی و سلامتی رمی نوشیدیم، من پیش داوسی رفتم و گفتم، «داوس، کف آشپزخانه ات بنظر خیلی کثیف می آمد، چطور است صبح دوشنبه برای تمیز کردنش بیایم؟»

اول حیرت زده نگاهم کرد، ولی بعد موافقت کرد. من گفتم «بعنوان هدیه کریسمس قبولش کن. لازم نیست پولی بابت آن به من بدهی. تنها در ها را باز بگذار.»

خوب همه چیز روبراه شد و من با همه شب بخیر گفته به خانه آمدم.

 یکشنبه

برنامه هایم برای فردا ردیف است. کمی عصبی هستم.

آشپزخانه و اتاق های داوسی را جارو و نظافت می کنم و در تمام این مدت دنبال مدرک و سندی می گردم که نشان عشق داوسی به رمی باشد. شاید اشعار عاشقانه ای در مورد رمی پیدا کنم که مچاله و در میان کاغذ های باطله رها شده باشد؟ یا فرم های مختلف اسمش را که روی کاغذ های خرید و روزنامه ها نوشته شده؟ دلایل عشق داوسی به رمی باید همه جا ریخته باشد و یافتن آن ها بی تردید نیاز به جستجوی زیاد ندارد. دوشیزه مارپل هیچگاه فضولی نمی کند و من هم نباید چنین کاری کنم. بنابراین هیچ قفلی شکسته نخواهد شد!

اما همینکه چنین سندی را به رمی نشان بدهم، سوار هواپیمای روز سه شنبه نشده و کارهای لازم را انجام خواهد داد. بعد هم با داوسی عروسی می کند و داوسی خوشبخت خواهد شد. چقدر خوشحالم.

 تمام روز دوشنبه

یک اشتباه بزرگ! یک پایان شاد!

صبح زود برخاستم و آنقدر خودم را با مرغ و خروس ها مشغول کردم تا ساعتی شد که می دانستم داوسی برای کار به قصر بزرگ رفته است. بعد وسایلم را برداشتم و از میان مزرعه به سوی خانه داوسی رفتم. بین راه حواسم به تنه درختان بود که ببینم روی آن ها عکس قلب یا نام رمی یا چیزی شبیه به این ها می بینم. هیچ چیز نبود.

دواوسی خانه نبود و من از در آشپزخانه با سطل و زمین شوی و دیگر وسایلم داخل شدم. دوساعت همه جا را شستم، رُفتم و دستمال کشیدم، ولی چیزی نیافتم. داشتم ناامید می شدم که یاد کتاب ها افتادم _ کتاب های توی قفسه ها. یکی یکی آن ها را برداشته و به بهانه گردگیری تکاندم، منتظر بودم نامه ای عکسی چیزی از لای آن ها بیرون بیفتد. هیچ چیز. داشتم کارم را تمام می کردم که چشمم به کتاب جلد قرمز  زندگینامه چارلز لمب افتاد. این جا چه می کرد؟ یادم هست این کتاب را داوسی در صندوق گنجینه ها که الی ساخته و برای تولدش به او هدیه داده بود، گذاشت. ولی اگر کتاب قرمز این جا روی قفسه است، پس داوسی در صندوق گنجینه ها چه گذاشته؟ و خود صندوقچه کجاست؟ به دیوارها ضربه زدم، صدای غیرمعمولی که نشان از سوراخی مخفی باشد نشنیدم. دستم را تا آرنج در خمره آرد فرو کردم، فقط آرد بود. ممکن بود در طویله پنهانش کرده باشد؟ تا موش ها آن را بجوند؟ محال بود. پس کجا مانده بود؟ زیر تختخواب!!

 بسرعت به اتاق خواب رفتم و از زیر تختخواب صندوق گنجینه های داوسی را بیرون کشیدم. درش را گشودم و نگاهی به داخل آن انداختم. چیز چشم گیری نیافتم. بنابراین همه محتویات آن را روی تختخواب خالی کردم. باز هم چیز چشم گیری نبود. نه یادداشتی از رمی، نه عکسی از او، و نه بلیط سینمایی که با هم رفته بودند. داوسی گفته بود که فیلم بربادرفته را با او دیده. با بلیط ها چه کرده بود؟ هیچ دستمالی که حرف “ر” در گوشه اش گلدوزی شده باشد نیافتم. تنها یک دستمال حریر در صندوق بود که آنهم مال ژولیت بود زیرا در گوشه دستمال حرف “ژ” دوخته شده بود. داوسی گیج، می بایست فراموش کرده باشد آن را به ژولیت برگرداند. چیزهای دیگری هم در صندوق گنجینه ها بودند ولی هیچکدام به رمی وابستگی نداشتند.

همه چیز را دوباره در صندوق ریختم و اتاق خواب را مرتب و تمیز کردم. در ماموریتم شکست خورده بودم! فردا رمی سوار آن هواپیما می شد و می رفت و داوسی برای همیشه تنها و غمگین می ماند. دلم شکست. حال بدی داشتم. سطل و زمین شویم را برداشتم و بیرون آمدم.

داشتم به خانه می رفتم که امیلیا و کیت را دیدم که برای دیدن پرندگان مهاجر می رفتند. از من خواستند با آن ها بروم، ولی من می دانستم که حتی آواز خوش پرندگان هم دل شکسته ام را آرام نخواهد کرد.

بعد فکر کردم، پیش ژولیت می روم. تنها با او که صحبت می کنم حالم بهتر می شود. زیاد نمی مانم تا مزاحم نوشتنش شوم، ولی شاید برای خوردن فنجانی قهوه مرا بداخل دعوت کرد. سیدنی امروز صبح رفت، بنابراین شاید ژولیت هم احساس دلتنگی می کند. بسرعت به سوی خانه او رفتم.

ژولیت در خانه بود. پشت میز کارش نشسته و درحالی که کاغذ هایش در پیرامونش پراکنده بود، بی حرکت از پنجره بیرون را می نگریست.

تا مرا دید گفت، «ایزولا، همان که منتظرش بودم!» و وقتی سطل و زمین شوی مرا دید پرسید، «برای کمک به نظافت خانه من آمده ای؟ فراموشش کن. امروز نظافت ندارم. بیا با هم یک قهوه بنوشیم.»

بعد با دقت به چهره من نگریست و با نگرانی گفت، «چه خبر شده؟ بیماری؟ بیا بنشین و برایم بگو.»

این مهربانی او، تمام مقاومت مرا درهم شکست و من _مجبورم اعتراف کنم _ شروع به گریه کردم. گفتم، «نه، نه، بیمار نیستم. فقط شکست خوردم. در ماموریتم شکست خوردم. و بخاطر آن داوسی غمگین و تنها خواهد ماند.»

ژولیت دستم را گرفت و روی مبل بزرگ نشاند و شروع به نوازش من کرد. من همیشه هنگام گریه کردن سکسکه پیدا می کنم، بنابراین برخاست و یک لیوان آب آورد و روی میز آماده گذاشت. در هنگام سکسکه اگر بینی ات را با دو انگشت شست بگیری و انگشتان نشانه را در سوراخ گوش هایت فرو کنی و سرت را عقب نگهداری، دوستی می تواند آرام آرام آب در گلویت بریزد. و تو می توانی با کوبیدن پاهایت به زمین نشان دهی که داری خفه می شوی و دوستت ریختن آب در گلویت را متوقف می کند و معجزه به وقوع می پیوندد. سکسکه متوقف می شود!

«خوب، حالا بگو ببینم چه ماموریتی داشتی؟ و چرا فکر می کنی شکست خورده ای؟»

در نتیجه من همه چیز را برای او گفتم. اینکه فکر می کردم داوسی عاشق رمی است، و تصمیم گرفتم خانه اش را تمیز کنم و مدارکی جستجو کنم. اگر چیزی پیدا می کردم به رمی می گفتم و شاید او نمی رفت و اینجا می ماند و با داوسی عروسی می کرد.

«داوسی آدم خجالتی و کمرویی است. همیشه اینطور بوده ژولیت، فکر نمی کنم هرگز کسی عاشق او شده یا او به کسی اینطور علاقمند بوده باشد. مطمئنم در چنین شرایطی نمی داند چه باید بکند و تنها غصه می خورد. هیچ بعید نیست احساساتش را قایم کند و کلمه ای برزیان نیاورد. بقدری برایش ناراحتم ژولیت.»

ژولیت گفت «خیلی از مردها احساسات خود را بروز نمی دهند، این که دلیل نمی شود! بگو ببینم تو دنبال چه مدارکی می گشتی؟»

«مدارکی مثل آن هایی که دوشیزه مارپل پیدا می کند. اما نه، حتی یک عکس هم از رمی در خانه داوسی نبود. تا بخواهی از تو و کیت عکس به در و دیوار هست، حتی یک عکس از تو پیچیده در پرده توری در نقش عروس مرده هست، اما از رمی نشانی نیست. همه نامه های تو را در یک بسته قشنگ که با روبان آبی بسته شده توی قفسه کتاب ها دیدم، حتی نامه هایی که گُم کرده بودی، ولی حتی یک یادداشت کوچک از رمی نیافتم. می دانم که وقتی در بیمارستان بود، با داوسی مکاتبه می کرد. داوسی حتی دستمالی هم از او به یادگار نگاه نداشته. راستی یکی از دستمال های تو را آنجا دیدم، یادت باشد آن را پس بگیری، خیلی خوشگل است.»

ژولیت برخاست و به سوی میز کارش رفت. مدتی ایستاد و به وسایل روی آن نگریست. بعد یک مجسمه کوچک کریستال برداشت که رویش به لاتین نوشته بود (Carpe Diem) یا چیزی شبیه این. مدتی به آن خیره شد.

سپس گفت، «از فرصت استفاده کن! این بهترین جمله ممکن است، اینطور فکر نمی کنی ایزولا؟»

من گفتم، «خوب چرا، اگر به حرف سنگ و شیشه گوش بدهی.»

ناگهان ژولیت کار عجیبی کرد. به سوی من برگشت و آن لبخند زیبایش را که باعث شده بود آنقدر دوستش داشته باشم، تحویلم داد. پرسید، «داوسی کجاست؟ باید در قصر بزرگ مشغول باشد.»

هنوز سرم را بعلامت مثبت تکان نداده بودم که از در بیرون رفت و بسرعت به سوی بالای تپه و قصر بزرگ دوید.

آفرین ژولیت! خیال داشت حسابی داوسی را بخاطر پنهان کردن احساسش از رمی سرزنش کند!

دوشیزه مارپل هیچوقت دنبال کسی نمی دود. او آهسته و آرام، مانند دیگر زنان مسن حرکت می کند. من هم سعی کردم همان کار را بکنم. بنابراین وقتی به قصر بزرگ رسیدم، ژولیت بداخل رفته و در سالن کتابخانه بود که داوسی کار می کرد.

من روی پنجه پاهایم به تراس رفتم و پشت پنجره سالن مربوطه پنهان شده و خودم را به دیوار چسباندم. در پنجره بزرگ باز بود و من براحتی صحبت های داخل سالن را می شنیدم.

ژولیت داخل شد و گفت، «صبح بخیر آقایان!» صدای تدی هِکویتث نقاش را و چستر بتونه کار را شنیدم، «صبح بخیر دوشیزه اشتون.»

داوسی گفت «سلام، ژولیت.» از قرار روی نردبان فلزی بلند بود. بعد وقتی از آن پایین می آمد از سرو صدایش متوجه شدم.

ژولیت گفت اگر آقایان چند دقیقه اجازه دهند،  می خواهد با داوسی تنها صحبت کند.

آن ها گفتند، البته، و از سالن کتابخانه بیرون رفتند. داوسی پرسید، «چیزی شده ژولیت؟ برای کیت که اتفاقی نیفتاده؟»

«حال کیت خوب است، این من ___ من می خواستم از تو تقاضایی کنم.»

با خودم گفتم حالا به او می گوید اینقدر بچه ننه نباش! خودت را جمع و جور کن و فورا برو از رمی تقاضای ازدواج کن!

اما او چنین چیزی نگفت. چیزی که گفت این بود، «دوست داری با من ازدواج کنی؟»

کاش همان جا که ایستاده بودم، می مردم.

مدتی سکوت شد. سکوت کامل. هیچ صدایی نمی آمد! و این سکوت ادامه یافت و ادامه یافت.

ولی ژولیت با شجاعت ادامه داد. صدایش محکم و مصمم بود و من، من حتی نمی توانستم نفس بکشم.

«مدتی است که احساس می کنم دوستت دارم. بنابراین فکر کردم درباره ازدواج از تو بپرسم.»

و در این هنگام داوسی، داوسی عزیز و خجالتی، فحشی زیر لب داد و اسم خدا را نابجا بکار برد. داد کشید، «خدای من، البته، البته.»  و از پله های نردبان پایین پرید. و اینجا بود که پاشنه پایش به فرش گیر کرد و پیچ خورد.

من همان جا ایستادم و اگرچه خیلی دلم می خواست ببینم در سالن کتابخانه چه خبر است، اما حتی گوشه چشمی هم به درون سالن نینداختم. مدتی ایستادم ولی چون صدای دیگری نشنیدم، آرام و اهسته به خانه آمدم تا فکر کنم.

چه فایده که چشم هایم را چپ و راست کنم وقتی چیزهای روشن و آشکار را هم نمی توانم ببینم؟ همه حدس هایم نابجا و خطا بودند. همه آن ها. اگرچه این ماجرا به پایانی خوش انجامید، به خوش ترین پایان ممکن، ولی من در این میان کاره ای نبودم. باید اعتراف کنم نگاه دوشیزه مارپل را به ژرفای فکر آدمی ندارم. خیلی متاسفم ولی همان بهتر که از حالا بدانم.

سر ویلیام گفت در انگلستان مسابقه موتور سیکلت سواری است و به هرکس سریع تر و جسورانه تر رانندگی کندو نیفتد، کاپ نقره جایزه می دهند. شاید بهتر باشد برای این مسابقه آماده شوم. موتور سیکلتم را که دارم، تنها باید کلاه ایمنی و شاید عینک مخصوص بخرم.

برای امشب از کیت دعوت می کنم پیش من بیاید تا با هم شام بخوریم و بازی کنیم. شب هم پیش خودم نگاهش خواهم داشت. بگذار ژولیت و داوسی یک امشب را با هم تنها باشند. درست مثل مستر دارسی و الیزابت بِنِت.

از ژولیت به سیدنی

 هفدهم سپتامبر ۱۹۴۶

سیدنی عزیزم،

از اینکه مجبورت می کنم به لندن نرسیده سوار هواپیما شوی و به گرنسی برگردی، بسیار متاسفم. اما در جشن ازدواجم به وجودت سخت نیازمندم. من بالاخره از فرصت استفاده کردم! می توانی بیایی و نقش بزرگتر مرا در هنگام عقد ایفا کنی؟ برنامه در روز شنبه و در باغ امیلیا برگزار خواهد شد. ابن، ساقدوش داماد؛ ایزولا، ساقدوش عروس (باید لباسی را که به این مناسبت تهیه کرده است ببینی!)؛ کیت مسئول گل ریزی، و داوسی داماد است!

حیرت زده شدی؟ فکر نمی کنم. اما من براستی حیرت زده ام. این روزها کم مانده از تعجب شاخ در بیاورم. وقتی خوب فکر می کنم می بینم یک روز بیشتر از نامزدیم نمی گذرد، ولی گویی این همه سال تنها برای بیست و چهار ساعت گذشته زندگی کرده ام. فکرش را بکن! ما می توانستیم برای همیشه عاشق هم بمانیم بدون آنکه بروی هم بیاوریم یا کلامی برزبانمان جاری شود. واقعا اگر فکری بحال خودت نکنی، این غرور و تعصب زندگیت را نابود خواهند کرد.

بنظر تو ازدواج ما سریع و شتابزده است؟ چرا باید صبر کنم؟ دوست دارم هرچه زودتر زندگی مشترکم آغاز شود. همیشه فکر می کردم داستان های خوب آن جایی به پایان می آیند که قهرمانان زن و مرد آن سرانجام با هم نامزد شوند. آنچه را جین آستن برای قهرمانانش می پسندد، باید برای همه قابل قبول باشد. ولی این درست نیست. داستان با نامزد شدن قهرمانان پایان نمی پذیرد بلکه تازه آغاز می شود. هرروز ماجرایی تازه، درگیری تازه با زندگی و درسی تازه شروع می شود. شاید داستان بعدی من در باره زوج جوانی باشد که زندگی را با هم آغاز کرده و هر روز در باره هم چیزهای تازه ای می آموزند.  بگو ببینم از تاثیرات نامزدی و ازدواج بر نوشته های من خوشت آمده است؟

همین الان داوسی از قصر بزرگ آمد و توجه فوری مرا می طلبد. تمام کمرویی و سکوتش ناگهان بخار شده و به آسمان رفته است! دارم فکر می کنم این رفتار بهانه ای بوده تا هرچه بیشتر همدردی مرا برانگیخته به سوی خود بکشاند.

دوستدارت،

ژولیت

تذکر: در سنت پیترپورت به آدلاید آدیسون برخوردم. بعنوان تبریک و تهنیت به من گفت، «شنیده‌ام خیال داری روابط خودت را با آن خوک‌چران قانونی کنی؟ خدا بخیر کند!»

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال