In touch with Diverse Iranian Community

اين آيينه‌ها نشانت نمی‌‌دهند

پرنده ديگر، نه

مجموعه شعر: مهرانگيز رساپور (م ـ پگاه) 

 

10416973_850252981654937_172739785_n اين آيينه‌ها نشانت نمی‌‌دهند
نصرت‌اله مسعودی

شهرگان: در باره‌ی كتاب «پرنده ديگر. نه» سروده‌ی مهرانگيز رساپور (م. پگاه) كه پيش‌تر از او كتاب‌های «جرقه زود مي‌ميرد»، «…و سپس آفتاب» منتشر شده بود، نوشته‌های متعددی خواندم و ديدم كه هنوز نگاه و رويكرد تخصص باور اهل فن آنسوی آب‌ها برای  برخی نقدنويسان مهاجر دروني نشده و لااقل در زمينه‌ی نقد شعر نتوانسته است در كردارِ نوشتاری شان تبلور يابد. شايد گفتن نداشته باشد كه نقد حرفه‌ای حاصل اشراف همه جانبه نقاد به موضوع مورد بحث است. و اگر نقاد تا آن حدّ كه گفته شد در ارتقا خود نكوشيده باشد، يقيناً به هنگام نقد و بررسي، بدون اينكه بداند مبادرت به خودزنی مي‌كند. چنين عملی ازهرمنظری كه مورد مداقه قرار گيرد نه تنها چيزی به شأن و شوكت نقاد نمي‌افزايد كه ممكن است آسيب وارده از آن را نشود به سادگی ترميم نمود و زخمِ آن خودزنی بر چهره‌ی نقاد، لكه ناسازی توليد خواهد كرد.

واردِ بحثِ آن نوشته‌ها نمي‌شوم و به ساحت شعر مهرانگيز رساپور برمي‌گردم تا دريافت‌هايم را صريح‌تر با ايشان در ميان بگذارم. شايد به قول شاعر روی زيبا در آيينه اين گفته‌ها دو برابر شود.

وقوف به اين مطلب كه كار هنری چيزی جز تجريد و تدوينی آگاهانه نيست ديگر بايد جز اطلاعات عمومی به حساب آورده شود، و فكر مي‌كنم بحث «ميوز» يا الهه‌ی شعر افلاطون هم سالهاست در گوشه‌ای از تاريخ بايگانی شده باشد. شعر هنری كلامی است و در بررسی كار يك شاعر بايد ديد كه شاعر چه را ديده و چگونه ديده است و طبيعی است كه تبلور اين چگونه ديدن در كلام اتفاق مي‌افتد.

شعر برای ظهور خود جز كلام محملی ندارد. اگر زبان روزمره را زبان معيار بدانيم، پس برای بررسی شعر بايد بينيم چه اتفاقی در اين كلام روزمره رخ داده است آن را تا ساحت شعر بركشانده است. عمده‌ترين عواملی كه مي‌تواند چنين پديده‌ای را به ظهور برسانند اشكال تازه صوّر خيال يا كلمات و تركيباتی است كه در يك كنش فراگير ساختاری مي‌توانند بيشترين انرژی را به همديگر منتقل كنند. در چنين ميدانی جايگاهی برای عدم تناسب و حضور اضافی كلمات وجود ندارد. بايد ديد وجوه زيباشناختی صوّر مختلف شعر تا چه حدّی از توان برانگيزانندگی برخوردارند و در چالش با عاطفه آدمی چگونه به ميدان درمي‌آيند. شايد به همين سبب است كه استاد شفيعی كدكنی در مقدمه‌ی كتاب پر منزلت موسيقی شعر مي‌آورد: «من معتقدم شعر خوب از مدرن‌ترين انواعش تا كهن‌ترين اسلوب‌ها، شعری است كه وقتی مدتی از انتشارش گذشت در حافظه‌ی خوانندگان جدی شعر، تمام يا بخش‌هايی از آن رسوب كند.» البته جناب نعمت آزرم نيز در بحث خود و معيار تشخيص شاعر از «نه شاعر» در نقدی به نام ” سفری به قاره‌های کشف نشده‌ی درونی شعر”که درباره کتابِ ” پرنده ديگر، نه” نوشته‌اند عقيده‌ای چون شفيعی كدكنی دارد.

rasapour02 اين آيينه‌ها نشانت نمی‌‌دهند

«جرقه زود مي‌ميرد» عنوان نخستين كتاب رساپور است. اين عنوان بسيار هوشمندانه انتخاب گرديده. او به گاه چاپ كتاب و با مرور و تعمق در شعرهای خود به رساپوری مي‌رسد كه مي‌داند اگر به همان حد اكتفا كند، جز جرقه‌ای كه زود خواهد مرد، چيز ديگری نمي‌تواند باشد. هول چنين باوری او را بر آن مي‌دارد كه پويا و پرتلاش برای رسيدن به ماندگاری، از آن خويشتن جرقه‌وار دل بكند و با مرارتی كه شما در كتاب آخرش مي‌بينيد خود را به وادی دانايی بكشاند، كه البته به موقع از آن وادی سخن خواهم گفت. امّا حقيقت آن كه تأمل و تفكر در بخش‌هايی از كتاب «جرقه زود مي‌ميرد» اين معنا را به ذهن متبادر مي‌كند كه اين «جرقه» ققنوسِ آتش‌زادی است كه خاموشی نخواهد داشت. او در شعر اپيزوديك «خانه‌ی صورتی عشق» در چهار پاره‌ای مي‌سرايد:

نه، ز كابوس نمي‌ترسم من

نيستم بيد، بلرزد در باد

باز مي‌گردم و مي‌گردم باز

مي‌كنم پرسش خود را فرياد

برای درکِ دقيق و عميق‌تر شعر و فهم ظرافت‌های آن به گمان من آن را بايد با بررسی و خوانش مصراع سوم شروع كرد. «باز مي‌گردم» از مصدر مركب بازگشتن و به معنای دوباره هم خواهم آمد، است. امّا كجا؟ به سوی همان كابوس.

پس معلوم مي‌شود او كابوس را بي‌ترس تجربه كرده است و فعل «باز مي‌گردم» اين مسأله را رو مي‌كند. امّا «مي‌گردم» دوّمی در عبارتِ «مي‌گردم باز»، به معنای گشتن و جستجو كردن است و «باز» به معنای «دوباره»، «ديگربار». و اين باورمندی به هدف است، هدفی كه در حيطه‌ی كابوس هم بي‌ترس بايد پيگيری شود.

«رساپور»، با تغيير حرف اضافه‌ی «از» و جايگزينی حرف «در» بجای آن، به معنای ويژه‌ای از تمثيل مذكور مي‌رسد.

چون اگر حرف «از» بكار گرفته مي‌شد، شـاعر منتظر وقوع حادثه بود امّا او با استفاده از حرف «در»، خود را درگير حادثه مي‌بيند و اينكه چرا از مصرع سوم شروع كردم، شاعر تا به بيداری نرسيده باشد نمي‌تواند درباره‌ی كابوس حرفی بزند. در كل، چيدمانی كه چنين شكل بگيرد و چنين توسعی را فراهم آورد به هر صورت از نظر استيك دست پُری دارد.

اگر چه در كتاب «جرقه…» ميرايی جرقه، بزرگترين دلواپسي رساپور است و چنانچه توضيح دادم، رساپور مي‌گويد كه مي‌خواهد به ميدان هول در آيد، امّا هنوز ادراك او چنان عميق نشده است كه حرف و عملش دو روی يك سكه باشد. هنوز در تزلزل و ترديد بسر مي‌برد و اين ترديد اجازه نمي‌دهد او دل، يكدله كند.

اين حال و هوا شباهت عجيبي به روند تكاملي انديشه فروغ از «اسير» بسوی «ايمان بياوريم به آغاز فصلی سرد» دارد. بی آنکه نوآوری‌هايشان هيچ شباهتی به هم داشته باشند.

در صفحه‌ی 21 «جرقه …» مهرانگيز اين ترديد را اينگونه نشان مي‌دهد:

«در سفری، كه از علف به خار مي‌رسی

در ميانه ماندن، گناهِ من نيست

من، در مرز بيرنگی و تاريكی ايستاده‌ام

و هـوای رنگ مي‌كنم!

باز گردم يا بروم؟ [. . .].

مهرانگيز هنوز برای حضور در جولانگاهی كه مي‌بايد، مشكل خويشتنِ خويش را حل نكرده است و حداقل دل به دو جا دارد. او مي‌خواهد در يك فرافكنی و توجيه، ماندن وسط راه را نه حاصل ضعفِ خود، كه به راه نسبت دهد. امّا او ناخودآگاه با كليد و كُدی كه به ما مي‌دهد ترديدش را عيان مي‌سازد:

«هوای رنگ مي‌كنم/ بازگردم يا بروم.» [. . .].

ميل و هوا و رغبت تمايلاتی ذهني‌اند كه ممكن است هرگز برای به عمل درآوردن‌شان گامی برداشته نشود، همچنان كه به گمان من اين ميل و ترديد توأمان تا كتاب «پرنده ديگر، نه» با رساپور باقی مي‌ماند. امّا در بيان چگونگی اين ترديد:

«در مرز بيرنگی و تاريكی ايستاده‌ام/ و هوای رنگ مي‌كنم/ [. . .]، كلمات بسيار هوشمندانه انتخاب شده‌اند. واژه تاريكی حاصل مصدر است و معنای سياه بودن از آن مستفاد مي‌گردد. البته اين كلمه در اين بافت خاص معناهای ديگری را هم مي‌تواند به ذهن متبادر كند چون وجهی كاملاً مجازی دارد. امّا شاعر، مانده در زنجير ترديد نه برای سياه، به عنوان يك رنگ، محلی از اعراب قائل است و نه مي‌تواند بسوی بيرنگی و بي‌تفاوتی برود. و ميل رنگ هم دارد. ما اين تمايل را حتی در صفحه دوّم كتاب هم مي‌بينيم:

«رنگ پيراهن دلتنگی من

بين خاكستری و ويرانيست

تا بدانی ز كجا مي‌گذرم

همه جا، پشت سرم بارانيست!»

شاعر در اينجا هم خاكستری را مترادفِ خنثی بودن و ويرانی مي‌داند و مدام به دنبال رنگ مي‌گردد، رنگی شاداب و سرزنده، رنگی كه مثل گل، بوی زندگی را ساطع كند:

«خانه صورتی عشق كجاست؟» (ص يك كتاب)

شاعر اگر چه چون شاملو در وضعيتی راديكال دنبال چهره‌ی سرخ عشق نيست، ولی از همان طيف، در به در به دنبال صورتی است. برگرديم به اجرای آن پاره از شعر (ص21):

«در سفری كه از علف به خار مي‌رسی»

شاعر در اين سطر مي‌توانست از واژه‌ی “علف” بدان سبب كه هجای دوم آن حالتی انفجاری دارد استفاده نكند و كلمه‌ی گياه را كه ظاهراً به علت تكرار گاف در اين پاره‌ی شعر حالت موسيقايی خاصی ايجاد مي‌كرد استفاده نمايد. امّا او به خاطر دستيابی به معنايی عميق‌تر، از اين واج‌آرايی در مي‌گذرد و تعمداً از علف كه حوزه‌ی تداعی آن مي‌تواند القائات خاصی را به ذهن بكشاند استفاده مي‌نمايد. در هر سه كتاب رساپور در بسياری جاها از چنين اجراهای دقيقی لذت مي‌بريم.

من بر اين گمانم كه شعر زيبا در اين كتاب كم نيست و ايكاش رساپور با تجربيات كنونی دوباره به بازخوانی و بازنگری اشعار اين كتاب بپردازد و با آرايش و پيرايش بعضي از قسمت‌ها، حداقل بسياری از كارهای كتاب را ماندگار سازد و از آن جمله شعر بسيار زيبای «از يخ تا شعله» كه كاری در خور تحسين است (ص36).

و حيفم مي‌آيد بدون توضيح اين پاره شكوهمند از دفتر «جرقه زود مي‌ميرد» به بحث اين كتاب خاتمه دهم:

« رو به روی من

پرنده‌ايست كه بالهايش را

در تمرين پرواز گم كرده است.»

اصولاً پرواز ممكن است به سوی هر هدفی باشد و شكست در پرواز، اگر با موانع متعدد به ويژه از نوع تاريخی و فرهنگي‌اش مواجه شود به نوعی ايستايی مي‌انجامد كه با تعبير شاعرانه مي‌توان «بال گم كردنش» ناميد. و خوب مي‌دانيم كه كم نيستند بال گم كردگانی كه در تمرين‌های پرواز بال‌هايشان را از دست داده‌اند. و…

امّا كتاب دوّم مهرانگيز رساپور مجموعه‌ای است از رباعی و غزل به نام «و سپس آفتاب» كه توسط مركز نشر كتاب لندن در سال 1997 منتشر شده است. شمس قيس رازی در كتاب المعجم مي‌نويسد: «هيچ يك از وزن‌ها در طبع آويزنده‌تر از اين [رباعی] نيست.»

به اين رباعي توجه كنيد:

«بر روی سياست قلمم نگشايد

اين امشب و فردا دگری مي‌آيد

من دم نزنم ز رفتنی ها هرگز

از عشق زنم كه تا ابد مي‌پايد.»

در لايه سطحی شعر، ظاهراً شاعر قصد ندارد قلم به روی سياست بگشايد! امّا در مصرع دوم در اوج رندی كه طنز ويژه‌ای را القاء مي‌كند مي‌نويسد اهل سياست ـ كه بيشتر مقصودش سياست‌بازان است ـ رفتني‌اند و فرصت آنها امشب و فردايی بيش نيست! عجب هشدار تلخ و حكمت آموزی! در مصرع سوّم، باز طنز گزنده‌تر مي‌شود، چرا كه رفتني‌ها را بي‌ارزش‌تر از آن مي‌بيند كه دمی درباره‌ی آنها دم بزند و از «صدای سخن عشق» قصه‌ای زيباتر نمي‌يابد كه ارزش بحث داشته باشد.

غزل «ص 91» تحت عنوان «باز بهانه مي‌كند» از جنبه‌های مختلف زيباشناختی قابل تأمل و تفكر است و عاطفه برانگيز.

بگذريم و برويم چند جمله‌ای هم درباره‌ی كتابي بنويسيم كه منتقدين به اتفاق قشنگ‌اش دانسته‌اند و من نيز يقين دارم واقعاً قشنگ است.

کتابِ” پرنده ديگر، نه”، که اگر چه ممكن بعضی كاستي‌ها بدان راه يافته باشد، امّا اين كاستي‌ها به اندكی تعمق مي‌توانند در چاپ‌های بعدی كتاب جايي نداشته باشند.

كتاب 184 صفحه است و به لحاظ سير تكاملی انديشه، تخيل و عاطفه، نسبت به دو كتابی كه از آنها ياد شد بسيار فاصله دارد.

سروده‌هاي اين كتاب (پرنده ديگر، نه) دريافت‌های منحصر به فرد شاعری است كه اصالتاً به كلمات رنگ جان شيفته‌ی خود را زده است. رنگي كه تلوّنِ منشور را به بازی مي‌گيرد و تلفيقی گسترده از رنج و شادی توأمان را رقم مي‌زند. با هم در اين منشور خيره شويم و با هستي آن در مي‌آميزيم و تصاويری از شعر «شلاق را از منظر زيباشناختی با هم تماشا مي‌كنيم، تماشا مي‌كنيم تا معنای متناقض رنج و شادی توأمان را با هم تجربه كرده باشيم.

شعر «شلاق» كه سيطره‌ی شلاق، بر لحظه لحظه‌ی آن غلبه دارد، به لحاظ لحن گفتگوها و فضايی كه ايجاد مي‌كند آميزه‌ای است از تصاويری عميق كه بي‌اغراق فراخی و توسع آن‌ها از نظر هنری تلذذی ايجاد مي‌كند كه ساعت‌ها پس از خواندن آن با تو مي‌ماند و به جهت انگيزش‌های عاطفی نيز، رنج را پيراهن كبود دل‌ات مي‌كند چنان، كه طنين شلاق از جانت كنده نمي‌شود. ببينيد، كسی كه استنطاق مي‌كند، چه مي‌پرسد و چه جوابی مي‌شنود:

صبح مسروقه كجاست؟

« در قاره خون».

ببينيد سطر اول كه سؤالی است از سوی مستنطق، از نظر چيدمان صدای «سين» و القای فضايی تحكم‌آميز و پرتهديد به علت سايشی بودن اين صدای «سين» با چه ظرافت خاصی شكل مي‌گيرد. و بعد سطر دوم كه جواب متهم است به واسطه‌ی تركيب خاص مصوت‌ها چه فرياد و خشمی كوبنده را القاء مي‌نمايد. در همين دو بند شما با تلخ‌ترين تلفيق تراژدی و كمدی آن‌هم كمدی موقعيت مواجه‌ايد.

صبح، حقوق لاينفك تمام آدميان است، درست مثل نفس كشيدن. امّا همين حقوق طبيعی را مستنطق متأسفانه شئ و پديده‌ای مسروقه تلقی مي‌كند.

كار رساپور در اينجا بسيار موجز اما از نظر معنايی بسيار گسترده رخ مي‌نمايد و مرا به ياد اين شعر حافظ مي‌اندازد.

«بيا و حال اهل درد بشنو

به لفظ اندك و معنای بسيار

و در سطر دوم، اضافه‌ی «قاره‌ی خون» نيز در تعبيری چندگانه و جمالشناسيك هم خون يك متهم است، هم خون مردم يك كشور و هم حتی خون مردم يك قاره.

خون، جزء لاينفك جان آدمی است و چيزی كه ضرورتأ مقيم قاره‌ی خون بشود جز با جان بدر نمي‌آيد. يقيناً اهل شعر و انديشه به فهم معناهايی بسيار گسترده‌تر از آنچه از اين قلم صادر گرديد خواهند رسيد و گفته‌های من ممكن است دريافت‌های معنايی آن‌ها را در اين خصوص با تحديد مواجه سازد.

شعر اگر در توليد همزمانی، نگاهی پويا به فرهنگ گذشته داشته باشد، جايگاه فرهنگی والاتری مي‌تواند پيدا كند و بالاجبار از بازی هايی كه مايه‌ای جز شوخی و لودگی ندارند اجتناب خواهد ورزيد و نيز به سود سرمايه‌داری جهانی مصادره نمي‌شود. مستنطق در همين شعر تهديد مي‌كند:

«چشمانت را در مي‌آوريم»

و متهم جواب مي‌دهد: «با پوستم مي‌بينم»

و چه شباهتي دارد اين گفتگو با آنچه پای دار، بر سر حسين ابن منصور حلاج در سال 309 ه ـ ق رفت: « وقتی پاهايش ببريدند، تبسمي كرد و گفت: بدين پا سفر خاك مي‌كردم؛ قدمی دارم كه هم اكنون سفر هر دو عالم كند، اگر توانيد آن قدم ببريد.» و نگاه حلاج‌گونه رساپور چنين رسا به اوج خود مي‌رسد:

«قه قاه قه قاه قه قاه

روح خنديد

صبح مسروقه را باز كرد

سرش را روی افق گذاشت

و به سطح نور غلتيد.»

نور، نهايت آگاهی است و ما در كتاب آسماني‌مان داريم كه «اللـهُ نور السموات والارض» هوشمندی رساپور در لحظات پايانی اين شعر به اوج خود مي‌رسد. شما به شكل گرافيكی و هندسی كلمات و نشانه‌ها انديشه كنيد، آن اهل گفتمانِ با شلاق! خود نيز پس از ساعت‌ها شلاق‌پرانی خسته شده است:

« . . . شلاق . . . شلاق . . . شلا . . . ق . . . شلا. . . »

اين نوع هندسه‌ی خاص به زيباترين شكل، هم طول بازجويی را نشان مي‌دهد و هم خستگی و ناتوانی كسی را كه فرمان شلاق را صادر مي‌كند و هم مرگِ پيروزمندانه‌ی متهم را.

كاركرد و نقش نقطه‌ها در اين شعر چنان وسعتی از نظر معنا پيدا مي‌كنند كه هيچ كلمه يا كلماتی نمي‌توانند از پس ايجاد چنين فضای دردآلودی برآيند.

مهرانگيز به خوبی با فرهنگ و باورهای دينی آشناست مثلاً در شعر «دور . . . دور . . . دور . . .» مي‌نويسد:

«اينجاست

از وريدهای من

كمی، نزديك‌تر!»

و اين دقيقاً اشاره به آيه‌ی «ونحنأقربإليهمن حبل الوريد.» است.

پيش‌تر گفتم كه تصاوير و بار معنايی تصاوير رساپور بسيار عميق‌اند و جهت اثبات اين مدعا عملاً و با توجه به سروده‌هايش به اين مسأله اشاره كردم. و باز به جهت تأكيد بيشتر بر اين موضوع، به توضيح اين تصوير مي‌پردازم:

«چون درخت كفر

ريشه‌هاشان به زمين فرو نمي‌رفت.»

معنای لغوی كَفَرَ كه كُفر از آنست در واقع يعنی پوشاندن، پنهان كردن. مثل كَفَرَ الجهلُ عَلی عِلْم (نادانی علم را پوشاند). در سير تاريخی، اين كلمه معناهای ديگری هم پيدا مي‌كند از جمله پوشاندن حق و حقيقت.

مهرانگيز مي‌داند و تجربيات تاريخی به او نشان داده است كه «باطل، كفِ روی آب است» (اين معنا از قرآن است) و نيك دريافته كه ناحق نمي‌تواند برای بقا، ريشه‌اش را در هيچ زمينی فرو كند…

و اما برگرديم و با خوانش شعر بسيار زيبای “نفرين” «ص 119».

خراب شوی دريا

بر سر ماهي‌ها !

كه جز آب نمي‌شناسند

چيزی را

خراب شوی ای عشق

بر سر من !

كه بی ‌تو

نمي‌شناسم دنيا را.

نفرين از «ن» نفی + فرين كه واژه‌ای است پهلوی به معنای دعای بد ساخته شده است. عنوان شعر، ذهن خواننده را آماده مي‌كند تا با نفرين كننده‌ای مواجه شود كه به دنبال تلافی است. تلافی ناروايي‌هايی كه بر او روا داشته‌اند.

لايه رويی شعر، نفرين جهت انهدام و تخريب است. نفرين برای آوار شدن آب است بر سر ماهي‌ها، آنهم ماهي‌هايی كه بجز آب چيز ديگری را نمي‌شناسند.

اين‌گونه مدح شبيه ذم، پيچيدگي‌های زيباشناختی خود را به نوترين شكل با تركيباتی پرتشعشع صورت مي‌دهد. و اين تشعشع و نورافشانی كلمات، لايه‌هايی از مسائل پنهان را چنان روشن مي‌كند و مي‌نماياند كه خواننده به اوج لذت دريافت هنری كشيده مي‌شود.

چه نفرينی قشنگ‌تر از اين كه آب بر سر ماهی آوار شود؟ و چه نفرينی خوش‌تر از اينكه عاشق به معشوق خود وفادار بماند؟

مهرانگيز حتی نفرين‌هايش هم قشنگ است و طعم سحرآميز اجابت دعا را دارند. در بند دوم شعر مي‌گويد:

خراب شوی ای عشق بر سر من

كه بی تو

نمي‌شناسم دنيا را .»

و من  در بيانی به سبك و سياق مهرانگيز دلم مي‌خواهد به او گفته باشم:

خدا نكند، شما چرا !!!  الهی كه اين عشق بر سر من خراب شود كه :

از صدای سخن عشق نديدم خوشتر

يادگاری كه در اين گنبد دوار بماند

و بگويم: پس به من هم نفرين کن!

 

امّا با اجازه از رساپور و ديگرعزيزانی كه در ساختار سيل‌آسای شعر رساپور اساساً به نكات ضعف كتاب کمتر توجه كرده بودند، به نكاتي چند اشاره مي‌كنم شايد مفيد افتد.

مثلاً در كتاب اول، جرقه زود ميميرد (ص31): «من كه با تي‌پای [تيپای] عشق/ همه مرزها را شكسته بودم/ [. . .] تيپا و عشق چه تناسبی با هم مي‌توانند داشته باشند؟

در همين اثر باز مي‌شود به اين پاره اشاره كرد: «آه. آه آه/ من از ابتذال تزلزل خود ديوانه خواهم شد.» كه تكرار صوت آه آنهم سه بار به قول قدما اطناب ممل است و بقيه‌ی نوشته هم برای رسيدن به شعر كوچه‌ترين عدولی از زبان معيار ندارد.

در کتابِ “و سپس آفتاب”:

«خواهم كه زنم شانه به گيسوی غزل

چين بركشم از ميان ابروی غزل

چون چاقوی جراح پلاستيك مدرن

يكباره جوان كنم بر و روی غزل» (رباعي 44 صفحه 34) جراحی پلاستيك خود پديده‌ای مدرن است و صفت مدرن در تركيب جراحی پلاستيك مستتر است و يقيناً استفاده از كلمه مدرن بخاطر پر كردن خلاء وزنی بوده است. شك ندارم كه اگر رساپور خويشتنداری مي‌كرد، مي‌توانست مصراع سوم را درست‌تر و با كلمات مناسب‌تری اجراء نمايد.

و در شعر «شب و پگاه»: « شب آمده/ شب آمده/ بي‌ستاره/ تهی آمده/ پشت پنجره من/. عبارت «تهی آمده» اضافی است و هيچ كمكی به ساختار شعر نمي‌كند. (ص113)

حافظ مي‌فرمايد :

عيب می جمله بگفتی، هنرش نيز بگوی        

 نفی حكمت مكـن از بهـر دل عامی چند

در بالا به عنوان كاستی در برخوردی شكل شناسانه، ايرادی جزيی را بر برخی از شعرها مترتب دانستم، امّا ناديده انگاشتن معناگرايانه و توسع معنايی همان شعرها آنهم در روزگاری كه بازی بازیِ شاعران! عايق، با كلمات شعر را بيشتر به يك شوخي تبديل كرده و در اين شوخی حذف حيثيت انسان در دستور كار قرار گرفته، اگر بر ظرايف اين شعرها نگاهی نداشته باشم به قول حافظ «نفی حكمت» كرده‌ام.

رساپور بر دايره‌ی بيقرار جانی عاصی مي‌دود. و انگيزه‌ی اين بيقراری هم تجربيات زيسته او در جهان معاصر و هم تجربياتی است كه به او مي‌گويند: آدمی از آغاز پيدايش جز در ميدان ناساز نامردمی‌ها گام نزده است و در اين رهگذر از او جز جنگ و كشتار و زورگويی، جز فريب و گرسنگی و ترسخوردگی و بدبختی رد پای عميقی بر جای نمانده است.

رساپور از اين پلشتیِ پايا، در اين خاكدان چندش‌آور آنقدر بيزار گشته است كه در شعر «پرنده ديگر، نه» ص 38 كلمات را اين گونه تلخ رنگ مي‌زند:

«مي‌خواهم سفينه‌ای باشم

كه اين نسل پرتاب شده را

از زير منت سايه‌ی زمين بردارم

و آنجايی ببرم

كه ديگر خاك ما را از خود نداند./»

در اين قسمت شعر كه غور مي‌كنی اين حس با جانت آميخته مي‌شود كه حافظ، آن روشن‌تر از آب ركناباد، نوميد از خاك و حضور پر اعوجاج آدم، بيخ گوش مهرانگيز مي‌گويد: مهرانگيز! پس از شش قرن هنوز كه در بر همان پاشنه‌ی پلشتی پيشين مي‌چرخد! و از او مي‌خواهد كه همين معنا را:

آدمی در عـالم خاك نمي‌آيـد بدست

عالمی از نو ببايد ساخت وزنو آدمی

به زبانی ديگرگونه فرياد كند.

شايد خواندن اين شعر در ذهن چنين تبادری را ايجاد نمايد كه رساپور دچار نوعی نوميدی فلسفی است، همانگونه كه بعضی‌ها روزگاری درباره‌ی “ساموئل بكت” نمايشنامه‌نويس بزرگ انگليسی مي‌انديشيدند. و اين باور موهوم را نمايشنامه‌ی عظيم “در انتظار گودو” بيشتر دامن زده بود، امّا بكت پس از تقديم جايزه‌ی نوبل‌اش به مبارزان جنبش آزاديخواه ايرلند نشان داد كه نمايشنامه‌ی در انتظار گودو نه تنها باور به نيهيليسم نيست كه برخوردی عميق با گرايش به پوچیِ راه و رسم انسان از خود بيگانه‌ی كنونی است.

اين معنا از ديدگاه زبان‌شناسی به بخشی از نظريه كنش گفتاری برمي‌گردد. در كنش گفتاری (بيانی) گاه عملكرد شناختی غيربيانی ناديده گرفته مي‌شود. ولی واقعيت اينست كه بين شكل گفتار و عملكرد غير گفتاری تفاوت بسيار است. درست مثل موقعی كه ما مي‌گوييم: «خيلی بامعرفتی» اين گزاره‌ی گفتاری حكايت از معرفت مخاطب دارد. امّا عملكرد غير بيانی آن دقيقاً اعلام بي‌معرفتی مخاطب است. در قسمت‌هايی از شعر پرنده ديگر، نه» ما با چنين ظرافت‌هايی مواجه‌ايم. و برگردم به «حكمت» شعر:

«دلم مي‌خواهد

گوشی تلفن را بردارم

و شماره‌ای بگيرم

كه همه‌ی خانه‌های جهان

زنگ بزنند.»

برای تحقق آرزوی شاعر چه ساز و كاری بايد بر جهان حاكم باشد تا پس از شماره‌گيری تمام تلفن‌ها به صدا در آيند؟

شاعر دنبال گوهری مي‌گردد كه «بنی‌آدم را اعضای يك پيكر مي‌داند و دلش برای تبلور آن گوهر گم شده‌ی وحدت آفرين لك زده است.

رساپور در پیِ اومانيسمی خود ويژه است كه تبلور كلامي‌اش اين گونه صورت مي‌بندد: «و تكه نانی را

در آسمان

چنان متلاشی كنم

كه هر ذره‌اش

در دهانی، فرو آيد/»

نمي‌دانم كه بيان عشق‌ورزانه‌ی شيخ ابوالحسن خَرَقانی، عارف قرن چهارم و پنجم هجری قمری در ذهن‌تان مانده است يا نه كه مي‌گويد:

«هر كس بدين درگاه درآيد نانش دهيد و از ايمانش نپرسيد، چرا آنكس كه به درگاه خدا به جان ارزد به درگاه ابوالحسن به نان ارزد».

جان‌های بي‌قرار سوای منيت‌ها و گروه‌گرايی‌های سخيف در فراسوی سياست‌بازی‌ها و بازارمداری‌های مكارانه مدام چنين عمل كرده‌اند.

جان شيفته‌ی مهرانگيز از جنس جان ابوالحسن خرقانی است با اين تفاوت كه در روزگار رساپور پيچيدگي‌های الينه ساز، دستيابی به چنين دركی را به علت كاركردهای جهان پسا سرمايه‌داری و تزريقات دمادم آن نيازمند مراقبه‌ی سنگين كرده است.

شاعر «پرنده ديگر، نه» آنچنان عاصی است كه حتی نمي‌خواهد پرنده باشد، چون مي‌داند با بال زدن، از جوِّ زمين كنده نمي‌شود و باز در سايه‌ی منّت و محنت زمين مي‌ماند. او از جانی كه در تمام قرون و اعصار برای بهبودی بال بال كرده و جولانگاهی جز «هيچستان» نداشته به سنگينی دل آزرده است و مي‌خواهد: سفينه‌ای بشود تا از جوّ دوست ناداشتنی زمين عبور كند. امّا همچنان كه گفتم در كردار غير بيانی اين گونه بيان قهرآميز نه تنها مايه‌ای از قهر و گريز نيست كه عشق به آدمی و حضور شاداب او در پس پشت واژه‌ها طلب مي‌شود، كه اگر غير از اين بود رساپور نمي‌سرود:

«دلم مي‌خواهد

كليد گداخته‌ی نگاهم

همه‌ی قفل‌های بسته را ذوب كند.»

كسی كه با چنين نگاهی به ميدان در مي‌آيد رفتنی نيست، به ويژه وقتی در تأييد و تأكيد ضرورت كنش پيشين، باز مي‌سرايد:

« و از چشمانم اشعه‌ای صادر كنم

كه با آن

هر چه ديوار است فرو ريزد

تا به همسايه‌ی ژاپني‌ام

با تبسمی بي‌ديوار، سلام كنم!»

مهرانگيز به نماد ديوار معترض است و ديوار را بسيار جامع و فراگير دريافته است. او از هر عنصر فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سياسي‌ای كه فراغت روحی و جسمی آدمی را دچار فروكاست كند به عنوان ديوار ياد مي‌كند.

اين ديوار برای او هم داوری رياكارانه‌ی يك حَكَم را شامل مي‌شود و هم ديوار ديروز برلين را. او به نيك‌بختی انسان در فراسوی عوارض خود ساخته مي‌انديشد، درست مثل “پابلو نرودا” كه سرود:

«با من از شيلی

با من از پاراگوئه سخن گفتند

ولی من جز پوسته‌ی جامد زمين

هيچ مرزی را نمي‌شناسم.»

البته اين نگرش سمبوليك بيشتر ناظر به يك جغرافيای روانی و مرز تراشي‌های نامربوط است، وگرنه مهرانگيز قطعاً به جغرافيای ايران مي‌انديشد همچنانكه نرودا به شيلي مي‌انديشد، امّا هيچ مرز كاذب سياست‌زده و القاگری نبايد مانع از آن شود كه مهرانگيز به درك عميق لبخند همسايه‌ی ژاپنی خود نرسد.

در كتاب «پرنده ديگر، نه» شعرهای برانگيزاننده كم نيست. مي‌گوييد نه؟  شعر غريبه را در ص 124 كتاب بخوانيد تا ببينيد مهرانگيز با چه ظرافتی از منظر يك انسان قرن بيست و يكمی در ساختاري منسجم و با زباني ديگرگونه مي‌سرايد:

من كه ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قيل و مقال عالمی مي‌كشم از برای تو

گفته باشم که آيينه‌ی كدر بعضي از نقدها آنقدر بي جيوه است كه تو را به تو نشان نمي‌دهند. شايد مسائل نوستالژيك و همگرايی هموطن بودن و غربت، آن را پرانده و يا آئينه‌گردان‌ها با آئينه‌های معقر يا محدب به ميدان در آمده‌اند، نمي‌دانم، ولی آنچه هست به گمان من، در آنها بازتاب يا تفسير جدی شعر مهرانگيز رساپور به درستي پيدا نيست.

شاعری كه به استناد سه كتاب منتشر شده‌اش بسيار آگاه و حساس است و اينگونه مي‌سرايد:

/ به خانه سايه‌ام برو

اگر تو در بزني

سايه‌ام روشن مي‌شود /

و يا

آه چه سبز است تنهايی

اكنون

صندلي‌ام كشوری است

كه كهكشان خود را دارد /

اگر بخواهم درباره‌ی نكات ظريف و ويژگی زبان و نوآوری‌های پرطراوت شعر مهرانگيز رساپور صحبت كنم بي‌شك بايد چند برابر كتاب او در اين زمينه بنويسم كه البته در فرصت‌هايی كه پيش بيايد به خوانش شعرهای بلند او خواهم پرداخت.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال