In touch with Diverse Iranian Community

“این خون منتشر”

0 87
عکس از شبکه اطلاع‌رسانی دانا

بختیار علی رمان “غروب پروانه” را در سال 1977 نوشت، که از نظر ترتیب زمانی بعد از “دومین تک فرزند”  قرار دارد و رمان دوم او محسوب می شود.  “غروب پروانه” برای انتشار در ایران 17 سال انتظار کشید و در فراز و فرود هزار توی نشر کتاب در ایران ماند، تا امسال که با ترجمه ی مریوان حلبچه ای توسط نشر نیماژ به چاپ رسید. قبلا “آخرین انار دنیا”  و “جمشید خان عمویم که باد همیشه او را با خود می برد” دو رمان شاخص بختیار علی نویسنده ی مطرح کرد توسط همین مترجم روانه ی بازار کتاب ایران شده بود. بختیار علی که متولد سلیمانه ی عراق است بعد از مهاجرت اجباری و اقامت در ایران و سوریه و … سرانجام در آلمان سکونت گزید و سال هاست که مقیم این کشور است. بختیار علی را باید متفکر، نویسنده، شاعر و داستان نویس دانست. او در همه ی زمینه های فوق قلم زده و دارای تالیفات ارزنده و درخوری است. زندگی خاص و شخصی او پر از حوادث کوچک و بزرگ بوده و در متن تصادم های قومی و جنگ های منطقه ای شکل گرفته است. شرکت فعالانه اش در جنبش های دانشجویی و فعالیت سیاسی که منجر به گلوله خوردنش هم شد، از بختیار علی انسانی سرد و گرم چشیده و به اصطلاح چکش خورده ساخته است. او بنا بر بضاعت و دانش فلسفی خود که ناشی از قلم زدن مداوم او در این حیطه است و با طرح پرسش های فلسفی و هستی شناسانه به عالم ادبیات پا نهاده است و با بهره بردن از روش های شناخت شناسی و سامان دانایی، تم اصلی رمان های خود را برساخته و با این عزیمتگاه به نبض زندگی پیرامون و حرکت کنشمندانه پیوند زده است. او در خلق و پروراندن داستان هایش به جامعه شناسی التفات خاصی داشته و از این منظر به کشف تصاویر غریب و ناب نشسته و در رمان هایش با نگاهی متفاوت رمز و رازهای زندگی پر تپش و رونده را در قالب فرمی بدیع جان تازه ای بخشیده است. دغدغه های زیستی انسان معاصر و مدرن به سبب رشد ناموزون جامعه کردستان و موزاییکی شدن آن، تیکه پاره شدن هویت قومی، بی عدالتی های ناشی از توزیع ناعادلانه ثروت و سهم بری نامساوی آحاد مردم از نعم مادی و … از کلیدی ترین مضامین مورد استفاده ی بختیار علی است و مخلص کلام که  ترک خوردگی روح و روان انسان های تک مانده ی معاصر بر اثر گسست موجود و رخ نمودن افق تاریک و مبهم در پیش روی شان، در رمان های او نقش محتوایی گرفته اند و با شریان بخشی در متن آثار داستانی او، هر یک به فراخور بسامد یافته اند. بختیار علی سعی می کند درک تازه ای از جهان موجود و انسان تیپا خورده ی معاصر با شکل بخشی به واژه ها ارائه دهد. موتیف هایی چون جنگ، عشق، مرگ، آزادی، زن، طبیعت، سفر و … را می توان در همه ی آثار او جستجو کرد و هر کدام در رمان های او وزن خاص و مخصوصی دارند. او همچنین در رمان های خود برخوردی مدرن با زمان و مکان پیشه می کند و زمان را به مثابه ی تجربه ای زیسته در نظر می گیرد که در نسبت با ذهن و آگاهی انسان معنا می یابد و با این نگرش به خویشتن زمان بها می دهد که همواره در جایی ژرفتر از خویشتن مکان و جهان اشیاء قرار گرفته است و با زمان خطی تباین داشته و با آن فاصله می اندازد. در همین راستاست که بختیار علی در برخورد با تاریخ هم تنها به تسلسل وقایع و سیر ماجراها و حوادث بسنده نمی کند بلکه با نور تاباندن بخش تاریک آن را نشانه می گیرد که صرفن ثبت رویدادها به شیوه ی واقع گرایانه نیست و به سوی دیگری هم نظر دارد که در نگاه های سطحی همواره مغفول مانده است. او شیوه ی روایت های خود را با توسع این نوع دیدن، نه به گونه ای خطی و زمان تقویمی، بلکه منقطع و در رفت و برگشت ها قوام می بخشد و بر این اساس واقعیت داستانی خود را شکل می بخشد که از واقعیت موجود فاصله انداخته و واقعیت ممکن را رصد می کند که به تعبیری همان جستجوی فرض حقیقت است در درون واقعیت پیرامون که در روند شدن خود با عنصر خیال پیوند خورده و منجر به واقعیتی نو می گردد که حد اعلای تخیل را درون خود مستتر دارد.

با این حلاوت بخشی نظرگاهی و تمهیدهای ادبی و زیبایی شناسانه بختیار علی است که در “آخرین انار دنیا” از زبان “مظفر صبحدم” انسانمدار و تیپا خورده که صلیب رنج دیدگان تاریخ را بر شانه هایش حمل می کند، می خوانیم:

 از همان صبح روز اول فهمیدم که اسیرم کرده است.

درون کاخی، در میان جنگلی پنهان به من گفت در بیرون بیماری کشنده ای شایع شده است. وقتی دروغ می گفت همه پرندگان به پرواز در می آمدند. از بچگی همین طور بود، وقتی دروغ می گفت اتفاق غریبی می افتاد. باران می بارید، درختان سقوط می کردند یا پرندگان جملگی بالای سرمان به پرواز در می آمدند. من در کاخ بزرگی اسیر او بودم. کتاب های بسیاری برایم آورد و گفت این ها را بخوان گفتم: “بگذار بروم بیرون”. گفت: ” تمام دنیا را بیماری فرا گرفته است، مظفر صبحدم در این جا توی این دنیا زیبا بنشین. این همان کاخی است که برای خودم ساخته ام … برای خودم و فرشته هایم … برای خودم و شیطان هایم … در این جا بنشین و آرام بگیر… فرشته ی من برای تو، شیطان هایم نیز برای تو…”

و در پاساژی از بخش پایانی رمان “جمشید خان عمویم…” شاهد چنین طنزی بر پایه ی آیرونی هستیم که از زبان سالارخان خطاب به جمشید خان شکل می گیرد که در همان شروع رمان و در راه آوردنش از سلول برای بازجویی، باد او را به جهت سبکی وزن بلند کرده و پرواز داده بود تا بر فراز خاورمیانه ناتمام و تشنه ی تجدد، بگردد.

…آن شب که تصمیم به رفتن بی بازگشت گرفت، هزاران متر طناب با خود برداشتیم و بر بالای قله ی نزدیک به شهر رفتیم … در آنجا بیش از پرواز، همدیگر را به آغوش کشیدیم… جمشید خان از فراز این قله، نگاهی به دنیا انداخت و آه عمیقی کشید… من نگاهی به او انداختم و گفتم:” عموجان! باور کن من تموم عمرم آرزو داشتم که یه بار… فقط یه بار مثل تو پرواز کنم” خندید و گفت: “من هم تموم عمرم در آرزوی مملکتی بودم که بادش آدم رو با خودش نبره.” ص 131

 

عکس از شبکه اطلاع‌رسانی دانا

 

با این پشتوانه از دو رمان ترجمه شده ی قبلی بختیار علی توسط مریوان حلبچه ای است که  رمان “غروب پروانه” را در دست می گیریم که این بار راوی اش دختری است به نام “خندان کوچولو” که از همان سطر اول و شروع رمان با زبانی سهل  و بی واسطه خودش و خط اصلی رمان را معرفی می کند.

نام من ” خندان کوچولو” است. سال ها پیش، در همه ی آن رخداد های عجیب زیستم که تا کمی بزرگ نشوم دشوار بود بتوانم همه ی معانی آن را درک کنم و بنویسم. رخدادهایی که اکنون به آن ها همچون رشته هایی به هم پیوسته می نگرم. نه تنها به این دلیل که رویداد ها ارتباطی محکم به هم داشتند، بلکه پی بردم سرنوشت انسان ها هم به آسانی از یکدیگر جدا شدنی نیست.

 این پی بردن “خندان کوچولو” به این امر که “سرنوشت انسان ها هم به آسانی از یکدیگر جدا شدنی نیست.” گزاره ای شناخت شناسانه است که در رمان های دیگر بختیار علی هم شاهد بوده ایم. او در”آخرین انار دنیا” از زبان شخصیت رمان می آورد: “دروغ محض است که بگوییم انسان ها شبیه هم نیستند”. بعد در همان پاساژ داستانی از یک قالب کلی انسان سخن به میان می آورد که گویی زندگی همه از روی طرح او شکل گرفته اند. رد این “صورت کلی دادن” و منتزع کردن انسان ها از منظر شعوری و پیوستگی احساس و اندیشه را که با ابراز صریح همراه است، می توان در بیان “جان دان” شاعر متافیزیکی و برجسته انگلیسی گرفت. او در شعری که بر پشت جلد کتاب “زنگ ها برای که به صدا در می آید” ارنست همینگوی هم  خودنمایی می کند، سروده است:

هیچ انسانی چون یک جریزه تنها و منزوی نیست

هر انسان جزئی از یک قاره است

مرگ هر انسان از جان من می کاهد

زیرا در طرح طبیعت هر چیزی با چیزهای دیگر همبسته و متصل است

پس هیچگاه گوش به زنگ نباش که زنگ ها برای که به صدا در می آید

این زنگ برای تو به صدا در می آید

 به نظر می رسد بختیار علی در پرتاب این زمانی، ترجمان دیگری از ایده ی اساسی این شعر را به دست می دهد و از همبستگی ذاتی و تاریخی انسان ها در سرزمینی می نویسد که در کلیت خود نزار و خسته است و در راه دستیابی به تجددی ناتمام دست و پا می زند و از پس سالیان، هنوز “خون” است که یکه تازی می کند و در کوچه پس کوچه ها و خیابان های شهرهایش همچنان می دود.

… روزها بود که شهر سراپا خونین بود. هرجا می رفتیم خون ریخته بود، به هر کوچه قدم می گذاشتیم خونی بود. از کوچک و بزرگ آن شهر بوی خون به مشام می رسید. من و پروانه هنگام رفتن به مدرسه حال مان بد می شد. از دم در خانه تا دم در کلاس های درس چاله چوله ها و راه ها پر از خون بود. می گفتم: ” آه آه ! این همه خون چیست؟”  ص 9

این خون منتشر در رمان که در سطح و رویه ی داستان برای آیین قربانی کردن و بازنمایی آن شکل گرفته است در بیان ضمنی خود لایه های عمقی را می کاود و ما را هدایت می کند به پهنا و گستره ی سرزمینی کردستان که از جنگ و مصائب آن در خون غوطه ور است و دست ما خوانندگان را می گذارد در دست “خندان کوچولو”، تا دستاست او و خواهرش “پروانه” شویم که مبشر عشق، سفر و … در رمان است و روایتی  را پی بگیریم که با “بیم و امید”ها شکل گرفته و در مرز بین “گفتن و نگفتن” ها و “امر و نهی” ها و … حرکت می کند.

…می دانستم پروانه را تنها از راه آن داستان می توانم تبدیل به یک آدم واقعی کنم و به این جهان باز گردانم. اما فتانه با عصبانیت می گفت: ” تو دوباره او را می کشی، می کشی … قهرمانان داستان ها جز سایه های تاریک، جز سرایی کابوس وار چیزی دیگر نیستند…” ص 11

 ساخت جهان داستانی بر پایه ی زندگی “پروانه” که قربانی عاشقیت کردن در نائره جنگ و میدان خون ریزی و نزاع های قومی و آئینی است، ساخت دنیایی ممکن است که بر ویرانه ی دنیای موجود شکل گرفته است و به تعبیری می تواند همان دوباره کشتن “پروانه” باشد چرا که هنر خود شکل دیگری از سرکوب است و ضمن اینکه افشا می کند و پرده می درد به نوبه خود از افشا هم می گریزد و در رابطه با واقعیت پیرامون آن جنبه های تاریکی را می کاود که کابوس دامنه دار زندگی هستند و در اینجاست که نویسنده چون حقیقت را حد اعلای تخیل می گیرد چاره ای جز روایت ندارد و باید واقعیت داستانی و امر ممکن را از دل تکه سنگ واقعیت پیرامون بیرون بکشد و در همین رابطه است که سیالیت پروانه را در رمان با دگردیسی او درمی یابیم که چون گردی در فضا خود را منتشر می کند و باز در منظری دیگر شاهدیم که از همان صفحه های نخست رمان وقتی خندان کوچولو به نصرالدین خوشبو عکاس خالق و “عشق گردان” رمان، نقب می زند و زندگی او را بر روی دایره می ریزد ازعقیده اش درباره ی ظاهر کردن فیلم های عجیب می نویسد:

… خودش عقیده داشت: ” به سفری برای کشف حقیقت می ماند. از تاریکی کامل آغاز می شود، سپس به نگاتیوی تار می رسد و بعد در قالب نقشی رنگارنگ و زیبا پایان می گیرد.” ص 12        

این سفر برای کشف حقیقت در دل تاریکی و دغدغه ی سفر که بر کل رمان سایه افکنده است و ذهن و زبان کاراکترهای رمان را آغشته است و در بین شخصیت ها بیشتر از همه ذهن پروانه را درگیر خود کرده است، در واکاوی لایه مندی هایش ما را هدایت می کند به کهن الگوی “سفر قهرمان” که از منظر روانشناسی یونگ قابل تبیین بوده و ناظر است بر رفتارهای تکرار شونده ای که الگوی از پیش تعیین شده دارند و در زندگی روزمره تجربه می شوند. در این میان اسطوره ی بین النهرینی گیلگمش با قدمتی بیش از چهار هزار سال که در منطقه ی خاورمیانه و عراق حضور آرکی تایپ گونه دارد، می تواند راهبردی باشد که در پس و پشت رمان و معانی ضمنی آن جلوه گری می کند. اسطوره ی گیلگمش را در بزنگاه هایش می توان این گونه به مفردات خود تقطیع کرد:

 آشنایی و جنگ گیلگمش با انکیدو

 دوستی و هم پیمان شدن آن ها و سفرشان به جنگل سدر

مبارزه شان با “هومبه به” و پیروزی آن دو

خواب دیدن انکیدو

نفرین کردن صیاد و راهبه ی شادی که او ( انکیدو) را از دشت باز آورده اند

خواب انکیدو و پیش بینی مرگ خودش

مرگ انکیدو و وارد شدن در دنیای زیرین

راز جاودانگی و سفر گیگمش به دنیای ظلمات

و …

این مفردات هر کدام به گونه ای جداگانه مدلول هایی هستند که دال های داستانی “غروب پروانه” را می توان به آن ها ارجاع داد. در این میان حضور شخصیت هایی چون پروانه، فریدون ملک، معصومه، گووند، دلارام، مدیا، سیامند و… با هیجاناتشان برای سفر و سیر و سلکوک درونی شان، گرایش های مختلف فکری آن ها و منازعاتشان در جنگل و دره ی “عشقستان” بیش از همه با اسطوره ی گیلگمش اینهمانی ایجاد می کند و فرجام تراژیک زندگی تک تک شان راه به آن می برد. خواب های خندان کوچولو و رجوع به زینب کوهستانی برای تعبیرشدنش و جنبه ی تأویلی بخشیدن و رویایی کردن و حضور کاراکتری به نام نصرالدین خوشبو که شباهت زیادی به “راهبه شادی” دارد و در رمان “غروب پروانه” محلل وار برای عاشقان فرار از شهر را رقم می زند نیز در این راهبرد قابل تامل است.

شهر پر از عشق ناکام بود. شهر لبریز از عشق های ناکام بود. در میان آن شهر کوچک و تاریک، نصرالدین خوشبو در کوچه ها می رفت و می گفت: “اه خدایا، این همه عشق ناکام چیست؟ این همه عشق بی فرجام چیست؟ ” ص 61

جان رمان به عنوان یک پدیده ی مدرن و خود بسنده، با عنصر پرسشگری امتزاج یافته است و پرسش های نصرالدین در سطور اشاره رفته ی بالا صبغه ای سقراط گونه دارد که به رمان جنبه ی جدلی می بخشد. از این رو است که زبان رمان با زبان جدلی نصرالدین به کنکاش در مورد عشق می پردازد. نصرالدین خوشبویی که همه عاشقان را در دره ای پناه داده است. او زبان دیالکیتکی (جدلی) و تلنخوسی ( بازجویی) خود را که ارمغانی فلسفی از سقراط هست، ممزوج کرده به میان آن ها می فرستد و در همان دره ی متنزع شده از جهان پیرامون و خارج از زمان و مکان، شاهد هستیم که چگونه بازار این گفتمان و منازعات میان ساکنان عشقستان داغی می گیرد و پرسش از دیگری برای فهم خود و پیچیدگی های جهان در میان شان رقم می خورد، گسترش یافته و شدن و رهایی نضج می یابد.

… فریدون چون دیوانه ای که به دنبال جواب پرسشی بگردد گفت: ” پس این همه گوشه گیری چیست؟ این همه سکوت و تنهایی چیست؟ نگاه کن گووند، به بزرگی این کشور نگاه کن. ما چه کار می کنیم در حاشیه ی کائنات، نگاه کن هنوز هم تنهاییم، نگاه کن پروانه هر شب می رود. این سکوت، آن دایره ی بزرگ و خیالی پیرامون مان، پوچی تهی بودن سبز جنگل محاصره مان کرده، از هم دیگر جدامان کرده، استاد من، این طور است که هریک از ما انسانی می شود برای خودش، فقط برای خودش. انسانی که فقط برای ترس و تردید و آرزوها و کابوس های خودش زندگی می کند… ص 163

اجتماع کوچکی که در دل جنگل با عشقستان ایجاد شده است، در دنیایی که پر از تابوهای ذهنی بوده و بر او محیط است، نمی تواند عاشقان را نجات دهد. از این روست که در روایت دانای کل محدودی که معطوف به ذهن و زبان “خندان کوچولو” است در باب محک زدن نصرالدین خوشبو می خوانیم که او در روستای کوچکی که دور از اجتماع بسته و “کاست” گونه شکل گرفته، مشغول تهیه ی آخرین قسمت های “کشکول عاشقانه” خود است.

… به اندازه ای خونسرد و بی غم بود که بعضی روزها جز کار کردن و مرور عشق های تراژیک کهن کار دیگری نداشت. وقتی نصرالدین خوشبو روزهایش را در دریای کشکول عجیبش می گذراند، کجاوه ی ایمان با صدها از خدا ترسیده ی دلسوز در کاروانی طولانی روستا به روستا از جنوب به سوی مناطق صعب العبور و کوه های سخت گذر پیش می رفت… ص213

بختیار علی رمان “غروب پروانه” را همچون رمان های دیگر خود بر اساس تقابل دوتایی شکل داده است و تقابل هایی چون طبیعت/ فرهنگ، عشق/ عقل معاش، جنگ/ صلح، مرگ/ زندگی، آزادی/ زندان و … را در جان رمان تنیده و در جای جای رمان وضوح بخشیده و با این تمهید کنش های داستانی را در متن و حرکت کاراکترها دنبال می کند. این تقابل ها که در کنش معنایی به متافیزیک حضور تن نمی دهند و به هیچ سنتزی نمی رسند فرم داستانی رمان و جنبه ی روایت آن را هم تحت تاثیر قرار داده و رمان را با دو روایت موازی در تقابل هم  پیش می برند. روایت اول با خندان کوچولو شکل می گیرد که روایت گر اصلی رمان و زیستن پروانه وار “پروانه” در گرد مرگ و امر نیستی است. او روایت کشته شدن پروانه ی عاشق به دست برادران و پدر خود را در روایت اول انشاء می کند و فراز فرود پروانگی او را بر روی دایره می ریزد. روایت موازی دیگری هم در تقابل با عاشقی کردن پروانه در میان خون و دود و آتش در رمان جاری است که از جنگ و برادرکشی و ارتجاع حاکم در هیئت گروه های مذهبی و فشار نوشته و در تقابل با عشقستان و مکان عاشقی، خود را در خانه ی پدری خندان کوچولو و خیابان های شهر و مکان هایی چون مدرسه ی خواهران توبه کار تعین می بخشد. این روایت های موازی که با فصل بندی های جداگانه نوشته شده اند در درون متنی خود هر دال را به دال دیگری و النهایه به دال… پرتاب می کنند و روایت ها را گسترش داده و در نهایت با ملتقایی که می یابند یک متن باز و گشوده ارائه می دهند که با به تعویق انداختن معنا، هیچ گونه ایقانی را بر نتابانده و از هر گونه حکم کلی می گریزد. از این روست که می بینیم تلاش رمان بر این است که کاراکترهای رمان از خیر و شر بودن صرف عبور کنند. نمونه اش زینب کوهستانی مدیر مدرسه “خواهران با ایمان” که بنا بر روایت خندان کوچولو هر روز صبح به حکم وظیفه و  بر پایه ی ایمانی کور کورانه خواب هایشان را کنترل می کرد، در صفحات پایانی رمان دچار تشکیک در بنیان اندیشگی خود می شود و تزلزلی در جان او رخنه می کند و از او شخصیتی خاکستری را به نمایش می گذارد.

… یک شب که به نظر می رسید زیاد فکر کرده باشد، به آرامی صدایم کرد و گفت: ” خندان، خندان کوچولو، تو باید دوباره به کتاب خانه برگردی… برگرد آنجا…”

هرگز زینب را آن طور گرم و پر از جوش و خروش و گرمای زندگی ندیده بودم. خواستم بفهمم چرا باز می خواهد مرا به کتابخانه بفرستد، فقط گفت: ” برو، برو و دیگر هیچ.” ص 261

پروانه شخصیت اصلی رمان که خندان کوچولو زندگی او از عصیان تا صیرورت (شدن) را به نمایش می گذارد نمونه ی یک کاراکتر پویا و کنشمند است که گفتمان مسلط مرد جامعه ی سالارانه که ریشه در مناسبات مذهبی حاکم دارد، او را بر نمی تاباند. پروانه بر علیه قراردادهای اجتماعی می شورد، او عاشقی کردن را نمایندگی می کند و تمام شرر درونی اش را در این راه بیرون می ریزد؛ اما در این مبارزه بر علیه تابوهای حاکم ناکام می ماند. فریدریش نیچه تعبیری دارد به این مضمون: “اگر به پرتگاه خیره شوی، آن پرتگاه نیز چشمان خویش را به درون تو خواهد دوخت”. پروانه ی رمان بختیار علی مصداق این بیان نیچه است. حرکت او بر لبه ی تیغه ی چاقو قرار دارد و خطر کردن توامان او برای سفر و عاشقیت در جامعه ای سترون و پر از غبار بدبینی و جهل از آنجایی که با تمسک به ابزارها و نیروهای درونی همان اجتماع صورت می گیرد برای او دستاوردی جز ناکامی ندارد. شاید تمام تلاش پروانه از عاشقیت با فریدون ملک این بود که خود را از اطلاق صفت “معشوق” و تک بودن برهاند و نوعی عاشق/ عاشق یا “دو” را به نمایش بگذارد که مولفه ای مدرن است و از آزادی جنسیتی برمی خیزد و هم ترازی انسانی را بر پایه ی تفاوت، نه اینهمانی به نمایش می گذارد. الن بدیو فیلسوف فرانسوی در کتاب “در ستایش عشق” با نقل قولی از آرتور رمبو : “… عشق را باید از نو ابداع کرد” ضمن تاکید بر “مخاطره و کنجکاوی”، در تقابل با “امنیت و آسایش” به عنوان دو تهدید کننده عشق قرار می گیرد. او عشق را فرمی امکانی و مخاطره آمیز دانسته و “مواجهه” نام می نهد، مواجهه ی دو امکانیت محض در صحنه، که عرصه ی جولان مخاطره است و آسایش و امنیت دروغین را به سخره می گیرد و بر صیرورت پای می فشارد. از منظر او عشق را باید نوعی “برساختن” تلقی کرد که میان دو تن، دو روان، دو فرد، دو حس شکل می گیرد و ماجراجویی واقعی بر مبنای “دو” است. عشق ستیزه جو است نه منفعل، و بر اساس تفاوت زاده می شود و عشاق باید “تفاوت” را بر “اینهمانی” ترجیح دهند. این شاه بیت نظری الن بدیو است برای ساختن نوعی حقیقت به نام عشق، که بر” دو” شکل می گیرد و با نفی عاشق/ معشوق، عاشق/ عاشق را به ثبوت می رساند. چیزی که در رمان بختیار علی، پروانه بر روی آن متمرکز است و می خواهد فریدون ملک را به این باور برساند:

…آه، تو رویای بسیار ساده ای داری… خیلی ساده… نگاه کن فریدون ملک! مصیبت این است که سرانجام تو باید دنیایی برای خودت درست کنی و در آن زندگی کنی، اما من … مثل تو همیشه در رویای سفر و عشق و این جور چیزها بوده ام، اما بر عکس تو خواسته ام آن دنیا را درست کنم… ص195 

در کنار پروانه، معصومه هم برای رسیدن به صیرورت (شدن) خطر می کند و از این رو است که در سحرگاهی گریز از جنگل و سیامند پرنده را انتخاب می کند.

در رمان “غروب پروانه” مانند دو رمان قبلی ترجمه شده ی بختیار علی، می توان نقش و اتوریته ی عناصر اربعه (آب،هوا، خاک و آتش) را دید که چگونه در جسم و روح کاراکترها عمل می کنند و به فراخور از طریق کنش کاراکترها به پیشبرد رمان یاری می رسانند و از این طریق به جنبه ی رئالیستی رمان صبغه ای جادویی می بخشند که به نوبه خود حائز اهمیت است.

… احساس می کردم صدایم در نمی آید اما همان وقت حرف های خودم را در باد و گربادی که در راهرو ها طنین می انداخت می شنیدم. هرچه بیشتر فریاد می زدم، گردباد سخت ترمی وزید و سریع تر و قدرتمندتر درها و پنجره ها را به هم می کوبید. زوزه ی شدید به اندازه ای ترسناک بود که همه چیز را با خودش می برد. کتب ها از قفسه ها شان پایین می افتادند و باد با سرعت در اتاق ها و راهرو و سالن ها آن ها را می ربود. باد پرده ها را می برد و من در باد جیغ می زدم: “زینب، پروانه هایم را پس بده…” ص 237

ابوعلی سینا در کتاب قانون می نویسد: “دو عنصر سنگین “خاک و آب” سازنده ی اعضای بدن و دو عنصر سبک یعنی “آتش و هوا” سازنده ی روح هستند.” خندان کوچولو راوی “غروب پروانه” در شروع فصل 7 می نویسد: “من مسئول آن گردباد نبودم، من همیشه از گرد باد متنفر بودم. اما می دانم که از کودکی افراد دور و برم می خواستند رابطه ای عجیب بین من و بادها پیدا کنند…” این ربط روحی در رمان، گذشته از خندان کوچولو برای دیگر کاراکترها نظیر سیامند پرنده، معصومه، مدیا، گووند ، لیلا و… هم در روند داستان با عناصرچهارگانه رقم می خورد.

… یک شب به من گفت: ” تا درون آتش نباشم، نمی توانم آ رام بگیرم.آتش نباشد نمی توانم زندگی کنم.” روزی دیگر هم به زینب کوهستانی گفت:”میلی ترسناک به آتش در من هست، تنها آتش می تواند مرا شفا بدهد.” نمی دانم زینب چقدر از آن درد عجیب لیلا خبر داشت… ص309

حضور این عناصر گذشته از ایجاد حرکت وهم آلود و رمز و راز گونه به رمان صبغه ای طنزآلود هم می بخشد که در رمان های قبلی ترجمه شده هم شاهد آن بودیم. در رمان “آخرین انار دنیا” می خوانیم که  سیل محمد دل شیشه را بی باکانه و با نیروی نامعلوم درونی اش در وضعیتی طنزگونه و شگفت می برد تا پیش خواهران سپید، تا او خطاب به آن ها بگوید: “عصر بخیر، اسم من دل شیشه است، سیلاب مرا آورد این جا، می توانید پنجره تان را برایم باز کنید” و در رمان “جمشیدخان…” حضور محوری باد را با بلند کردن و بردن جمشید خان شاهدیم که با غرابت موضوعی خود یعنی “پرواز” طنزی درخور در رمان ایجاد می کند و با گرداندنش بر روی کردستان و سرزمین های دیگر او را دچار”هوا زدگی” کرده و به یک “حزب بادی” تمام عیار مبدل می سازد و شخصیت مذبذبش را به نمایش می گذارد.

آزادی عمل مخاطب در رمان های مدرن و نو نکته ای کلیدی است و اصولن نویسنده با به تصویر کشیدن بخشی از زوایای زیستی شخصیت و داستان آن، به خواننده میدان عمل گسترده ای می دهد تا با حضور خود و فراخور انتزاعی ای که در ذهن خود ایجاد می کند در پیشبرد متن سهیم شود و تعبیر و تفسیر خود را انجام بدهد و متن را همچنان باز و گشوده نگه دارد. بختیار علی این تمهید خوف و رجاء را به درستی می شناسد و در بسیاری از صحنه ها و پاساژهای داستانی رمان “غروب پروانه” رفتاری مدرن و نو را پیشه کرده و به اصطلاح مشت خود را باز نمی کند. او با تمسک به اشیاء و مکان و عناصر پیرامونی به تعریف کاراکترهایش می نشیند. حضور پر تعداد پروانه ها در فصول زیادی و گرد انباشته ی متصاعد از حرکت بال ها و شاخک هاشان، رنگ خاصی به رمان زده و شخصیت های رمان فریدون ملک، پروانه، خندان کوچولو و … با آن ها قوام می یابند و در حرکت رمان نقش بازی می کنند. مکان عشقستان هم در تعریف کاراکترهای رمان نقش دارد و این مکان که دره و جنگل است، خود را به عنوان یک شخصیت معرفی می کند و اتوریته می گیرد …

…او ( پروانه) آشفتگی و تنهایی خودش و عاشقان دیگر را می دید. مهدی رز را می دید که شب و روز برگ های خشک را کنار می زد و در میان درخت ها بیهوده دنبال گل می گشت و همه جا با چهره ای آ شفته و بیمار پیدا می شد و می پرسید: ” گل ها را ندیده اید؟” ص 193

 بختیار علی برای پیشبرد رمان از نثری توضیحی و توصیفی بهره می برد که در جاهایی هم بیان او دگردیسی می گیرد و تصویری با صورتی شاعرانه شده و بدون استفاده از لولاهای متدوال و بی واسطه وارد صحنه می گردد. نثر توصیفی بختیار علی که نثر غالب رمان است برای رمان کارایی دارد اما در مواقعی با غلظت توضیحی و تکرار مکرارت، آن عنصر شریک شدن خواننده در متن را زیر سوال می برد و لاجرم دال های داستانی را به سمت مدلول های مشخص دلالت داده و از لایه مندی پاره ای از پاساژها و به تبع فصل های رمان می کاهد.

انتخاب کاراکترهای رمان و توزیع مناسب کاراکتر ها و روابط فیمابین برای پیشبرد داستان و کنش داستانی در رمان غروب پروانه ستودنی است. بختیار علی با چیره دستی کاراکترها را بر صفحه ی شطرنج رمان حرکت می دهد تا با ارتباط با یکدیگر و کنش داستانی در روایت ها و خرده روایت ها به ساختاری منسجم برسند و یک شی هنری واحد را برساخته و واقعیتی خودبسنده را عرضه دارند. در این میان می توان به پاره ای وا دادن ها هم اشاره کرد که دیگر ربطی به “نانوشتن” ها و درز گرفتن برای سهیم کردن خواننده در پیشبرد متن ندارد و از شگردهای تکنیکی و سپید خوانی در آن خبری نیست و باید آن ها را به حساب نوعی کم دقتی برای نویسنده گذاشت. نمونه اش حضور پاره ای از کاراکتر فرعی است که در خانه ی عمه و مدرسه خواهران توبه کار و اکیپ های مذهبی برای تعقیب و گریز و … ما شاهد آمدن سایه وارشان و بعد محو شدن یک باره شان هستیم.

… اما آن رفتارها و نگاه های کودکانه سبب شد که گووند دو هفته پشت سر هم بازی را به استاد اسماعیل ببازد. استاد در پانزدهین روز، شطرنج را جمع کرد و آهسته گفت: ” گووند حقیقت را به من بگو! عاشق کدامشان شده ای، صنوبر یا پروا؟” گووند انگشتانش را در عمق موهایش فرو برد و آه بلندی کشید و گفت: “مصبیت این جاست که عاشق دلارام شده ام.”

این استاد اسماعیل یکی از آن تعداد اسامی نشان شده و کاراکترهای فرعی است که در ص62 کتاب به یکباره حضور می یابد و در کنشی که سرنوشت و آینده گووند را رقم می زند شرکت می کند و بعدش بی سر وصدا محو و در سیر رمان حذف می شود.

ترجمه نوعی گام زدن و تجربه کردن در جهان دیگری است. در روند ترجمه این جهان دیگری با جهان زیستن خود ملتقا می یابد. مریوان حلبچه ای با ترجمه های روان و خواندنی و بی نقص خود با اعتناء بر دقایق زندگی بومی و از طریق نقب زدن به جهان بختیار علی و رمان های او، برای خوانندگان جهانی یکه و داستانی فراهم می سازد. باید به او دست مریزاد گفت.

در پایان به تعبیر”یوسا” در کتاب “واقعیت نویسنده” : “روند نویسندگی چیزی است که کل شخصیت نویسنده در آن نقش ایفا می کند، نویسنده نه تنها با عقاید، بلکه همچنان با غرایزش، با الهامش می نویسد. قسمت تاریک شخصیت نیز نقش بسیار مهمی در روند نوشتن کتاب بازی می کند.”

 بختیار علی با این آموزه های اشاره رفته از “یوسا” در قلمروی رمان حضور پیدا می کند و در رمان هایش با ارجاعات تاریخی و پیرامونی از زمانی می نویسد که بر گذشته استوار است و صیغه ی ماضی دارد؛ اما جان فلسفی و “سامان دانایی” شکل گرفته در رمان ها نوعی طراحی آینده را هم رقم می زند.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال