In touch with Diverse Iranian Community

حریر پاره

1 51

تقدیم به رومن پولانسکی

یکم

با چشمانی نیمه ‏باز، در حالی میان خواب و بیداری، روی تخت دراز کشیده بودم و به عکس تقویم دیواری نگاه می‏کردم. عکس متعلق به مرداد ماه بود؛ دشت وسیعی را نشان می‏داد با چمنی سبزرنگ که قسمت‌هایی‌اش را درختان پراکنده‏ از نور خورشید سایه کرده بودند.

آن روز را به تمیزکاری خانه گذرانده بودم. پیش‏تر خانمی برای این کار می‏‌آمد، اما برای صرفه‌‏جویی در هزینه‌‏ها گفته بودم دیگر نیاید. خسته بودم. صدای مسواک و قرقره کردن خسرو را از دستشویی، از پشت در بسته، می‌‏شنیدم. همان روتین آشنا، اول خش‏خش مسواک روی دندان‏های جلو، بعد صدای خفه حرکتش روی دندان‏های پشتی چپ و راست، بعد قرقره اول که باید اضافات دهان را بیرون می‏داد و آخر سر قرقره دوم و باطمانینه که برای تمیزکاری‏های آخر بود.

          از دستشویی درآمد. خودش هنوز لباس بیرون به تن داشت، اما به شلوارک جین که پایم بود اشاره کرد،

          «می‏خوای اینجوری بخوابی؟»

          دهانش را که باز کرد، بوی خمیردندان در اتاق‏‌خواب پیچید.

          «منتظر بودم بیای بیرون.»

          در فاصله‌ای که من به دستشویی رفتم و بیرون آمدم، لباس‌‏خوابش را پوشیده بود و به حالتی نیم‌‏خیز روی تخت روزنامه می‏خواند. دستان نیمه‌‏خیسم را به بلوزم مالیدم. بی‌‏آن‏که موقعیت خودش را تغییر دهد از گوشه چشم وراندازم کرد. از داخل کمد، لباس‏‌خوابم را بیرون آوردم.

«چه خبر از دنیا؟»

          نگاه خسرو به روزنامه بازگشت گویی که بخواهد جواب سوال را در آن بیابد.

«همون چیزای همیشگی. تحریم و گرونی و قیمت دلار و …»

          بلوز و شلوارک را درآوردم و لباس خواب یک‏دست قدیمی‌‏ام را به تن کردم. سرم را هنوز از لباس‌‏خواب بیرون نیاورده بودم که جواب دادم،

«ماشالله خوش خبر هستیا!»

          خسرو با بی‏حوصلگی روزنامه را روی نیمه خالی تخت انداخت،

«بیا خودت ببین!»

          چراغ را خاموش کردم، روزنامه را هم روی میز کنار تخت گذاشتم و دراز کشیدم،

«لازم نیس. داریم همین اخبار رو زندگی می‏کنیم.»

خسرو ابروانش را بالا کشید و با صدای بلندی بازدمش را بیرون داد،

«امروز همه‌‏ش مشغول تسویه حساب با بهرنگ بودیم. داره جدی جدی همه پولشو از کارخونه بیرون می‏کشه. حتی بلیط هواپیماشون رو هم خریدن.»

          با گفتن این حرف، طاق‏باز دراز کشید و آرنج یک دستش را روی چشمانش گذاشت. بازویش را فشردم،

«شاید ما هم باید بریم.»

این حرف جدیدی نبود. از زمان بارداری‌‏ام سر آرمین بارها از خسرو خواسته بودم که برای رفتن اقدام کنیم. خسرو زیر بار نمی‌‏رفت. می‏گفت که کارخانه را تازه راه انداخته‌‏اند و از لحاظ اخلاقی درست نیست که سه شریکش را تنها بگذارد. کوران سال‏های اول راه‌‏اندازی که گذشت کارخانه به تدریج به سوددهی رسید. اما با شدت گرفتن رکود و تحریم‌‏های سیاسی و اقتصادی اوضاع سخت‌‏تر شد. یک سال قبل فهمیدم که یکی از شرکای خسرو، بهرنگ، قصد مهاجرت به استرالیا را دارد. اما مطمئن بودم که خسرو زودتر از این‏ها می‏دانست و از من مخفی کرده بود. چند ماه پیش هم از همسران دو شریک دیگر شنیده بودم که برای مهاجرت به کانادا اقدام کرده‌‏اند. هیچ‏وقت در این مورد با خسرو حرفی نزده بودم اما حدس می‏زدم دلیل بی‏حوصلگی‏‌ها و خستگی‌‏‏های مزمن او فقط مهاجرت بهرنگ نبود. به زودی همه شرکا و سرمایه‌‏شان را از دست می‏داد.

سکوت خسرو همان معنای همیشگی را می‏داد. اگر اصرار بیشتری می‏کردم، لحنش را عوض می‏کرد و با تحکمی که دیگر جای بحث نمی‏گذاشت جواب می‏داد، “خانه ما اینجاست. هرجا که بریم دربدری‏ست.”

«اسم خودم رو کلاس حسابداری نوشتم. آرمین که بره مدرسه، منم می‏تونم برم سر کار.»

«لازم نبود خودت رو خسته کنی. اوضاع شرکت دوباره درست می‏شه.»

این بحث‏‌ها را قبلا هم کرده بودیم. ضرورتی نداشت باز تکرارش کنیم. ترجیح می‏دادم راجع‌ ‏به آرمین صحبت کنیم و اتفاقی که تازه افتاده بود.

«امروز داشتم خونه رو جارو می‏کشیدم. یه لحظه که جارو از برق دراومد و خاموش شد، صدای آرمین رو از اتاقش شنیدم. داشت با یکی حرف می‏زد.»

«با کی؟»

«کسی توی اتاق نبود.»

«خب داشته بازی می‏کرده؟»

«من هم اول همین فکر رو کردم. اما کنجکاو شدم. حرف‏هایی که می‏زد، بین اسباب‌‏بازی‌‏هاش نبود. بین خودش بود و یه موجود خیالی.»

«دوست خیالی؟»

مکثی کردم. بعد سرم را به نشانه تایید جنباندم. می‏دانستم که در فکر جواب بود؛ که چطور رفتار کند تا بر نگرانی‏های منِ مادر نیفزاید.

«اکثر بچه‏‌ها توی این سن دارن، مگه نه؟ خود تو هم انگار داشتی، نداشتی؟ اسمش چی بود؟»

«رویا!»

زیر لب گفت،

«مدرسه که بره درست می‏شه. این فقط یه دوره کوتاهه که…»

نگذاشتم ادامه دهد،

«باهاش حرف زدم.»

«چرا به روش آوردی لیلا؟ ما نباید تحریکش کنیم.»

          چشمانم را بستم و با حالتی سرزنش‏‌آمیز گفتم،

«بذار حرفم رو تموم کنم.»

          با سکوت خسرو، چشمانم را باز کردم و ادامه دادم،

«اسم دوست خیالی‏ش سیناست. ظاهرا خانواده سینا توی بحران مالی هستند. باباش کارخونه داره اما بخاطر تحریم‌‏ها کارشون گره خورده. حتی شاید مجبور بشن خونه‏شون رو عوض کنن.»

خسرو با حرکتی سریع به سمت من برگشت.

«اینا رو از کجا یاد گرفته؟»

«خودت که می‏دونی آرمین همیشه با بقیه بچه‏‌ها فرق داشته. به حرفهای ما گوش می‏ده. تجزیه و تحلیل می‏کنه. تو هم که این روزها همه‌‏ش توی دنیای خودتی.»

با تکیه بر ساعدهایش خود را بالا کشید و به حالت نیمه‌‏نشسته درآمد.

«روحیه‌‏ش چطوره؟ از قبل که بهتره نه؟»

«آره می‏گه و می‏خنده. با بچه‌‏های دیگه راحت جوش می‏خوره. اما من نگرانشم. می‏ترسم این قضیه دوست خیالی جدی‏تر از چیزی باشه که فکر می‏کنیم. چند ماه دیگه می‏ره کلاس اول. باید تا اون موقع این قضیه حل شده باشه.»

«فردا دوباره براش از دکتر کیانی وقت می‏گیرم.»

«نمی‏‌خوای یه دکتر جدید رو امتحان کنی؟»

«کیانی دفعه قبل خوب جواب داد. خودت الان داری می‏گی آرمین رو از اون حال تنها و افسرده بیرون آورد. آرمین هم می‏شناسدش، باهاش راحت‌‏تره.»

دست راستم را خم کردم و زیر سرم، روی بالش، گذاشتم.

«هرجور صلاح می‏دونی. تو هم سعی کن بیشتر باهاش وقت بگذرونی. تا هوا خوبه ببرش پارک. ببرش پیک‌‏نیک. توی دار و درخت…»

جوابی نداد، انگار که از او یک تقاضای غیرممکن کرده باشم. نگاه خسته‌‏اش را از چشمانم برگرفت و بی‌‏آن‏که گردنش را حرکتی بدهد به بدنم خیره شد. پتو را پایین داده بودم و لبه لباس‏‌خوابم بالا آمده بود. مدتی بی‏حرکت ماند. انگار تردید داشت چه باید بکند. شب‌‏بخیری زیر لب گفت.

«پتو بنداز سرما نخوری.»

این را که گفت دراز کشید، پتو را روی خودش انداخت و به من پشت کرد. هنوز چراغ مطالعه روشن بود. خودم را آهسته به او نزدیک کردم. بدنش مثل میّت بی‏‌حرکت بود. حجم پتو دم و بازدمش را می‌‏بلعید. دستم را زیر پتو بردم و روی کمرش گذاشتم. وقتی واکنشی ندیدم، فشار دستم را بیشتر کردم و آرام روی شکمش بردم. منتظر جواب ماندم. چند ثانیه‌‏ای گذشت تا این‏که دستم را بلند کرد و به عقب راند،

«خسته‌‏ام لیلا!»

          فرو رفتن دهان خسرو در بالش صدایش را خفه کرده بود. به سمت دیگر تخت غلت خوردم. زیر پتو رفتم و دمر دراز کشیدم. سرم را به سمت تقویم دیواری گرداندم و با نگاه به تقویم سعی کردم روزها را از زمان آخرین عشق‏‌بازی با خسرو بشمرم. چنین روزی را در صفحه تقویم پیدا نکردم. با شنیدن صدای نفس‏‌های سنگین خسرو، چراغ مطالعه را خاموش کردم.

دوم

داشتم قلاب‏‌های آخرین پرده سالن را از میل‏‌پرده درمی‌‏آوردم که خسرو کلید را در قفل چرخاند و وارد خانه شد. آرمین تا صدای در را شنید لگوهایش را رها کرد و به سمت پدرش دوید. در هر دو دست خسرو کیسه‌‏ای مشکی بود. یکی از کیسه‏‌ها را جلوی آرمین گرفت و با لحنی پرهیجان که معمولا برای حرف زدن با آرمین استفاده می‏کرد از او خواست محتوای کیسه را حدس بزند. آرمین سعی کرد دستش را در کیسه کند و بسته داخلش را دربیاورد. خسرو مانعش شد و او را وادار کرد چشمانش را ببندد. جعبه بزرگی از کیسه درآورد و جلوی چشمان آرمین گرفت. آرمین چشمانش را باز کرد و هیجان‏زده بسته را از پدرش گرفت و بدون تشکر دوان دوان کنار لگوهایش رفت تا اسباب‏بازی جدیدش را باز کند.

          این صحنه را از بالای صندلی، کنار پنجره نظاره می‏‌کردم. تازه خسرو متوجه من و پنجره‌‏های بی‏‌پرده شد.

          «چرا داری لباس‌‏های خونه رو درمیاری؟ سردش نشه؟»

          از صندلی پایین آمدم و به سمت خسرو رفتم. بند کفش‏هایش را باز کرد و وقتی رسیدم گونه‌‏هایم را بوسید و بسته کادوپیچی‏‌شده‌‏ای را از کیسه دوم خارج کرد.

          «اینم مال مادر بچه!»

          مدت‏ها بود که دیگر خسرو از این کارها نمی‏کرد. بسته را گرفتم و بازش کردم. یک پیراهن حریر داخلش بود. بیرون آوردمش. واقعا زیبا بود!

          «به چه مناسبتی؟»

«به مناسبت وجود داشتنت! دوستش داری؟»

«یادم رفته بود که چقدر خوش‌‏سلیقه هستی!»

          در جواب فقط خندید. خنده‌‏اش از ته دل بود. دلم می‏خواست فکر کنم که آن شب شاد خط پایانی بود بر مرارت‏‌های چند ماه اخیر. خسرو دیگر با من از کار بیرون حرف نمی‏‌زد. نمی‏دانستم که آیا هنوز شرکایش هستند یا نه. نمی‏خواستم بپرسم. می‏ترسیدم! همواره در هول و ولای آن بودم که یک روز بیاید و بگوید شرکت ورشکست شده. اما حالا… حتما خبر خوشی داشت.

          سر شام، خسرو همچنان روحیه شاد و بذله‌گویش را حفظ کرد. وقتی آرمین خوابید، یک فیلم سینمایی را بعد از مدت‏ها کامل دیدیم. زیرچشمی نگاهش می‏کردم که چطور با دقت در فیلم عمیق شده است. در لحظه‏‌های خنده‌‏دار می‏‌خندید و در قسمت‏های تلخ درگیر می‏شد. گهگاه به شوخی از طنازی هنرپیشه زن فیلم تعریف می‏کرد. من هم پابه‌‏پای او می‌‏آمدم، اما بیشتر حواسم به خودش بود. خوشحال بودم که هم آرمین مدرسه را به راحتی پذیرفته و هم خسرو حال و روز بهتری دارد. بهبود آرمین را مدیون دکتر کیانی بودیم. خسرو می‏گفت “دکتر کیانی حرف نداره!” و در تایید حرفش اضافه می‏کرد که مطبش از پارسال خیلی شلوغ‏تر شده است.

فیلم که تمام شد دیروقت بود. خسرو زودتر به اتاق‏‌خواب رفت. به روال عادت، سالن را کمی مرتب کردم. وقتی می‏خواستم چراغ‌‏های سالن را خاموش کنم لگوهای آرمین هنوز داخل سالن پخش بودند. کادوی آن شبش یک بسته لگوی جدید بود. از روی تلالوی قطعه‌‏ها می‏شد تشخیص داد که کدام‏ نو و کدام کهنه هستند. آرمین به کمک قطعه‌‏های جدید، خانه و حیاطش را بزرگ‏تر از همیشه ساخته بود. در حیاط خانه‌‏اش چهار آدمک لگویی بودند: یک زن، یک مرد، و دو پسر بچه با رنگ‌‏های یکسان.

          قبلا دیده بودم که آرمین سه آدمک لگویی درست می‏کند به نشانه من و خسرو و خودش. اضافه شدن چهارمی، افکار پریشان را در من زنده کرد. آیا دوست خیالی برگشته بود؟ شتابان رفتم تا با خسرو حرف بزنم.

          در اتاق‏‌خواب، خسرو بدون این‏که پتو را کنار بزند، رویش دراز کشیده بود و لباس حریر صورتی رنگ را سمتی که من می‏خوابیدم پهن کرده بود. لباس را به کل فراموش کرده بودم. نمی‏‌خواستم توی ذوق خسرو بزنم. باید قبل از این‏که موضوع ناخوشایندم را مطرح کنم، کادوی خسرو را امتحان می‏کردم.

          «به جان خسرو الان می‏خواستم بپوشمش!»

          خسرو با سکوتش نشان داد که منتظر است. جلوی آینه ایستادم و لباس‏هایم را درآوردم. از داخل آینه خسرو را می‏دیدم که خیره نگاهم می‏کند. دلم برای این نگاهش تنگ شده بود؛ مشتاق و شهوانی. خجالت می‏کشیدم. شاید چون مدت‏ها بود که آن نگاه از من دریغ شده بود. مرا برهنه زیاد می‏دید، اما نگاه نمی‏کرد. سریع لباس را به تن کردم و قبل از این‏که خودم را با دقت در آینه بررسی کنم، به سمت او برگشتم. نگاه تحسین‏آمیزش گویای رضایتش بود. سرم را دوباره به آینه چرخاندم. لباس واقعا خوش‏طرح بود اما جسورانه‏تر از سایر لباس‏هایی که در مهمانی‏ها می‏پوشیدم. از بالا بند نداشت و از پایین، گرچه بلند بود، اما چاک جلویش تا بالای ران رسیده بود.

خسرو از جایش بلند شد و درحالی‏که به سمتم می‏آمد، سوال اول شب‏ را تکرار کرد،

«دوستش داری؟»

«خیلی قشنگه! خیلی! ولی واسه مهمونی… نمی‏دونم! شاید فقط واسه مهمونی‏های زنونه. جلوی مرد‏ها نمی‏تونم…»

«شاید فقط باید واسه من بپوشی.»

          خواستم چیزی بگویم اما فرصت نکردم. لب‏های خسرو روی لبانم قفل شده بودند. به محض این‏که سرش را عقب برد، به در اشاره کردم، اما باز هم عطش خسرو اجازه نداد دهان باز کنم. خودم را در بازوانش یافتم و بعد روی تخت.

«خسرو در بازه! آرمین…»

«به جهنم!»

گردن و شقیقه‏ام را با حدت و شهوت می‏بوسید. هنوز باورم نمی‏شد. داشت سعی می‏کرد لباس را پایین بیاورد. سینه‏ام را بالا آوردم تا زیپ لباس را از پشت باز کند. اما انگار با این کارم بیشتر تحریک شده بود که از همان جلو، لباس را دربیاورد. با صدای پارگی سرم را بالا آوردم. لباس از بالا شکاف برداشته بود. خسرو بی‏اعتنا به این اتفاق، به جویندگان گنجی می‏ماند که سرانجام به هدف رسیده‏اند. یک لحظه سرش را بالا گرفت. دهانش باز و مردمک چشمانش زیر پلک نیمه‏پنهان بود. آن شکاف آشنای بین دندان‏های جلویش را می‏دیدم. اما خیلی زود دندان‏ها پایین رفتند و فقط تماس‏شان را با پوست سینه‏ام احساس کردم. نحوه معاشقه خسرو تغییر کرده بود. این خسرو را نمی‏شناختم. خودش نبود. حتی آرمین هم خودش نبود. کی باید قضیه اسباب‏بازی را با خسرو مطرح می‏کردم؟ دیگر از فکر کردن و نگران بودن خسته بودم. همه‏اش فکر و فکر و فکر. شستن پرده‏ها! دوست خیالی آرمین! مشکل مالی خسرو! دلم می‏خواست به هیچی فکر نکنم. تسلیم شدم، سرم را عقب دادم و دستانم را بالا گرفتم. خسرو دو سر لباس را از پایین گرفت و با فشار، چاک را تا بالا ادامه داد. لباس از جلو باز شد. چشم‏ها را بستم و لب‏ها را به‏هم فشردم. می‏خواستم لذت ببرم. می‏خواستم خسرو تمام این حریر را و هرآن‏چه بین‏مان بود را ریزریز کند. می‏خواستم جیغ بکشم اما حس مادرانه‏ام، هراسم از بیداری آرمین، اجازه نمی‏داد. وزن خسرو را روی خودم احساس کردم. چشم‏هایم را که گشودم با چشم‏های بسته خسرو مواجه شدم که در فاصله چند سانتی‏متری‏ام بودند. دست‏هایم همراه با تکان‏ها روی نرمی حریر بالا و پایین می‏شدند. در یکی از رفت و برگشت‏ها دست راستم به چیزی برخورد کرد. برچسب قیمت بود. نگاهش کردم. در آن وضعیت درست نمی‏دیدم. چندین صفر روی مقوا می‏رقصیدند. هیچ‏وقت لباسی با آن‏همه صفر نخریده بودم. برچسب از دستم رها شد. فکرم درست کار نمی‏کرد. دیگر لازم نبود ناله‏های خودم را خفه کنم. جیغ‏هایم را فریاد‏های خسرو می‏بلعید.

چند ثانیه‏ای در سکوت گذشت. صورت خسرو روی گونه‏‏ام لیز خورد و سردی عرقش را احساس کردم. دستم را به پشت خسرو کشیدم و به تقویم روی دیوار که برگ‏های زرد خزان را نشان می‏داد خیره ماندم.

سوم

روزهایی که کلاس حسابداری داشتم، بعد از کلاس با عجله تاکسی می‏گرفتم و برای بردن آرمین به مدرسه‏اش می‏رفتم. یادش داده بودم که اگر دیر می‏کنم دم در مدرسه صبر کند تا من برسم. آن روز چند دقیقه‏ای دیر رسیدم. هنوز مادرانی بودند که در کنار پسرهاشان به حرف زدن ایستاده بودند. هرچه گشتم آرمین را در جای همیشگی ندیدم. فکر کردم شاید به دستشویی رفته باشد. مادرها داشتند از تورم و بیکاری می‏نالیدند. حوصله نداشتم به جمع‏شان ملحق شوم. اما یکی‏شان من را از دور شناخت و لبخندزنان جلو آمد،

          «سلام لیلا خانوم! بابای آرمین جون چند دقیقه پیش اومدن عقبش.»

          «خسرو؟»

«بله آقای دوستدار!»

تا آن روز پیش نیامده بود که خسرو از کار روزانه بزند و به مدرسه آرمین برود. قراری هم نداشتیم. سعی کردم نگرانی‏ام را بروز ندهم، اما ظاهرا چهره‏ام گویای احوالم بود.

زن نگاهی به مادران دیگر انداخت گویی که دنبال هم‏دست می‏گردد. ترسان و لرزان ادامه داد،

«خودشون رو پدر آرمین معرفی کردن. آرمین جون هم مخالفتی نکرد.»

تشکر نیمه‏کاره‏ای کردم و اولین تاکسی را دربست گرفتم. تماس‏هایم با موبایل خسرو بی‏جواب ماند. محل کارش هم کسی گوشی را برنمی‏داشت. این اتفاق به ندرت می‏افتاد. حتی اگر منشی دم دست نبود بالاخره یک نفر بود که جواب تلفن را بدهد.

          سعی می‏کردم بی‏قراری‏ام را انکار کنم. اما نمی‏شد. رفتار عجیب خسرو در شب قبل، هدیه‏هایش و معاشقه‏اش و این‏که وسط روز و بدون هماهنگی با من دنبال آرمین رفته بود، همه و همه نگرانم می‏کرد. نمی‏دانستم عرق روی صورتم از گرماست یا اضطراب. موهایم زیر روسری به‏هم چسبیده بودند. از تاکسی پیاده شدم و پله‏ها را دو تا یکی بالا آمدم. پیاده رفتن از آسانسور گرفتن سریع‏تر بود. در خانه را باز کردم. صدای حرف زدن خسرو را که شنیدم خیالم کمی راحت شد. انگار داشت پای تلفن با کسی بحث کاری می‏کرد. روسری و مانتویم را درآوردم و وارد هال شدم.

          خسرو روی کاناپه نشسته بود و تلفن سه چهار متر آن‏سوتر روی میز نهارخوری بود. اما خسرو بدون این‏که کسی روبرویش باشد هنوز مشغول حرف زدن بود. آرمین هم بی‏توجه به او گوشه سالن بازی می‏کرد و گهگاه جمله‏ای به زبان می‏آورد. چند قدم لرزان برداشتم. مانده بودم چه بگویم. خسرو با دیدن من از جایش برخاست. فریاد زدم،

«با کی حرف می‏زدی؟»

          صدایم ملتهب و بی‏قرار بود. خسرو به نشانه کم‏حواسی، آرام به پیشانی‏اش زد.

«ببخشید یادم رفت که بگم. مسعود اینا همین امروز ورشکست شدن. بیچاره‏ها حساب بانکی‏شون رو توی آلمان بسته‏ن. این دو سه روزه طلبکارا ریختن توی شرکت.»

«مسعود؟»

          هیچ مسعودی حتی در فامیل‏های دور به‏خاطرم نمی‏آمد. خسرو جلوتر آمد.

«چقدر خسته‏ای.»

          گونه‏ام را بوسید و ادامه داد،

«از این صمیمی‏تر جلوی بچه‏ها صلاح نیس.»

«بچه‏ها؟»

          آرمین به سمت ما دوید و خود را از من آویزان کرد. حواس من، اما، بیشتر به خسرو بود. هاج و واج نگاهش می‏کردم.

«مامان! مامان!»

          آرمین را هل می‏دادم که از من جدا شود. دیگر در آن لحظه دوست خیالی و رویاپردازی کودکانه او مهم نبود. نگران خسرو بودم. اما آرمین با تمام زورش من را گرفته بود و تکان می‏داد،

«مامان به کسی نگی‏ها! بابای سینا لباس مامانش رو دیشب توی تخت پاره کرده.»

          دستانم را جلوی دهانم گرفته بودم. یک قدم عقب رفتم. منتظر واکنش خسرو ماندم. اما او دستش را دور شانه آرمین انداخته بود و می‏خندید. مثل دو هم‏دست! انگار مصیبت‏ها همان‏قدر موهوم بودند که مسعود و سینا. به ستون هال تکیه دادم و بی‏هدف اطراف را نگاه کردم.   در نبود پرده‏ها، خانه باز و روشن شده بود. آدم‏های خیابان خیلی نزدیک به‏نظر می‏رسیدند انگار که درون خانه ما امتدادی از خیابان باشد. سراسیمه مانتویم را پوشیدم و روسری‏ام را سر کردم. خسرو به دنبالم آمد.

«کجا می‏ری؟ می‏خوایم ناهار بخوریم. مهمون داریم.»

          خسرو به میز نهارخوری اشاره کرد. پنج دست بشقاب به ‏همراه قاشق و چنگال رویش چیده شده بودند. بدون معطلی از خانه خارج شدم.

          مطب دکتر کیانی در ساختمان پزشکان خیابان فرمانیه بود. تاکسی دربست گرفتم و با پرداخت پول بیشتر از راننده خواستم من را سریع‏تر به مقصد برساند. وقتی پیاده شدم بدون مکث از پله‏ها بالا رفتم. یک سالی می‏شد که به مطب دکتر کیانی نرفته بودم. درِ ورودی مطب را در انتهای راهرو دیدم و باهیجان به قدم‏هایم شتاب دادم. در را که باز کردم با جمعیت انبوهی روبرو شدم. اکثرا نشسته بودند و چند نفری هم به حالت ایستاده انتظار می‏کشیدند. تعجبی نداشت که خسرو آن‏قدر به سختی توانسته بود برای آرمین وقت بگیرد. همهمه بیماران فضا را پر کرده بود. کسی متوجه ورودم نشد. خانم منشی هم مشغول حرف زدن با تلفن بود. طاقت نداشتم در نوبت بمانم. با قدم‏های استوار و بدون این‏که به اطراف نگاه کنم در اتاق دکتر را باز کردم و داخل شدم.

          دکتر داشت با خودش حرف می‏زد.

          با دیدن صحنه از وحشت دستم را روی دهان گشوده‏ام گرفتم و در عین استیصال، با چشمان گردشده دنبال مخاطب حرف‏های دکتر در اتاق گشتم. به هرکسی یا هرچیزی راضی بودم؛ بچه، سگ، گربه، پرنده، عروسک، هرچیز ملموس در عالم ماده. اما نبود، نه کسی و نه چیزی. تا دکتر به سمت من برگشت، چند قدم عقب رفتم و در نهایت چرخیدم و از مطب بیرون آمدم.

          داخل اتاق انتظار دوباره به بیماران نگاه کردم. بین‏شان از همه سنی و هر قشری بودند. با ورودم همهمه‏شان قطع نشد. هم‏زمان پچ‏پچ می‏کردند، اما نه با یکدیگر! مخاطب‏شان برای من نامرئی بود. کم‏کم وقتی حالت آشفته من را دیدند یکی بعد از دیگری ساکت شدند. تنها صدایی که سکوت اتاق را می‏شکست بوق ممتدی بود که از گوشی تلفن خانم منشی می‏آمد. دهانش را به گوشی نزدیک کرد و آرام گفت، “چند لحظه گوشی رو نگه دار.” و بعد با تعجب به من زل زد.

          تماس چیزی را با شانه‌‏ام احساس کردم. از جا پریدم و رویم را برگرداندم. دکتر کیانی بود. بی‌‏اختیار صدایش کردم،

«دکتر؟»

«خانم دوستدار! زودتر از اینا منتظر شما بودم.»

          چند بار تکرار کردم، “دکتر”.

«دنبال من تشریف بیارید مطب.»

          دکتر کیانی چرخید که به مطب برود اما وقتی که دید هم‏چنان خشکم زده دستم را گرفت.

«خانم دوستدار! خانم دوستدار! با من بیایید.»

مثل یک خواب‏گرد در پی دکتر به راه افتادم. وقتی هر دو داخل مطب شدیم، دکتر در اتاقش را بست.

«حال آقای دوستدار چطوره؟ خسرو خان! خوشحاله؟ می‏خنده؟ شب‏ها راحت می‏خوابه؟ وقت کافی برای شما و آرمین می‏ذاره؟»

          جواب همه این سوال‏ها مثبت بود اما نمی‏توانستم نتیجه بگیرم که حال خسرو خوب است. درحالی‏که دکتر کیانی داشت با قدم‏های آهسته من را به سمت کاناپه می‏برد، شروع به صحبت کرد،

«خانم دوستدار! چرا این‏قدر استرس؟ چرا این‏قدر فکر و خیال؟ قدر این عمر کوتاه رو بدونید. همیشه آدم‏های ضعیف‏تر و بدبخت‏تر از ما هم هستند. مگه نه؟ بشینید لطفا.»

          نشستم. هنوز نفس نفس می‏زدم. دهانم را باز کردم اما نمی‏دانستم چه می‏خواهم بگویم. دکتر متوجه شد.

«خانم دوستدار هیچی نمی‏خواد بگید. روی مبل تکیه بدید. پاهاتون رو کنار هم بذارید. عضله‏هاتون رو شل کنید. حالا چند تا نفس عمیق بکشید.»

          وقتی دکتر مچ دستم را گرفت و با مهربانی فشار داد، سعی خودم را کردم که هوا را وارد ریه‏هایم کنم.

          «آفرین! آفرین! حالا سرتون رو عقب ببرید. سعی کنید که موقعیت ریلکس خودتون رو روی مبل پیدا کنید… آها… چشماتون رو ببندید… حالا به جایی که دوست دارید باشید فکر کنید… سعی کنید با چشم خیال‏تون مجسمش کنید. مثلا یک دشت وسیع، سبز با چمن ساقه‏بلند. درخت‏های عظیم‏الجثه‏ای هم اون اطراف هستن که با شاخه‏های پربرگ‏شون شدت تابش خورشید رو می‏گیرن. نسیم ملایمی می‏وزه. مانتو و روسری ندارید، فقط یه لباس راحت و سبک. چند متر اونورتر آرمین داره با باباش بازی می‏کنه. صدای خنده هردوشون میاد. تو به اونا لبخندی می‏زنی و شروع به قدم زدن می‏کنی. در حین راه رفتن نوک انگشتات چمن رو نوازش می‏کنه… حس خوبی داره نه؟ تو هیچ دغدغه‏ای، هیچ نگرانی‏ای نداری. همین‏طور که راه می‏ری صدای گریه می‏شنوی. زنی رو می‏بینی که زیر یکی از درخت‏ها نشسته و داره زار می‏زنه. طرفش می‏ری. احساس می‏کنی می‏شناسیش اما نمی‏دونی از کِی و از کجا. خم می‏شی و نگاهش می‏کنی. تو هیچ دغدغه‏ای نداری. همه دغدغه‏های تو مال اونه. می‏خوای باهاش حرف بزنی. می‏خوای دلداریش بدی. ازش می‏پرسی اسمش چیه. اولش صدات رو نمی‏شنوه. تکرار می‏کنی. این‏دفعه سرش رو بالا می‏گیره، توی چشمات خیره می‏شه و اسمش رو بهت می‏گه. اسمش چیه لیلا؟… لیلا؟ اسمش چی بود؟»

مرداد 1391

بازنویسی در خرداد 1392

1 نظر
  1. Fleur Talebi
    Fleur Talebi نظر کاربری

    خوشم آمد. جدا که رومن پولانسکی با خواندن ای ن داستان چه حال خوبی پیدا می کنه. مرسی

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال