صفحه را انتخاب کنید

خوانش صحرا کلانتری از ۲ سروده‌اش

تبلیغات

شعر اول

تو میدانی آخرین هجای نسیم‌ها گردباد بود

خورشید صدایم نکن

که این دایره می چرخد به شعاعِ قندیل ها

خارپشت صدایم نکن

که این خارها قندیل هایِ نچکیده اند

ای گردبادِ هُرم

بپیچ به سردابه‌‌ی زبان بسته ام

بپیچ به غارِ مطرودم

بپیچ به دندان هایم که راهِ شیر از تنازعِ عقل می چکند

بپیچ به پستان هایِ برگشته ام از تناولِ خزندگان

هُرم از دهانت؛ شعله شعله بریز

که تیزم به قندیل هایِ فسیلی از پارینه هایِ سوز

بسوز انقباضِ ستبرم را 

به التماس جمجمه ای بیرون زده از جزایرِ یخ

با اسکلتی که طلوعِ زمهریر است

و از تقاطع مفاصلش شعاع هایِ فریب می زاید

ای کورانِ آتش

بپاش به حلقومِ نسیم هایِ هرزه

بخوان سیالِ جادویی ات را به رگهایِ خطی ام

که ابراهیمت بسوزد از انزجارِ گلستان

و فرویم را ببرد به رگارگِ غیر خطی ات

تو می دانی آخرین هجایِ نسیم ها گردباد بود

ای پیامبرِ سوختگی

دارم می زایمت از منافذِ زنم

از برون ریزیِ بریده ها

از شکاف هایی در همخوابگیِ دیوار

از هر آنچه “باز” می نامند به بلاهتِ مدفونی در پُرزهایِ زبان

با قابله گانِ قبیله ای محصور که از لقاحِ آتش می آیند 

تا رانشِ گدازه هایت بریزد به لرزهایِ گسل ها

که من گهواره‌ی گسل هایِ بیاتم

با قبیله ای لبریز از تعددِ نُه ماهگی

تا بزایی ام‌ به گهواره‌‌ ای گدازه خیز

تا بسوزانم پیامبرانِ گردن هایی که نزولِ حبل الوریدند

اصحابِ گردنم را به انقطاع

باید قلمه ی سوز باشی پستان هایِ بریده ام را

به من که سوزاسوزِ آفتابِ فریبم

با چهل شعاع مشخص که خونابه‌ی بادهای هم خوابه اند به رگ

 با استوایِ خزیده ات بخیز به تاریخ هایِ یخ ریسی ام

با سوزهایِ شعله کشیده به آشوب هایِ کولاکم

شاید این پوست برزخِ فاحشه ای باشد

تا زمهریر از شراره اش شعله بزند 

و‌شراره اش از زمهریر؛ آتش

قلاده به قندیل ببند با شراره های مکروهت

تا قبله گاهِ جهنم بپاشد به محرابِ بهشت 

تا نوشانوشِ زقوم

که این لیزالیز را کسوف های مرده ریگ آشفته اند

تا زنی حرام زاده زیر پاهایت بلغزد

به مساحتِ سوختگی

شعر دوم 

دست‌هایت آدم بود

پابیز بود و خش خشِ تکه ها

پاییز بود و ریزشِ مُثله ها

و پاهایم این جلادِ واپسین هایِ خِس خِست

تو ریخته بودی از استخوان هایت

با بادهایِ غیرِ موسمی که موسمِ طوفانند

و پاییزند در گردبادهایِ معذورِ پیجیده به فصولِ گوشت هایت

باید که رستاخیزِ رگهایت باشم

تو از دست هایت ریختی

از قبیله‌ی دست هایی که مورخِ گردن ها بودند

ریختی ام به پوسیده ترین تاریخِ زنم

تا زنم را ببرم از حجامتِ تنویر هایِ به تنور نشسته

و بریزم از مچاله‌ی تقدیرهایِ به تخدیر شکسته

دستهایت آدم بود

با دو چشم

دو ابرو 

راه می رفتند در بسامدِ بندها

و ناخن هایت که قبرستانِ قبیله ام را از محلول ترین حادثه‌ی مخلوط می خراشیدند تا شعاعِ مُچگاهان

بگو دستهایِ آدمت نبود که دو حدقه ام را بیرون‌ کشید

کشید تا رستاخیزت را ببرم به بارگاهِ حرامزاده ای که از نعوظِ بند در تجاوزِ دستانت به قهقهه می افتاد 

من استمناعِ نجابتِ ریزشت را نشخوار نمی کردم در جنابتِ اتصال به اسکلت های بندزده

تا‌ نصفم خون نباشد و نصفم لب

نصفم چشم نباشد و نصفم خیره

نصفم خیس نباشد و نصفم تبخیر

نصفم بند نباشد و نصفم دست

آه تو ریخته ای از دو مشرق و دو مغربِ اندامت

و من رسالتِ تلفیقم در تعلیقِ غباری که می چرخد به فرورفتنم 

بریز به پاهایِ لبریزم از حرامزاده‌ی “ایست” 

بریز به دستانِ سرشارم از تعفنِ “بند” 

بکور چشمهایم را که از جسارتِ “دید” مژه می زاید

که من تکه خواری ام از قبایلِ بندپوست

ای بو

ای بو

بیامیزم از آن گَرده هایِ منتشرش که فرو می خورند گام هایم را

و از سینه های منعقدم به قفس فرو می روند

و لای دندان هایم نخ می کشند مرده هایم را آنها که خوراکِ ناخن ها بودند

ای طعم 

ای طعم‌

بچش منتشرِ لامسه اش را 

بچش غبارِ معلقش را

او که هلهله ی بندگریزانِ بندگاهم بود

و از منافذِ مصلوبم می رفت به تصلیبِ سکوت

تا عجینش را بزایم از این خطه گاهِ مسخ

که من محشورم به رستاخیزِ رگش

رگی گریخته از تنفسِ بند 

صحرا کلانتری
+ posts
تبلیغات

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

ویدیویی

بارگذاری...

پادکست شهرگان


آرشیو شهرگان