صفحه را انتخاب کنید

 دوشعر از زینب فرجی


۱

زنانی که صدای آبی مرا از من گرفتند

یک روز شاد خواهند شد

روسری هاشان را محکم گره خواهند زد

وبه خداوندگار آب و آتش پیامکی

سرشار از طراوت می فرستند

که اگر دوست داری

امید را در این کلبه

چند صباحی مهمان کن

و رنج را با خودت

درگیر هوا و هوسی نکن

که مضاعف باشد

درقاب عکس هایی که سر درد دارند

من می ترسم

و هر روز قرص می خورم

و قرض می گیرم گوشه ی پیراهنت را

که با آن اشک شوقی مدام پاک شود

دهانم را می بویی

زمستان است

میلاد ها کوه جابه جا می کنند

با چتر هایی قرمز.

۲

 چشم دوختم

به زمانه ی ناگوار سگ های پلیدی

که هر آن ممکن است

هار شوند

و با دندان های کثیف شان

گاز بگیرند

دست های هرزه ام را

در این چهار راه سنگی،

امان از چشم های هیز مردک ،

که حالا به نشانه ی اعتراض

چادر از سرم برمی دارد

و چتری له شده

به دستم می دهد

چتری برای لیلا

که مانده است زیر قطار

با چمدانی پراز گل های سرخ

دامنم را آکنده به بوی انار می کنم

و با پیراهنی که پدر معلولم

از آسایشگاه آورده

سعی می کنم

شعرهای سیاه وسفید بیشتری

در روزنامه ها چاپ کنم.

از میان دو آرنج رنج می بارد

روی فرش قرمزی که هر روز خدا

پهن می شود

زیرپاهای این هدهد غیب گو و دوزخی.

در میانِ ستون فقراتم،

آنجا که زمین به عصب هایمان نقب می زند

و پرده برداری می کند

از ریشه ریشه ی دردی

که پای هزار گل آبی دادیم

تا فوران نکند

موریانه ای آتش پرست

عموزاده ای حرام لقمه

در خواب های معاصرم می غلتم

ودر هنگامه ی ترس

 تف می اندازم

روی ستاره ی کوچک تر

چشم هایم را جای دگمه به مانتوهایم دوخته اند

حیف که اخلاق سگی ام پاچه ات را می گیرد

روز اختتامیه…

روزی که آفتاب نمی دانم/ نمی دانی

از کدام طرف طلوع می کند؟

که مرغکان دریایی جهنم

یک منوی پراز ماهی را

به بهشت ترجیح می دهند

وقتی دود از ران هاشان به هوا برمی خیزد.

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

ویدیویی

بارگذاری...

آرشیو شهرگان